( صفحه 5 )
بسم الله الرحمن الرحيم
بحث از امامت، ولايت، اوصاف و خصوصيات ائمه معصومين (عليهم السلام) از مهمترين و اساسى ترين بحثهاى اعتقادى و دينى به شمار مى رود و نمى توان و نبايد آثار بسيار مهم علمى و عملى را كه بر اين بحث مترتّب مى شود كم اهميت شمرد، تبيين حقيقت امامت در دين و بررسى جايگاه بسيار عظيم اين امر در قاموس شريعت و رسالت، شعاع بى حد و اندازه اى را بر زندگى فردى و اجتماعى ، عبادى و سياسى بشر، مى افكند. فقه، اخلاق، سياست، و همه امور مادى و معنوى در سايه سار ولايت و در پرتو شعاع نورانى امامت، رنگ حقيقت و واقعيت به خود مى گيرد، از اين رو در متون دينى آمده است: «ولم يناد بشيء ما نودي بالولاية» . (1)
به صراحت بايد گفت: ولايت و امامت به هيچ وجه از فروع نيست;
1. كافى، ج2، ص21 با كمى اختلاف; وسائل الشيعة، ج1، ص17، ب1; بحار الأنوار، ج65، ص322، ب27.
( صفحه 6 )
بلكه از اركان اصول دين و عقيده به شمار مى رود. و كنكاش اجمالى و مرورى گذرا بر ادلّه نقلى و عقلى امامت، به راحتى مهر تأييد بر اين حقيقت مى زند، شاهد بر اين معنا اين كه خداوند متعال با همه عنايتى كه به رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) دارد، در واقعه ى غدير خم او را چنين خطاب مى كند: ( يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ و ) (1) كه اى رسول امين اگر، مأموريت ابلاغ ولايت را انجام ندهى، به هيچ وجه رسالت خداوند را محقّق نساخته اى و در آيه ديگر پس از انجام رسالت و ابلاغ ولايت حضرت على عليه السلام در غدير خم چنين مى فرمايد: ( الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلَـمَ دِينًا ) (2) كه در اين آيه شريفه اكمال دين و اتمام نعمت ايمان به ولايت مرتبط شده و دين بدون ولايت غير مرضى خداوند متعال معرّفى گرديده است; گذشته از اين، با مراجعه به عقل نيز اين معنا قابل اثبات است. مرحوم نراقى در كتاب شهاب ثاقب تصريح دارد به اين كه امامت از اصول دين است و در ضمن استدلال عقلى آورده است: هر دليلى كه دلالت
كند كه نبوت از اصول دين است واعتقاد به آن جزء ايمان است، همان دليل ما را به اين كه امامت از اصول دين است رهنمون مى شود.(3)
آرى، بايد توجه داشت كه امامت از اصول دين است و نبايد با فكر
1. سوره مائده: 67.
2. سوره مائده، آيه 3.
3. شهاب ثاقب، 5.
( صفحه 7 )
سطحى وخام آن را به وادى فروع برد و از اهميّت آن كاست.
والد راحل حضرت آيت الله العظمى آقاى فاضل لنكرانى رضوان الله تعالى عليه از جمله مراجع بزرگى بود كه در كنار تلاش هاى گسترده ى فقهى و اصولى و تفسيرى، به بحث هاى ولائى اهتمام خاصى داشت; در آن دوران كه برخى از انديشه هاى غير صحيح و غير مطابق با موازين استدلالى، اين حقيقت را در حوزه مقدسه ى قم نشانه مى گرفت و مقام و منزلت امام را در سطح يك بشر عادى تنزّل مى داد، همراه با صهر مكرّم امام خمينى رضوان الله تعالى عليه حضرت مستطاب آيت الله شهاب الدين اشراقى رضوان الله عليه همّت گماشته و مباحث مهمّى را در اين موضوع به رشته تحرير در آوردند. و كتابى را با عنوان پاسداران وحى تأليف نمودند.
اين كتاب در زمان خويش كه حدود چهل سال از آن مى گذرد، از اهميّت بسزائى بر خوردار بود و مورد تحسين و اعجاب بزرگان و مراجع وقت به خصوص مرحوم امام خمينى رضوان الله تعالى عليه قرار گرفت. و معظم له قريب به اين مضمون فرموده بود كه آقايان از ما در اين مورد رفع تكليف كردند.
درهر حال استقبال عموم اهل ولايت نسبت به اين كتاب و قدمت متن اين تأليف، نگارش جديد و ويرايش نوينى را مى طلبيد كه اين مهمّ در زمان حيات آن مرجع راحل با نظر ايشان به قلم تواناى فاضل ارجمند و نويسنده محقّق حضرت حجت الاسلام و المسلمين آقاى خلجى دامت افاضاته انجام گرفت. ضمن تشكر از ايشان كه با دقت خاص و رعايت امانت دارى
( صفحه 8 )
عبارات جديد و زيبائى براى افاده مقصود جايگزين نموده اند و مسئولين محترم مركز فقهى ائمه اطهار (عليهم السلام) خصوصاً مدير محترم مركز حضرت مستطاب حجت الاسلام والمسلمين آقاى شيخ محمدرضا فاضل كاشانى دامت بركاته كه با نظارت عالمانه خويش و با دقت كامل ويرايش جديد را با متن سابق مقابله نموده اند، از خداوند متعال خواستارم كه جامعه انقلابى ما را هر چه بيشتر به حقيقت امامت رهنمون سازد و ما بتوانيم در جامعه دستورات و ارشادات ائمه طاهرين را، لباس عمل بپوشانيم، و از خداوند نيز مسئلت مى نمايم ارواح طيّبه علماء و بزرگان و مراجع به خصوص اين مرجع عظيم الشأن را كه حدود سه ماه از ارتحال غم بارشان مى گذرد با ائمه طاهرين محشور فرمايد.
مركز فقهى ائمه اطهار (عليهم السلام)
محمد جواد فاضل لنكرانى
26/6/86
( صفحه 15 )
آموزه امامت، فعّال ترين حوزه فكرى مسلمانان
امامت به معناى رهبرى فكرى و دينى و ادامه مديريت صحيح اجتماعات بشرى و محوريّتِ همه جريان هاى سياسى و حركت هاى اجتماعى و هدايت تكاملى در جهتِ تعالى معنوى و تبلورِ آموزه هاى مكتب و تجسّم عينىِ آن و به گونه شاهد و نمونه برتر ـ در همه مراحل و ابعاد، حتّى شكل ظاهرى و چگونگىِ زيستن ـ از ريشه اى ترين مسائلِ اسلام و بنيادى ترين اصل اعتقادى و «بَيْتُ الغَزَلِ» باورهاى شيعى و به حقّ، در قلمرو مسائل نظرى، فعّال ترين حوزه فكرى مسلمانان است.
امام رضا (عليه السلام) فرمود:
إنّ الإمَامَةَ زِمَامُ الدِّينِ وَنِظَامُ المُسلِمِينَ وَصَلاحُ الدُّنيَا وَعِزُّ المُؤمِنِينَ. الإمَامَةُ أسُّ الإسلامِ النَّامِي وَ فَرْعُهُ السَّامِي. بِالإمَامِ تَمامُ الصَّلاةِ وَالزّكاةِ وَالصّيامِ وَالحجِّ وَالجهادِ، وَتَوفيرُ الفَييءِ وَالصّدَقَاتِ، وَإمضَاءُ الحُدودِ وَالأحكَامِ، وَمَنْعُ الثُّغورِ وَالأطرافِ. (1)
به راستى، امام زِمامِ دين و نظام مسلمين و صلاح جهان و عزّت
1. اصول كافى، ج1، ص200; و تحف العقول، ص438.
( صفحه 16 )
مؤمنان است. امامت پايه و ريشه اسلامِ فزاينده و شاخسارِ روينده و برآينده آن است. به وجود امام است كه نماز و زكات و روزه و حجّ و جهاد درست آيد و فوايد عامّه و صدقات و اجراى حدود و عملى شود و مرزها و ] سرزمين اسلام [ احكام پاسدارى گردد.
شيخ طوسى، شيخ الطائفه، در آغاز كتاب «تلخيص الشّافي» در اهميّت جايگاه امامت گويد:
فإنّي رَأيْتُ أهمَّ الاُمورِ وَأوْلاهَا، وَآكدَ الفرائِضِ وَأحْرَاهَا لِلْمُكَلِّفْ ـ بَعدَ النَّظَرِ فِي طَرِيقِ مَعرِفَةِ اللهِ تَعالى وَصِفاتِهِ وَتَوْحيدِهِ وَعَدْلِهِ ـ الإشتِغَال بالنَّظَرِ فيمَا يَعوُدُ الإخلالُ بِهِ بِالضَّرَرِ عَلى مَا حَصَلَ لَهُ مِنَ المَعرِفَةِ، وَيَرجِعُ التَّفريطُ فِيهِ بِالنَّقضِ عَلى مَا ثَبَتَ لَهُ مِنَ التَّوحيدِ وَالعَدلِ; لأنّهُ مَتى لَم يَفعَل ذلكَ لَم يَكُن مستَكمِلا لِجميعِ شرائطِ التَّوحيدِ، بَلْ يَكونُ مُخِلاّ بِبَعضِها. وَلاَيَأمَنُ مَعَ ذلكَ مِنْ دُخوُلِ الشُّبهَةِ في أدلَّتِهِ. وَهُوَ الإمامَةُ الّتي لايَتِمُّ التَّكليفُ عَن دونِها، وَلايَحسُنُ مَعَ اِرتِفاعِهَا. (1)
امّا پس از حمد و ستايش خداوند، من ديدم كه مهم ترين و سزاوارترين و جدّى ترين و شايسته ترين فرائض دينى مكلّف، پس از تحصيل معرفت خداوند ـ علم به يگانگى و عدالت و ديگر صفات او ـ تحصيل معرفت به چيزى است كه اخلال به آن و سهل انگارى در آن به توحيد و معرفت خداوند زيان مى رساند و كوتاهى كردن درباره فهم آن و اعتقاد يافتن به آن، اعتقاد به توحيد را مخدوش و تباه مى كند; زيرا اگر مكلّف درباره اين موضوع، آگاهى و معرفت
1. تلخيص الشافى، ج1، ص4.
( صفحه 17 )
درست نداشته باشد، شرائط توحيد را كامل نكرده است; بلكه برخى از شرائط ايمان به توحيد را تباه ساخته است. افزون بر اين، از ورود شبهه در دلائل توحيد ايمن نيست. و اين موضوع مهم، «امامت» است كه بدون آن تكليف كامل و نيكو نخواهد بود.
و اين امام صادق (عليه السلام) است كه فرمود:
لَو لانَا مَا عُرِفَ اللهُ. (1)
اگر نبوديم، خداوند شناخته نمى شد.
در اهميت بنيادى و عميق اين اصل رفيع همين بس، كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) پس از ابلاغ توحيد، به مناسبت هاى گوناگون و در مواضع مختلف درباره اين اصل مهم اعتقادى سخن گفته است، كه دو مناسبت آن به لحاظ تاريخى از اهمّيت ويژه اى برخوردار است:
مناسبت يكم، همان نخستين روز دعوت علنى اسلام; روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) حركت اعتقادى خود را با دعوتى از خويشاوندانِ نزديك خود آشكار كرد. آن گاه كه زمينه هاى ذهنى و اجتماعى براى علنى شدن دعوت فراهم شده بود; روز پايه گذارى اسلام اجتماعى و اجتماع اسلامى. خداوند به عنوان تمهيد مقدّماتِ دعوت آشكار و كاملا گسترده و فراگير، آيه «اِنذار» را نازل كرد و فرمود:
( وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ * وَ اخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّى بَرِىءٌ مِّمَّا تَعْمَلُونَ * وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ ) . (2)
1. بحار الانوار، ج24، ص87.
2. شعراء، آيات 214 ـ 217.
( صفحه 18 )
و نزديك ترين خويشاوندانت را بيم ده! و با مؤمنانى كه از تو پيروى مى كنند، افتادگى كن، آن گاه اگر با تو نافرمانى كردند بگو من از آن چه انجام مى دهيد، بيزارم. و بر آن پيروزِ بخشاينده توكّل كن.
با نزول اين آيات و به موجب رواياتى كه فريقين; شيعه و سنّى، از امام على بن ابى طالب (عليه السلام) نقل كرده اند، پيامبر (صلى الله عليه وآله) با ارائه آئين نوين فرمود:
يَا بَنِى عَبْدِالمُطلّب! إنّ اللهَ قَد بَعَثَني إلى الخَلقِ كافَّةً، وَ بَعَثَني اِلَيْكُم خاصَّةً، فَقَالَ: ( وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ ) . وَ اَنَا أدعوُكُمْ اِلَى كَلِمَتينِ خَفيفَتَيْنِ عَلَى اللِّسانِ ثَقيلَتَينِ فِي الميزانِ: شَهادَةُ أن لا اِلهَ إلاّ اللهُ، وَ أنّي رَسوُلُ اللهِ. فَمَن يُجيبُنِى اِلى هَذَا الأمرِ وَيُوازِرُني يَكُن أخي وَ وَزيرِي وَ وَصيّي وَ وَارثي وَخَليفَتي مِن بَعدي. فَلَم يُجِبهُ أحَدٌ مِنهُم، فَقَامَ علِيّ وَ قَالَ: اَنَا يَا رَسولَ اللهِ. قَالَ: اِجْلِسْ. ثُمَّ أعَادَ القَولَ عَلَى القَومِ ثانياً فَصَمَتُوا، فَقَامَ عليٌّ وَ قَالَ: أنَا يا رَسولَ اللهِ. فَقالَ: اِجْلِسْ. ثُمَّ أعادَ القَولَ عَلَى القَومِ ثالِثاً فَلَم يُجِبْهُ أحَدٌ مِنهُم، فَقَامَ عَليُّ فَقَالَ: أنَا يَا رَسوُلَ اللهِ. فَقَالَ: اِجْلِسْ فَاَنْتَ أخي وَ وَزيري وَ وَصيّي وَ وارِثي وَ خَليفَتي مِنْ بَعْدِي. (1)
اى فرزندان عبدالمطلب! خداى مرا به پيامبرى برانگيخته است، براى همه مردمان، و به ويژه براى شما. از اين رو، فرموده است: به اسلام «نزديك ترين خويشاوندانت را بيم ده!» ] فراخوان و از بى اعتقادى و كردار بد سبك [ و من اكنون شما را به اسلام فرا مى خوانم: دو كلمه در زبان و وزين در ميزان. بگوييد: «لا اِلَهَ
1. الغدير، ج2، ص282; تاريخ طبرى، ج1 ص543; منهاج السنّة النبويّة، ج4، صص243ـ244; سيرة حلبية، ج1، ص406.
( صفحه 19 )
إلاّ اللهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ. به يگانگى خداوند و به پيامبرى من گردن نهيد!» هر كس از شما امروز دعوت مرا بپذيرد، و بر سرِ پيمان شود، و مرا در پيشبرد دين خدا يارى كند، به منزله برادر من خواهد بود، و وزير و وصىّ و وارث و جانشين من. در آن روز، كسى به پيامبر پاسخ موافق نداد. پيامبر اين دعوت را سه بار تكرار كرد، امّا هر سه بار، جز على (عليه السلام) ، هيچ كس دعوت او را پاسخ نداد، براى بار سوم على (عليه السلام) برخاست و ياريت مى كنم اى پيامبر خدا! پيامبر فرمود: ] از امروز [ گفت: من بنشين، تو برادر، وزير، وصىّ، و وارث و جانشين من هستى.
طبرى گويد: فرزندان عبدالمطلب، به هنگام ترك جلسه، از سرِ تمسخر به ابوطالب (عليه السلام) مى گفتند: از اين پس، بايد از پسرت بشنوى و از او پيروى كنى!
و امّا مناسبت دوّم، روزهاى پايانى دعوت; در بازگشت از حجّ بِدْرُود (حجََّةُ الوِداع)، در غدير خم، پس از نزول آيه تبليغ است:
( يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ و ) . (1)
اى پيامبر! آن چه از سوى پروردگار به تو فرود آمده برسان و اگر اين نكنى، پيام او را نرسانده باشى.
در اين جا بود كه پيامبر گرامى با فرمانِ مؤكّد خداوند خلافت و ولايت على (عليه السلام) را يادآور شد و خطابه اى به تفصيل ايراد فرمود: و جمله: «مَنْ كُنتُ مَولاهُ فَهَذا عَليٌّ مَولاهُ» را سه بار تكرار كرد و به گونه اى جدّى و مؤكّد از آنان
1. مائده، آيه 67.
( صفحه 20 )
تأييد و پذيرش طلبيد، تا راهِ هر گونه عذرآورى را بر ايشان ببندد.(1) و نصوص متعدّدى كه بر اين حقيقت گواه است و اكنون در دست ماست، همان هاست كه در دسترس مسلمانان نخستين بوده است، حتّى خودِ آن ها گواهِ وصيّت و ابلاغ حكم خداوند و به آن معترف بوده اند.
افزون بر اين، «نصّ بر امامت» توسط سنّت معتبر تأكيد و تحكيم گشته است و احاديثى كه فرمانبردارى على (عليه السلام) را فرمانبردارى رسول خدا مى دانست، آن را تفسير كرده و هر گونه ابهام را زدوده است. چنان كه با قطع نظر از شيعيان، كه پيروان على (عليه السلام) هستند، اهل سنّت نيز، ياراى انكار آن را ندارند. بدين سان على (عليه السلام) خليفه پيامبر و حائز مقامِ امامت و حكومت بود. اگر چه آن حضرت با صحنه سازى هايى از پيش و دسيسه هاى اهل سقيفه و سر بر آوردنِ نااهل از پيراهن اهل (تَقَمُّصْ)، نتوانست حكومت خود را استقرار بخشد و تنها رهبرى فكرى و دينى در دست امام باقى ماند و خلافت مشروع اسلام، نه تنها غصب، كه تعطيل شد.
نكته قابل تأمّل اين كه، آن چه اماميان درباره غدير مى گويند و اسناد و مدارك انبوهى كه در اين زمينه گردآورى كرده اند، از احاديثِ «بَدءُ الدَّعوَه» پيامبر در سال سوم هجرت با نزول آيه «انذار»، تا روزِ تاريخى غدير در «حجّة الوداع»، صرفاً يك مسئله تاريخى انقراض يافته اى نيست. اين همه تلاش، بر سر يك امر زنده اى است كه تا زندگى هست، ادامه دارد. بحث بر سر نهادِ «عصمت» است كه در مديريت صحيح انسانى، شرط اساسى است; عصمت علمى و عملى. بحث بر سر آن است كه «امامت» بسانِ «نبوّت» منصبى است الهى. و هدف اصلى در اين تلاشهاى پيگير و خستگى ناپذير محقّقان و پژوهشگران دانشور شيعى،
1. الغدير، ج1، ص5 به بعد، ذيل عنوان «أهمّية الغدير في التاريخ».
( صفحه 21 )
دفاع منطقى از اسلام نبوّت و در نهايت، دفاع از حقوقِ انسان است; حقوقى كه بايد گرفته شود، حقوقى كه تبيينِ آن، پايگاهِ اجتماعى پيامبر (صلى الله عليه وآله) را روشن مى كند. دفاع از حقيقت و عدالت و فضيلت و انسانيّتِ انسان است، كه ماهيّتِ فرازمانى و فراتاريخى دارند. و دفاع از عناصرى است كه گذشته و حال و آينده در مورد آنها واقعيت معنايى ندارد. چرا كه زمان و تاريخ، نه تنها توانِ به تاريخ سپردنِ اين عناصر بالنده را ندارد; بلكه خود، از آنها معنا و مفهوم مى گيرد.
بنابراين، اگر دانشورانِ شيعى در اين امر مهم اسلامى به تحقيق و گردآورى اسناد و مدارك تاريخى ـ آنهم بيش تر در منابع اهل سنّت ـ برخاسته اند، از آن روست، كه اين حقيقت ماندگارِ موردِ نياز بشرّيت را همواره در ذهن و زندگىِ انسان هاى شيفته و بى قرارِ حقيقت و عدالت، زنده نگه دارند. شيعيان على (عليه السلام) در ژرفاى تاريخ خونبارِ خود، به دنبالِ مسير حركت خويش اند; چرا كه تاريخ شان پيامى بلند دارد، و آن ها را در آن، پيام رسانان و راهبرانى است كه الگوهاى زنده امروزشان است. در ژرفاى تاريخ شان به خانواده اى تعلّق خاطر دارند كه خداوند آن ها را از هر گونه پليدى و پلشتى دور داشته و با دست خويش تطهيرشان كرده است:
( إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا ) . (1)
جز اين نيست كه خداوند مى خواهد از شما «اهل بيت» هر پليدى را بزدايد و شما را به شايستگى پاك گرداند.
افزون بر اين، آن چه در آن روز تاريخى; روز بزرگ خدايى «عِيداللهِ الأكبَر» با آن تمهيدات اعلام شد، در حقيقت گزاردن تكليفى بود از جانب خداوند، كه
1. احزاب، آيه 33.
( صفحه 22 )
اگر گزارده نمى شد، گويى همه زحمت ها و مشقّت ها كه در راهِ دعوت به توحيد و اعتلاى اسلام كشيده شده بود، بر باد مى رفت: «وَ اِن لَم تَفْعَل فَمَا بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ». از اين رو، بر اين باورم، كه ناگفته ها درباره غدير بسيارند و آن چه گفته شده است، اندكى است از بسيار. و سزاوار است كه مراكز پژوهشىِ كارآمد، آن ناگفته ها را به دور از هر گونه گرايش سياسى، بازگو كنند.
قِصّه شگفتِ غدير، همواره بايد بازگو شود; دوباره و دوباره; همچنان كه قرآن به تكرار و با گذشت زمان، لازم است به وسيله عالمان دينى; آن ها كه افزون بر مايه هاى علمىِ تفسيرى زمانه خود را نيز، مى شناسند، تفسير شود. تكرار مباحث مربوط به غدير و رسالتِ آن در حيات جمعى مسلمانان نيز، يك ضرورت اجتناب ناپذير است; چرا كه آن چه پيامبر (صلى الله عليه وآله) در غدير به فرمان خداوند، با مسلمانان مطرح كرد، صرفاً يك توصيه و يك پيشنهاد نبود. پيشنهاد و توصيه، آن همه تمهيدات نمى خواهد و آن چنان تهديدِ مردافكن را نمى طلبد، با آن همه خطر كردن و خوف فتنه در سر داشتن:
( وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَـفِرِينَ ) . (1)
و خداوند تو را از ] فتنه و گزند [ مردم نگاه مى دارد، همانا خداوند گروه كافران را راه ننمايد.
ضرورت وجود امام در هر عصر و روزگار
اماميّه با استناد به قرآن و سنّت، از اين باورِ قرآنى و انسانى دفاع مى كند، كه در ميان جامعه انسانى وجودِ امامى كه حافظ و نگهبان دين از تحريفات و
1. مائده، آيه 67.
( صفحه 23 )
بدعت ها و ضامن اصالت هاى آن است و عهده دارِ تفسير و تأويل حقايق قرآن و تبيين شريعت و تعليم حلال و حرام و تشخيص حق از باطل، و حجّت خدا در زمين است، همواره يك ضرورت است:
( إِنَّمَآ أَنتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هَاد ) . (1)
تو بيم دهنده اى و بس، و هر گروهى را رهبرى است.
از امام محمّد باقر (عليه السلام) درباره سخن خداى عزيز و جليل: ( إِنَّمَآ أَنتَ مُنذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هَاد ) روايت شده است كه فرمود:
رسُولُ اللهِ (صلى الله عليه وآله) المُنذِرُ، وَ لَكُلِّ زَمان مِنَّا هَاد يَهْدِيهِمْ إلى مَا جَاءَ بِهِ نَبِيُّ اللهِ (صلى الله عليه وآله) ، ثُمَّ الهُدَاةُ مِن بَعدِهِ: عَلِيُّ، ثُمَّ الأوصِياءُ واحِدٌ بَعدَ وَاحد. (2)
«منذر» رسول خدا (صلى الله عليه وآله) است. و براى هر زمانى هدايت كننده اى از ماست كه مردم را به سوى آن چه پيامبر خدا آورده است، هدايت مى كند و هدايت كنندگانِ پس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) : على (عليه السلام) و سپس اوصياى او، يكى پس از ديگرى هستند.
افزون بر اين، بررسى ساختار جوامع بشرى و ضرورت وجودِ قانون، وجود مستمر و همواره امام را مى طلبد. فضل بن شاذان، كه خود از تربيت يافتگان مكتب حضرت رضا (عليه السلام) و از نظريّه پردازانِ كلامى شيعى است، در مواقع مختلف مطالب بسيارى را در علل مقرّرات دينى و فلسفه فرائض اسلامى از آن حضرت فرا گرفته است و سپس براى استفاده عموم آنها را در شكل پرسش و پاسخ تنظيم
1. رعد، آيه 7.
2. اصول كافى، ج1، ص192; و نور الثقلين، ج2، ص483.
( صفحه 24 )
كرده و در دسترس همگان قرار داده است. و از آن جمله درباره لزوم حكومت و قانون چنين مى گويد:
فَإنْ قَال قائِلٌ: فَلِمَ جَعَلَ اُولِي الاَمرِ وَأَمَرَ بِطاعَتِهِم؟ قِيلَ: لِعِلَل كثيرَة:
مِنهَا: اَنَّ الخَلْقَ لَمَّا وَقَفُوا عَلَى حَدٍّ مَحْدوُد، وَ اُمِروُا أَنْ لايَتَعدُّوا ذَلكَ الحَدَّ لِمَا فِيهِ مِنْ فَسَادِهِم، لَمْ يَكُن يَثْبُتُ ذَلكَ وَ لايَقُومُ إلاّ بِاَنْ يَجْعَلَ عَلَيهِم فِيهِ اَميناً يَمْنَعُهُم مِنَ التَّعَدّي وَ الدُّخوُلِ فِيمَا حَظَرَ عَلَيهِم; لاِنَّهُ لَو لَم يكُن ذَلكَ لَكَانَ اَحَدٌ لايَتْرُكُ لَذَّتَهُ وَ مَنْفَعَتَهُ لِفَسادِ غَيرِهِ، فَجَعَلَ عَلَيهِم قَيِّماً يَمْنَعُهُم مِنَ الفَسَادِ وَيُقيِمُ فيهِمُ الحُدوُدَ وَالاَحْكَامَ.
وَمِنْهَا: أنَّا لانَجِدْ فِرقَةً مِنَ الفِرَقِ وَلا مِلَّةً مِنَ المِلَلِ بَقَوا وَعَاشُوا إلاّ بِقَيِّم وَ رِئيس لِمَا لابُدَّ لَهُم مِنهُ فِي اَمرِ الدِّينِ وَ الدُّنيَا. (1)
اگر كسى سؤال كند كه چرا خداوند براى مسلمانان حكومت شرعى قرار داده و پيروى صاحبان امر (امامان معصوم) را بر مردم واجب كرده است؟ در پاسخ گفته مى شود: اين تشريع، علّت ها و حكمت هاى بسيار دارد; از جمله اين كه وقتى در شريعت حدّ و مرز قانونى معيّن شد و مردم مأموريت يافتند كه از اين حدّ و مرزهاى مقرّر فراتر نروند و باعث فساد و تباهى نشوند، اجراى نيكوىِ قانون و برپا داشتن آن، ايجاب مى كرد كه خداوند امينى را بر مردم بگمارد، تا مانع دست اندازى آن ها به قانون بشود; چرا كه آدميان به طور طبيعى، از لذّت ها و كامجويى ها و منافع خود، كه
1. عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ، ج2، ص101.
( صفحه 25 )
موجب خسارت بر ديگران است، چشم نمى پوشند. از اين رو، براى آنان فرمانروا و سرپرست قرار داد، تا آنان را از فساد و تباهى و دست اندازى به مقررات باز دارد و حدود الهى و احكام شريعت را به پا دارد. هيچ گروه و ملّتى را سراغ نداريم، كه به زندگى ادامه دهد، و معيشت خود را تأمين كند و در امنيت و آسايش به سر برد، مگر با وجود سرپرست و رئيسى، كه به تدبيرِ او كارهاى دنيايى و آخرتى شان سامان يابد.
و اين همان نكته هشدار دهنده اى است كه امام على بن ابى طالب، در پاسخ سخنِ نادرستِ خوارج كه مى گفتند: «لا حُكمَ إلاّ لِلَّهِ، جز خداى را فرمانى نيست»; فرمود:
كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ! نَعَمْ اِنَّهُ لا حُكْمَ إلاّ لِلَّهِ، وَلَكِنَّ هولاءِ يَقوُلوُنَ: لا إمْرَةَ إلاّ لِلَّهِ، وَإنَّهُ لابُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ اَمير بَرٍّ أوْ فَاجِر يَعمَلُ فِي اِمْرَتِهِ المُؤمِنُ، وَيَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكَافِرُ، وَيُبَلِّغُ اللهُ فِيهَا الاَجَلَ، وَيُجْمَعُ بِهِ الْفَىءُ، وَيُقَاتَلُ بِهِ العَدُوُّ، وَتَأمَنُ بِهِ السُّبُلُ، وَيُؤخَذُ بِهِ لِلضَّعيفِ مِنَ القَوِيِّ; حَتَّى يَستَرِيحَ بَرٌّ، وَيُسْتَراحَ مِنْ فَاجِر. (1)
سخن حقّ است كه با آن، منظور باطل خود را بيان مى كنند. آرى، همانا كه جز خداى را فرمان نيست، و امّا اينان مى گويند: جز خداى را اميرى نيست. حال آن كه مردمان را ناچار بايد اميرى باشد، خواه نيكوكار، خواه بدكار، تا در آن حكومت، مؤمن به كار آخرت پردازد و كافر از دنيا بهره مند و برخوردار گردد و خداوند مرگ مردمان را به هنگام برساند و غنيمت به كمك آن امير گِرد
1. نهج البلاغه، خطبه 40.
( صفحه 26 )
آيد و به مدد او با دشمن نبرد شود و راه ها امنيت يابد و حقوق ناتوان از توانا گرفته شود، تا نيكوكار آسايش يابد و از بدكار در امان ماند.
اين باور، كه وجود امام براى نگهبانى از دين و تبيين حقايق آن در هر عصر و روزگار يك ضرورت است، به عنوان يك سنّت فكرى و دينى محافل عمده شيعه اماميّه و يك متنِ متقن و خدشه ناپذير از سده هاى نخست در منظومه كلامى شيعى است، كه در دوره پس از حضور امامان (عليهم السلام) و آغاز غيبت صغرى و پيش از آن; در دوره حضور امامان (عليهم السلام) ، به ويژه در تعاليم بر جاى مانده از امام على بن ابى طالب (عليه السلام) مورد عنايتِ جدّى بوده است. ايشان در سخنى با كميل بن زياد نخعى كه از ياران خاصّ او بود، فرمود:
اللَّهُمَّ بَلَى لا تَخْلُو الاَْرْضُ مِنْ قَائِم لِلَّهِ بِحُجَّة. إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً، وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً، لِئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَيِّنَاتُهُ. وَ كَمْ ذَا وَ أَيْنَ أُولَئِكَ؟ وَ اللَّهِ الاَْقَلُّونَ عَدَداً، وَ الاَْعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً. يَحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَيِّنَاتِهِ حَتَّى يُودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ، وَ يَزْرَعُوهَا فِي قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ، هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَى حَقِيقَةِ الْبَصِيرَةِ، وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْيَقِينِ، وَ اسْتَلاَنُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ، وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ، وَ صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَان أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاَْعْلَى. أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِي أَرْضِهِ، وَ الدُّعَاةُ إِلَى دِينِهِ. آهِ آهِ شَوْقاً إِلَى رُؤْيَتِهِمْ. (1)
آرى! خداوندا! زمين هيچ گاه از حجت الهى خالى نيست، كه براى خدا با برهان روشن به پا خيزد، يا آشكار و شناخته شده، يا
1. همان، حكمت 147.
( صفحه 27 )
بيمناك و پنهان، تا حجّت خدا باطل نشود، و نشانه هايش از ميان نرود. تعدادشان چقدر؟ و در كجا هستند؟ به خدا سوگند! كه تعدادشان اندك ولى نزد خدا بزرگ مقدارند، كه به وسيله آنان حجّت ها و نشانه هاى خود را نگاه مى دارد تا به كسانى كه همانندشان هستند بسپارد، و در دل هاى آن ها بكارد; آنان كه دانش، نور حقيقت بينى بر قلب شان تابيده، و روح يقين را دريافته اند، و آن چه را نازپروردگان دشوار ديده اند، آنان آسان پذيرفته اند. و بدان چه نادانان از آن رميده اند، انس گرفته اند. همنشين دنيايند، بدن ها و جان هاشان به جهان بالا پيوند خورده است. آنان جانشينانِ خدا در زمين، و دعوت كنندگان مردم به دين خدايند. وه، كه سخت اشتياق ديدارشان را دارم!
امام صادق (عليه السلام) فرمود:
اِنَّ الاَرْضَ لاتَخْلوُا إلاّ وَفِيهَا اِمَامٌ، كَيْمَا اِنْ زادَ المُؤمِنوُنَ شَيْئاً رَدَّهُمْ، وَاِنْ نَقَصُوا شَيْئاً اَتَمَّهُ لَهُم. (1)
زمين هرگز از وجود امام تهى نخواهد بود، بدين منظور كه اگر مؤمنان چيزى به دين خدا افزودند، آنان را به دين بازگرداند، و اگر چيزى را از آن كاستند، آن را كامل گرداند.
اين همه تأكيد در آموزه هاى دينى به اصلِ بنيادين امامت و ضرورت وجود او، در هر عصر و روزگار، براى آن است كه در ميان جوامع بشرى، حضور مربيّان الهى منقطع نگردد و همواره كتاب خدا، ناطق و احكام خداوند، مُجْرِى و تعاليم خداوند، آموزنده اى بصير و دانا و آگاه داشته باشد.
1. اصول كافى، ج1، ص178.
( صفحه 28 )
اماميان، بر وجوب عقلىِ تعيين امام از جانب خداوند تكيه كرده، از انتصاب الهى; يعنى نظريّه «نَصّ» دفاع مى كنند. و از امامت به عنوانِ رهبرى و سيادت جامعه دينى، سخن مى گويند. و در حقيقت، با اعتقادِ يقينى و خدشه ناپذير به ختم نبوّت و انقطاع وحى الهى و كمال آن وقطع اخبار آسمانى، بر اين باورند كه حفظ و استمرار شريعت و آموزه هاى وحى، جز از طريقِ وجودِ مستمرّ و همواره «حجّت الهى» امكان پذير نيست. از اين رو، بر ضرورت وجود حجّت در زمين، تا برپايى رستاخيز، و ضرروتِ وجودِ نصّ الهى بر گزينش امام، تأكيد مىورزند. حكيم متألّه مولى محسن فيض درباره فلسفه وجودى امام، گويد:
آن چه درباره وجه نيازمندى به پيامبران گفته شد، عيناً درباره نيازمندى به اوصياء و جانشينان آنان ـ يعنى امامان پس از آن ها، تا ظهور پيامبرى ديگر ـ جارى است. زيرا نيازمندى به آنان اختصاصى به زمان و شرائط معينى ندارد، و باقى بودن كتاب ها و شرايع آنان بدون وجود سرپرستى، براى آنها و شخصى كه عالم به آنها باشد، كافى نيست. آيا نمى بينى كه همه فرقه هاى مختلف به دليل جهل شان به كتاب خدا و انحراف دل ها و پراكندگى خواسته هاشان چگونه درباره مذاهب خود به كتاب خداى ـ عزيز و جليل ـ استناد مى كنند؟! از اين گونه برخورد با كتاب خدا ظاهر مى شود، كه هر پيامبرى، كه از سوى خداوند با كتابى فرستاده شده، لازم است براى خود وصيّى نصب كند، كه اسرار نبوّت خويش و اسرار كتابى را، كه نازل شده به او بسپارد و مبهماتِ آن كتاب را براى او روشن سازد، تا آن وصىّ، حجّتِ آن پيامبر بر قوم خود باشد. و نيز، امّت وى با آراء و عقول خود در آن كتاب تصرّف
( صفحه 29 )
نكنند، تا به اختلاف و انحراف دل ها دچار گردند، چنان كه خداوند از آن خبر داده و فرموده است:
( هُوَ الَّذِى أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَـبَ مِنْهُ ءَايَـتٌ مُّحْكَمَـتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَـبِ وَأُخَرُ مُتَشَـبِهَـتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَـبَهَ مِنْهُ ابْتِغَآءَ الْفِتْنَةِ وَابْتِغَآءَ تَأْوِيلِهِ ى وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ و إِلاَّ اللَّهُ وَالرَّ سِخُونَ فِى الْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِ ى كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُو ْ لُوا ْ الاَْلْبَـبِ ) . (1)
اوست ] آن خداى [ كه ] اين [ كتاب را بر تو فرو فرستاد. برخى از آن، آيه هاى «محكم» (استوار/ يك رويه)اند ـ آيات روشنى كه معناى آنها آشكار است و در آنها احتمال وجوهِ مختلف نمى رود و منسوخ نمى گردد ـ كه آنها بنياد و اصل اين كتاب اند; و برخى ديگر متشابه (/ چند رويه)اند; ـ آياتى كه در معنى و مراد آنها در آغاز، احتمال وجوهِ مختلف مى رودـ. امّا آنهايى كه در كژى ـ انحراف از راه درست ـ قرار دارند، از سرِ آشوب و تأويل جويى، از آيات متشابه آن، پيروى مى كنند در حالى كه تأويل آن را جز خدا نمى داند. و استواران در دانش، مى گويند: ما بدان ايمان داريم، تمام آن از نزد پروردگار ماست و جز خردمندان، كسى ياد نكند و پند نگيرد.
بر اين اساس، رسول و امام و كتاب، همگى، حجّت خدا بر امّت اند، تا هر كس كه نابود شود از روى برهان باشد و هر كس كه زنده ] نيز [ ماند با برهان، و بى گمان خداوند شنوايى داناست:
1. آل عمران، آيه 7.