مرکز فقهي ائمه اطهار (ع)
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
  • عنوان :  
  • پاسداران وحى  
  • نویسنده :  
  • حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج شيخ محمّد فاضل لنكرانى (قدس سره) و آيت الله آقاى شهاب الدين اشراقى (قدس سره)  
  • تعداد بازدید :  
  • 8043  
  •  فهرست کتاب

  • ( صفحه 190 )

    پيشى نگرفته است: 1 ـ مرگ و ميرها و بلاها و گرفتارى ها را مى دانم; 2 ـ نژادها و احكام درست و واقعى را مى دانم; 3 ـ آن چه پيش از من بوده، از ياد نبرده ام; 4 ـ و آن چه از من پوشيده و پنهان است، در علم من عيان و آشكار است. 5 ـ به اذن خداوند مژده دهم و از سوى او اداى وظيفه كنم و به مردمان برسانم. همه اين ها، از عنايت خداوند است، و اوست كه مرا در پرتو دانش خود، بدان توانا كرده است.

    تنها على بن ابى طالب (عليه السلام) از چنين دانش گسترده اى برخوردار نيست; بلكه همه امامان (عليهم السلام) به لحاظ اين كه حجّت هاى خدايند، از اين دانش وسيع الهى، برخوردارند. امام رضا (عليه السلام) ، در نامه اى به عبدالله بن جندب نوشت:

    بى گمان، محمّد (صلى الله عليه وآله) امين خدا در ميانِ خلق او بود، و چون رحلت فرمود: ما ـ اهل بيت ـ وارثانِ او هستيم. از اين رو، ما امين هاى خداوند در زمين او هستيم، دانش بلاها و رويدادهاى ناخوشايند و نژاد عرب و دانش پيدايش اسلام، نزد ماست. هر كه را ببينيم بشناسيم; كه به حقيقت ايمان دست يافته (مؤمن واقعى) است، يا منافق است. شيعيان ما، با نام خود و پدران شان، نزد ما شناخته شده اند. خداوند از ما و آن ها، پيمان گرفته است. آن ها از سرچشمه ما، آب حيات مى نوشند و به راهى كه ما مى رويم، مى روند. جز ما و آن ها، كسى بر آيين اسلام نيست. (1)

    پاسخ دو پرسش:


    1. همان، ص223.

    ( صفحه 191 )

    يك، پيامبر و اهل بيتِ آن حضرت، با اين كه از نمونه هاى والاىِ دارندگان علوم غيبى هستند، چرا گاهى خود را، از دانستنِ علوم غيبى تبرئه كرده اند؟ در پاسخ اين پرسش مى توان گفت: انگيزه آن ها در تبرئه خود، از اين كه برخوردار از دانش غيب اند، ايستادگى در برابر افراط گران و تفريط كنندگان بود. اين دو گروه به گونه اى آشكار، در جامعه اسلامى نمايان شدند، به ويژه در زمانِ امام على بن ابى طالب (عليه السلام) . گروهى كه امام را خدا مى پنداشتند، يا دست كم، او را در وصفِ «الوهيّت» با خداوند شريك قرار داده بودند، يا از پيامبر بالاترش مى دانستند، كه در عصر آن حضرت مى زيستند و به مجازات سختى از سوى امام گرفتار شدند. و گروهى ديگر، كه ـ نعوذ بالله ـ كافرش خواندند، مانند خوارج، كه آن ها نيز در جنگ نهروان به مجازات سختى گرفتار گرديدند. از اين رو، آن بزرگواران گاهى خويشتن را، هم چون انسان هاى عادى، از دانستنِ علوم غيبى تبرئه مى كردند.(1)

    بگفت احوال ما برقِ جهان است *** دمى پيدا و ديگر دم نهان است

    گهى بر طارُم اعلى نشينيم *** گهى در پيش پاى خود نبينيم

    (سعدى)

    افزون بر اين، نقش اصلى امامت به دنبال نبوّت، تحقيق توحيد در همه مراتبِ آن، و ايصالِ آدميان به حوزه بندگى خداوند است. و امام خود، چون پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، در اين عرصه، گوى سبقت را از همگان ربوده، و به حق خالص ترين و ناب ترين بنده خداست.


    1. على (عليه السلام) فرمود: «هَلَكَ فِيَّ رَجُلانِ: مُحِبٌّ غَال، وَ مُبْغِضٌ قَال; دو كس درباره من گمراه شدند: آن كس كه در محبّت من از اندازه گذشت و آن كس كه در دشمنى با من اندازه نگاه نداشت» (نهج البلاغه، حكمت 117). و در جايى ديگر فرمود: «يَهْلِكُ فِيَّ رَجُلانِ: مُحِبٌّ مُفْرِطٌ، وَ بَاهِتٌ مُفْتَر; دو كس درباره من هلاك گردند: دوستدار گزافكار و دروغسازِ دروغزن» (همان، حكمت 469). و حافظ گويد: صوفى ار باده به اندازه خورَدْ نوشش باد   /   وَر نَه انديشه اين كار فراموشش باد. براى توضيح بيش تر به پانوشت 1، ص180 رجوع شود.


    ( صفحه 192 )

    براى همين، آنجا كه داشتنِ فضيلتى الهى، موجب انحراف گروهى از دوستداران نادان گردد و امام را جاهلانه، تا مرز «الوهيّت» بالا برند، و او را در وصف الوهيّت با خداوند شريك بدانند، تكليف امام است، كه به سختى از انحرافِ خطرخيز و تباهى آور، پيش گيرى كند، و خود را در رديف ديگران قرار دهد.

    آرى، اهل بيت (عليهم السلام) ، با اين كه در پرتو عنايت الهى و فيض سرشارِ ربّانى و تعليم و تربيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، از اين موهبتِ والا، در گستره بسيار وسيعى، برخوردار بودند، گاهى خود را از آن بيگانه وانمود مى كردند، تا اين كه نادانان گمان نكنند امام على بن ابى طالب ـ نعوذ بالله ـ خداست، يا در وصف خدايى با او شريك است، يا دستِ كم، از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) بالاتر است. و همين طور، ديگر امامان (عليهم السلام) را فرشتگانى نپندارند كه از آسمان فرود آمده اند، هم چنان كه مسيحيان، عيساى مسيح را، كه از بندگانِ خالص خدا بود و خود بدان مى باليد و مباهى بود، «خدا» يا «فرزند خدا» دانستند.

    انگيزه ديگر اين كه، به زمانه امام صادق (عليه السلام) بنگريم، زمانه اى كه آن بزرگوار، در آن، مى زيست، با اين كه موقعيتى مناسب براى نشر تعاليم و آموزه هاى وحى فراهم شده بود، و امام (عليه السلام) به خوبى از آن موقعيت، بهره برد و بيش ترين و بزرگ ترين خدمتِ انسانى و الهى را به دانش و تمدن بشرى كرد، و امّا زمانه اى بسيار سخت و نفس گير بود. بروز و ظهور فضايل آل محمّد در شخصيت بى بديل امام صادق (عليه السلام) ، مى توانست حسدوَرْزان و كينه توزانى تيره دل، چون منصور دوانيقىِ مستبدِّ سفّاك را، برآشوبد و امام را از انجام اين تكليف بزرگ و حياتى بازدارد، و مردمان را در آن شرايط بسيار حسّاس و ارجمند، از دانش فراوان آل محمّد (صلى الله عليه وآله) كه از قلب پاك و نورانى امام صادق (عليه السلام) بر زبانش جارى بود، براى هميشه محروم كند. و آن معلّم بزرگ الهى و آموزگارِ هميشه وحىِ محمّدى را،


    ( صفحه 193 )

    از تعليم و تربيت عالمانِ متعهّد، باز دارد. از اين رو، امام، هم چنان كه در پيش اشاره شد، در جمع نامحرمان، خود را از دانش غيب، تبرئه مى كرد.(1)

    پرسش دوّم، اين كه دانش اهل بيت (عليهم السلام) ، چه سنخ دانشى است؟ آيا از سنخ دانش هاى بشرى و فلسفه ها و عرفان ها و تجربه ها و صنعت هاست؟ هرگز از اين سنخ دانش ها نيست. دانش اهل بيت، «علم الهى» و «لدنّى» است; دانشى است كه در اثر اتصال به عالم غيب و هم نشينى با فرشتگان الهى به دست آورده اند. دانشى است وِراثتى، كه از پيامبر به ارث برده اند.(2)


    1. تا نگردى آشنا زين پَرده رمزى نشنوى   /   گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش (حافظ).

    2. امام صادق (عليه السلام) فرمود: «إنَّ لِلَّهِ ـ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ـ عِلْمَينِ: عِلْماً أظْهَرَ عَلَيْهِ مَلاَئِكَتَهُ وَأنْبِيَاءَهُ وَرُسُلَهُ، فَمَا أظْهَرَ عَلَيْهِ مَلاَئِكَتَهُ وَرُسُلَهُ وَأنْبِيَاءَهُ فَقَدْ عَلِمْنَاهُ; وَعِلْماً اسْتَأثَرَ بِهِ، فَاِذَا بَدَا للهِ فِي شَيء مِنْهُ، أعْلَمْنَا ذَلِكَ وَعَرَضَ عَلَى الأئِمَّةِ الَّذِينَ كَانوُا مِنْ قَبْلِنَا; خداى ـ تبارك و تعالى ـ را دو گونه علم است: يك، آن علمى كه فرشتگانِ ] مقرّب [ و پيامبران و رسولان را از آن آگاه ساخته است، اين علم را ما نيز مى دانيم. دو، آن علمى كه ويژه ذات مقدّس اوست و كسى جز او، آن را نمى داند (علم مستأثر). ليكن چون خدا اراده كند كه چيزى از همين علم را نيز آشكار گرداند به ما بياموزد. و امامان پيشين را نيز از آن آگاه كرده بود»، (اصول كافى، ج1، ص255).


    ( صفحه 194 )


    ( صفحه 195 )

    فصل هفتم:

    عاشورا و امام حسين(عليه السلام)


    ( صفحه 196 )


    ( صفحه 197 )

    همان طور كه در فصل پيش اشاره شد با استناد به منابع اسلامى، به ويژه رواياتى كه از طريق امامان شيعه رسيده است و به استناد تعليم پيامبر (صلى الله عليه وآله) و آموخته هاى هر امامى از امام پيش از خود، امام معصوم (عليه السلام) كسى است كه به اذن خداوند از دانش غيب برخوردار است و آينده براى او بسانِ اكنون، روشن است. بنابراين، در اين فصل به طرح دوباره آن، نيازى نيست. و امّا در ميان نويسندگانِ حادثه عاشورا و تحليل گرانى كه پس از عاشوراىِ شصت و يك هجرى تا اكنون، درباره امام حسين (عليه السلام) و حماسه شورانگيزِ آن حضرت نظريه پردازى كرده اند; گروهى نسبت به آگاهى امام (عليه السلام) از سرنوشت نهايى خود و ياران و خاندانش با ديده ترديد نگريسته اند و گروهى ديگر، با تبيين قصه عاشورا به گونه طبيعى و از مجارىِ عادى آگاهى امام (عليه السلام) را مورد انكار قرار داده اند; يا به تصريح، يا اين كه در تحقيق و تحليل اين حادثه الهى به راهى رفته اند كه پايان آن، جز انكار آگاهى امام (عليه السلام) از شهادتِ خويش نيست. از اين دست نويسندگان و تحليل گران عاشورا، نويسنده كتابِ «شهيد جاويد» است، كه در تحليلِ خود از اين حادثه، آگاهى امام (عليه السلام) را ناديده انگاشته و به راهى رفته است كه نتيجه آن آگاه نبودنِ امام (عليه السلام) از شهادت خويش است. و ما در اين فصل، برآنيم كه نگاهى به اجمال بر نظريه ايشان داشته باشيم و از خداوند مدد مى طلبيم تا در نقدِ نظريّه اين نويسنده محترم از راه انصاف و ادب دور نيفتيم: پروردگارا بر ما مگير اگر از ياد ببرده ايم


    ( صفحه 198 )

    يا بلغزيده ايم «رَبَّنَا لاتُؤاخذْنَا اِنْ نَسِينَا أوْ أخْطَأنَا».(1)

    خطاهاى اساسى نويسنده كتاب شهيد جاويد:

    سه خطاى اساسى در كتاب شهيد جاويد به چشم مى خورد كه شايسته طرح و نقد است:

    1ـ امام حسين (عليه السلام) از شهادتِ خود و يارانش و همين طور از اسارتِ اهل بيت (عليهم السلام) خود، آگاه نبود.

    2ـ پديده عاشوراء و شهادت امام (عليه السلام) - دستِ كم در آن شرايط - براى اسلام و مسلمانان خسارتى جبران ناپذير بود.

    3ـ درگيرى امام حسين (عليه السلام) ، روز عاشورا، اقدامى بيش از يك دفاع شخصى نبود.

    خطاى نخست:

    خطاى نخست اين كه مؤلّف كتاب از يك سو، مدّعى است: «طبقِ روايات قطعى و معتبر، رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شهادتِ امام حسين (عليه السلام) را پيش گويى فرموده بود و خودِ امام حسين (عليه السلام) از همان زمان كودكى مى دانست كه سرانجام كشته خواهد شد».(2) و از سوى ديگر، بر آگاه نبودن امام از شهادت خود و يارانش و اسارت اهل بيت (عليهم السلام) اصرار ورزيده، مى گويد: «بسيارى از مردم تصوّر مى كنند كه امام حسين (عليه السلام) در روزهايى كه در مدينه براى بيعت كردن با يزيد زير فشار واقع شده بود، كنار قبر جدّش رسول خدا (صلى الله عليه وآله) آن حضرت را در خواب ديد، كه به وى فرمود: تو در آينده نزديكى كشته مى شوى و چاره اى جز كشته شدن نيست. و از اين رو، امام (عليه السلام) از همان مدينه به قصد كشته شدن بيرون رفت».(3) سپس بحث


    1. بقره، آيه 286.
    2. شهيد جاويد، ص6.
    3. همان، ص94.

    ( صفحه 199 )

    را به گونه اى ادامه مى دهد كه، نتيجه آن، انكار آگاهى امام (عليه السلام) است.
    در حقيقت، اين همه تأكيد بر انكار خواب امام (عليه السلام) در كنار قبر
    جدّش رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ، و فرمانِ آن حضرت بر بيرون رفتن به سوى عراق (اُخْرُج اِلَى الْعِرَاقْ)(1) و همين طور، انكارِ سخنِ امّ سلمه و گفتوگوى محمّد حنفيّه و ترديدِ در دلالت و معناى سخن امام (عليه السلام) كه فرمود: «مَنْ لَحِقَ بِي اِسْتَشْهَدَ»(2) و
    انكارِ سخنى كه پس از ورود به كربلا فرموده است: «هيهُنَا وَاللهُ مَحَطُّ رِحَالِنَا وَ مَسْفِكُ دِمَائِنَا...»(3) و نيز، ترديد در معنا و مفهوم آن، و خدشه در بخش پايانى سخنرانى امام (عليه السلام) ، در روز هشتم ذى حجّة در مكّه: «خُطَّ المَوتُ عَلَى وُلْدِ آدَمَ...»،(4) همه و همه، به انگيزه آن است كه امام حسين (عليه السلام) از سرنوشت نهايى خود و ياران و اهل بيتش آگاهى نداشت. البته چنين انكارى از سوى برخى نظريّه پردازانِ پديده عاشورا بى سابقه نيست; از همين رو محقّقانِ از مقتل نويسان، در مقتل هاى خود از آن ياد كرده و به نقدِ آن پرداخته اند و بدان پاسخ هاى مناسب داده اند.(5)


    1. ملهوف ابن طاووس، ص128; ينابيع المودّة، ج3، ص60.
    2. كامل الزيارات، ص157، ح195; بصائر الدرجات، ص482; بحار الانوار، ج45، ص87، ح23.
    3. ملهوف، ص139.
    4. ملهوف، ص126; كشف الغمّة، ج2، ص29.

    5. بنى هاشم با آن كه شمارشان كم نبود به جز تنى چند از دودمان ابوطالب (عليه السلام) با وى همراه نشدند. چرا؟ آيا مى دانستند كه سفر حسين (عليه السلام) راه شهادت است نه راه حكومت؟ آيا مى دانستند كه حسين (عليه السلام) كشته مى شود و آن ها به طمع دنيا و آرزوى دولت از آن حضرت كناره گيرى كردند؟ هر چند آرزو را به گور بردند. امام حسين (عليه السلام) در ساعت حركت و خروج از مدينه اين پيام را براى بنى هاشم فرستاد: «أمَّا بَعْدُ فَإنَّ مَنْ لَحِقَ بِي اسْتُشْهِدَ وَمَنْ لَمْ يَلْحَقْ بِي لَمْ يُدْرِكِ الْفَتْحَ وَالسَّلاَمَ; هركس با من آيد به شهادت خواهد رسيد و آن كه با من نيايد به فتح و پيروزى نخواهد رسيد»، (كامل الزيارات ص75).

    از اين پيام امام (عليه السلام) دانسته مى شود كه چون بنى هاشم مى دانستند حسين (عليه السلام) كشته خواهد شد در خدمت آن حضرت بار سفر نبستند و به اميد رسيدن به دنيا كناره گيرى كردند.


    ( صفحه 200 )

    خطاى دوّم:

    مؤلّف در كتاب خود، زير عنوانِ: «آيا كشتن امام به سود اسلام بود؟»(1) و همين طور، زير عنوانِ: «خسارت جبران ناپذير»،(2) بر اين تصوّر است كه حادثه كربلا و در نهايت، شهادت آن شهيد بزرگ، براى اسلام و مسلمانان خسارت بوده است.

    خطاى سوّم:

    و امّا خطاى سوّم اين كه، با تأمّل در كتاب ياد شده، بر اساس تحليلى كه از قيام عاشورا شده است، روشن مى شود كه قيام امام (عليه السلام) هيچ توجيه مقبولى، جز دفاع شخصى ندارد. بدين معنا كه امام (عليه السلام) آن گاه كه خود را در محاصره دشمن ديد و از پيروزى و حركت اصلاحى خود مأيوس شد ـ از آنجا كه تسليم دشمن شدن شايسته شخصيّت و جايگاه معنوى و كرامت انسانى او نبود ـ به دفاع از خود و خاندانش، ايستادگى كرد و سرانجام در اين راه به شهادت رسيد.

    و امّا آن چه در اين كتاب بدان پرداخته مى شود بررسى و نقد و تحليل همين سه خطاى اساسى است.

    نخست: اين كه مؤلّف از يك سو، بر آن است كه امام (عليه السلام) براى تأسيس حكومت و انجام اصلاحات اساسى قيام كرد:

    محيط سياسى اسلام تشنه قيام و اقدام اوست و روح بزرگ و اصلاح طلبِ امام (عليه السلام) هم پيش از وقت، منتظر فرصت بود كه پس از مرگ معاويه اگر شرايط مساعد باشد، اصلاحات وسيعى را در


    1. شهيد جاويد، ص376.
    2. همان، ص393.

    ( صفحه 201 )

    زمينه تشكيل حكومت و ساير شئون حياتى مسسلمانان شروع كند و از كشور اسير و ضربت خورده اسلام، كشورى آزاد و آباد بسازد. و چنان كه آرزوى مردم عدالت خواه است، جهان اسلام را به سوى تكامل مادى و معنوى رهبرى نمايد. اين بود محيط سياسى اسلام و اين بود موقعيت امام حسين (عليه السلام) و اين بود آرزوى مردم. (1)

    و امّا از سوى ديگر، اين پرسش را مطرح مى كند:

    طبق روايات قطعى، رسول خدا (صلى الله عليه وآله) قبلا شهادت حضرت سيّدالشهداء را پيش گويى فرموده بود و خود امام حسين (عليه السلام) از همان زمان كودكى مى دانست كه سرانجام شهيد خواهد شد. ولى آيا امامى كه مى داند كشته مى شود چگونه ممكن است تصميم بگيرد، كه با نيروى نظامى خويش حكومت يزيد را بكوبد؟. (2)

    قهراً نتيجه تصالح ميان آن نظريّه و اين پرسش، آن است كه امام (عليه السلام) در مبارزه با يزيد، از اين كه در نهايت به شهادت خواهد رسيد، آگاه نبوده است; چرا كه عزم راسخ بر تأسيس حكومت با آگاهى از كشته شدن، پيش از تحقّق مقصود، به هيچ روى قابل تصالح و توجيه معقولى نيست. و اين پريشان گويى از جانب مؤلّف از آن روست، كه به گمان او آماده شدن براى مبارزه و بسيج نيروها براى نيل به مقصود از يك سو، و آگاهى از شهادت در اين مبارزه از سوى ديگر، امكان پذير نيست. و به طور قطع، لازمه چنين گُمان نادرستى، همان انكارِ آگاهى از شهادت در اين مبارزه است. و دريغا، كه بيش ترِ مباحثِ كتابِ " شهيد جاويد " بر پايه همين گُمان نادرست، بنا نهاده شده است.


    1. همان، ص19.
    2. همان، ص6.

    ( صفحه 202 )

    دوّم: اين كه، دليل هاى عامّ وشاملى كه آگاهى از غيب را براى هر امامى و به ويژه، امام حسين (عليه السلام) اثبات مى كند، مورد انكار مؤلّف قرار گرفته است; پاره اى را، به لحاظ استناد تاريخى مردود شناخته وپاره اى ديگر را، به لحاظ محتوا مورد ترديد قرار داده است.

    في الْمَثَل، در توضيح معناى سخن امام (عليه السلام) كه فرمود: «مَنْ لَحِقَ بِى اسْتَشْهَدَ; هر كس با من آيد، به شهادت خواهد رسيد» مى گويد:

    منظور امام (عليه السلام) در اين سخن آن است كه هر كس به من ملحق شود، در معرض شهادت خواهد بود. (1)

    در حالى كه معناى «اِسْتِشْهَاد» جز شهادت و كشته شدن نيست. اين اصرارِ پر شگفتِ نويسنده، براى توجيه هاى سردِ خود، ريشه در باورِ او دارد; يعنى بر اين باور است كه امام در اين سفر از پايان كار خود (شهادت)، آگاه نبوده است.

    انگيزه انكار:

    البته ما بر اين باور نيستيم كه همه دليل ها بر آگاهى امام از شهادت خود، به لحاظ تاريخى، قطعى است. اگر چه محقّقان و بزرگان از مقتل نويسان، همين ها را قطعى دانسته و به آنها استناد كرده اند. ولى سخن ما اين است كه انكار همه آنها از سوى مؤلّف محترم صرفاً، به دليل اجتهاد در تاريخ نيست; بلكه به منظور اثبات باور خود; يعنى آگاه نبودن امام (عليه السلام) از شهادت خود، در اين سفر است.

    سوّم: اين كه، مؤلّف زير عنوان «عقده گشوده»(2) و نيز در پايان كتاب با عنوان «آيا كشتن امام (عليه السلام) به سود اسلام بود»(3) و همين طور، در جاهاى ديگر، مطالبى


    1. همان، ص127.
    2. همان، ص8.
    3. همان، ص376.

    ( صفحه 203 )

    را مطرح كرده، و سپس نتيجه مى گيرد كه شهادت امام (عليه السلام) و اسارت خاندان او به ضرر اسلام بود. از اين رو، نمى توان باور كرد كه مؤلّف، معتقد به آگاهى امام (عليه السلام) از شهادت خود در اين سفر است; زيرا لازمه اين آگاهى، به نظر ايشان، اقدام آگاهانه به كارى بوده كه براى اسلام جز خسارت نبوده است.

    بنابراين نتيجه تحليل ايشان، اين است كه امام حسين (عليه السلام) اگر مى دانست كه در اين حركت به هدف خود، يعنى «براندازى حكومت اموى و تأسيس حكومت اسلامى» نه تنها دست نمى يابد; بلكه كشته مى شود و خاندانش نيز، به اسارت برده مى شوند، هرگز به چنين قيامى خونين دست نمى زد. افزون بر اين، مى گويد:

    امام حسين (عليه السلام) از وقتى كه تصميم گرفت به كوفه برود تا آن گاه كه با حرّ بن يزيد برخورد كرد، از نظر مجارى طبيعى اميد كامل داشت كه در اين مبارزه پيروز گردد و ريشه حكومت ظالم را بسوزاند. (1)

    قهراً به قرينه عبارت پيش و پس، مقصود از مجارى طبيعى در اين جا، همان
    داشتن ارتشِ كافى و محبوبيت خود امام (عليه السلام) و همراهى و حمايت كوفيان است، كه ايشان بتكرار از آن ياد مى كند. اين ادّعا حاكى از آن است كه نويسنده، امام را به هيچ روى، از حادثه كربلا و اين كه در نهايت شهيد خواهد شد، آگاه نمى داند.

    يك پرسش:

    از ايشان مى پرسيم آيا اميد كامل، كه يك حالت نفسانى است با آگاه بودن از شهادت، كه آن هم يك حالتِ نفسانىِ ديگر است، سازگار است؟ به سخنِ ديگر، آيا مى توان باور كرد كه امام (عليه السلام) از يك سو، بر آن بود تا حكومت يزيد را


    1. شهيد جاويد، ص55.

    ( صفحه 204 )

    براندازد و خود، حكومت را به دست گيرد و از سوى ديگر، مى دانست كه پيش از رسيدن به كوفه به دست ارتش يزيد كشته خواهد شد؟ اين بدان مانَد كه كسى از قم به مقصد تهران به راه افتد، هم اميد كامل به رسيدن به مقصود داشته باشد و هم بداند كه، در ميان راه و پيش از وصول به مقصود، بر اثر تصادف يا حادثه اى ديگر، كشته خواهد شد. آيا چنين تحليلى از يك حركت عقلانى پذيرفتنى است؟ هرگز !!

    ممكن است گفته شود: آيا شما دو ناقدِ " شهيد جاويد " نيز بر اين باوريد كه امام به قصد كشته شدن حركت كرده است، و نه به قصد كوفه و نه به انگيزه برانداختن حكومت يزيد و تأسيس حكومت اسلامى؟

    در پاسخِ اين پرسش و صرفاً، به خاطر عقده گشايى از مؤلّف محترم، خواهيم گفت: آرى!

    يزيد بر اساس طرح هاى شيطانىِ از پيش تعيين شده، بر آن بود تا بساط اسلام و مسلمانى را برچيند. با سلطه اين جوان عيّاش و بى بند و بارِ اموى بر سرنوشت اسلام و مسلمانان، فرياد مظلوميّت و دادخواهى مردم ستمديده برخاسته بود. از اين رو، فرصت را غنيمت شمرده، دست نياز به سوى امام حسين (عليه السلام) ، كه وارث همه مفاخر اسلام و نبوّت بود، برده و از آن حضرت خواستند، تا هدايت و رهبرى امت اسلام را به دست گيرد و مسلمانان را از آن همه تحقير و زبونى رهايى بخشد. و از سويى امام (عليه السلام) مى دانست كه يزيد، به پيروى از پدرش معاويه، بر آن است تا پايه هاى بناى رفيع اسلام را در هم كوبد و آثار قرآن كريم و مفاخر نبوّت را محو كند; آن بزرگوار نغمه شوم: «لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالمُلْكِ فلا»(1) را با گوش جان مى شنيد و بازگشت دوران جاهليّت سياه را، با چهره كريه ترِ آن،


    1. نفس المهموم، ص443; روضة الواعظين، ص191; احتجاج، ج2، ص122; الملهوف، ص215.

    ( صفحه 205 )

    نظاره مى كرد.

    افزون بر اين، فريادِ دادخواهى كوفيان نيز، بر خاسته بود.
    و امام (عليه السلام) وظيفه الهى خود مى دانست كه براى دور ساختن آثار جاهليت و حاكميت آن از ساحتِ جامعه اسلامى، و پاسخ مثبت به دادخواهىِ مردم،
    و اتمام حجّت با آنان، بپا خيزد و اين نهضت الهى را پيش بَرد. و اين همان تكليفى است كه هر يك از امامان معصوم (عليهم السلام) متناسب با شرايط ـ اجتماعى، سياسىِ ـ عصر خود بدان عمل كرده اند. بر امام (عليه السلام) بود كه دادخواهى مردم را بى پاسخ نگذارد و آمادگى خود را براى درگيرى با يزيد و يزيديان آشكارا اعلام كند و مقدّمات آن را فراهم آورد. و البته مى دانست، به ظاهر بر يزيد چيره نخواهد شد، امّا با فداكارى در راه احياى دين، مى توانست درخت باروَرِ شريعت را ـ كه مى رفت به دست خاندان ابوسفيان، طراوت و شادابى خود را از دست بدهد ـ حيات دوباره بخشد; حياتى كه در درازاى قرن ها تا اكنون، آثار و بركات سرشارى براى اسلام و مسلمانان داشته است. و در حقيقت سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله) را كه فرمود: «حُسَيْنٌ مِنّي وَ أنَا مِنْ حُسَين»،(1) در معرض نگاه آزادگان عالم به نمايش بگذارد. و امّا انتخاب كوفه به عنوان مقصد حركت، به خاطر موقعيت حسّاس آن در جهان اسلام بود.

    و روشن است كه آگاهى امام (عليه السلام) از شهادت خود، در اين راه، نمى بايست آن حضرت را از انجام تكليف الهى باز دارد. بنابراين هدف اصلى امام در اين قيام الهى شهادت بود براى مقصدى برتر، يعنى حفظ و نگهدارى كيان اسلام و هويّت مسلمانى. و انتخاب كوفه و گسيل داشتن حضرت مسلم بن عقيل (عليه السلام) به سوى مردم آن شهر، مقدمه همين حماسه بزرگ انسانى بود، كه به تقدير خداوند، در


    1. نَفَس المهموم، ص23; كامل الزيارات، ص116، ح126; بحار الانوار، ج43، ص270، ح35.

    ( صفحه 206 )

    سرزمين «نينوا» و در روزِ «عاشورا» رقم خورد. و امام (عليه السلام) با اين اقدام شورانگيز، هم حجّت را بر آن هايى كه مدّعى مبارزه عليه ظلم و جور بودند، تمام كرد، هم نقاب از چهره كريه امويان برافكند. آرى، امام (عليه السلام) دريافته بود كه احياى اسلام و بازگرداندنِ مردم به روش و منطق عملى پيامبر (صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) جز با شهادت در راه خداوند و اسارت اهل بيت (عليه السلام) امكان پذير نيست; به ويژه در روزگارِ حاكميت استبدادِ سياهِ اموى، كه مى رفت تا بساطِ وحى الهى را برچيند. راهى كه امام حسين (عليه السلام) در بيدارى جهان اسلام برگزيده بود، بسيار اثرگذار بود. مانند آن كه علي بن ابي طالب (عليه السلام) پس از ترور، به دست ابن ملجم مرادى، با اين كه مى دانست با همين ترور به شهادت خواهد رسيد، فرزندانش را از آوردنِ طبيب براى درمان خود، باز نداشت، تا آيندگان در داورى هاى خود نگويند اگر طبيب بر بالين امام (عليه السلام) حاضر مى شد از آن ضربت كارى، نجات مى يافت و جان سالم به در مى برد. امام چاره اى جز اين نداشت كه جنايت ترور و اندازه تاثير آن را، از اين طريق به مردم بفهماند.

    او خود مى دانست كه در اين ترور به شهادت مى رسد و پذيرفتن طبيب در بهبودى اش هيچ گونه تأثيرى ندارد. و امّا به خاطر تصحيح داورى هاى مردم و آيندگان، ناگزير از پذيرش طبيب بود. از اين رو، به درمان ناكار آمدِ طبيب تسليم شد. قيام خونبار حسين (عليه السلام) نيز، به همين گونه است; با اين كه
    مى دانست در اين حركت الهى به شهادت مى رسد، براى اتمام حجّت الهى و پيش گيرى از داورى هاى نادرست و آشكار ساختن جنايات امويان، چاره اى جز شهادت خود و ياران، و اسارت خاندانش نداشت. بنابراين آگاهى از شهادت از يك سو، با اقدام بشرى در مبارزه با حاكميتِ استبداد از سوى ديگر، هيچ گونه تضادّى ندارد.


    ( صفحه 207 )

    مشكل اساسى نويسنده:

    و امّا مشكل اساسى نويسنده كتاب شهيد جاويد اين است كه، به گمان ايشان قيام امام حسين (عليه السلام) در آن شرايط اجتماعى و سياسى، در صورتى پسندِ عقلاست كه امام (عليه السلام) از سرنوشت نهايى خود، كه شهادت است، آگاه نباشد، براى همين، نتيجه مى گيرد: «امامى كه مى داند توفيق برانداختن حكومت يزيد را نخواهد يافت چگونه خود را براى قيامى كه نتيجه آن كشته شدن است آماده مى كند؟»

    بر اين اساس نويسنده محترم با توجه به مبنايى كه در اين كتاب برگزيده و هدف امام (عليه السلام) را تشكيل حكومت دانسته است، ناگزيرِ از آن است كه آگاهى امام (عليه السلام) از شهادت را، انكار كند. و امّا ما بر اين باوريم كه امام (عليه السلام) با اين كه مى دانست، به طور حتم، به شهادت مى رسد، هدف خود را برانداختن حكومت يزيد و اجابت تقاضاى مسلمانان و تمام كردن حجّت بر آنان قرار داد. «فَلِلّهِ الحُجَّةُ البَالَغَةُ». و اين رسالتى بود كه خداوند و پيامبر (صلى الله عليه وآله) و وجدان انسانى او، به عهده اش نهاده بودند.

    نكته اين كه، اعترافِ نويسنده به آگاهى امام (عليه السلام) از شهادت، همانا چشم پوشى از نظريه اى است كه در اين كتاب آهنگِ اثبات آن را دارد.

    امام (عليه السلام) نمى داند كارش به كجا مى انجامد

    نويسنده كتاب شهيد جاويد مى گويد:

    يكى از مسائل دردناك اين است كه معلوم نيست اين راه يا به تعبيرِ صحيح تر، اين بيراهه به كجا مى رود؟ كاروانى حامل زنان و كودكان زير نظر نيروهاى مسلّح دشمن با آينده اى تاريك و نامعلوم،


    ( صفحه 208 )

    در راهى نامعلوم، به سوى نقطه اى نامعلوم، رهسپار است. آه! چقدر دردناك است كه امام حسين (عليه السلام) مى خواهد با اين وضع ناگوار و با اين حال پريشانى كه همراهان آن حضرت دچار آن شده اند، كاروان را آرام و شكيبا نگهدارد و در آن راه هاى طولانى و بيابانى به سوى يك محل پيش بينى نشده سوق دهد، همه اطراف و جوانب كار از نظر مجارى عادى مبهم و تاريك و حيران كننده است. اگر ياران امام بپرسند: ما به كجا مى رويم؟ سرانجام اين سفر چيست؟ در كدام سرزمين فرود مى آييم؟ برنامه آينده سفر ما و كار ما چيست؟ آيا در آينده كار ما مشكل تر خواهد شد؟ ما در اين بى راهه تا كجا بايد پيش برويم؟ در جواب اين سؤالها به غير از اين نمى توان گفت كه: «لانَدْرِي عَلَى مَا نَتَصَرَّفُ بِنَا وَبِهِمُ الأمُور; يعنى ما نمى دانيم كارمان با نيروى دشمن به كجا مى انجامد». (1)

    آيا مؤلّف با طرح اين پرسش و پاسخ، مى تواند مدّعى باشد كه اينگونه تحليل از حركت امام حسين (عليه السلام) ، با قطع نظر از آگاهى آن حضرت از شهادت است؟ هرگز!! چه، امامى كه اكنون در محاصره دشمن قرار دارد و جز جانب چپ مسير را نمى تواند بپيمايد و به گفته مؤلّف: «كماكان دريافته است كه به هدف مقدس خود كه همان تشكيل حكومت است دست نخواهد يافت»، چرا بايد از آگاهى او نسبت به شهادت چشم پوشيد؟ چشم پوشى مؤلّف از آگاهى از شهادت، به خاطر ناسازگارى آن با حركت براى تشكيل حكومت بود. در حالى كه به اعتراف و ادعاى ايشان امام (عليه السلام) با قرار گرفتن در محاصره لشگر حرّ، به خوبى دريافته بود كه وصول به هدف; يعنى تشكيل حكومت، امرى ناممكن است. و در شرايطى است كه هيچ گونه اميدى به پيروزى وجود ندارد; زيرا پيش از ورود به كوفه و


    1. همان، ص291.

    ( صفحه 209 )

    ارتباط نيروهاى ملّى، در محاصره دشمن قرار گرفته است و همه راهها، حتّا راه بازگشت به روى امام، بسته شده است.

    آيا در چنين شرايطى كه به گفته مؤلّف، با آن ناخواسته رويارو شده است، باز هم بايد از آگاهى امام چشم پوشيد؟ آيا با طرح بحث بدين گونه و با استناد به گفته تاريخْ نگارى چون طبرى، به تصريح، آگاهى امام از شهادت خود و يارانش انكار نشده است؟

    به باورِ ما اين تحليل از سوى مؤلّف، نه تنها انكار آگاهى امام از شهادت است; بلكه نشانگرِ آن است كه امام (عليه السلام) با گرفتار شدن در محاصره دشمن و بسته شدنِ همه راه ها، حتّا استشمام خطر نيز، نكرده است. و اگر بگويد در كجاى اين پاسخ: «لانَدْرِي عَلَى مَا نَتَصَرّفُ بِنَا وَبِهِمُ الأمُور»، نام امام (عليه السلام) برده شده است؟ بلكه آن چه گفته شد اين بود كه در پاسخ پرسشهايى كه ممكن بود همراهان امام (عليه السلام) از ايشان داشته باشند، در آن شرايط بسيار سخت و سنگين، جز اين نمى توان گفت كه: «لانَدْرِي ...»

    در پاسخ مؤلّف بايد گفت: آيا نه اين است كه در آن شرايط ياد شده، قهراً همراهان امام (عليه السلام) چنين پرسشى را از امام خود داشتند. و جالب اين كه طبرى، كه مؤلّف با استناد به تاريخ او، اين پاسخ را نقل كرده است، آن را به امام نسبت داده است.(1) روشن است كه نقل اين پاسخ و استناد آن به امام (عليه السلام) به طور قطع جز، انكارِ آگاهى امام (عليه السلام) از شهادت نخواهد بود.

    مسائل اعتقادى در حوزه دانش كلام است و نه تاريخ

    افزون براين پيش گفته ها، به لحاظ علمى، مسائل اعتقادى در حوزه دانش كلام است و از طريق برهان عقلى يا دليل نقلى كه مؤيّد آن باشد، قابل اثبات است. و


    1. تاريخ طبرى، ج3، ص308.
    • تعداد رکورد ها : 15
    پورتالستاد بزرگداشت شهداي گمنامباشگاه خبرنگاران جوانصفحه شخصي حميدرضا غريب رضاشهداي روحانيرهبريانديشه جاويدمرکز فقهي ائمه اطهار (ع)نکونامپايگاه اطلاع رساني استاد حسين انصاريانصفحه شخصي دکتر عصام العمادمرکز خدمات حوزه هاي علميهموسسه گفتگوي دينيحضرت آيت الله گيلانيدفتر حضرت آيت الله العظمي حاج سيد محمد حسيني شاهرودي حضرت آيت الله حاج شيخ مجتبي تهرانينور معرفتاستاد علوي سرشکي صحيفه سجاديهنمايشگاه قرآن کريم قمحوزه علميه آل البيتآدينه فومنهدايتپايگاه اطلاع رساني حاج آقا صديقيانجمن هاي اسلامي دانش آموزانراه و رسم طلبگيمنارهپايگاه اطلاع رساني فرهنگ و ارتباطات ديني