( صفحه 210 )
هيچ گونه ربطى به حوزه تاريخ ندارد. و به طور قطع مسئله آگاهى امام از حوادث آينده، در حوزه مسائل اعتقادى است و دانش تاريخ را نرسد كه در نفى يا اثبات آن، نظر دهد.
آيا آن چه در تاريخ آمده، و به ويژه در تاريخ طبرى، و ويژه تر اين كه در يك مسئله اعتقادى، قابل اعتماد است؟ آيا در چنين مسئله اى كه در حوزه دانش كلام است مى شود به نظير تاريخ طبرى استناد كرد؟ تاريخى كه سرشار از ساخته ها و پرداخته هاى مؤلّف يا تاريخ نگارانِ پيش از اوست.
و امّا تاريخ طبرى:
علاّمه امينى (قدس سره) آورده است كه، طبرى آن گاه كه به تاريخ ابوذر، صحابى بزرگوار پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى رسد; چنين مى گويد:
در اين سال; يعنى سال سى ام هجرى، آن چه اتّفاق افتاد همانا برخورد معاويه با ابوذر و تبعيد او از شام به مدينه است. و امّا عدّه اى در توجيه كار معاويه برآمده و او را در اين كار معذور دانسته اند و از سبب هايى سخن گفته اند كه دوست ندارم در اين جا از آنها ياد كنم.
سپس علاّمه امينى مى گويد: آيا طبرى به چه انگيزه اى فقط به نقل معذور دانستن معاويه و توجيه رفتار نادرست او، از سوى عدّه اى از هوادارانش، بسنده كرده و از نقل رويدادهاى ناخوشايندى كه در جهان اسلام مى گذشت و مصيبت ها و ناراستى هايى كه در آن روزگار بر امّت محمّد (صلى الله عليه وآله) سايه افكنده بود و مصيبت بارتر اين كه، تا به امروز نيز تأثير ناگوار آن برجاى مانده است، امتناع
( صفحه 211 )
ورزيده است؟
آيا به گمان باطل او، اين حقايق با كتمان طبرى و نظيرِ او براى هميشه پوشيده مى مانَد؟ در حالى كه عليرغم كتمان طبرى، در خلال روزگاران و در اثناى تاريخ و لابلاى كتاب هاى حديث و... تا آنجا كه محقّقان بتوانند از آن رويدادها و واقعيت ها، آگاه شوند، از انگيزه هاى پليد معاويه; اين دشمنِ سرسختِ اسلام و ابوذر، پرده برافكنده و همه آن چه را كه پيامبر درباره ابوذر پيش گويى فرموده بود، آشكار كرده است.
و باز مى گويد:
طبرى از اين داستان به گونه اى كه از آغاز تا انجام آن دروغ است، ياد كرده و مطالبى را آورده كه تاريخ معتبر و حديثى كه گواهِ درستى آن است، آنها را تكذيب مى كند و در بى ارزشى و بى پايگى اين داستان همين بس، كه نقل كنندگان آن مردمى نااستوار و مورد طعنِ دانشيانِ رجال اند. و امّا كسانى كه اين داستان را نقل كرده اند عبارتند از:
1. سرّى كه نامى مشترك ميان دوكس، و هر دو به دروغگويى و حديث سازى معروف اند.
2. « شعيب » است كه به گفته اهل نظر در دانش رجال، مانند «ابن عدى و ذهبى»، مجهول و ناشناس است.
3. و امّا «سيف» به گفته حافظان حديث و خبرگان جرح و تعديل، ضعيف و متروك و از درجه اعتبار ساقط است; او حديث پردازِ دروغگويى است كه گفته هايش نامقبول است. و با اين
( صفحه 212 )
همه نقاط ضعف، متّهم به «زنّدقه» است. (1)
آيا شخص طبرى با اين همه پرده پوشى ها از داده هاى مُسلّمِ تاريخ اسلام، مورد اعتماد است؟ و آيا در تاريخ او، با اين همه كاستى ها كه در منابعِ استنادِ آن است، هرچه آمده است صحيح است؟
و جالب اين كه در همين تاريخ طبرى حوادثى نقل شده است كه آگاهى امام از شهادت را حكايت مى كند.
ناكجا آباد:
مؤلّف مى گويد:
آه! چقدر دردناك است كه امام حسين (عليه السلام) مى خواهد با اين وضع ناگوار و با اين حال پريشانى كه همراهان آن حضرت دچار آن شده اند، كاروان را آرام و شكيبا نگهدارد و در آن راه هاى طولانى و بيابانى به سوى يك محل پيش بينى نشده سوق دهد. (2)
بايد ديد آيا مقصود از «به سوى محل پيش بينى نشده» (ناكجا آباد) چيست؟ آيا مقصود اين نيست كه امام نمى داند به كجا مى رود؟ و نمى داند كه اين حركت به سوى سرزمين كربلا مى انجامد؟ اساساً طرح اين گونه حيرت و سرگشتگى به چه منظور است؟ آيا براى امامى كه ـ دست كم ـ به گفته شما «امام معصومى است كه ممكن نيست كوچك ترين خطا و اشتباهى از او سر بزند»;(3) طرح چنين حيرانى
1. الغدير، ج8، ص326.
2. شهيد جاويد، ص90.
3. همان، ص6.
( صفحه 213 )
شايسته است؟ آيا درست است كه با تعبيرهاى حزن آور، منزلت والاى امام (عليه السلام) ناديده انگاشته شود؟ شما كه بر اين باوريد، اين كتاب نه تنها مقام امام را پائين نياورده بلكه به تصديق عالمانِ صاحب نظر، مقام امام (عليه السلام) را بسى برتر از آن چه مردم عامى تصوّر مى كنند، بالا برده است.
آيا فرض ناآگاهى براى امام (عليه السلام) ـ در شرائطى كه حتّا فرزدق و نظير او، از فرجام اين حركت آگاه است ـ از منزلت او نمى كاهد؟ آيا تحيّر و ترديد، عالمان اهل نظر را به تأييد و تصديق واداشته است؟ آيا به نظر شما تنها مردم عامى هستند كه امام را عالم و آگاه مى دانند؟
مى گويد:
اكنون حسين بن على (عليه السلام) زير نظر نيروهاى مسلّح دشمن
در اين بيابان فرود آمده و دستگاه حكومت، آن حضرت را تحت فشار قرار داده و آينده كار، خطرناك تر به نظر مى رسد... در اين وضع مرگبار و تأسف آور امام حسين (عليه السلام) از قضيّه اى كه قريب بيست و چهار سال پيش(1) در همين زمين واقع شده و
سخنانى كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) فرموده، ياد مى كند و آن را براى يارانش توضيح مى دهد. در آن هنگام اميرالمومنين (عليه السلام) در حضور فرزندش حسين بن على (عليه السلام) كه در آن وقت در حدود سى و سه سال داشت فرمود: «در اين سرزمين عزيزانى از خاندان پيغمبر (صلى الله عليه وآله) كشته مى شوند». و امروز هم عزيزانى از خاندان پيغمبر (صلى الله عليه وآله) در اين سرزمين گرفتار شده و آينده سختى در پيش دارند. آيا آن عدّه از
1. جنگ صفّين اواخر سال 36 هجرى شروع شده و ورود امام حسين (عليه السلام) به كربلا، اوّل سال شصت و يك هجرى بوده است. پس فاصله بين اين دو حادثه حدود 24 سال خواهد بود، (همان، ص302).
( صفحه 214 )
خاندان پيغمبر كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) درباره آنان آن پيشگويى را فرمود امام حسين (عليه السلام) و خاندان آن حضرت نيستند؟ آيا سخنانى كه بيست و چهار سال پيش على درباره كشته شدن عزيزانى از اهل بيت رسالت (عليهم السلام) در همين سرزمين فرموده است، با حسين بن على (عليه السلام) و خانواده اش تطبيق نمى شود؟ امام حسين (عليه السلام) آن پيشگويى را كه پدرش بيست و چهار سال پيش در همين زمين فرموده براى همراهانش نقل مى فرمايد و طبعاً همراهان آن حضرت اين احتمال را مى دهند كه آن پيشگويى اميرالمؤمنين (عليه السلام) مربوط به كاروان حسين بن على باشد و كم كم خود را براى حوادث سخت ترى آماده مى كنند». (1)
نكته هايى كه مؤلّف در اين فراز آورده است عبارتند از:
1. امام (عليه السلام) آن گاه كه خود را در سرزمين كربلا در محاصره دشمن ديد به ياد آورد كه اين جا همان سرزمينى است كه اميرمؤمنان (عليه السلام) فرمود: «در اين سرزمين عزيزانى از خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) كشته مى شوند».
2. ازآنجا كه اميرمؤمنان (عليه السلام) سخن خود: «ههُنَا مَحَطُّ رِكَابِهِم» را با ضمير غايبِ «هُمْ» ايراد فرموده بود، با اين كه امام حسين (عليه السلام) همراه پدرش بود، درنيافت كه مقصود از اين سخن «عزيزانى از خاندان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) »، ايشان و ياران بزرگوارش هستند. و همين طور در طول راه.
آن گاه كه به كربلا رسيد و خود را در محاصره دشمن ديد و به گفته مؤلّف: «اين جا و در آن شرايط بسيار سخت و سنگين محاصره بود، كه دريافت سخن اميرمؤمنان (عليه السلام) درباره شهادت او و يارانش بوده است». البتّه آن هم به كمك
1. همان، ص302.
( صفحه 215 )
قرينه هاى بسيارى كه امام حسين (عليه السلام) با آنها مواجه شده بود; مانند رفتار وحشيانه عبيدالله، و گفتار فرزدق و نظير اين ها!!
بر اين اساس، امام حسين (عليه السلام) نه تنها از شهادت خود آگاه نبود; بلكه با وجود قرينه هاى بسيار وارد عرصه احتمال شده بود; يعنى احتمال مى داد كه آن پيش گويى درباره او و يارانِ اوست. ازاين رو خود را براى شرايط سخت تر آماده كرد.
افزون بر اين، مؤلّف مدّعى است كه تعبيرِ: «ههُنَا مَحَطُّ رِحَالِنَا» را امام حسين (عليه السلام) پس از ورود به كربلا نفرموده است; چرا كه در منابعى از قبيل تاريخ طبرى و تاريخ يعقوبى و... از آن ياد نشده است. و اين ابن اعثمِ دروغگوىِ دروغ پرداز است كه آن را به امام حسين (عليه السلام) استناد داده است.
اگر بر اساسِ باورِ مؤلّف، بپذيريم كه ابن اعثم دروغگويى لاابالى بوده است، و امّا هم چنان كه در موارد بسيارى ديده شده است، ممكن است در مقام استنباطِ حكمى، يك فردِ دروغگو، سخن راستى را بگويد; چرا كه مضمون سخن او همان مضمونى است كه در روايات معتبر آمده است. سخن ابن اعثم چنين است; يعنى به لحاظ اين كه با موازين علمى و قرينه هاى خارجى سازگار است، انكارناپذير است. بنابراين، تأكيدِ مؤلّف بر اين كه «ههُنَا مَحَطُّ رِحَالِنَا و...» از ساخته هاى ابن اعثم است، تأكيدى نابجاست.
نكته اين كه، به باورِ ما شيعيان همه امامان، نور واحدند و در كمالات و فضايل و ويژگيهاى امامت همسان.
بر اين اساس بايد از آقاى مؤلّف پرسيد: چه تفاوتى ميان امير مؤمنان
على (عليه السلام) و فرزندشان امام حسين (عليه السلام) است؟ چرا بايد يكى را آگاه و ديگرى را ناآگاه بدانيم؟ و اگر گفته شود كه أوّلا: اميرِ مؤمنان على (عليه السلام) اين
پيش گويى را از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نقل كرده است; ثانياً: به گونه اجمال نقل شده است;
( صفحه 216 )
براى همين، نه تنها امام حسين (عليه السلام) بلكه امير مؤمنان على (عليه السلام) نيز، از تفصيل آن آگاهى نداشته است.
و امّا پاسخ اين توجيه نامقبول، اين است كه
أوّلا: در نقل مؤلّف، نامى از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نيامده است.
ثانياً: ظاهرِ عبارت ايشان، اين است كه امام امير مؤمنان از تفصيل اين حادثه خونبار به طور كامل آگاه بوده است.
جالب اين كه اميرمؤمنان در اين پيشگويى به تصريح، از فرزندش امام حسين (عليه السلام) نام برده و از شهادت ايشان ياد كرده است. و ما در اين جا، براى نمونه، به نقلِ علاّمه مجلسى (رحمه الله) بسنده مى كنيم:
رُوِيَ فِي بَعْضِ الكُتُبِ المُعْتَبَرَةِ عَنْ لوُط بنِ يَحيَى، عَن عَبدِاللهِ بنِ قِيْسِ قَالَ: كُنْتُ مَعَ مَنْ غَزى مَعَ اَميرالمؤمِنينَ (عليه السلام) فِي صِفِّيْنَ، وَ قَدْ أَخَذَ اَبُو أَيّوُبَ الأعْوَرَ السَّلَمي المَاءَ وَحَرَزَهُ عَنِ النَّاسِ، فَشَكى الْمُسْلِمُونُ الْعَطَشَ، فَأَرْسَلَ فَوارِسَ عَلَى كَشْفِهِ، فَانْحَرَفُوا خَائِبِينَ، فَضَاقَ صَْدرُهُ، فَقَالَ لَهُ وَلَدُهُ الْحُسَينُ (عليه السلام) : أَمْضِى اِلَيْهِ يَا اَبَتَاهُ؟ فَقَالَ: اِمضِ يَا وَلَدي، فَمَضى مَعَ فَوَارِسَ، فَهَزَمَ أَبَا اَيّوُبَ عَنِ الْمَاءِ، وَبَنى خَيْمَتَهُ وَحَطَّ فَوَارِسَهُ، وَأَتى اِلى اَبِيهِ وَاَخْبَرَهُ، فَبَكى عَلَيٌّ (عليه السلام) ، فَقِيلَ لَهُ مَا يُبْكِيكَ يَا اَميرَالمُؤمنين؟ وَهَذا اَوّلُ فَتْح بِبَرِكَة الحُسَينِ (عليه السلام) ؟ فَقَالَ: ذُكِرتُ اَنَّهُ سَيُقْتَلُ عَطشَاناً بِطَفِّ كِرْبَلا حَتّى يَنْفِرُ فَرَسُهُ وَيُحَمْحِمُ وَيَقُولُ: الظَّلِيمَةَ الظَّلِيمَةَ لاُِمَّة قَتَلَتْ اِبْنَ بِنْتِ نَبِيِّهَا. (1)
در بعضى از كتاب هاى معتبر عبدالله بن قيس به روايت
1. بحار الانوار، ج44، ص266.
( صفحه 217 )
لوط بن يحيى(1) گفته است: من در صفّين از سربازان اميرمؤمنان (عليه السلام) بودم. ابوايّوب اعور سَلَمى، كه از فرماندهان لشكر معاويه (لعنت خدا بر او باد) بود، راهِ ورودِ به آب را، بست و لشگر على را از آن بازداشت. لشگر امام نزد آن حضرت از تشنگى شِكوِه كردند. امام (عليه السلام) سوارانى را براى آزاد سازى آب بسيج كرد و امّا همگى، بدون پيروزى، ناكام بازگشتند. امام (عليه السلام) از اين شكست و ناكامى، تنگدل شد. در اين هنگام فرزندش حسين بن على (عليه السلام) عرض كرد: پدر جان! آيا براى آزاد سازى آب، بر ابو ايّوبِ اَعْوَر بتازم؟ فرمود: اى فرزندم، بر او بتاز. حسين (عليه السلام) بر ابوايّوب بتاخت، و او و سوارانش را تار و مار كرد. سپس خيمه خود را برافراشت و سوارانش را فرود آورد و آن گاه به سوى پدر بازگشت و او را از آزادسازى آب آگاه ساخت. امام (عليه السلام) با شنيدن خبر پيروزى گريست. گفتند: اى أمير مؤمنان چرا مى گرييد در حالى كه به بركت حسين (عليه السلام) اين نخستين پيروزى است؟! فرمود: به ياد آوردم كه حسين (عليه السلام) به همين زودى در كربلا تشنه كام به شهادت خواهد رسيد; تااين كه اسب او رميده و شيهه مى كشد; «اَلظَّلِيمَة اَلظَّلِيمَةَ لاُِمَّة قَتَلَتْ اِبْنَ بِنْتِ نَبِيِّهَا; داد از امّتى كه فرزند پيامبر خود را مى كشد».
امام اميرمؤمنان (عليه السلام) در اين سخن به تصريح، از امام حسين (عليه السلام) و شهادت و تشنگى او ياد فرموده و گريسته است. بر اين اساس اگر بپذيريم كه در پاره اى
1. لوط بن يحيى، همان «ابومِخنف» است كه طبرى از او نقل مى كند و در زمان امام صادق (عليه السلام) مى زيسته است.
( صفحه 218 )
موارد به اجمال خبر داده، و امّا بايد اين حقيقت را بپذيريم كه در پاره اى ديگر، به تصريح، از شهادت آن حضرت يادكرده است.
نتيجه پيش گفته ها:
از پيش گفته ها روشن شد كه مؤلّف، در اين كتاب به گونه اى قيام امام حسين (عليه السلام) را تحليل كرده كه لازمه آن آگاه نبودن امام از شهادت خود و ياران بزرگوار اوست.
نكته مهمّ اين كه، ممكن است ادّعا شود: آگاهى امام (عليه السلام) از قضيه شهادت، آگاهى از موضوعات است. و ندانستن آن از منزلت امام نمى كاهد. و امّا پاسخ چنين ادّعايى:
أوّلا: بنابر آن چه در فصل پيش به تفصيل آمد، ادّعايى ناصحيح است.
ثانياً: اگر همين ادّعاى ناصحيح را، صحيح بدانيم، روشن است كه همه موضوعات به لحاظ مراتب و نقشى كه در زندگى اجتماعى مسلمانان و تعيين سرنوشت آنها دارند، در يك رديف نيستند; چرا كه گاهى ندانستن امام (عليه السلام) افزون بر اين كه خطاى در تشخيص است، و اين با «مُفْتَرَضُ الطَّاعَة» يعنى مطاع بى قيد و شرط بودن ناسازگار است; موجب تباهى امّت اسلام و تزلزلِ مبانى مكتب است. و پديده عظيم عاشورا، نه تنها در رديف موضوعات بسيار با اهمّيت است; بلكه بايد گفت، پس از حادثه «غدير خم» مهمّ ترين حادثه است; چرا كه بقاى اسلام در گروِ آن است. از اين رو، كوچك ترين خطا در تشخيص آن، چه به لحاظ زمينه ها و چه به لحاظ نتيجه، سبب ويرانى بناى اسلام و تباه سازى دستاوردِ بعثت محمّد (صلى الله عليه وآله) خواهد بود.
و اگر همراه با مؤلّف، ادّعاى نادرست ايشان را بپذيريم، و امّا آيا چه توجيهى براى مطاع بودنِ امام على (عليه السلام) كه از عصمت علمى و عملى برخوردار است،
( صفحه 219 )
داريم؟ آيا معناى «مُفْتَرَضُ الطَّاعَة» بودن، جز اين است كه چنين پيشوايى، بى هيچ قيد و شرط، مطاع است؟ و همين گونه مطاع بودن آيا دليل عصمت آن حضرت نيست.
اكنون از آقاى مؤلّف بايد پرسيد: آيا پديده خونين عاشورا و به شهادت رسيدن فرزند پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، به دست امّت پيامبر (صلى الله عليه وآله) از كدام موضوعات است؟ آيا رويارويى امام (عليه السلام) با يزيد و شهادتِ آن حضرت، در سرنوشت اسلام و مسلمانان چه تأثيرى داشت؟ به طور قطع اين پديده، پس از بعثت و قصه پر غُصّه غدير، در تاريخ اسلام بى نظير است، بلكه بالاتر; چرا كه اگر امام حسين (عليه السلام) آن فداكارى و ايثار بى نظير را نمى كرد و آن حماسه عظيم انسان را در آن روز بزرگ نمى آفريد; همچنان كه از زبان يزيد شنيده شد و موضع گيرى بنى اميّه در عمل، حكايتِ آن داشت، بساط وحى برچيده مى شد و اين يك واقعيت تلخى است كه تاريخ اسلام بهترين گواه آن است.(1)
آيا امامى كه نمى داند پايان كارش به كجا مى انجامد «مُفْتَرَضُ الطَّاعَة» است؟ هرگز!
بنابراين سخن طبرى: «اگر از امام (عليه السلام) بپرسند پايان اين بيابان كجاست؟ و ما به كجا مى رويم و فرجام كار چيست؟ پاسخ مى شنوند كه: «لانَدْرِي عَلَى مَا نَتَصَرَّفُ بِنَا وَبِهِمُ الاُمُور» بى پايه و به دور از واقعيت است.
1. مبارزات سرمايه دارى قريش و بت پرستان حجاز و سرمايه داران بازار مكّه به رهبرى ابوسفيان، كه به گفته ابن عباس: «يك منافق بود و به ظاهر اظهار مسلمانى مى كرد»، با اصل رسالت به جايى رسيد، كه اسلامى كه سلمان و مقداد و اباذر پرورده بود، روزى داراى خلفايى شد مانند معاويه اموى و فرزندش يزيد، آن مى گسار، باده پرست، فاجر و فاسد. و كار اسلام و بعثت پيامبر (صلى الله عليه وآله) به جايى كشيد كه همين يزيد در حالى كه با عصايش بر چهره نورانى امام حسين (عليه السلام) مى زد، اين اشعار را كه از عبدالله بن زَبعْرى است و از خود نيز ابياتى بر آن افزوده بود، مى خواند:
«لَيْتَ اَشْياخِى بِبَدر شَهِدوا / وجَزعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقعَ الاَْسَّل / لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا / خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلَ»، (نفس المهموم، ص435; بلاغات النساء، ص34; مثير الاحزان، ص101).
( صفحه 220 )
پايان كار امام جز خسارت نبود.
مؤلّف شهيد جاويد مى گويد:
پايان كار امام (عليه السلام) جز خسارت نبود. (1)
بر اين اساس، آن ها كه پيش از ورود به كربلا يا در شب عاشورا، از كاروان شهادت جدا شدند، هيچ گونه عذرى ندارند. آيا كسانى چون عبيدالله، حرّ بن يزيد جعفي، كه از يارى امام (عليه السلام) سرباز زدند، معذورند؟
بنابراين بايد بپذيريم كه امام (عليه السلام) از آغاز حركت خود مى دانست كه پايانِ كار مبارزه با حكومت يزيد، جز شهادت نيست. او خود آگاهانه شهادت را پذيرفته بود و على رغم باورِ مؤلّف، آن را مايه حيات و بقاى آيين جدش رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مى دانست. و اساساً اقدام به چنين عمل مرگبار و حركتى كه در نهايت، براى اسلام و مسلمانان جز خسارت نبود از امامى كه به تكليف الهى، پاسدار اسلام و مصالح مسلمانان است، پذيرفتنى نيست. و چرا بايد امام (عليه السلام) به نصايح ابن عباس و برادرش محمّد حنفيه، گوش فرا ندهد و خود و يارانش را به راهى بَرَد كه نهايتِ آن كشته شدن و تحميل خسارت بر اسلام و مسلمانان است؟
آرى، اگرچه كارِ امام (عليه السلام) به باورِ ما، پايانش جز شهادت نبود. و امّا اين شهادت و به دنبال آن، اسارتِ اهل بيت (عليه السلام) ، هم چنان كه در پايان اين فصل بدان پرداخته مى شود، قيام و اقدامى پرثمر براى اسلام و بقاى آن بود.
به راستى، اگر آن روز اين عملِ صالح و حركتِ عظيمِ بابركت، تحقّق نمى يافت، حكومت اموى، با شيوه اى كه به كار مى برد، چه بر سر اسلام و مسلمانان مى آورد؟ حكومتى كه مى رفت تا براى هميشه بساط اسلام را برچيند
1. شهيد جاويد، ص393.
( صفحه 221 )
و كار بعثت را تمام كند و نام و ياد محمّد (صلى الله عليه وآله) و دستاوردِ دوران نبوّتش را از يادها بِبَرَد.
پس سكوت امام حسين (عليه السلام) بر اساس تعهّد الهى و تكليف انسانى كه داشت، در آن شرايط سخت و سنگين، فروغلتيدن در هلاكت و تباهى بود. براى همين، آن ها كه امام (عليه السلام) را تنها رها كردند و از اطاعت و يارى او سرباز زدند، خويشتن را به هلاكت و نكبت درافكندند. و در رستاخيز نيز، در پيشگاهِ خداوند و پيامبر (صلى الله عليه وآله) شرمسار خواهند بود و به كيفر گناه خود، خواهند رسيد.
امام حسين (عليه السلام) خود و يارانش را به كام مرگ درافكند، تا اسلام را از مرگ حتمى نجات بخشد و چنين شد. او يك رسالت تاريخى نسبت به اسلام و انسانيّتِ مظلوم داشت و انجام اين رسالت، جز با شهادت او و يارانش امكان پذير نبود. و امام در پرتو آگاهى الهىِ خويش، اين رسالت عظيم را دريافت و در راه تحقّق آن، حماسه عظيم شهادت را رقم زد. براى همين، سخنان سطحى ابن عبّاس و خيرخواهى هاى عاطفى برادرش محمّد بن حنفيه، و مصلحت انديشى ديگرِ مصلحت انديشان، نمى توانست او را از انجام اين رسالت بزرگ باز دارد.
تأكيدى بر مدّعاى ما:
افزون بر پيش گفته ها، مواردى در منابع استناد مؤلّف: مانند تاريخ طبرى و... وجود دارد كه تأكيد و تأييدى بر مدّعاى ماست و در اين جا، به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
1. طبرى در تاريخ خود از «ابومخنف» درباره «زُهَير» و ديدارِ او با امام (عليه السلام) آورده است كه: زهير پس از بازگشت از ديدار خود با امام (عليه السلام) به ياران خود چنين گفت:
( صفحه 222 )
مَنْ أَحَبَّ مِنْكُمْ أَنْ يَتَّبِعَنِي وَإلاّ آخِرَ العَهْدِ.
هريك از شما دوست دارد كه به راهِ من باشد (همراه من با حسين (عليه السلام) بيايد)، بسيار مناسب و به موقع است و هر كه به راهِ من نيايد، بداند كه اين آخرين ديدار من با او، خواهد بود.
سپس گفت:
إِنِّي سَاُحَدِّثُكُم حَدِيثَاً: غَزَوْنَا بِلَنْجَرْ فَفَتَحَ اللهُ عَلَينَا وَأَصَبْنَا غَنَائِمَ، فَقَالَ لَنَا سَلمَانُ البَاهِلّيُ: اَفَرَحْتُمْ بِمَا فَتَحَ اللهُ عَلَيكُمْ وَاَصَبْتُمْ مِنَ الْغَنَائِم؟ فَقُلنَا: نَعْم; فَقَالَ لَنَا: اِذَا اَدْرَكْتُمْ شَبَابَ آلِ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله) فَكُونُوا اَشدَّ فَرَحاً بِقِتالِكُمْ مَعَهُمْ مِنْكُم بِمَا اَصَبْتُمْ مِنَ الغَنَائِمْ، فَامّا أنَا فَاِنّي اَسْتَودِعُكُم اللهِ، قَالَ: ثُمَّ وَاللهِ مَازَالَ فِي اَوّلِ القَومِ حَتّى قُتِلَ». (1)
رازى در دل دارم كه ناگزير براى شما بازگو مى كنم در «بلنجر» در نبردِ با كافران، به يارى خداوند بر آنان پيروز شديم و غنيمت هاى بسيارى به دست آورديم. سلمان باهلى(2) گفت: آيا از اين كه در اين جنگ پيروز شده و غنيمت بسيار به دست آورده ايد، شاد و مسروريد؟ گفتيم: آرى. گفت: آينده اى در پيش رو داريد كه در كنار جوانان خاندانِ محمّد (صلى الله عليه وآله) در راه هدفِ بزرگترى با دشمن مى جنگيد و غنيمت هاى بسيار نصيب تان خواهد شد و شادمانى و سرورتان بسى بيش تر خواهد بود. آن گاه زهير پس از افشاى اين راز، به همراهانش گفت: «من اكنون از شما جدا مى شوم و شما را
1. تاريخ طبرى، ج3، ص302.
2. ابن اثير در كامل ج3، ص151 و مفيد در ارشاد ج2، ص73، گفته اند: مقصود از سلمان، در سخن زهير، سلمان فارسى است.
( صفحه 223 )
به خدا مى سپارم. سپس به خدا سوگند، زهير در خطِ مقدّم سپاه بود تا اين كه كشته شد».
نقل طبرى از آن جا كه تاريخ او از منابع استناد مؤلّف شهيد جاويد، بلكه مهمّ ترينِ آنهاست، به لحاظِ استناد آن به ابومخنف، چنان كه برخى گفته اند، در خورِ تأمّل است.
و امّا زهير، كسى است كه پس از بازگشت از مراسم حجّ در طول راه مى كوشيد تا با امام (عليه السلام) ديدارى نداشته باشد. ولى كوشش او، راه به جايى نبرد و سرانجام توفيق يار او شد و با امام (عليه السلام) ديدار كرد. و اى كاش مى دانستيم كه در اين ديدارِ كوتاه، ميان او و امام (عليه السلام) ، چه گذشت كه آن چنان دگرگون شد و پس از بازگشت به خيمه خود، با همسر و همراهانش بِدْرود گفت و به كاروان امام (عليه السلام) پيوست؟
آيا امام (عليه السلام) سخنِ سلمان باهلى را به يادَش آورد؟ آيا آن غنيمتِ سرورانگيز كه سلمان باهلى از آن خبر داده بود; غنيمت شهادت بود؟ آيا در صورت پيروزىِ ظاهرى بر يزيديان و تأسيسِ حكومت در كوفه، دست يابى به مقامى رفيع بود، كه زهير بدان اميد، دست از خانه و خاندان شست و سر از پا نشناخت، تا به صف حسينيان پيوست؟
به راستى، چه انگيزه اى زهير را به وجد آورده بود، كه آن گونه دلداده فرزند پيامبر شد؟ اگر مراد از غنيمت، موقعيت هاى دنيايى بود كه زهير با پيروزى امام حسين (عليه السلام) به آنها دست مى يافت، بِدْرود او و اين كه اين ديدارِ آخرين است، چه معنا داشت؟ ناگزير بايد پذيرفت كه امام (عليه السلام) در اين ديدارِ شورانگيز با اِكسيرِ نگاهِ خود، مس وجودِ زهير را به گوهرى ناب تبديل كرد. و او را با معنويت خويش، آن چنان در حوزه جاذبه شهادت، قرار داد كه ديگر «آن سرايى» شده
( صفحه 224 )
بود; از اين رو، سر از پا نمى شناخت و براى وصول به آن منزلتِ بى بديل، با همه تعلّقات خود، چه رسد به همسر و همراهان، بِدْرود گفت:
كيميا دارى كه تبديلش كنى *** گر چه جوى خون بود نيلش كنى(1)
بنابراين، هم امام (عليه السلام) مى دانست كه فرجام اقدامش شهادت است، و هم، زهير دريافته بود كه سخن سلمان، كه گفته بود: «در آينده با جوانانِ خاندانِ محمّد (صلى الله عليه وآله) خواهى بود و غنيمت سرورانگيزتر و نشاط آورترى نصيب تو خواهد شد»، همان بودنِ با حسين (عليه السلام) و كشته شدن در راه اوست. از اين رو، فراخوانِ حسين را با گوش جان شنيد و سخت بدان پاى بند شد و همراه او و جوانانش، كه همگى از خاندان پيامبر بودند، به كربلا رفت، تا در كنار فرزند بزرگوار پيامبر (صلى الله عليه وآله) از غنيمت شهادت، كه سعادت ابدى و سرور جاودانه است، برخوردار شود.(2)
1. مثنوى، دفتر دوّم، بيت 694.
2. زهير عثمانى و از على (عليه السلام) دور بود ولى حسين (عليه السلام) را دوست مى داشت. در تاريخ نيامده كه حسين (عليه السلام) چه در مكّه و چه در مدينه از فردى دعوت كرده باشد ولى در بيابان از زهير دعوت كرد و او را گرامى داشت. حيف است زهير جوان مردِ دلير، نابغه نظامى، سردار بزرگ عرب، يزيدى بماند. بايد حسينى شود. حسين (عليه السلام) هم زهير را دوست داشت. در اين سفر بارها حسين (عليه السلام) گفت هر كس مى خواهد برود و با من نيايد، ولى زهير را گفت كه با وى بيايد. مردمى كه از دورِ حسين (عليه السلام) پراكنده شدند شايستگى نداشتند كه به شهادت برسند. شهادت مقام شامخى است هر كسى لياقت آن ندارد: «هرگز پر طاووس به كركس ندهندش». ولى زهير شايستگى دارد و بايد بدين فيض عظيم نايل گردد. زهير هر چند در ظاهر از حسين دور است ولى در باطن به حسين نزديك است. جوان مردى حسين (عليه السلام) نمى گذارد كه شايستگان محروم شوند. حسين (عليه السلام) زهير را به بزم شهادت صلا داد. زهير لبيك گفت و جام شهادت را تا پايان بنوشيد. چه رازى در اين دعوت نهفته بود؟ حسين پسر عمويش را دعوت نكرد. برادرش را دعوت نكرد. ولى زهير را دعوت كرد. از خويش دعوت نكرد ولى از بيگانه دعوت كرد. آيا چه رازى در اين دعوت نهفته بود؟!
زهير از ياران بنى اميّه بود و از سران نظامى آن ها به شمار مى رفت. ولى بر حسين (عليه السلام) با ديده قداست و بزرگوارى مى نگريست. زهير ساكن شهر كوفه بود و پس از مرگ معاويه براى حسين نامه ننوشت و با فرستاده حسين (عليه السلام) يعنى مسلم بيعت نكرد و با خلافت يزيد موافق بود ولى حسين (عليه السلام) را دوست مى داشت. وه كه دوستى چه كارها مى كند و زهير مى دانست كه حسين در برابر يزيد قيام كرده و مى دانست كه حسين در اين قيام كشته خواهد شد; چون او متخصّص نظامى بود. از قواى يزيد اطلاع داشت. ياران حسين را هم مى شناخت و نمى خواست به حسين نزديك شود، مبادا پس از كشته شدن حسين (عليه السلام) در دربار يزيد مسوول به شمار آيد. اگر اين نابغه نظامى پيروزى حسين را به چشم مى ديد از حسين دورى نمى كرد زيرا هم حسين را دوست مى داشت و هم پيروزى با حسين بود و مسئوليتى براى وى در آينده تصور نمى شد. ولى زهير يقين داشت كه حسين كشته خواهد شد. و اگر به حسين نزديك شود نامش در ليست سياه يزيد قرار خواهد گرفت. حسين زهير را با يك ديدار دگرگون ساخت و يزيدى، حسينى گرديد و نارى، نورى شد.
زهير يك شبه راه صد ساله رفت و به عالى ترين مقام انسانى رسيد و سردار بزرگ حسين گرديد. زهير نه تنها نابغه نظامى بود، متفكّر بود، سخنور بود. بسيار خردمند بود، دانشور بود، اطلاعات جغرافيايى داشت. در عرب، به ويژه در قوم خود بسيار محترم بود. پس از آن كه حسينى شد همه امكانات خود را تحت اختيار حسين (عليه السلام) گذارد و هر چه نيرو داشت در راه حسين به كار برد. هميشه در برابر حسين جان بركف و گوش بر فرمان ايستاده بود. راه زهير، راه حسين (عليه السلام) شد و آرمان زهير، آرمان حسين. وَهْ كه دوستى چه كارها مى كند. آنان كه دعوى دوستى حسين مى كنند چرا به راه حسين نمى روند؟ زهير كه از زيارت حجّ برمى گشت، نمى خواست با حسين هم منزل گردد و تماسى حاصل شود. مبادا به يزيد گزارش دهند. ولى حسين (عليه السلام) با زهير، هم منزل گرديد و كاروان شهادت در جايى فرود آمد كه زهير در آن جا فرود آمد. زهير با ياران خود ناهار مى خورد كه فرستاده حسين به سراغش آمد و ابلاغ كرد: حسين تو را مى خواهد. زهير به حضور حسين شرفياب شد. يزيدى رفت و حسينى بازگشت. دستور داد كه خرگاهش را در زمره خيمه و خرگاه حسين قرار دهند. آرى دوستى قوى ترين جاذبه هاست. زهير را با حسين در يك منزل فرود مى آورد. زهير را احضار مى كند، به حضور مى رساند. تاريكى اش را مى برد، روشنايى اش مى بخشد، سرانجام حسينى مى شود و خيمه و خرگاهش را در خيمه و خرگاه حسين قرار مى دهد، (پيشواى شهيدان، ص157).
( صفحه 225 )
اكنون از آقاى مؤلّف بايد پرسيد: آيا سلمان مى دانست كه زهير
از اين غنيمتِ بى زوال (شهادت) بهره خواهد برد، و امّا امام حسين (عليه السلام) نمى دانست؟!
2. ابن اثير مى گويد امام (عليه السلام) ، پس از شنيدن خبرِ شهادت حضرت مسلم در منزل «ثَعْلَبيّه»، به راهِ خود ادامه داد، تا اين كه در منزل «زُباله» از شهادتِ برادر
( صفحه 226 )
رضاعى اش عبدالله بُقْطُرْ(1) آگاه شد. و در اين جا بود كه به همراهانِ خود فرمود:
قَدْ خَذَلَنَا شَيعَتُنَا، فَمَنْ اَحبَّ أَنْ يَنْصَرِفَ فَلْيَنْصَرِفْ، لَيْسَ عَلَيْهِ مِنَّا ذِمَامٌ. (2)
شيعيان ما به ما خيانت كردند و از يارىِ ما دست برداشتند هر كدام از شما كه بخواهد برگردد، آزاد است; من بارى (حقّى) بر دوش كسى ندارم.
همراهان امام (عليه السلام) با شنيدن سخن آن حضرت، پراكنده شدند. گروهى به طرف راست و گروهى به طرف چپ مسير، و تنها همان ها كه از مكّه با امام بودند در كنار ايشان به سوى مقصدى كه در پيش داشت به راه خود ادامه دادند.
برخوردِ اين گونه امام (عليه السلام) ، اگر چه نوعى تصفيه بود، براى اين بود كه مى دانست گروهى از اعراب، يعنى همان ها كه رفتند مى پنداشتند امام در اين حركت پيروزمندانه وارد كوفه خواهد شد و زمام حكومت را به دست خواهد گرفت و مردم به اطاعت از آن حضرت، تن درخواهند داد. از اين رو، خواست تا بدانند كه براى چه بايد اين راه را طى كنند.
امام حسين (عليه السلام) و همراهانِ آن حضرت، سپس به راه خود ادامه دادند، تا در درّه «عَقَبه» فرود آمدند; در اين جا، مردى از عرب(3) به حضور امام (عليه السلام) بار يافت و پرسيد: كجا مى رويد؟ فرمود: به كوفه. آن مرد عرب گفت: تو را به خدا سوگند، برگرد و به كوفه نرو. در كوفه با نوك نيزه و تيزى شمشير مواجه خواهى
1. علاّمه شعرانى (رحمه الله) در پاورقى نفس المهموم، ص87 مى نويسد: «بُقْطُرْ» به باء موحده ـ بر وزن «بُرْثُنْ» صحيح است.
2. كامل ابن اثير، ج4، ص43.
3. پيرمردى از عشيره عِكْرَمه.
( صفحه 227 )
شد. مردمانى كه از شما دعوت كرده اند; اگر با عبيدالله جنگ كرده و پيروز شدند، كه بار جنگ بر دوش شما نيست و زمينه براى حكومت شما آماده است; آن گاه به كوفه برو و گرنه، نرو... امام حسين (عليه السلام) فرمود:
اِنَّه لايَخْفَى عَلَيَّ مَا ذَكَرْتَ وَلكِنَّ اللهَ لايُغْلَبُ عَلَى اَمْرِهِ; (1)
آن چه گفتى بر من پوشيده نيست ولى خدا آن چه خواهد، همان مى شود. و هيچ گاه در كار خود مغلوب نخواهد شد.
سپس امام (عليه السلام) به همراهِ يارانش از آن منزل كوچ كردند.(2)
نتيجه ديدارها و گفت و گوها
نتيجه ديدارها و گفت و گوهاى امام (عليه السلام) با ديداركنندگان، در درازاى راه، اين بود كه:
1. امام (عليه السلام) از شهادت حضرت مسلم و برادر رضاعى اش «ابن بُقْطُر» در منزل زباله آگاه شد.
1. كامل ابن اثير، ج4، ص43.
2. سخن كوتاه امام حسين (عليه السلام) راه بازگشت را براى همه بگشود و بسيار كسانى كه هنوز اميد پيروزى ظاهرى امام را داشتند، نوميد شده، پراكنده شدند. فرزندان حضرت مسلم و برادران و خويشانش اگر به قصد گرفتن خون او مى رفتند، دانستند كه انتقام در اين سفر امكان پذير نيست و بايد بازگردند. پيام مسلم و سخن امام (عليه السلام) بهترين سند براى بازگشت آن ها بود. ولى جوانمردان به راه خود ادامه دادند. حسين (عليه السلام) نيز اگر به قصد تشكيل حكومت مى رفت از همين جا مانند آن ها كه براى زنده ماندن و به نان و آب و نام رسيدن همراه او بودند و با شنيدن سخن آن حضرت بازگشتند. مى بايست باز گردند، چرا كه معلوم شد راه كوفه راه به دست آوردن حكومت نيست، و خيانت كوفيان وظيفه وفاى به وعده را، از دوش امام حسين (عليه السلام) برداشت; چون وعده اش مشروط بود. حسين (عليه السلام) اگر نمى خواست به مكّه برگردد باآن كه امان داشت مى توانست به بصره برود; زيرا بصريان خيانت پيشه نبودند. ولى نرفت و راه خود را به سوىِ كوىِ شهادت ادامه داد.
( صفحه 228 )
2. با شنيدن خبرِ شهادتِ اين دو بزرگوار فرمود: «شيعيان ما به ما خيانت كردند و از يارىِ ما دست برداشتند. هر كدام از شما كه بخواهد برگردد آزاد است من بارى بر دوش كسى ندارم». گروهى از همراهان امام (عليه السلام) با شنيدن اين سخن، امام (عليه السلام) را ترك گفتند و هركدام به سويى رفتند. و تنها كسانى ماندند كه از مكّه با آن حضرت همراه بودند و اين سخن امام (عليه السلام) ، افزون بر اين كه نوعى تصفيه بود; سخن از شهادت بود، نه تأسيس حكومت!!
3. پراكنده شدن همراهان و خبر شهادت حضرت مسلم و ابن بُقْطُر هيچ گونه تزلزلى در عزم پولادين و اراده راسخ امام (عليه السلام) و يارانش ايجاد نكرد.
4. مرد عرب با تحليلِ اوضاع سياسى و موقعيت نظامى كوفه، رفتن امام (عليه السلام) به كوفه را مصلحت امام (عليه السلام) نمى دانست. از اين رو، از امام حسين خواست، تا از اين سفر چشم پوشد. و امّا امام (عليه السلام) فرمود: آن چه گفتى بر من پوشيده نيست و من بر آنم كه تسليم اراده خداوند باشم. بنابراين به راهى كه در پيشِ رو دارم، ادامه خواهم داد.
نتيجه اين كه على رغم تصوّر مؤلّف شهيد جاويد، امام (عليه السلام) مى دانست كه در كوفه نيروى ملّى مورد اطمينانى ندارد كه با اعتماد به آن ها در انديشه تأسيس حكومت باشد. و قهراً اگر مقصود امام (عليه السلام) تأسيس حكومت بود، مى بايست بر پايه اين تحليل، از همان جا (درّه عَقبه)، از همان راهى كه آمده است بازگردد و نمى بايست به گونه اى سخن بگويد كه گروهى از همراهانش او را رها كنند و تنها همان هايى بمانند كه خطبه «خُطَّ المَوت» را با گوش جان شنيده بودند.(1)
1. پاسخ حسين (عليه السلام) به پيرمرد جالب بود; چون كه نخستين بارى بود كه حسين (عليه السلام) مى گفت بر من چيزى پوشيده نيست و راه سلامتى را ميدانم. حسين مردم كوفه را بهتر از دگران مى شناخت، چنان كه از راز پيروزى نيز آگاه بود. ولى پند نصيحت گران را گوش مى داد و با حسن خلق و خوش خويى با آنان روبرو مى شد. هنگام خروج از مكّه پيش بينى كرد و گفت: «مى بينم كه گرگان بيابانى مرا پاره پاره مى كنند». دشمنان حسين (عليه السلام) انسان نبودند; سگان و گرگان درنده بودند. انسان، ياران حسين (عليه السلام) بودند كه براى نجات انسانيّت از دندانِ گرگان و سگان اموى كوشيدند. حسين از همين جا مى توانست به راهى ديگر برود، ولى نرفت. راه ديگر آرمان حسين (عليه السلام) را تأمين نمى كرد.
( صفحه 229 )
آيا با توجّه به اوضاع سياسى و موقعيت نظامى كوفه و آن چه درباره آن سامان براى امام نقل شده، هنوز امام (عليه السلام) اميدوار بود كه بتواند به وسيله همين مردم، حكومت جبّار اموى را سرنگون كند؟ آن چه به نظر قطعى مى رسد، اين است كه امام (عليه السلام) در اين حكومت، در سر، سوداى ديگرى داشت و آن شهادت بود; همان خواستِ خداوند. و او براى تحقّقِ آن، با اراده اى پولادين اين راه را، ادامه مى داد.
3. ابن اثير در جاى ديگر گويد:
چهار نفر در «عَذِيبُ الهَجانات» حضور امام شرفياب شدند، و امام (عليه السلام) از آنان خواست تا درباره مردم كوفه آن چه مى دانند، بگويند. مجمع بن عبيدالله عائذى، كه يكى از آنان بود، گفت: و امّا اشراف كوفه پيمانه هاى طمعورزى شان از رشوه ها، پر شده و سخت فريب خورده اند و به دشمنى با تو از هر سو گرد آمده اند. و امّا ديگران،(1) دل هاشان خواهان توست و شمشيرهاشان بركشيده از نيام براى كشتن توست.
آنگاه امام (عليه السلام) از فرستاده خود قيس بن مسهّر جويا شد، گفتند: كشته شد و داستان كشته شدن او را براى امام (عليه السلام) بازگو كردند.
امام (عليه السلام) با شنيدن اين خبر، اشك از ديدگانش جارى گشت و نتوانست از گريستن باز ايستد. و در همين حال با ديده اشك آلود
1. همان ها كه قربانى مطامع سوداگران زر و زور و تزويرند.