( صفحه 250 )
است; يعنى هر كس از شما بنى هاشم، و نه ديگران، با من آيد شهيد شود.(1) براي همين در نقل كامل الزيارات آمده است: نامه اى است از حسين بن على (عليه السلام) به محمّد بن على حنفيه و ديگر بنى هاشم.
نتيجه اين كه «مَنْ لَحِقَ بِي اُسْتُشْهِدَ... يعنى هر كس از بنى هاشم با من آيد شهيد شود» درست است. براى همين، كشته نشدن «غلام عبدالرحمن بن عبد ربّه» و «ضحاك بن عبدالله مشرقى» و نظير اين ها، كه از بنى هاشم نبودند و همين طور، زنده ماندنِ امام على بن الحسين (عليه السلام) و... كه از بنى هاشم است، با سخن امام (عليه السلام) كه فرمود: هر كس از بنى هاشم... در تعارض نخواهد بود. چرا كه برخى از آن ها از نظر سِنّى، در شرايطى بودند كه نمى توانستند به جبهه جنگ بروند، مانند حسن بن حسن.
آن چه خداى خواهد، همان شود!
مواردى ديگر در تاريخ عاشورا به چشم مى خورد، كه كسانى از وجوه مسلمانان، خيرخواهانه امام (عليه السلام) را از رفتن به سوى كوفه، هشدار داده اند. و امّا امام (عليه السلام) با سپاس گزارى از اين خيرخواهى ها، آن ها را از شهادت خود و كسانى كه در اين سفر او را همراهى كرده اند آگاه كرده است:
1. عمر بن عبدالرحمن مشفقانه از امام (عليه السلام) خواست تا از رفتن به كوفه باز ايستد. و امام (عليه السلام) پس از سپاس گزارى از او فرمود:
وَمَهْمَا يُقْضَ مِنْ اَمْر يَكُنْ اَخَذْتُ بِرَأيِكَ اَوْ تَرَكْتُ. (2)
1. بصائر الدرجات، ص482، ح5; مناقب آل أبى طالب، ج4، ص76; ملهوف، ص121; مختصر بصائر الدرجات، ص42، ح25; اثبات الهداة، ج2، ص577، ح18.
2. كامل ابن اثير، ج4، ص37.
( صفحه 251 )
هر چه بدان فرمان رفته است همان خواهد شد، خواه به رهنمود تو عمل كنم يا آن را وانِهم.
2. ابوبكر حارث بن هشام بر امام (عليه السلام) درآمد و همانند عمر بن عبدالرحمن از ايشان خواست تا به كوفه نرود. امام (عليه السلام) در پاسخ او فرمود:
جَزَاكَ اللهُ خَيْراً يَابْنَ عَمّ، فَقَدْ اَجْهَدَكَ رَأيَكَ، وَمَهْمَا يَقْضِ اللهُ يَكُن. فَقَالَ: اِنَّا للهِ وَعِنْدِاللهِ نَحْتَسِبُ يَا اَبَا عَبْدِاللَّهُ. (1)
اى پسر عمو خداى تو را پاداش نيكو دهاد. تو در اين نظر خيرخواهانه خود را به رنج افكنده اى و آن چه خداى فرمان داده است خواهد شد. سپس فرمود: اى اباعبدالله، ما از خداييم و آن چه انجام دهيم، پاداش آن از خداى طلبيم.
3. عبدالله فرزند عمر - خليفه دوّم - به هنگام بِدْرودِ امام (عليه السلام) عرض كرد:
اى اباعبدالله، تو را به خدا مى سپارم; چرا كه در اين سفر كشته خواهى شد. (2)
4. شيخ فخرالدين طِريحى آورده است كه: امام حسين (عليه السلام) زمين هايى را كه قبر آن حضرت در آن جاست از مردم «نينوا» و «غاضريّه» به شصت هزار درهم خريدارى كرد و به عنوان صدقه به آن ها بازگردانيد. و از آن ها پيمان گرفت كه زيارت كنندگانش را به قبر شريف او ره نمايند و سه روز آن ها را ميهمان كنند.(3)
1. مروّج الذهب، ج3، ص56.
2. بحار الانوار، ج44، ص313.
3. مجمع البحرين، ج5، ص461، ذيل مادّه «كَرْبَل».
( صفحه 252 )
5. سيد محسن امينِ جبل عاملى، مى نويسد: عبدالله بن عباس و عبدالله فرزند زبير به حضور امام (عليه السلام) در آمدند و از آن حضرت خواستند تا از سفر به سوى كوفه بازايستد. امام (عليه السلام) در پاسخ آن ها فرمود: رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مرا به كارى فرمان داده است كه ناگزير از انجام آن ام.(1)
عبدالله بن عباس پس از شنيدن اين پاسخ در حالى كه «واحسيناً» مى گفت از نزد امام (عليه السلام) بيرون شد.
6. و همو مى نويسد: پس از عبدالله بن عباس و عبدالله فرزند زبير، عبدالله فرزند عمر (خليفه دوم) به حضور آمد و از امام خواست تا با گمراهان (يزيد و يزيديان) سازش كرده و از كشتن و كشته شدن (جنگ) دورى گزيند. امام حسين در پاسخ او فرمود:
اى اباعبدالرحمن آيا نمى دانى كه از پستى دنيا همين بس، كه سر يحيى فرزند زكريا را براى نابكارى از نابكاران بنى اسرائيل پيشكش آوردند؟ تا آنجا كه فرمود: به خدا سوگند، اگر در هر لانه اى باشم بيرون كشند تا بكشند. به خدا سوگند، هم چنان كه يهوديان حريم روزِ «شنبه» را شكستند، حريم مرا بشكنند. به خدا سوگند، تا خون مرا نريزند رهايم نكنند، و چون چنين كردند، خداوند كسى را بر ايشان چيره گرداند كه خوارشان كند، خوارتر از كهنه حيض. (2)
حاصل سخن اين كه، امام حسين (عليه السلام) به همه كسانى كه او را از رفتن به سوى كربلا و رويارويىِ با فرزندان ابوسفيان و پيروانِ شان برحذر مى داشتند فرمود:
1. لواعِجُ الاشجان، ص72.
2. همان، ص73.
( صفحه 253 )
«بايد بروم و مى دانم كه من و ياران من كشته خواهيم شد».
و جالب اين كه ديداركنندگان با آن حضرت نيز مى دانستند امام (عليه السلام) راهى را برگزيده است كه پايان آن شهادت است.
قِصّه ماست كه در هر سرِ بازار بمانْد
قصّه كربلا و شهادت امام حسين (عليه السلام) ، قصّه اى بود كه از پيش، بر سر زبان ها افتاده بود، «خرقه پوشانِ دگر مست گذشتند و گذشت / قِصّه ماست كه در هر سر بازار بماند» (حافظ).
افزون بر خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، بسيارى از مسلمانان مدينه نيز، از آن آگاه بودند. آن ها سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله) را كه به هنگام رحلت فرموده بود:
«مالِي وَلِيَزِيدَ لابارَكَ اللهُ فِيهِ اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزِيدَ;(1) مرا با يزيد چكار، خداوند به او خير و بركت ندهاد; بار خدايا! يزيد را از رحمت خود دور دار»، فراموش نكرده بودند. سخنان على (عليه السلام) در مسجد كوفه كه به «سعد وقّاص» فرموده بود: «فرزند نابخرد تو; يعنى عمر سعد، فرزندم حسين را خواهد كشت». گوش ها را نواخته بود. و به همين سان، سخن آن حضرت را كه در راه صفّين در سرزمين «نينوا» فرموده بود:
هَا هُنَا مَنَاخُ رِكَابِهِمْ وَههُنَا، ومَوْضِعُ رِحَالِهِمْ، وَهَا هُنَا مَهْراقُ دِمَائِهِمْ، فِتْيَةٌ مِنْ آلِ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله) يُقْتَلُونَ بِهذِهِ العَرْصَةِ، تَبْكِي عَلَيْهِمْ السَّمَاءُ وَالاَرْضُ. (2)
1. بحار الانوار، ج44، ص266.
2. دلائل النبوة، ج2، ص581; ذخائر العقبى، ص97; رياض النضرة، ج3، ص201; فصول المهمّة، ج2، صص761 و 762.
( صفحه 254 )
آن جا خوابگاهِ شتران شان و آن جا جاى فرود آمدنِ شان و آن جا شهادتگاهِ شان است. جوانمردانى از خاندان محمّد (صلى الله عليه وآله) در اين ميدان كشته خواهند شد كه آسمان و زمين بر آنها خواهد گريست».
و مهمّ اين كه حسين (عليه السلام) خود، به هنگام ايراد اين سخنان سراپا گوش بود و مى نگريست كه چسان دانه هاى اشك، مرواريدگون، بر گونه هاى على مى غلتيد و مى دانست كه مراد آن حضرت از اين پيش گويى جز او نيست. و اين سخنان را، نه تنها حسين (عليه السلام) ; بلكه همه آن ها كه با على (عليه السلام) بودند ـ دست كم ـ بسيارى از آن ها، مى شنيدند و دريافته بودند كه اين جوانمردان، حسين (عليه السلام) و ياران بزرگوار اويند، كه اين چنين اشك هاى على (عليه السلام) را جارى ساخته است.
آرى! مى شنيدند كه على (عليه السلام) چسان از سرِدرد و شِكْوه، آه مى كشيد و فرزندش حسين (عليه السلام) را به شكيبايى فرا مى خواند:
اَوِّه! اَوِّهْ! مْالِي وَلاِلِ اَبِي سُفْيَانَ، مَالِي وَلاِلِ حَرْبَ; حِزْبِ الشَّيْطانِ وَاَولِيَاءِ اْلكُفْرِ؟ صَبْراً يَا اَبَاعَبْدِالله فَقَدْ لَقِيَ اَبُوكَ مِثْلَ الّذِي تَلْقى مِنْهُمْ.(1)
آه و دريغ! مرا با خاندان ابوسفيان چكار! اى اباعبدالله، صبورى كن، شكيبايى ورز كه پدر تو نيز، مانند آن ستم هايى كه تو از آن ها خواهى ديد، ديده است.
گفت و گوى حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار
فضيل بن زبير گويد:
در نزديكى محفلى از محفل هاى بنى اسد، حبيب بن مظاهر و
1. بحار الانوار، ج44، ص252.
( صفحه 255 )
ميثم تمّار، سواره با يكديگر، ديدار كردند و به گفتوگو پرداختند; چنان به يكديگر نزديك شده بودند كه گردنِ اسبانِ شان در كنارِ هم قرار گرفته بود. حبيب بن مظاهر گفت: گويا پيرمردى «اَصْلَعْ» ـ موى پيشِ سر ريخته اى ـ را با شكمى برآمده مى بينم كه در «دارالرِّزق» هندوانه مى فروشد. و به خاطر محبت و دوستى اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، در حالى كه شكم او را دريده اند، به دار آويخته شده است.
ميثم تمّار، نيز در پاسخ حبيب بن مظاهر، چنين گفت: گويا مى بينم مردى سرخ روى را با گيسوانى بافته شده و از دو سوى آويخته، كه به يارى فرزند پيامبرش بپاخاسته و در اين راه كشته مى شود و آن گاه سر او را در كوفه مى چرخانند.
سپس از يكديگر جدا شدند. اهل محفل كه سخنان اين دو بزرگ مرد را شنيده بودند گفتند: ما كسى را دروغگوتر از اين دو، نديده ايم. فضيل گويد: هنوز اهل محفل پراكنده نشده بودند، كه «رشيد هَجَرى» در رسيد و از حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار جويا شد. گفتند: هم اكنون از اين جا رفتند و گفت و گوى آن ها را براى رشيد بازگو كردند; رشيد گفت: و امّا ميثم ـ كه خداى او را رحمت كناد ـ فراموش كرده است كه بگويد: افزون بر اين ها، به آورنده سرِ حبيب بن مظاهر، صد درهم بيش از آن چه انتظار مى رود، جايزه خواهند داد. رشيد اين سخن را گفت و رفت. بنى اسد گفتند: به خدا سوگند! اين; يعنى رشيد، از آن دو مرد، دروغگوتر است. و امّا بنى اسد همين ها كه در اين محفل سخنان حبيب بن مظاهر و ميثم تمّار و همين طور، سخنان رشيد هجرى را شنيده بودند، گفتند: چند
( صفحه 256 )
روزى بيش نگذشت كه آن چه گفته بودند. اتفاق افتاد و ما خود ديديم كه ميثم تمّار بر درِ خانه عمرو بن حريث، به دار آويخته شد و همين طور، سر حبيب را، كه با حسين (عليه السلام) كشته شده بود، آوردند و در كوفه چرخانيدند. (1)
بنى هاشم از شهادت امام حسين (عليه السلام) آگاه بودند
محمّد حنفيه، در مدينه بود در حالى كه وضو مى ساخت، شنيد، امام حسين (عليه السلام) با اهل بيتِ خود راهىِ عراق شده است، سخت گريست، به گونه اى كه صداى قطره هاى اشكش، كه در ظرف آب مى ريخت، به گوش مى رسيد.(2)
جابر به روايت امام محمّد باقر (عليه السلام) مى گويد:
لَمَّا هَمَّ الحُسَينُ (عليه السلام) بِالشُّخُوصِ مِنَ الْمَدِينَةِ اَقْبَلَتْ نِسَاءُ بَنِي عَبْدِالْمُطَّلِبْ فَاجْتَمَعْنَ لِلنّيَاحَةِ حَتّى مَشى فِيهِنَّ الحُسَيْنُ (عليه السلام) ، فَقَالَ اُنْشِدُكُنَّ اللهَ اَنْ تُبْدِيْنَ هذَا الاَمْرَ مَعْصِيَةً للهِ وَلِرَسُولِهِ، فَقَالَتْ لَهُ نِسَاءُ بَنِي عَبْدِالمُطَّلِبْ: فَلِمَنْ نَسْتَبْقِي النِّيَاحَةَ وَالْبُكَاءَ فَهُوَ عِنْدِنَا كَيَوم ماتَ فِيهِ رَسُولُ اللّهِ (صلى الله عليه وآله) وَعَلِيٌّ وَفَاطِمَةُ وَرُقِيَّةٌ وَزَيْنَبُ وَاُمَّ كُلْثُومَ. (3)
آن گاه كه امام حسين (عليه السلام) آهنگ بيرون شدن از مدينه كرد زنانِ فرزندان عبدالمطلب گِردِ هم جمع آمده، محفلى را براى سوگوارى و گريستن بر ايشان فراهم ساختند. امام حسين (عليه السلام) به جمع ايشان در آمد و فرمود: اى زنان فرزندان عبدالمطلب، شما را به خدا سوگند، از اين كه ] با سوگوارى تان [ اين راز را آشكار سازيد; چرا
1. اختيارُ معرفة الرِّجال، المعروف به رجال الكشى، ص151.
2. تاريخ طبرى، ج4، ص297.
3. كامل الزيارات، ص103; بحار الانوار، ج45، ص88.
( صفحه 257 )
كه نافرمانى خدا و رسول خداست. زنان فرزندان عبدالمطلب به آن حضرت عرض كردند: پس اين سوگوارى براى چه كسى نگه داريم؟ امروز نزد ما مانند روز رحلت پبامبر (صلى الله عليه وآله) و على و فاطمه و رقيّه و زينب و امّ كلثوم است.
آرى، پيش گويى امير مؤمنان (عليه السلام) و گفت و گوى حبيب بن مظاهر و
ميثم تمار و تأييد و تأكيد رشيد هجرى و همين طور، گريستن
محمّد حنفيه و گرد آمدنِ زنان خاندان عبدالمطلب، همه و همه، بيانگر
آن است كه شهادت امام، از پيش بر سر زبان ها افتاده بود و بسيارى از
مسلمانان، به ويژه خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، از اين حادثه خونبار آگاه بودند، و مى دانستند كه امام حسين (عليه السلام) در اين سفر، كه به دعوت كوفيان راهى سوى عراق است، كشته خواهد شد. و آن چنان تحقّق اين حادثه از پيش روشن بود كه در ميان پيروان اديان ديگر نيز، آوازه آن در پيچيده بود. و ما در اين جا، تنها به يك مورد بسنده مى كنيم:
رأس الجالوت گويد: پدرم مى گفت: هر گاه كه از سرزمين كربلا مى گذشتم به سرعت از آن جا دور مى شدم. گفتم: براى چه؟ گفت: در ميان ما بر سر زبان ها افتاده بود كه فرزند يكى از پيامبران در اين سرزمين كشته خواهد شد و من مى ترسيدم كه مباد آن كه كشته مى شود من باشم، تا اين كه حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد، دانستيم كه فرزند پيامبرى كه مى گفتند، در اين سرزمين كشته مى شود،
چه كسى است؟(1)
1. تاريخ طبرى، ج4، ص296.
( صفحه 258 )
آيا شهادت امام حسين (عليه السلام) خسارت بود؟
مؤلّف محترم شهيد جاويد، با عنوان «آيا كشتن امام (عليه السلام) به سود اسلام بود؟»(1)و نيز با عنوانِ «خسارت جبران ناپذير»(2) بر اين باور است كه حادثه خونين كربلا و در نهايت، شهادت امام حسين (عليه السلام) براى اسلام و مسلمانان خسارتى جبران ناپذير بوده است. و در مقام نتيجه گيرى از تحليل هايى كه كرده است، مى گويد:
خلاصه سخن اين كه ما معناى صحيح و قابل قبولى براى اين عبارت كه با كشتن امام حسين (عليه السلام) اسلام زنده شد، كه نه آيه است و نه حديث و نه از سخنان بزرگان، تصوّر نمى كنيم.
1. چه زنده شدن اسلام به معناى عمل كردن به احكام اسلام باشد.
2. و چه به معناى فتوحات اسلامى باشد.
3. و چه به معناى ضعيف شدن حكومت بنى اميه باشد.
4. و چه به معناى متشكّل شدن شيعه باشد.
5. و چه به معناى رسوا شدن آل ابوسفيان باشد.
6. و چه به معناى قيام مردم شام بر ضدّ يزيد باشد. (3)
سپس، مى گويد:
تعبير صحيح در اين جا اين است كه بگوييم امام حسين (عليه السلام) در مرحله دوّم قيام كه امكان پيروزى نظامى براى آن حضرت بود،
1. شهيد جاويد، ص326.
2. همان، ص393.
3. همان، ص382.
( صفحه 259 )
مى خواست با تشكيل حكومت صد در صد اسلامى، اسلام و مسلمانان را زنده كند. پس در نظر امام تنها وسيله زنده كردن اسلام تشكيل حكومت اسلامى، مانند حكومت اميرالمؤمنين بود نه كشته شدن آن حضرت، كه جهان اسلام; بلكه جهان انسانيّت را از چنين رهبر عظيمى محروم مى كرد. (1)
در پاسخ «محبّ الدين خطيب» كه مى گويد: «حسين اقدام به سفرى كرد كه براى خودش و براى اسلام و براى امّت مسلمان تا امروز و تا روز قيامت زيان آور بود»(2) آورده است كه:
حادثه كربلا را امام حسين (عليه السلام) بوجود نياورد; بلكه آن حضرت در مرحله سوّم قيام براى جلوگيرى از جنگ و خونريزى كوشش فراوان كرد و اين عمّالِ حكومتِ جنگ طلب يزيدى بودند كه بر خلاف رضاى امام (عليه السلام) اين حادثه خونين را به وجود آوردند و اين ضربتى بود كه حكومت يزيد به اسلام زد، نه حسين بن على (عليه السلام) ». (3)
آن چه ياد شد و مواردى از اين دست، بيانگر آن است كه مؤلّف حادثه كربلا و شهادت امام حسين (عليه السلام) را براى اسلام و مسلمانان خسارت مى داند.
جهاد در اسلام
جهاد اسلامى به عنوان يك اصل دينى و يك ضرورت، براى تبليغ دين و بقاى امت اسلام، از منز لت و اهميت فراوانى برخوردار است. گاهى جهاد، گرچه
1. همان، ص383.
2. همان، ص238.
3. همان، ص242.
( صفحه 260 )
ابتدايى است، و امّا به منظور دفاع از اصول و ارزش هاى انسانى و الهى است. به سخنِ ديگر، جهاد با اين كه جنگى ابتدايى است و امّا در حقيقت تدافعى است; يعنى دفاع از اصول و نواميس توحيدى است.
جنگ امام حسين (عليه السلام) با يزيد و يزيديان، به منظور دفاع از اصول و نواميسى بود كه به وسيله خاندان ابوسفيان در حال تباه شدن بود. و امّا نكته اى را كه نبايد از نظر دور داشت، اين است كه دفاع از اصول و ارزش ها، تنها به كشتنِ مهاجم نيست; بلكه گاهى با كشته شدنِ مدافع، تحقّق پيدا مى كند. براى همين، در قران كريم و همين طور، در روايات رسيده از پيامبر (صلى الله عليه وآله) و اهلِ بيت آن حضرت، شهادت از جايگاهى رفيع برخوردار است:
( وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا ْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَ تَا م بَلْ أَحْيَآءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ) . (1)
و كسانى را كه در راه خداوند كشته شده اند، مرده مپندار كه زنده اند و نزد پروردگارشان روزى مى برند.
شهادت در راه خدا و اعتلاى اسلام و تحقّق ارزش هاى الهى، از مهمّ ترين آرزوهاى اولياى الهى است. على (عليه السلام) در پايان منشورى كه به مالك اشتر نوشته است از خداى تعالى مى طلبد كه سرانجامِ او و مالك را به شهادت پايان بخشد:
وَ أَنَا اَسْئَلُ اللهَ بِسَعَةِ رَحْمَتِهِ، وَعَظِيمِ قُدْرَتِهِ وَ... وَاَنْ يَخْتِمَ لِي وَلَكَ بِالسَّعَادَةِ وَالشَّهَادَةِ، اِنَّا اِلَيْهِ رَاغِبُونَ. (2)
و من از خداى مى خواهم با رحمتى فراگير كه او راست و قدرت بزرگ او بر انجام هر گونه درخواست... و اين كه كار من و
1. آل عمران، آيه 169.
2. نهج البلاغه، نامه 53.
( صفحه 261 )
تو را به سعادت به پايان رساند و شهادت نصيب مان گرداند كه ما آن را خواهانيم.
آرى، امام حسين (عليه السلام) در شرايط اجتماعى و سياسى ويژه اى بود كه براى حفظ و پاسدارى از اسلام و دستاوردهاى بعثت حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله) ، جز شهادت راه ديگرى نداشت. از اين رو، آگاهانه براى درگيرى با يزيد و يزيديان و رسوا كردن خاندان ابوسفيان قيام كرد و شهادت را به آغوش كشيد.(1)
1. در اين جا لازم است براى توضيح هر چه بيشتر به نكته هايى چند درباره جهاد اشاره شود:
1. جهاد به معناى جنگ با دشمنان اسلام، از واجبات دينى است. و دليل بر وجوب آن، افزون بر اجماع (الجِهادُ فَرْضٌ مِنْ فَرائِضِ الاِسْلامِ اِجْماعاً) مبسوط شيخ طوسى (ج2، ص1)، آيات شريفه ذيل است:
( كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ ) ; جنگ بر شما مقرر شده است در حالى كه شما را ناپسند است.» (بقره، آيه 216). ( فَاقْتُلُوا ْ الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدتُّمُوهُمْ ) ; مشركان را هرجا يافتيد، بكشيد» (توبه، آيه 5)، و نيز در سوره نساء آيه هاى 74، 75، 95 و... و سوره توبه آيه هاى 29، 41 و 73 و سوره محمّد آيه 4 و سوره انفال آيه 65 و آيه هاى ديگر.
البته جهاد واجب كفايى است يعنى اگر عدّه لازم براى جنگ آماده شدند، وجوب جهاد از ديگران ساقط مى شود. ولى اگر امام به شخص معيّنى امر به جهاد كند، بر آن شخص واجب عينى مى شود.
2. هدف جهاد در فرهنگ اسلام، جهاد به منظور كشورگشايى و يا سلطه جويى و يا به موجب علل و عوامل اقتصادى از قبيل تهيّه مواد خام و يا تهيّه ابزار براى فروش كالا نيست; بلكه به منظور «اعلاء كلمه حق» است. قرآن كريم اين هدف را چنين ترسيم مى كند:
( الَّذِينَ إِن مَّكَّنَّـهُمْ فِى الاَْرْضِ أَقَامُوا ْ الصَّلَوةَ وَ ءَاتَوُا ْ الزَّكَوةَ وَ أَمَرُوا ْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَوْا ْ عَنِ الْمُنكَرِ وَ لِلَّهِ عَـقِبَةُ الاُْمُورِ ) ; آنان كه اگر در زمين توانمندى دهيم، نماز بر پا دارند و زكات مى پردازند و به كار شايسته فرمان مى دهند و از كار ناپسند باز مى دارند و پايان كارها با خداوند است»، (حجّ، آيه 41).
فقها عموماً در مقام تعريف جهاد و بيان ماهيّت آن، از نظر فقه اسلامى هميشه دو جمله «اعلاءِ كَلِمَةِ الاِسْلامِ» و «اِقَامَةِ شَعَائرِ الاِيمَانِ» را ذكر كرده اند (جواهر، ج21، ص3). گويى كه از نظر فقهاى اسلامى جنگى كه به منظور «اعلاء كلمه اسلام و اشاعه توحيد و اقامه شعائرِ ايمان» نباشد; اصولا جهاد نيست و اگر به منظور سلطه جويى و يا به منظورهاى اقتصادى انجام گيرد، حرام است.
3. اقسام جهاد، جنگ در راه اعلاء كلمه حق به دو نوع است، يا جنبه دفاعى دارد و يا جنبه ابتدايى. هر گاه كه ملت اسلام از سوى ملتى ديگر، مورد تجاوز نظامى قرار گيرد، قانون طبيعى دفاع و نيز آيات و روايات در چنين موردى جنگ را كه به صورت دفاعى است بر ملت اسلام واجب مى داند. قرآن كريم مى فرمايد: ( وَقَـتِلُوا ْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقَـتِلُونَكُمْ ) ; و در راه خداوند با آنان كه با شما جنگ مى كنند جنگ كنيد»، (بقره، آيه 190).
فقها نيز چنين فتوا داده اند: جهاد با كفّارى كه به مسلمين تجاوز كنند به طورى كه احتمال استيلاى آن ها بر مسلمين داده شود يا بخواهند سرزمين شان را بگيرند و يا سرمايه هاى مادى آن ها را ـ هرچند كم باشد ـ تصاحب كنند; واجب است.
و امّا جهاد ابتدايى، اين قسم از جهاد در حقيقت، بازگشت به جهاد دفاعى دارد; چرا كه اسلام تجاوز به ناموسِ مقدّسِ توحيد را نمى پذيرد. و در نتيجه با شرك و مشركين همزيستى مسالمت آميز ندارد. و جنگ با مشركين را واجب مى داند; و إلاّ; يعنى اگر جهادِ دفاعى نباشد، نه تنها مسجد، كه صومعه و كنيسه و اصولا مراكز عبادت خداى يكتا، در تمام مذاهب آسمانى، چه يهود، و چه مسيحيّت، در معرض ويرانى و انهدام قرار خواهد گرفت. از اين رو، بايد متجاوز به توحيد با دست خودِ مردم دفع شود. قرآن كريم در دو آيه درباره دفاع از توحيد چنين فرموده است:
1. ( وَلَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْض لَّفَسَدَتِ الاَْرْضُ وَلَـكِنَّ اللَّهَ ذُو فَضْل عَلَى الْعَــلَمِينَ ) ; و اگر خداوند برخى مردم را با برخى ديگر باز نمى داشت زمين تباه مى گرديد، امّا خداوند بر جهانيان بخششى بزرگ دارد»، (بقره، آيه 251).
2. ( وَ لَوْلاَ دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُم بِبَعْض لَّهُدِّمَتْ صَوَ مِعُ وَ بِيَعٌ وَ صَلَوَ تٌ وَ مَسَـجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا ) ; و اگر خداوند برخى مردم را به دست برخى ديگر از ميان بر نمى داشت بى گمان ديرها (راهبان) و كليساها(ى مسيحيان) و كنشت ها(ى يهوديان) و مسجدهاى كه نام خداوند را در آن بسيار مى برند ويران مى شد»، (حجّ، آيه 40).
4. جايگاه جهاد و شهادت در اسلام، در اهميت جهاد و شهادت در راه خداوند و اعلاء كلمه توحيد و اقامه شعائر ايمان همين بس، كه افزون بر آيه هاى قرآن در فضيلت جهاد و منزلت والاى مجاهدان در راه خدا و مكانت شهيد و شهادت، على (عليه السلام) فرمود: «بى ترديد جهاد درى از درهاى بهشت است كه خداى تنها به روى اولياى خاصّ خويش گشوده است و آن جامه خويشتن بانى و زِرهِ نفوذناپذير الهى است بر پيكر پيكار جويان و سپرِ اطمينان بخش او براى مجاهدان است. پس هر كه از سربى ميلى جهادِ در راه خدا را وانِهد، خداى جامه ذلّت بر اندامش فرو پوشد و در گرفتارى اش بپيچد. از درون به خود كم بينى و بلاهت آلوده شود و پرده اى ازكم انديشى و پرگويى بر قلبش فرود آيد. به كيفر تباه كردن جهاد، حق از او روى بگرداند. به سختى و رنج گرفتار شود و از عدل و انصاف، محروم مانَد، (نهج البلاغه، خطبه 27).
در آموزه هاى دينى، شهادت يعنى كشته شدن در راه خدا، به گونه اى عالى تعظيم و تجليل شده است: آيه هاى 154 سوره بقره و 169ـ171 سوره آل عمران.
و امّا شهيد، آن انسان متعالى است كه فروغ درخشان حيات را در نهايت هوشيارى و آزادى و آشنايى به چگونگى و ماهيت زندگى در اين جهان كه از ديدگاه خِرَد امرى مطلوب و مرغوب است، به دفاع از ارزش هاى متعالى و حيات انسانى آدميان فدا كرده است. و براى ايفاى اين پيمان، به ميدان شهادت شتافته و با سلاح دشمن كشته شده و جان عاريت را به خداى خويش سپرده است. امام سجاد (عليه السلام) با توجّه به جايگاهِ رفيع شهيد، از خداوند طلب كرد تا در سلك شهيدان قرار گيرد; آن ها كه با شمشيرهاى دشمنان خدا كشته مى شوند; «نَصِيرُ بِهِ فِي نَظْمِ الشُّهَدَاءِ بِسُيوُفِ اَعْدَائِهِ» (صحيفه سجّاديه دعاى يكم).
5. چون اسلام پديد آمد و خدا براى بنده و پيامبرش آن پيروزى و گشايش درخشان را فراهم آورد، شعله شرارت و فساد باند اموى فرونشست و تمايلات ابوسفيان و يارانش منكوب و مقهور گشت و به بركت فرقان عظيم و صراط مستقيم و هم، شمشير بُرّاى محمّد (صلى الله عليه وآله) ، كه هر مقاومتى را درهم مى شكست، حجاب بطلان از چهره حقايقى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) از جانب خداوند آورده بود، كنار رفت. اين جا بود كه ابو سفيان و فرزندان و يارانش چاره اى جز تسليم نديدند; چه بدين وسيله مى توانستند، جان خود را كه در صورت مقاومت بر باد مى رفت، حفظ كنند. اين بود كه به ظاهر ايمان آوردند ولى دل شان از دشمنى محمد و خاندان او مالامالِ درد و سينه شان از آتش كينِ وى، جوشان بود. و پيوسته دسيسه ها و كينه ها بر ضد او فراهم مى آوردند. پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) با اين كه از دشمنىِ نهان آن ها بى خبر نبود، با كمك هاى مالى فراوان و گفتار و كردار محبت آميز در جلب دوستى ايشان مى كوشيد و بدين اميد كه شايد اصلاح و هدايت شوند، هميشه با سينه اى باز و چهره اى گشاده با آن ها روبرو مى شد. عيناً همان روشى كه با ديگر منافقان و بدخواهانش داشت. اين گونه رفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله) موجب شده بود كه ايشان بناچار دشمنى خود را با وى نهان بدارند و از ترس يا طمع، پوششى از تظاهر به دوستى بر اين كين و بدخواهى بيفكنند. و اين وضع موجب گشت كه مردم تدريجا باند اموى را حتى در زادگاه و موطن كوچكش مكّه بدست فراموشى بسپرند.
در ميدان هاى فتح و پيروزى پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) امويان فقط به اين شناخته شدند كه از خاندان پيامبر و صحابه اويند. هنگامى كه با هوش شيطنت آميز معاويه، كار امويان سامان يافت، اهريمن وار دست به سوى احكام دين دراز كردند و آن را دست خوش تحريف و تباهى قرار دادند و كاروان زندگى مردم را به سوى جاهليت و لاابالى گرى و دين ناباورى منحرف ساختند. و به تعقيب منظور اصلى خود; يعنى جلب سود مادى و حفظ امتيازات طبقاتى پرداختند. توده مردم از اين همه، بى خبر بودند; چه اصل كلى و معروف اسلامىِ «الاِسْلامُ يَجُبُّ مَا قَبْلَهُ، اسلام، گذشته را پاك مى كند»، بر سوابق ننگين بنى اميه پوشش ضخيم مى افكند، به خصوص كه رسول اكرم نيز آنان را عفو كرده و در جلب محبت شان كوشيده بود و پس از آن حضرت نيز، خليفگان سه گانه، كسانى از اين دودمان پليد را به خود نزديك ساخته و به حكومت و امارت بر مسلمانان و امتيازات فوق العاده سرافراز ساخته بودند. لذا باند اموى توانست تنها در زمان معاويه 20 سال با استقلال و بى آن كه مورد مؤاخذه قرار گيرد يا خود، كسى را از بدى ها منع كند، به زندگى موفقيت آميز خود ادامه دهد، (به مقدّمه امام شرف الدين بر كتاب گرانسنگ «صلح الحسن شيخ راضى آل ياسين»، ترجمه آيت الله سيّد على خامنه اى رجوع شود).
و اما درگيرى امام حسين (عليه السلام) با يزيد، درگيرى دوباره اسلام با جاهليت ابوسفيان و شرك و اشرافيت قريش بود. درك شرايط اجتماعى سياسى حاكم برجهان اسلام در دوره امامت امام حسين (عليه السلام) از اهميت ويژه اى برخوردار است.
على الاصول، در يك نظام اجتماعى رويارويى با ظلم مقطعى و موردى، امرى دور از انتظار نيست، و امّا، اگر نظامى به لحاظِ ريشه اى و ساختارى چنان كج بالا رود كه ديگر عدالت ورزيدن در آن نظام، امرى ناممكن شود، امكانات بسيارى را مى طلبد كه پايه هاى آن نظام را بلرزاند و زمينه فروريختنِ آن را فراهم آورد. امام حسين (عليه السلام) با چنين نظامى درگير بود; نظامى كه از همان آغاز بر پايه دروغ و تحريف و بى عدالتى بنا شده بود. و با روى كار آمدن يزيد، به عنوان خليفه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) مردم با ظلم مضاعف روبرو بودند. بى عدالتى شكل اجتماعى به خود گرفته بود، به گونه اى كه هركس وارد چرخه آن نظام مى شد، نمى توانست عدالت بورزد. و تنها امكاناتى كه امام (عليه السلام) در لرزاندن پايه هاى اين نظام و فروريختن آن داشت، شهادت بود. از اين رو، براى نجات جامعه از اين بن بستى كه با آن روبرو شده بود، آگاهانه به ميدان شهادت گام نهاد و دست كم، در همان روزهاى آغازين شهادت خود و يارانش، مشروعيت را، از نظام اموى باز ستاند و باند اموى را، كه دين خدا را مايه فريبكارى، و بندگان خدا را بردگانى حلقه به گوش، و مال خدا را ملك اختصاصى خود قرار داده بودند، رسوا ساخت.
( صفحه 262 )
( صفحه 263 )
( صفحه 264 )
نتايج و آثار شهادت امام حسين (عليه السلام)
معاويه در دوره حكومت خود بر شام (دوران خليفه دوّم و سوّم)، با تلاشى مُجِدّانه توانسته بود پايگاهى به ظاهر استوار، براى خويش فراهم آورد، و مردم آن سامان را با خود همراه و به بخشش هاى خود اميدوار سازد. از اين رو، مردم شام همه طرفدار و كمك كار او بودند. و بدين ترتيب، موقعيت او در جهان
( صفحه 265 )
اسلام بسى بالا گرفت و در ديگر اقطارِ قلمروِ اسلام، به اين كه از قريش است; يعنى از خاندان رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) و از صحابه اوست، شناخته شد، تا آنجا كه از بسيارى از مسلمانانِ با سابقه و صحابه مخلص مانندِ ابوذر، مقداد، عمّار، مشهورتر گشت. و بدين ترتيب، بار ديگر باندِ اموى رشد كرد و به نام «بنى هاشم» آشكارا عليه بنى هاشم، پنجه درافكند و در نهان نيز، دسيسه ها و توطئه هاى خود را عليه اسلام، تعقيب نمود. و در پايان حياتِ خسارت بار خويش، عليرغم تعهّدى كه در معاهده صلح با امام حسن (عليه السلام) سپرده بود، پسرش يزيد را به عنوان جانشين خود معرفى كرد.(1) يزيد كسى بود كه به لحاظِ روحى منافق و دوچهره و خيانت كار بود. شرم و آزرم را در وى راه نبود. سگ ها را جامه اى بافته مى پوشانيد و به هر سگى غلامى بخشيده بود، كه خدمتش كند. ميمون ها را دوست مى داشت و نگه دارى مى كرد.(2) معاويه با بيعت گرفتن از مردم براى يزيد، بزرگ ترين خيانت را درباره اسلام مرتكب شد. يزيد هيچ گونه اعتقادى به اسلام و نبوّت نداشت. و اين بى اعتقادى خود را آشكارا اعلام كرد. نبوّت و خلافت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را بازيچه و ساخته پرداخته بنى هاشم مى دانست. براى همين، در سروده اى گفت:
«لَعِبَتْ هاشِمُ بِالمُلْكِ فَلا خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلَ; خاندان هاشم با سلطنت بازى كردند و گرنه، نه خبرى از آسمان آمده و نه وحى اى نازل شده است».
1. در مادّه دو، از قراردادِ صلح ميان امام مجتبى (عليه السلام) و معاويه، آمده است كه پس از معاويه حكومت متعلّق به حسن (عليه السلام) است و اگر براى او حادثه اى پيش آمد، متعلّق به حسين، و معاويه حقّ ندارد كسى را به جانشينى خود انتصاب كند، (صلح امام حسن، ص356).
2. يزيد، ميمونى را نزد خود قرار داده و ابوقيس ناميده بود و ته مانده جام شرابش رابه وى مى نوشانيد. گاه وى را سوار بر گورخرى مى كرد و به مسابقه اسب دوانى اش مى فرستاد.
( صفحه 266 )
و او در اين بيت از سروده خود، نه تنها وحى را انكار كرده است; بلكه نبوّت
و خلافت را نيز، سلطنت دانسته است.(1) و همين بى اعتقادى بود كه
اين شيطان اموى را واداشت، تا با كشتن امام (عليه السلام) و اسارت «اهل بيت» او،
كينه هاى ننگين و پوشيده اموى را در رابطه با اسلام و خاندان محمّد (صلى الله عليه وآله)
آشكار كند. و روشن است كه اگر رسيدن به قدرت و سلطنت تنها هدف
بنى اميّه بود، با واقعه عاشورا، حسين (عليه السلام) به ظاهر، از سر راه اين هدف
برداشته شد، و يزيد به آن چه مى خواست نايل آمد. و امّا چرا از ادامه مظالم و جناياتش دست برنداشت و با قساوتى بى نظير و سخت بى باكانه، مُهيب ترين قتل عامى را كه از وحشى ها و جلاّدهاى تاريخ سراغ نداريم با مردمى بى پناه، مرتكب شد؟
حادثه كربلا و شهادت امام حسين (عليه السلام) از همان عصر عاشورا، به سود جبهه حق تمام شد و كفّه ترازو را به سود حق، سنگين كرد. و باندِ اُموى را
در رسيدن به آرزوى شومى كه در سر داشتند; يعنى محو اسلام و آثار نبوّت، ناكام گذاشت.(2)
1. در شذرات الذهب، پس از نقل اين اشعار، آمده است: اگر استناد آن ها به يزيد صحيح باشد، بى ترديد، دليل بر «كفر» اوست، (ج1، ص69).
و همين طور، ابن جوزى، در تذكرة الخواص، پس از نقلِ آن ها، گويد: قاضى ابويعلى از احمد بن حنبل نقل كرده است كه اين اشعار در صورت صحّتِ استنادِ آنها به يزيد، دليل «فسق» اوست.
2. حضرت زينب كبرى (عليها السلام) در سخنرانى خود در برابر يزيد و حاضران در مجلس او، فرمود:
«يزيد! آن چه حيله دارى به كار بَر و آن چه توانايى دارى، بكوش و از نيروى خود بهره گير; به خدا سوگند نخواهى توانست نام نيك ما را محو كنى و وحى و رسالت را نابود سازى».
از كلام آتشين بانوى بانوان برمى آيد كه يزيد و اساساً خاندان ابوسفيان بر سر آن بودند كه تا بساط وحى و نبوّت را برنچينند، از پاى ننشينند. و اين مهمّ ترين تاثير شهادت امام بود كه آن ها را در اين هدفِ پليدشان، ناكام كرد.
( صفحه 267 )
شهادت امام در جهان اسلام دو تأثير اساسى گذاشت
نخست: تأثير نزديك تر، كه از همان عصرِ عاشورا آشكار شد; از همان هنگام كه اهل بيت آن حضرت را به سوى كوفه و سپس، از كوفه به شام به اسارت بردند. گوييا خواست خداوند همين بود، كه حسين (عليه السلام) و يارانش در يك نبرد خونين و نابرابر از جام شهادت سرمست عشق الهى شوند و خون پاكِ شان در سرزمين نينوا ريخته شود، تا زينب كبرى دختر بزرگوار على (عليه السلام) و زين العابدين على بن الحسين (عليه السلام) بتوانند در كوفه و شام نقاب از چهره زشتِ دسيسه هاى باند
اموى برگيرند و آل ابوسفيان را، كه به دروغ ادّعاى مسلمانى داشتند و با پوشش اسلام، به تلافى پيروزى اسلام بر جاهليت و شرك قريش، به جنگ اسلام برخاسته بودند، رسوا كنند، و از ماهيّت هيئت حاكمه و مردم عصرش پرده بردَرند. امير كوفه را، در كاخ فرماندارى، در مسند قدرت و در اوج پيروزى، تحقير كنند. و حاكمِ «منافق دارُ الاِماره دمشق» را رسوا سازند. و شكست مفتضحانه او را در نيل به هدف هاى پليدى كه در سر داشت در پايگاه قدرتش به او اعلام كنند. و به فرزندِ كودن و پلشت معاويه بفهمانند كه او و پدرانش، حقيرتر از آن اند، كه بتوانند نام نيك خاندان محمّد را محو كنند و وحى و رسالت او را نابود سازند. و ننگِ كشتنِ حسين بن على (عليه السلام) را از دامان خود پاك كنند و در نهايت، با سخنان شورانگيزِ خود بزرگترين شاهكار ادبى و سياسى و اجتماعى را بيافريند.(1)
1. درست است كه خداوند خود نگهدار و نگهبان آيين خويش است: ( إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ و لَحَـفِظُونَ ) ; بى گمان ما خود قرآن را فرو فرستاده ايم و به يقين ما نگهبان آن خواهيم بود» (حجر، آيه 9). و مى دانيم دست قدرت هيچ بشرى ياراى خاموش كردن اين نور الهى را ندارد. ( وَيَأْبَى اللَّهُ إِلآَّ أَن يُتِمَّ نُورَهُ و وَلَوْ كَرِهَ الْكَـفِرُونَ ) ; و خداوند جز اين نمى خواهد كه نورش را كمال بخشد هر چند كافران نپسندند» (توبه، آيه 32). و اما نبايد فراموش كرد كه جهانى كه در آنيم سراى علل و اسباب است و خداى سبب ساز، سنّتش بر اين است كه از طريق سبب ها، جهان را تدبير كند. همچنان كه امام صادق (عليه السلام) فرمود: «اَبَى اللّهُ اَنْ يُجْرِي الاَشيَاءَ إلاّ بِالاَسْبَابِ; و خدا جز اين نخواسته است كه كارها رابه وسيله سبب ها انجام دهد» (بحار الانوار، ج92، ص90). در نگهدارى و نگهبانى آئين خود نيز، اين سنت و روش رابه كار برده است; يعنى هم چنان كه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) سبب پيدايش اين دين الهى است و قلب پاك او ظرف پذيراى اين پيام جامع و جهانى است و او وسيله ابلاغ آن به جهانيان است، امامان اهل بيت (عليهم السلام) نيز، به لحاظ موقعيت امامتِ شان پس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) خواه با صلح شان، خواه با جنگ و شهادت شان، عهده دار نگهدارى و نگهبانى از اين رسالت الهى هستند و اين خود سِرِّ خاتميّت آن حضرت است. و در اين راه نقش ابا عبدالله، حسين بن على (عليه السلام) ، به لحاظ پيچيدگى شرايط و نقشه هاى شوم بنى اميّه و نفاق و شيطنت آن ها، برجسته تر است. از اين رو برخى از بزرگان گفته اند: «اسلام مُحَمّدِىُّ الْحُدُوثِ وَحُسِينىُّ الْبَقَاء است».
( صفحه 268 )
و امّا تأثير دوّم در دراز مدت
واقع اين است كه اگر قيام خونين و شهادت آن شهيد بى بديل نبود، امروز از اسلام و آموزه هاى متعالى و معارف ناب و احكام نورانى آن نيز، خبرى نبود. هم چنان كه در پيش گفته ها، به تكرار اشاره شد. بنى اميّه بر آن بودند كه به طور كلى آثار بعثت محمّد (صلى الله عليه وآله) را محو كنند و جاهليّت ابوسفيان و شرك قريش را دوباره برگردانند، و در راه وصول به اين هدف پليد خود، به هر جنايتى از تحريف حقايقِ دين گرفته، تا كشتنِ امام حسين (عليه السلام) و اسارت اهل بيت (عليهم السلام) او دست بزنند. و امّا شهادت فرزند پاك پيامبر (صلى الله عليه وآله) نه تنها به اسلام و دستاوردهاى بعثت، حيات دوباره بخشيد; بلكه جاودانگى اين حقايق والا را تضمين كرد و براى هميشه اسلام را از اسارتِ حكومت اموى و امويانِ طول تاريخ بِدَر آورد.
در حقيقت، قيام امام حسين (عليه السلام) و شهادت يارانش لطيف ترين نفحه الهى بود، كه در فضاى سرد و سنگين حكومت اموى وزيدن كرد، و جهان اسلام و دل هاى بندگان خدا را طراوت بخشيد. از اين رو، به حقّ، عاشورا، لطيف ترين و با طراوت ترين نفحه الهى و نسيم روحانى است، كه در طول قرن ها تا امروز،
( صفحه 269 )
مشام جان انسان ها، به ويژه آزادگان عالم، را معطر كرده است. باران رحمتى است كه سرزمين هاى اسلامى را صفا داده و دل هاى مؤمنان را سرشار از عشق و ايمان كرده است. و بديهى است كه فردا و فرداها تا ابديّت نيز، چنين خواهد بود.
حسين (عليه السلام) با آفريدن عاشورا، مدرسه عظيم انسانى و الهى را به روى پيروان محمّد گشود. مدرسه اى كه قرن هاست مسلمانان را درسِ دين و دين دارى آموخته است; درس عزّت و صلابت و ظلم ستيزى.
آرى، آموخت كه حقّاً، در شرايط بسيار سخت و سنگين، بسا گروهى اندك بر گروهى بسيار، به اذن خداوند، پيروز است; ( كَم مِّن فِئَة قَلِيلَة غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةَ م بِإِذْنِ اللَّهِ وَاللَّهُ مَعَ الصَّـبِرِينَ )،(1) و مى تواند در برابر هرگونه بى عدالتى بشورد و دست ظلم را از سرِ مردم كوتاه كند. و اين درس عبرت را آموخت كه در يك نظامى كه روزى پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر پايه آموزه هاى وحى مردمش را به بندگى خدا رهبرى مى كرد، چگونه جريان نفاق و دورويى، به دستيارى دنياطلبان بى مروّت، معاويه و سپس يزيد را، به نام خليفه او در مسند رهبرى امت اسلام مى نشاند. و به آن ها مى قبولاند كه اطاعت اين خليفگانِ فاسد، اطاعت خداوند است.
شهادت حسين (عليه السلام) ، كه مظهر عزّت و غيرت الهى بود، كفّه ترازو را تا ابد، به سود ايمان و توحيد سنگين كرد و پرده هاى ابهام را از جبهه حقّ، كه با جبهه باطل در هم آميخته بود، براى هميشه كنار زد. و اسلام بعثت و امامت را از اسلام سلطنت و خلافت جدا ساخت. و اين ها و صدها نظير اين درس ها را، كه اشاره شد، آموخت. و امروز نيز، آن چه به نام اسلام شناخته مى شود از بركت عاشوراى حسين است.
از اين رو، حسين (عليه السلام) سرشارترين سرمايه معنوى است كه بر همه انسان هاىِ
1. بقره، آيه 249.