( صفحه 30 )
( لِّيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن م بَيِّنَة وَيَحْيَى مَنْ حَىَّ عَن م بَيِّنَة وَإِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ ).(1) و نيز; وجود امام لطفى از سوى خدا به بندگان است; زيرا با وجود امام در ميان آنها، پراكندگى آنان جمع و ريسمان وحدت آنان متصل مى گردد و ناتوان از توانمندِ زورگو و نيازمند از ثروتمند، حقّ خود را مى ستاند و جاهل از كارهاى خلاف، دست برمى دارد و غافل بيدار مى گردد. و هر گاه چنين امامى وجود نداشته باشد، شريعت الهى و بيش ترِ احكام دين و اركان اسلام، مانند جهاد و امر به معروف و نهى از منكر و داورى ها و نظير اين ها، باطل و تعطيل مى شود و سودى كه از آنها در نظر است از بين مى رود.
و امّا غيبت بعضى از امامان در برهه اى از زمان ها و تعطيل احكام در زمان هاى طولانى، از سوى مردم ناشى شده است، نه از سوى امام.(2)
از اين رو، نقصى در لطف خداى سبحان وارد نمى آيد; زيرا تنها چيزى كه در اين زمينه بر خدا لازم است ايجاد امام براى مردم است، تا آنان را از پراكندگى برهاند، و اگر مردم به خاطر عدم قابليّت و سوء استعداد خود، زمينه عمل او را فراهم نياورند، حجّتى بر خداوند نيست; چرا كه خداوند بر آن نبود، كه به آنان ستم كند ولى آنان خود به خويش، ستم مىورزيدند: ( فَمَا كَانَ اللَّهُ لِيَظْـلِمَهُمْ وَلَـكِن كَانُوا ْ أَنفُسَهُمْ يَظْـلِمُونَ ).(3) و اين نكته اى است كه در كمالات و خيرات ديگر نيز به همين گونه است; زيرا كمالات
1. انفال، آيه 42.
2. وُجودُهُ لُطْفٌ وَتَصَرُّفُهُ آخَرُ وَعَدَمُهُ مِنَّا، (كشف المراد في تجريد الاعتقاد، ص362).
3. روم، آيه 9.
( صفحه 31 )
و خيرات بر بندگان به اندازه ظرفيت و قابليّت آن ها افاضه مى شود. افزون بر اين، خيرات و حكمت هايى در غيبت نهفته است ـ مانند افزوده شدن پاداش اعمال صالح مؤمنان در زمان غيبت، كه به وجود امام اعتقاد دارند، كه زيان از دست رفتن حدود و نظير آن ها را جبران مى نمايد. (1)
اماميان اين باورِ متين را، با اين مقدّمات بديهى، بدين گونه تقرير مى كنند:
1 ـ اسلام، زمان شمول و جهانى و خاتم اديان الهى، و پيامبر، خاتمِ پيامبران است.
2 ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله) در دوره بعثت، افزون بر دريافت وحى، مسئوليت هاى گوناگون دارد كه برجسته ترين و مهم ترين آن ها، به تصريح قرآن، ابلاغ آموزه هاى دين و تفسير و تبيين آن هاست:
( وَ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ) . (2)
و بر تو قرآن را فرو فرستاديم تا بر مردم آن چه براى آنان فرو فرستاده شده است، روشن گردانى و باشد تا بينديشند.
3 ـ فرصت محدود 23 ساله رسالت، با آن همه تهديدها و جنگ و درگيرى ها و مقاومتِ سرسختانه مكّيان و توطئه هاى منافقان، مجال تبيين همه آموزه هاى رسالت و تعليم آن ها را نداشت.
4 ـ مردمى كه پيامبر با آنان سر و كار داشت، به تازگى از چنگ فرهنگِ جاهليت رها شده بودند و هنوز رسوبات آن در ذهن و جان شان باقى بود و از
1. علم اليقين في اُصول الدّين، ج1، ص501; و ترجمه آن، ج1، ص473.
2. نحل، آيه 44.
( صفحه 32 )
ناباورى ها، كه در درون خويش جاى داده بودند، هنوز مِهر گوساله هاى سامريانِ جاهلى را بر دل داشتند: ( وَ أُشْرِبُوا ْ فِى قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ )،(1) كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) از دنيا رحلت فرمود.
5 ـ افزون بر همه اين ها، افق فكرى اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، حتّى اصحاب قديم او، با افق فكرى پيامبر فاصله بسيارى داشت. على (عليه السلام) فرمود:
وَ لَيسَ كُلُّ اَصحَابِ رَسوُلِ اللهِ (صلى الله عليه وآله) مَنْ كَانَ يَسْأَلُهُ وَ يَسْتَفْهِمُهُ، حتَّى إنْ كَانُوا لَيُحِبُّونَ أنْ يَجِىءَ الاَعْرَابِىُّ وَالطَّارِىءُ، فَيَسْأَلُهُ (عليه السلام) حَتَّى يَسْمَعُوا. (2)
همه ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله) چنان نبودند كه از او چيزى بپرسند و معناى واقعى آن را درخواست كنند تا آنجا كه عدّه اى دوست داشتند، عربى بيابانى يا سؤال كننده اى از آن حضرت بپرسد و آن ها پاسخ آن را بشنوند.
درباره ابوبكر نوشته اند، در حالى به خلافت نشست، كه در وجودش اثرى از نبوغ علمى يا احاطه بر تعاليم و شريعت اسلامى نبود. سابقه چندان درخشانى نيز، در زندگى نداشت; نه در جهاد دليرى ورزيده بود، و نه اخلاص و تقدّمى داشت، و نه ملكات فاضله يا پارسايى جالب توجّهى، در وى سراغ مى رفت، و نه ثباتى در مرامش بروز داده بود. توانايى عملى اش براى رهبرى فكرى و دينى امّت اسلامى، كه فرزانگانى نظير سلمان و ابوذر و عمّار و... و دستِ كم بزرگانى چون ابن عبّاس، در ميانِ شان بود، تا سرحدِّ عدم ـ ناچيز بود. چنان كه در علم تفسير از وى چيزى كه در خورِ يادآورى باشد، در كتب تفاسير و حديث نمى توان يافت.
1. بقره، آيه 93.
2. نهج البلاغه، خطبه 210.
( صفحه 33 )
همين اندازه هست، كه با جانشين خود; عمر بن خطاب، در ندانستن مفهوم «الاَبّ» در ( وَ فَـكِهَةً وَ أَبًّا * مَّتَـعًا لَّكُمْ وَ لاَِنْعَـمِكُمْ )،(1) كه به معناىِ «علف» يا «چراگاه» است و حتّى عرب باديه نشين نيز مى فهميد، شريك بوده است. و در پاسخِ مفهوم آيه اى عاجزانه گفته است:
اگر درباره كلام خداوند چيزى بگويم كه مراد نبوده باشد، از كيفر خداوند به كجا توانم گريخت؟ يا زير سقف كدام آسمان توانم زيست، كدام زمين مرا در خود جاى خواهد داد و كجا توانم رفت؟ و آن گاه چه كنم؟ (2)
آيا مى توان پذيرفت كه پيامبر حكيم و مهربانى كه خداوند در توصيف او فرموده است: ( عَزِيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُم بِالْمُؤْمِنِينَ رَءُوفٌ رَّحِيمٌ ).(3)هر رنجى ببريد، بر او گران است، بسيار خواستارِ ] هدايتِ [ شماست، با مؤمنان، مهربانى بخشاينده است».
با توجّه به اين دانسته ها و مقدّمات بسيار روشن، مردمِ تازه مسلمان را به حال خود رها كرده و مرجعِ فكرى و دينىِ پس از خود را به آن ها، نشناسانده است؟! و اين اصلِ محورى در آموزه هاى وحى را كه عهده دارِ تفسير و تبيين شريعت و سُكّاندار كشتى اسلام است، به انتخاب مردمى بى خبر از دانش ها و ناآگاه از معارف و احكام الهى وانهاده است; اصل بنيادينى كه بر سر آن خون ها ريخته شد. ابوالفتح، محمّد بن عبدالكريم بن أبى بكر، احمد شهرستانى مى گويد:
1. عبس، آيات 31 ـ 32.
2. تفسير قرطبى، ج1، ص29; تواضع رياكارانه خليفه به منظور جبرانِ نادانى اش، داغديدگان را به خنده وا مى دارد: «يَضْحَكُ بِهِ الثَّكْلى».
3. توبه، آيه 128.
( صفحه 34 )
مَا سُلَّ سَيفٌ فِي الإسلامِ عَلى قَاعِدَة دينيَّة مِثْلَ مَا سُلَّ عَلَى الإمامَةِ فِي كلِّ زَمَان. (1)
شمشيرى كه براى امامت در همه زمان ها كشيده شد، براى هيچ اصل دينى از نيام برنيامد.
از اين رو شيعه اماميّه در برابر اهل سنّت، درباره جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله) به نظريّه «نصّ»(2) و گزينش خدايى، پاى بند است. و تنها عنصر تعيين كننده در امامت را، راه وحى مى داند، كه به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مواضع مختلف، از آغاز بعثت تا پايان آن، اعلام شده است. و اين نكته مهمّى است كه اميرمؤمنان على (عليه السلام) و پيشوايان پس از ايشان نيز، بدان تصريح كرده اند:
وَلَهُم خَصَائِصُ حَقِّ الوِلايَةِ وِفِيهِمُ الوَصيَّةُ وَالوِراثَةُ. (3)
ويژگى هاى حق ولايت، از آنِ آل محمّد است و وصايت و وراثت تنها در اين خانواده فراهم آمده است.
«وصيّت» در سخن امام (عليه السلام) همان زبان وحى است كه خاندان محمّد (صلى الله عليه وآله) (اهل بيت (عليهم السلام) ) را به امامت مشخّص كرده است.
ساليان درازى بود كه قريش سلطه بى چون و چراى خود را بر تمام ساكنانِ حجاز، خصوصاً بدويانِ اطراف مكّه اِعمال مى كرد. غالب اين بدويان، گرچه از متّحدين قريش بودند، و امّا طبعاً در درون، خواستارِ فراهم شدنِ شرايطى بودند
1. المِللُ والنِّحَل، ص24.
2. شيخ الرئيس، ابوعلى سينا گويد: گزينشِ «خليفه» از راه «نصّ» به صلاح تر است از انتخاب، به هر شكل آن; چرا كه به پراكندگى و از هم پاشيدنِ جامعه و سركشى امّت و درگيرىِ مردم با يكديگر نمى انجامد: «وَالاِستِخْلافُ بِالنَّصِّ أصوَبُ; فَاِنَّ ذَلِكَ لايُؤدِّي اِلَى التَّشَعُّبِ وَالتَّشَاغُبِ وَالاِخْتِلافِ»، (الهيّات شفا، ص452).
3. نهج البلاغه، خطبه 2.
( صفحه 35 )
كه آن سلطه را بشكنند و خود به اقتدار برسند. با ورود رسول خدا به ميان بنى عامر، مردى به نام «بَيْحَرَة ابن فراس» كه از قدرت قريش خشمگين بود و آرزوى سلطه بر مكّيان را بيش از ديگران در درون داشت، فرصت را مغتنم شمرد و نزد پيامبر آمد و گفت كه بنى عامر حاضر است وى را با قبول شرطِ واگذارى جانشينى خويش به ايشان، يارى كند. اين پيشنهاد، حتّى اگر به مسلمان شدنِ واقعى بنى عامر و فراهم شدنِ زمينه حضور مستمر پيامبر (صلى الله عليه وآله) در ميان بدويان و تأثيرگذارى بر ايشان منجر نمى شد، از منظر سياست پيشگان خود، راه فرار موقتى بود از زير فشار قريش و ايجاد پايگاهى جديد در برابر آنها، اگر چه ايده آل نبود، امّا در آن شرائطِ فشارِ مكّيان و درست در زمان غربتِ اسلام، نمى بايست به صراحت و سرعت به آن بى توجّهى مى شد و امّا تمام سيره نويسانى كه پيشنهاد «بَيحَره» را نقل كرده اند، مى نويسند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) در پاسخ وى فرمود:
الأمرُ اِلَى اللهِ يَضَعُهُ حَيثُ يَشاءُ. (1)
اختيار اين امر با خداست و او آن را در هر جا كه خود خواهد، قرار خواهد داد.
اين سخن كوتاه: كه رسول خدا با طرح آن، هم حمايت نظامى بنى عامر را از دست داد و هم امكان رفت و آمد آسوده در ميان واحه ها (روستاها) ى بدوى را، با توجه به اعتقاد به راستگويى و صداقت رسول خدا و عدم انتساب كار نادرست به خداوند، در متن و بطن خود، حاوى باورهاى زير است، كه لازم است در آن ها تأمّل شود:
1 ـ پيامبر به ضرورت تعيين جانشين براى خود وقوف داشته و مى دانسته است كه مسلمانان پس از او جانشين و پيشوايى لازم دارند. در سال 37 هجرى
1. تاريخ طبرى، ج1، ص556; الغدير، ج7، ص134; به نقل از سيره ابن هشام، ج2، ص66.
( صفحه 36 )
در صفّين، شخصى از طايفه بنى اسد، از امام على بن ابى طالب (عليه السلام) پرسيد: چگونه شما را از مقام امامت كه سزاوارتر از همه بوديد، كنار زدند؟ فرمود:
يَا أخَا بَني أسَد! اِنّكَ لَقَلِقُ الوَضْينِ، تُرْسِلُ فِي غَيْرِ سَدَد! وَلَكَ بَعْدُ ذِمَامَةُ الصِّهْرِ وَحَقُّ المَسْأَلَةِ، وَقَدِ اسْتَعْلَمْتَ فَاعلَم: اَمَّا الاِستِبْدَادُ عَلَينَا بِهَذَا المَقَامِ وَنَحْنُ الاَعْلَونَ نَسَباً، وَالاَشَدُّونَ بِرَسوُلِ اللهِ ـ صَلَّى اللهُ عَلَيهِ وَآلِهِ ـ نَوْطَاً; فَاِنَّهَا كَانَتْ اَثَرَةً شَحَّتْ عَلَيهَا نُفوُسُ قَوْم، وسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرِينَ، وَالحَكَمُ اللهُ وَالمَعوَدُ اِلَيْهِ القِيَامَةِ:
«وَدَعْ عَنْكَ نَهْباً صِيحَ فِي حَجَراتِهِ *** وَلَكن حَدِثاً مَا حَديثُ الرَّواحِلِ»
وَهَلُمَّ الْخَطْبَ فِي ابْنِ اَبي سُفْيَانَ! فَلَقَدْ اَضْحَكَنِي الدَّهْرُ بَعْدَ اِبْكَائِهِ. (1)
اى برادر بنى اسدى! تو مردى پريشان و مضطربى كه نابجا پرسش مى كنى، ليكن تو را حق خويشاوندى است،(2) و حقّى كه در پرسيدن دارى و بى گمان طالب دانستنى. پس بدان كه آن ستم و خودكامگى كه نسبت به خلافت بر ما تحميل شد، در حالى كه ما را نَسَبِ برتر و پيوندِ خويشاوندى با رسول خدا (صلى الله عليه وآله) استوارتر بود، جز خودخواهى و انحصارطلبى چيز ديگرى نبود كه: گروهى بخيلانه به كرسى خلافت چسبيدند، و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند، داور خداست، و بازگشت همه ما به روز قيامت است. در اين جا، امام شعر إمروالقيس را خواندند:
1. نهج البلاغه، خطبه 162.
2. زينب، دختر «جَحش» يكى از همسران پيامبر (صلى الله عليه وآله) از قبيله بنى اسد بود.
( صفحه 37 )
«وَدَعْ عَنْكَ نَهبَاً صِيحَ فِي حَجَراتِهِ *** وَلَكِنْ حَدِيثَاً مَا حَدِيثُ الرَّوَاحِلِ»
واگذار داستان تاراج آن غارتگران را، و به ياد آور داستان شگفت دزديدن اسبِ سوارى را». ـ اين سخن بگذار و از غارتى كه بانگِ آن در گوشه و كنار برخاست گفتگو به ميان آر. ـ بيا و داستان پسر ابوسفيان را به ياد آور، كه روزگار مرا به خنده آورد از آن پس كه مرا گرياند.
ابن ابى الحديد گويد:
گويا منظور اميرمؤمنان على (عليه السلام) از استشهاد به اين بيت اين بوده است، كه داستان نخست; يعنى «سقيفه و شورا» را رها كن و اكنون، داستان «معاويه» فرزند ابوسفيان را بنگر، كه مدّعى خلافت است. و سپس مى گويد: از ابوجعفر يحيى بن محمّد علوى نقيب بصره ـ معروف به ابن ابى زيد، متوفّاى 613 هجرى ـ هنگامى كه اين خطبه را پيش او مى خواندم، پرسيدم: منظور على (عليه السلام) از اين سخن كه مى گويد: «فَإنَّهَا كَانَتْ اَثَرَةً شَحَّتْ عَلَيهَا نُفُوسُ قَوْم، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفُوسُ آخَرينَ; خلافت چيز برگزيده اى بود كه گروهى بخيلانه بر كرسى خلافت چسبيدند و گروهى سخاوتمندانه از آن دست كشيدند»، چيست؟ و آن گروهى كه آن مرد اسدى گفته است كه: «شما را از خلافت كنار زدند و حال آن كه شما به آن سزاوارتريد» كيستند؟ آيا منظور روز سقيفه است يا روز شورا؟! ابوجعفر ـ كه خدايش رحمت كناد! ـ با آن كه شيعه و علوى بود، مردى با انصاف و سخت خردمند بود، او گفت: مقصود روز سقيفه است. گفتم: دل
( صفحه 38 )
من اجازه نمى دهد كه اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله) را چنين تصوّر كنم كه با پيامبر (صلى الله عليه وآله) مخالفت كرده، و «نصّ» را ردّ كنند و ناديده انگارند. گفت: من هم روا نمى دارم، كه به پيامبر (صلى الله عليه وآله) نسبت دهم، كه امر «امامت» را مهمل داشته باشد و مردم را سرگشته و بيهوده رها فرمايد. و حال آن كه هيچ گاه از مدينه بيرون نمى رفت مگر آن كه اميرى بر آن مى گماشت. و اين در حالى انجام مى گرفت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) زنده بود و از مدينه هم چندان دور نبود. چگونه ممكن است براى پس از مرگ كه قادر به جبران آن چه پيش آيد نيست،
كسى را امير نكند. سپس گفت: هيچ كس از مردم در اين كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) خردمند و در كمال عقل بود، ترديد ندارد; عقيده مسلمانان كه درباره او روشن است، يهوديان و مسيحيان و فلاسفه هم چنين گمان دارند كه او، حكيمى بود در حكمت تمام، و داراى انديشه اى استوار، ملتى را برپاساخته است و دين و آئينى فراهم آورده است و با عقل و تدبير خويش پادشاهىِ بزرگى را بنا نهاده است. و اين مرد خردمندِ كامل، خوى و غريزه اعراب را نيكو مى شناخته و خونخواهى و كينه توزى آنان را، هر چند پس از سال هاى دراز باشد، مى دانسته است. (1)
آيا به راستى مى توان پذيرفت كه «فرزند ابى قحافه» و «خليفه دوّم» نگران آينده اسلام بوده اند و در زمان حيات خود جانشين خود را معيّن كردند، و يا معاوية بن ابى سفيان، كه به گفته خودش: از اين كه امّت محمّد را پس از خود چون رمه اى بى شبان رها كند، در هراس بود. و از اين رو، تردامنِ سفّاكى را بر
1. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج9، ص248.
( صفحه 39 )
سرنوشت مسلمانان مسلّط كرد. و امّا پيامبرِ برگزيده خداوند هيچ طرحى براى آينده اسلام نداشت و كار را يكسره به ديگران واگذارد، تا هر كه را خواهند برگزينند؟ آيا نبايد در سخنِ خداوند تأمّل كرد: ( فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ )؟!(1) و آيا نبايد سخنِ اميرِ سخن را سوگمندانه تكرار كرد و گفت:
فَأَيْنَ تَذْهَبُونَ؟ وَ أَنَّى تُؤْفَكُونَ وَ الاَْعْلامُ قَائِمَةٌ، وَ اْلآيَاتُ وَاضِحَةٌ، وَ الْمَنَارُ مَنْصُوبَةٌ، فَأَيْنَ يُتَاهُ بِكُمْ! وَ كَيْفَ تَعْمَهُونَ وَ بَيْنَكُمْ عِتْرَةُ نَبِيِّكُمْ! وَ هُمْ أَزِمَّةُ الْحَقِّ، وَ أَعْلامُ الدِّينِ، وَ أَلْسِنَةُ الصِّدْقِ! فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ الْقُرْآنِ، وَ رِدُوهُمْ وُرُودَ الْهِيمِ الْعِطَاشِ. (2)
مردم! كجا مى رويد! و چگونه از راه بازتان مى گردانند؟
در حالى كه پرچم ها افراشته است، نشانه ها به روشنى
شناخته است و برج هاى راهنما برپاداشته است، چگونه به بى راهه تان مى كشند؟ و چرا بايد حيران وسرگردان باشيد در حالى كه عترت پيامبر در ميان شمايند. آنان كه حق را زمام، دين را پرچم و راستى را زبان اند. پس بايد در بهترين منازل قرآن جاى شان دهيد و چونان اشتران تشنه، به سرچشمه علوم و معارف شان هجوم آريد.
2 ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله) خود، به خوبى مى دانسته است، كه اختيار تعيين و نصب جانشين را ندارد و با ميل و اراده شخصى خود نمى تواند، براى پس از خود، رهبر تعيين كند. به تعبير ديگر، رسول خدا مى دانست كه تعيين جانشين، انحصاراً، در عهده اراده الهى است و پيامبر تنها مأمور ابلاغ اين اراده الهى بوده است: ( يَـأَيُّهَا
1. يونس، آيه 35.
2. نهج البلاغه، خطبه 87.
( صفحه 40 )
الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ ).(1) و از همين روست، كه امام صادق (عليه السلام) فرمود:
ثلاثَةٌ «لايُكَلِّمُهُمُ اللهُ وَلايَنْظُرُ اِلَيهِم يَومَ القِيَامَةِ وَلاَ يُزَكِّيهِمْ وَلَهُم عَذابٌ الِيمٌ»(2) مَنْ أنْبَتَ شَجَرَةً لَم يُنْبِتْهُ اللهُ; يَعنِى مَنْ نَصَبَ امَاماً لَم يَنْصِبهُ اللهُ، أو جَحَدَ مَنْ نَصَبَهُ اللهُ. وَمَن زَعَمَ أنَّ لِهَذينِ سَهْماً فِى الإسلامِ. وَقَد قَال اللهُ: ( وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ مَا يَشَآءُ وَ يَخْتَارُ مَا كَانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ )(3)،(4).
سه كَسند كه «در قيامت خدا با آنها سخن نگويد و به ايشان ] با نگاهِ لطف و مهر [ ننگرد و از پليدى پاكشان نسازد و آنان را عذاب دردناك خواهد بود». هر كه درختى را بروياند كه خدايش نرويانده; يعنى كسى كه امامى را كه خدا نگماشته برگمارد يا امامى را كه خدا گماشته است انكار كند، وكسى كه بپندارد اين دو كس (...) را در اسلام سهمى باشد، با اين كه خداوند فرموده است: «و پروردگارت هرچه خواهد بيافريند و برگزيند; اختيارى براى آنان نيست».
3 ـ رسول خدا در طول دعوت، به اجمال از ضرورت تعيين جانشين براى امّت خود سخن مى گفته است و كسانى مانند «بَيْحره» نيز، آگاه بوده اند كه پمسلمانان پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله) بايد الزاماً پيشوايى داشته باشند. گمانِ بَيْحره اين بود، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) مجاز است كه پيشوايى امّت را به هر كس كه خود اراده كند
1. مائده، آيه 67.
2. مأخوذ از آيه174 سوره بقره كه فرمود: ( وَلاَ يُكَلِّمُهُمُ اللَّهُ يَوْمَ الْقِيَـمَةِ وَلاَ يُزَكِّيهِمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ ) .
3. قصص، آيه 68.
4. تحف العقول، ص329.
( صفحه 41 )
واگذارد، امّا شنيدن جواب ردّ، مؤيّد اين است كه رسالتِ رسول خدا و از جمله نصب جانشين، از همان آغاز بعثت، برنامه اى الهى داشته و در اختيار وى نبوده است:(1)
( وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى ) . (2)
سخن از سر خواهش نگويد. نيست جز وحى ى كه وحى مى شود.
مهم ترين نقشِ دينى امام
آن چه در پيش گفته ها، به گونه اجمال، بدان اشاره شد، اين است كه بر پايه باورهاى شيعه اماميّه مسئله امام و امامت ـ امام به معناى جانشين پيامبر و امامت به معناى جانشينى پيامبر در امور دنيوى و اخروى مسلمانان ـ بزرگ ترين مسئله مورد اختلاف مسلمانان و در واقع، بنيادِ ديگرِ اختلاف نظرهايى است، كه به وجود آمده است.
مباحث سياسى و نظريّه سياست، جز مسئله امامت و خلافت نبوده و نيست. شيعيان رهبرىِ جز نوع خدايى آن را نپذيرفته و امامت را همانندِ نبوّت، منصبى الهى بر اساس وجود خصايص برتر، در شخص امام مى دانند; يعنى به همانندى امامت و نبوّت (= تَشَاكُلُ النُّبُوَّة و الإمَامةِ) قايل اند. و اگر برخى از صحابه را تخطئه مى كنند نه از آن روست، كه رأى شخصى خود را بكار برده اند; بلكه از آن روست، كه آن ها در تعارض با كتاب خدا (قرآن) و سنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله) اقدام به اجتماع در سقيفه كرده، و بر خلاف تعيينِ قبلى پيامبر (صلى الله عليه وآله) در غدير خم، كه على (عليه السلام) را به جانشينى خود به فرمانِ خداوند برگزيده بود، ديگرى را كه
1. تاريخ صدر اسلام (عصرِ نبوّت).
2. نجم، آيات 3 و 4.
( صفحه 42 )
نمى بايست، به خلافت برمى گزيدند. و از آن جا كه امامت در حقيقت رهبرى عقل آدمى است; يعنى همان گوهرى كه قوام انسان به آن است: دِعامَةُ الاِنسَانِ العَقل»،(1) و باروَر ساختنِ آن در جهت «عبوديّت» و جوار قرب ازلى است و در نهايت، سعادت جاودانه اوست، دفاع از آن، دفاع از انسانيّتِ انسان است، نه دفاع از شخص امام على بن ابى طالب (عليه السلام) و امامان ديگر (عليهم السلام) !
شيعيان بر اين باورند كه اگر در آرمان شهرِ (= مدينه فاضله) افلاطون، «فيلسوفان حاكمان اند و حاكمان فيلسوف»; يعنى رهبرى جامعه را فيلسوفان بر عهده دارند و جامعه، حكيمانه تدبير مى شود; در آرمان شهر اسلامى، به تعبير ديگر، در مدينه فاضله نبوى (= مدينة النّبى) نيز، بنا به ديدگاهِ شيعيان، نخست نبىّ (صلى الله عليه وآله) و سپس جانشين و جانشينانِ وى، اداره امور مردم را بر عهده دارند. و چون نهادِ امامت از منظر شيعيان، صرفاً، يك نهاد سياسى نيست، و از سويى جهان را نيز، جاى درنگِ آدمى نمى دانند، بر اين باورند كه رهبرى مدينه فاضله نَبَوى; هم رهبرى امور دنيوى است، و هم رهبرى امور اخروى. و از اين روست، كه امامت را از اصول دين (= يكى از اصول پنجگانه مذهبِ تشيّع) مى دانند، و بر آن اند كه جانشين حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله) پسر عموىِ آن حضرت، امام على بن ابى طالب (عليه السلام) است و هم، از قبيله قريش است و هم، برترينِ امّت است و هم، معصوم و از سوى پيامبر (صلى الله عليه وآله) برگزيده شده است. و از گزينشى كه به امر خداوند و بر پايه خصائص برتر صورت گرفته است، به «نصّ» تعبير مى كنند. و بر اين باورند، كه پس از پايانِ دوره بعثت و رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) به جوار رحمت الهى، على بن ابى طالب (عليه السلام) و يازده فرزند او ـ امامان دوازده گانه ـ به ترتيب به جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى رسند و اداره جامعه اسلامى را بر عهده مى گيرند. آخرين
1. بحار الانوار، ج1، ص90.
( صفحه 43 )
امام، غايب است و آن گاه، كه اراده حقّ اقتضا كند ظهور خواهد كرد و جهان را آكنده از داد خواهد ساخت و مدينه فاضله نبوى را تحقّق خواهد بخشيد: «يَمْلاَُ الأرْضَ عَدْلا وقِسْطاً كَمَا مُلِئَتْ جَوراًو ظُلْماً».(1) و او صاحبِ «زمان» و همو، مهدى موعود ـ عجّل الله تعالى فرجه ـ است.
در تجزيه و تحليل هاى سنّتى در حوزه امامت، بيش تر دو بخش: شرايط امام و مسئوليت هاى امامت مورد نظر بوده است. و بى ترديد، بررسى همين دو بخش، توانسته است به بسيارى از پرسش ها، كه در پيرامون امامت مطرح است، پاسخ دهد.
و امّا آن چه اكنون و در اين جا، بدان اشاره مى شود، تبيين برجسته ترين و حياتى ترين نقشِ دينى امام است; يعنى مرجعيت انحصارى او، در تفسير قرآن و تأويل حقايق آن و تبيين شريعت و نفى و طردِ هرگونه روش هاى ظنّى در ارائه مفاهيم دينى است. و اين نكته بسيار ظريفى است، كه براى فهم هاى استوار تصوّر حقيقت امامت با توجه به اين نقش حياتى كه دارد، از تصديقِ به تنصيصِ به آن، از جانب خداوند و تأكيد آن، به وسيله سنّت و ابلاغِ آن به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله) و نيز، برخوردارى از ويژگى عصمت علمى و عملى و دانش فراوان امام، جدا نخواهد بود.
به باور ما شيعيان، امام بايد در تفسير قرآن و تأويل حقايق آن و تبيين شريعت و در سنّت شناسى، داناترين و از هر حيث سرآمد همگان باشد. و از اين رو بود، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) در دهها حديث معتبر مؤكّدانه و مشفقانه اصرار بر رجوع به اهل بيت (عليهم السلام) داشت، و امير مؤمنان على (عليه السلام) در بسيارى از خطابه هاى خود به دانش فراوان خويش استناد مى كرد و مى فرمود:
1. كافى، ج1، ص338; المهدى، ص194.
( صفحه 44 )
ها اِنَّ ههُنَا لَعِلْمَاً جَمّاً ـ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ اِلى صَدْرِهِ ـ لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً. (1)
بدان كه در اين پهناى سينه، دانش فراوان انباشته است، اى كاش كسانى را مى يافتم كه بار فهمش را به دوش كشند!
يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيلُ، وَلايَرقى إلَيَّ الطَّيْرُ.(2) سيل علوم و امواج معارف از دامنِ انديشه كوهسارم، سرازير است و هيچ پروازگرِ آسمان پى را، ياراى تسخير آن نيست.
و همين گونه در توصيف قلمروِ دانايى «اهل بيت (عليهم السلام) » پيامبر (صلى الله عليه وآله) سخن مى گفت:
هُمْ مَوضِعُ سِرِّهِ، وَلَجَأُ اَمْرِهِ، وَعَيْبَةُ عِلمِهِ، وَمَوئِلُ حُكْمِهِ، وَكُهوُفُ كُتُبِهِ، وَجِبَالُ دِينِهِ، بِهِمْ اَقَامَ اِنحِناءَ ظَهْرِه، وَاَذْهَبَ اِرتِعادَ فَرائِصِهِ. (3)
آنان (اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) ) سرّ الهى را پايگاهند، امر خدا را پناهگاه، دانشش را گنجينه و حكمتش را تأويل گاه، كتاب هاى او را مخزنى مطمئن و دينِ خدا را كوهوار تكيه گاه اند. با يارى آنان بود كه پشتِ خميده دين راست شد و شانه هايش از لرزش باز ايستاد.
فَإِنَّهُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ، وَ مَوْتُ الْجَهْلِ، هُمُ الَّذِينَ يُخْبِرُكُمْ حُكْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ، وَ صَمْتُهُمْ عَنْ مَنْطِقِهِمْ، وَ ظَاهِرُهُمْ عَنْ بَاطِنِهِمْ، لا يُخَالِفُونَ الدِّينَ وَ لا يَخْتَلِفُونَ فِيهِ، فَهُوَ بَيْنَهُمْ شَاهِدٌ صَادِقٌ، وَ صَامِتٌ نَاطِقٌ. (4)
1. نهج البلاغه، حكمت 147.
2. همان، خطبه 3.
3. همان، خطبه 2.
4. همان، خطبه 147.
( صفحه 45 )
آنان (اهل بيت پيامبر (عليهم السلام) ) رمز حياتِ دانش، و رازِ مرگِ جهالت اند، آنان اند كه داورى شان بازگوى دانش و آگاهى و سكوتِ شان، نشان گر منطق و برون شان، انعكاس روشنى از درون شان است. نه از دين سر مى پيچند و نه در آن به اختلاف دچارند و چنين است، كه قرآن در جمع آنان، گواهى صادق و خموشى گوياست.
و امّا تجزيه اى كه در سقيفه پديد آمد و نتيجه حاصلِ از آن، جدايى مرجعيت علمى از مرجعيت سياسى در امر جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله) و سر برآوردنِ نااهل از پيراهنِ اهل شد; تجزيه اى نامبارك و فاجعه آميز بود. اگر چه دانشمندان اهل سنّت كوشش بسيار كرده اند، تا از اهميّت آن بكاهند يا حتّى آن را انكار كنند. و امّا خليفه دوّم، در گفتارى كه از او رسيده است، به بزرگى اين فاجعه خسارت بار، ناگزير، اعتراف كرده است. و با اين كه او خود، كارگردان اصلى سقيفه است، چنين مى گويد:
بيعتى كه در سقيفه انجام گرفت، كارى بدون فكر و انديشه و ناگهانى بود; لغزشى بود كه اتفاق افتاد، امّا خداوند مسلمانان را از گزند آن نگاه داشت; «اَلا اِنَّ بَيْعَةَ اَبى بَكر كانَتْ فَلتَةً وَقَى اللهُ المُسلِمينَ شَرَّهَا». (1)
و جالب اين كه خليفه، به اين اعتراف اكتفا نكردند، گفتند:
از اين پس، هر كس چنين كند، او را بكشيد. (2)
1. الملل والنحل، ص24; مسند ابن حنبل، ج1، ص123، ح391; صحيح بخارى، ج6، ص32، ح6830; تاريخ طبرى، ج3، ص205.
2. همان.
( صفحه 46 )
آرى آن چه انجام گرفت، يك فاجعه مُهيبى بود كه سنگِ نخستِ زاويه انحراف را در جهان اسلام برنهاد. و مى بينيم، كه همچنان، تا «ثريّا مى رود ديوار كج». به تعبيرِ امام على بن ابى طالب (عليه السلام) ، بناى رفيع اسلام را از بنيانِ استوارش بر افكندند و در غير جاى خود، برآوردند; «نَقَلوُا البِناءَ عَنْ رَصِّ اَسَاسِهِ، فَبَنَوهُ فِي غَيرِ مَوْضِعِه».(1)
و اين سخن امام (عليه السلام) گوياترين تعبير در بيان تحريف حقايق ناب دين است. و مى نماياند كه تجزيه امر خلافت در سقيفه و تخلّفِ از نصّ و وصيّت پيامبر (صلى الله عليه وآله) و زير پا نهادن حكمِ خداوند در تصدّى امر خلافت و به دنبال آن...، در حقيقت فاحش ترين نوعِ چرخش ارتجاعى اصحاب سقيفه است.
حديث ثقلين
پيامبر بزرگوار اسلام، پس از ورود به «يثرب»، افزون بر ابلاغ وحى و تعليم و تأديب مسلمانان به رفع اختلافات، ميان دو قبيله «اوس» و «خزرج» همّت گماشت، و به درگيريهاى قومى و تنازعات قبيله اى آنان پايان بخشيد. و با اقدام به عقد اخوّت و برادرى ايمانى ميان مسلمانان، به اُلفت قلبى و همدلى آنان، سامان داد. و حكومت مقتدر و نيرومندى بر بنياد ايمان و بر اساس جهان بينى غنى و پربار قرآن، پايه ريزى كرد. و ميان مهاجران و انصار اتّحاد و يگانگى به وجود آورد. شهر آلوده به تفرقه و پراكندگى را، به مدينه پاكيزه و هماهنگ محمّدى مبدّل ساخت. و در برابر دشمن جدايى افكن و مشركان و يهوديانِ كينه توز و منافقان كوردل، پيروان خود را به وحدتِ ايمانى فراخواند و آنان را در برابر بيگانگان چونان دستِ يگانه قدرتمندى توصيف كرد: «وَهُمْ يَدٌ عَلى مَنْ
1. نهج البلاغه، خطبه 150.
( صفحه 47 )
سِواهُمْ»;(1) و آنان را از اختلاف و درگيرى و دوگانگى در عمل بازداشت و فرمود:
عَلَيكُم بِالَّذي اَمَرَكُم بِهِ، فَاِنِّي حَرِيصٌ عَلى رُشْدِكُم، اِنَّ الاِخْتِلافَ وَالتَّنازُعَ وَالتَثبِيطَ مِنْ اَمْرِ الْعَجْزِ وَالضَّعْفِ، وَهُوَ مِمَّا لايُحِبُّهُ اللهُ وَلايُعْطِي عَلَيهِ النَّصْرَ وَالظَّفَرَ. (2)
خداى را بدان چه فرمان داده است، اطاعت كنيد كه
سخت شيفته رشد و تعالى شمايم; چرا كه نزاع و درگيرى
و اين كه، هر گروهى از شما، ديگرى را حذف و طرد كند، از نشانه هاى سستى و ناتوانى و درماندگى و شيوه اى است ناپسند،
كه خداى بزرگ آن را دوست نمى دارد و در نهايت، پيروزى و اعتلا و بالندگى را نيز به دنبال نمى آورد و موجب تباهى
و شكست شماست.
بدين روى، مى بينيم بيش ترين و هشداردهنده ترين انذارش، برحذر داشتن مسلمانان از آن چه كه مايه پراكندگى و گسست پيوندهاى اجتماعى آنان است. و اين سفارش اكيدى است، كه در جاى جاى آموزه هاى اسلام مورد توجه قرار گرفته و فرجامِ شوم تفرقه، يادآورى شده است. على (عليه السلام) فرمود:
اَلزِموُا السَّوادَ الأعْظَم; فَاِنَّ يَدَ اللهِ عَلَى الجَمَاعَةِ. وَايَّاكُم وَالفُرقَةَ; فَاِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّيطَانِ، كَمَا اَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الغَنَمِ لِلذِّئبِ. (3)
با اكثريت مردم (سواد اعظم) همداستان شويد كه دست خدا بر
1. امالى مفيد، ص187.
2. بحار الانوار، ج20، ص126.
3. نهج البلاغه، خطبه 127.
( صفحه 48 )
سرِ جماعت است; و از گروه گرايى، بپرهيزيد كه تك روان بهره شيطانند; هم بدان سان كه گوسفندان بريده از رمه، بهره گرگهاى بيابان.
براى توضيح و تشريح اين نقش مهم و عملى امامِ برگزيده خداوند و تبيين جايگاهِ آن در معارف اسلامى، كه مهم ترين و محورى ترين نقشِ امامت است، بايد گفت:
يك، قرآن مجيد كه از صقع ربوبى فرود آمده است، كتاب زندگى و مايه طراوت و شادابى حيات مادى و معنوى انسان هاست:
( يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ْ اسْتَجِيبُوا ْ لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ ) . (1)
اى مؤمنان ] نداى [ خداوند و پيامبر را هرگاه شما را به چيزى فراخوانند كه به شما زندگى مى بخشد، اجابت كنيد.
دو، از آنجا كه فهم و دركِ معارف دينى، پيش از عمل، ضرورى است; چرا كه فهمِ بى عمل، تباهى مى آورد، و عملِ صحيح و صالح بدون فهم و دركِ درست، محال و ناشدنى است; ناگزير، مسلمانان نيازمند فهم درست و درك صحيحِ مقصودِ از اين معارف اند.
سه، فهم ها و درك ها متفاوت آفريده شده است. و همين گونه گونى در آفرينش، اگر چه امرى طبيعى و موجب زيبايى و جمال آدميان و راز و رمزِ «نيكوترين ساختار» (أحسن تقويمِ) آن هاست; ليكن تفارق فهم ها در برخورد با كتاب الهى (قرآن) و سنّتِ نبوى، خود، دريافت هاى گوناگونى را به دنبال دارد، تا
1. انفال، آيه 24.
( صفحه 49 )
آنجا كه بسيارى از دريافت ها، موجب تضادّ آراء و در بيش ترِ مواقع باعث رويارويى دانايان امّت با يكديگر است.
چهار، چون فهم ها «چنان كه افتد و دانى» همواره، مقدمه و زمينه ساز رفتارها و اقدام هاى آدمى است. و روشن است، كه اين تضادّ در فهم، پيروان اين كتاب آسمانى و راه و رسم آئين محمّدى را در حوزه عمل به تضادّ و درگيرى با يكديگر واداشته است. و بايد بپذيريم كه عاملِ عمده در جبهه گيرى هاى شيعه و سنّى و ديگر فرقه هاى اسلامى و نزاع هاى خونين كلامى، از همين تضادّ در فهم ها و برداشت هاى گوناگون، مايه گرفته و مى گيرد. اگر چه عامل عمده و ويرانگر، هواهاى نفسانى و هوس هاى شيطانى و تعصّب هاى جاهلانه عالمانِ بى تعهّد است، كه با «ترازوى دين، كالاى اندك دنيا را خريده اند»; آن ها كه محور براى گرداندن چرخ ستمگرى ها و پلى براى عبور به فساد و تباهى و نردبان گمراهىِ خلق و مبلّغ تباهكارى و رهنوردِ راه خطاى ديگرانند.
پنج، از سوى ديگر، مى بينيم كه اين درگيرى ها و رويارويى ها، چگونه در طول تاريخ اسلام، امّت اسلامى را پراكنده كرده و كامِ جانِ مصلحان و مسلمانان خيرانديش را آزرده است و چگونه مايه ذلّت و زبونى گشته و رَمَقْ و رنگ و بوى مسلمانى را از آنان گرفته است. همان بلايى كه خداوند، امّت محمّد (صلى الله عليه وآله) را از آن برحذر داشت:
( وَأَطِيعُوا ْ اللَّهَ وَرَسُولَهُ و وَلاَ تَنَـزَعُوا ْ فَتَفْشَلُوا ْ وَتَذْهَبَ رِيحُكُمْ ) . (1)
و از خداوند و پيامبرش فرمانبردارى كنيد و با يكديگر ستيزه و كشمكش نكنيد كه سست شويد و شكوهتان از ميان برود.
1. همان، آيه 46.