مرکز فقهي ائمه اطهار (ع)
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
  • عنوان :  
  • پاسداران وحى  
  • نویسنده :  
  • حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج شيخ محمّد فاضل لنكرانى (قدس سره) و آيت الله آقاى شهاب الدين اشراقى (قدس سره)  
  • تعداد بازدید :  
  • 8054  
  •  فهرست کتاب

  • ( صفحه 50 )

    ما شيعيان سخت بر اين باوريم، كه تأمّل و دقّت در امور پنجگانه ياد شده، نياز جامعه اسلامى را به فهمى معصوم و مصون از خطا و لغزش ـ در علم و عمل ـ حتمى مى نمايد، تا اين فهم معصوم همواره، معيارى باشد براى ارزيابى فهم هاى گوناگون، كه از سوى انديشمندان و دانايانِ دين، ارائه مى شود. و در پرتو اين معيارِ معصوم است، كه زمينه عزّت و بالندگى امّت اسلامى فراهم مى آيد. و نيز برآنيم، كه اين «فهم معصوم»، همان «فهم عِتْرَت» است، كه در سخن وزين و سنگينِ رسولِ گرامى اسلام، آمده است و محقّقانِ فنِّ حديث، آن را به عنوان «متواتر» ياد مى كنند و به جز على (عليه السلام) و ائمّه اهل بيت (عليهم السلام) و بزرگان علما و محدّثان و راويان متخصّص و معتبرِ شيعه، جمعى بى شمار از برادران اهل سنّت ـ كه همه از عالمان و حافظان بزرگ حديث و صاحبان كتاب هاى معتبرند ـ نقل كرده اند.(1)پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود:

    اِنِّي تَارِكٌ فِيكُم الثَقَلَيْنِ، مَا اِنْ تَمَسَّكتُم بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي وَهُمَا كِتَابُ اللهِ وَاَهْلُ بَيْتِي; عِترَتِي، لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الحَوْضَ، فَاتَّقُوا اللهَ كَيْفَ تَخْلُفُونِي؟. (2)

    من در ميان شما دو چيز وزين و گرانسنگ مى گذارم. چنانچه به آن دو بگرويد (چنگ زنيد)، هرگز گمراه نمى شويد. آن دو، كتاب خدا و اهل بيت ـ عترت ـ من اند. هر يك از ديگرى جدا نخواهد شد تا در حوض كوثر بر من وارد شوند. پس از خداى بترسيد و اكنون خوب بنگريد كه پس از من ] با آن دو [ چگونه رفتار خواهيد كرد؟!


    1. نفحات الأزهار فى خلاصة عبقاتِ الانوار، ج1، ص3.
    2. مسند احمد، ج3، صص14 و 17.

    ( صفحه 51 )

    در اين سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله) كه به حقّ، عصاره آموزه هاى نبوى است، نكته هايى است سزاوارِ تأمّل و دقت; «نكته ها چون تيغِ پولادست تيز/ گر ندارى تو سپر، واپس گريز»:

    1 ـ تعبير «اِنّى تَارِكٌ» بيانگر آن است كه كتاب خداوند (قرآن) و اهل بيت (عترت) ميراثِ پيامبراند كه از آن حضرت براى امّت برجاى مانده است; چرا كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) پدر روحانى اين امّت است. و خود به على (عليه السلام) فرمود: «اَنَا و أنْتَ اَبَوا هَذِهِ الاُمَّةِ».(1)

    2 ـ درباره توضيح معناى «ثَقَل» مطالبى گفته شده است كه هر يك برخاسته از ديدگاهى ويژه، درباره كتاب و عترت است. ليكن مناسب ترين معناى آن «وزن» است كه با معناى لغوى آن نيز، سازگارتر است و به احتمال قوى، علّت به كارگيرى آن درباره اين دو حقيقت عظيم و جاودانه، براى آن است كه «كتاب خدا» و «عترت» دو تكيه گاه نيرومند و پايدار و دو ركن وثيق و ماندگارند، كه مسلمانان را از انحطاط و پراكندگى حفظ مى كنند، چنانچه از كاربردهاى متداوِل و رايج آن برمى آيد و مثلا مى گوييم: «سنگينى بار به دوش فلان شخص است» كه مقصود آن است كه آن شخص تكيه گاهِ آن است. بدين روى، در سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله) تعبير «ثَقَل» آمده است; چرا كه وزن و سنگينى رسالت اسلام و حيات عزيزانه مسلمانان به كتاب خدا و عترتِ بى بديل پيامبر (صلى الله عليه وآله) متّكى است.

    3 ـ كتاب (قرآن) رابط خدا با امّت است. از اين رو، نام ديگر آن «حَبلُ الله» است. و عترت (اهل بيت) رابطِ پيامبر (صلى الله عليه وآله) با امت اند. بنابراين، قطع رابطه با قرآن، قطع رابطه با خداست، و قطع رابطه با عترت، قطع رابطه با پيامبر (صلى الله عليه وآله) است و در نهايت قطع رابطه با پيامبر، قطع رابطه با خداست، و قهراً قطع رابطه


    1. مفردات راغب، ص57.

    ( صفحه 52 )

    با عترت، قطع رابطه با خداوند خواهد بود:

    ( يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ْ اتَّقُوا ْ اللَّهَ وَابْتَغُوا ْ إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ ).(1) اى مؤمنان! از خداوند پروا كنيد و به سوى او راه جوييد».

    4 ـ ويژگى «اضافه»، آن است كه «مضاف» از «مضاف اليه» كسب شرافت مى كند; چرا كه اضافه در مواردى از جمله در اين جا، تشريفى است. و با اين كه كتاب از خداوند و عترت از پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، كه تجلّى اعظم الهى است، كسب شرافت و فضيلت كرده است، و امّا تعبير به «ثَقَليْن» در سخن پيامبر داستانِ ديگرى دارد; داستانِ ارجمندى و گرانسنگىِ اين دو بازمانده پيامبر (صلى الله عليه وآله) است. از اين رو، درك عظمتِ اين دو، وَراىِ درك هاى عادى است.

    قرآن، همچنان كه در حديث آمده است، تجلّى خالق در مخلوق است:

    تَجلّى لَهُم ـ سُبْحَانَهُ ـ فِي كِتَابِهِ مِنْ غَيْرِ اَنْ يَكوُنوُا رَأَوْهُ بِمَا اَرَاهُم مِنْ قُدرَتِهِ، وَخَوَّفَهُم مِنْ سَطْوَتِهِ. (2)

    خداى سبحان در كتاب خود بى آن كه او را بنگرند خود را به بندگان شناساند و قدرت خود را به همه نماياند و از قهر و مهابت خود ترساند.

    و امّا عترت، افزون بر اين كه، در سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله) طَراز و عِدل قرآن است و در همه ويژگى ها، از جمله شكوه و جاودانگى، با قرآن شريك است، بنا به تعبير امام رضا (عليه السلام) ، از جايگاه ويژه اى برخوردار است:

    ابر بارنده و رگبارِ فرو ريزنده و آسمان سايه گستر و زمين


    1. مائده، آيه 35.
    2. نهج البلاغه، خطبه 147.

    ( صفحه 53 )

    گسترده و چشمه جوشان و بِركه و بوستان است. هيهات، هيهات! كه خردها از توصيف مقامى از مقامات او و فضيلتى از فضايل او گُمند و خاطرها سرگردان و مغزها حيران و سخنوران بربسته زبان و شاعران قاصر از بيان و اديبان ناتوان و بليغان بى زبان و دانشوران درمانده اند... به منزله اخترى است كه از دسترسِ دست يازان و توصيفِ واصفان، به دور است.«وَهُوَ بِحَيْثُ النَّجْمِ عَنْ أيْدِى المُتَنَاوِلينَ وَوَصْفِ الوَاصِفِينَ». (1)

    5 ـ سعادت و بالندگى امّت و گمراه نشدن مسلمانان در گروِ تمسّك به اين هر دو، و پيروى از هر دو، با هم است; يعنى هر يك بدون ديگرى، كارآيى خود را از دست مى دهد. براى همين فرمود: «چنانچه به آن دو بگرويد، هرگز گمراه نمى شويد و اين دو، هرگز و هرگز، تا دامنه قيامت از يكديگر جدا نخواهند شد:

    لايُفَارِقوُنَ القُرآنَ، وَلايُفَارِقُهُم القُرآنُ، حَتّى يَرِدُوا عَلَيَّ حَوْضي». (2)

    آنان (ائمّه اهل بيت)، از قرآن جدا نمى شوند و قرآن هم از آنان جدا نمى شود، تا در لبِ حوض نزد من آيند.

    حافظِ محقّق، ابن حَجَر مكّى ـ از بزرگان و عالمان و محدّثان اهل سنّت ـ درباره اين حديث به نقل معتبر «عبقات» چنين مى گويد:

    پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله) قرآن و اهل بيت خود را «ثَقَلَيْن» (دو ثَقَل) ناميد; زيرا «ثَقَل» به هر چيز نفيس پراهميتى گفته مى شود كه


    1. تحف العقول، صص 439 و 440.
    2. الغدير، ج1، ص166.

    ( صفحه 54 )

    همواره آن را محفوظ نگاه مى دارند. و در اين جا هم به همين گونه است; زيرا هر يك از اين دو شىء نفيس پر اهمّيت، يعنى قرآن و اهل بيت (عليهم السلام) ، معدن علوم لَدُنّى (خدادادى) و حكمت برين و احكام شرعى هستند. و براى همين است، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر پيروى از آنان و تمسّك به آنان و فراگرفتن ـ علوم و معارف و حقايق ـ از آنان تأكيد ورزيده و فرمود: «سپاس خداى را كه حكمت را در ما اهل بيت ـ نه در نزد ديگران ـ قرار داد». و اهل بيت (عليهم السلام) با اين تأكيد پيامبر (صلى الله عليه وآله) از همه علماى اسلام جدا و ممتاز گشتند; زيرا خداوند هرگونه پليدى و جهل را از ساحتِ وجود آنان دور ساخت، و ايشان را به تطهير و مُنَزَّه داشتِ ربّانى، تطهير و مُنَزَّه داشت. احاديثى كه درباره تأكيد بر پيروى اهل بيت و چنگ زدن به دامان آنان رسيده است، به اين موضوع نيز اشاره دارد، كه تا روز قيامت همواره فردى و امامى از اهل بيت هست كه شايسته پيروى و تمسّك است، مانند قرآن عزيز، كه تا قيامت باقى است و عامل هدايت است. (1)

    چراغِ مرده كجا، شمع آفتاب كجا!

    انسان موجودى است زنده امّا با ديگر موجودات زنده تفاوت گوهرى دارد، به حدّى كه نمى توان او را در رديف و رده حيوانات بر شمرد. همه حيوانات در جنس «حيوان» يعنى زنده جان، با يكديگر شريكند ولى هر كدام را فصلِ مميّزى است كه به موجب آن، از ديگر حيوانات جدا مى شود و نوع خاصّى به شمار


    1. عبقاتُ الأنوار، ج2 از مجلّد دوازدهم، صص116 و 117.

    ( صفحه 55 )

    مى آيد. و امّا انسان با اين كه نوعى از انواع حيوان است، به اندازه اى با ديگرِ حيوانات در تفارق است كه هيچ گاه در رديف و طبقه آن ها قرار نمى گيرد; بلكه در مرتبه اى بسى بالاتر از همه آن هاست. از اين رو، هرگاه موجودات را طبقه بندى كنيم نبايد و نمى شايد، كه انسان را در رده و رديف حيوانات بياوريم. و به لحاظ ظرفيت فراخ و تودرتويى كه دارد، هر انسانى خود، نوعى از انواع حيوان است; يعنى از يك انسان تا انسان ديگر گاه چندان فاصله است كه ميان گنجشك و اسب. و چنين فاصله اى در ميان حيوانات ديگر، مثلا گنجشك تا گنجشك و اسب تا اسب وجود ندارد. و جالب اين كه، آدميان با اين همه ظرفيت فراخ و تودرتويى كه دارند باز انسان اند; يعنى از يزيد تا بايزيد همه انسان اند. امّا اين كجا و آن كجا! ميان ماهِ من تا ماهِ گردون تفاوت از زمين تا آسمان است. با اين حال همه به ظاهر انسان اند. بنابراين، نبايد تصور شود كه هر كس دو چشم و دو گوش و دو دست و دو پا دارد، همان اندازه انسان است كه ديگرى.

    اگر آدمى به چشم است و دهان و گوش و بينى ***  چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت (سعدى)

    گاهى فاصله از زمين تا آسمان است. و اين فاصله به دليل فراخى ظرفيت انسان هاست. از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه فرمود:

    لَيسَ شَيءٌ خَيراً مِنْ اَلْف مِثْلِهِ إلاّ الإنسانُ. (1)

    چيزى نيست كه از هزار مانندِ خود بهتر باشد، مگر انسان.

    گر به ظاهر آن پرى پنهان بود *** آدمى پنهان تر از پريان بود

    نزد عاقل ز آن پرى كه مُضمَرست *** آدمى صد بار خود پنهان تر است

    آدمى نزديك عاقل چون خفيست *** چون بود آدم كه در غيب او صَفيست


    1. كنز العمال، ج12، ص191، ح34615.

    ( صفحه 56 )

    آدمى همچون عصاى موسى است *** آدمى همچون فسونِ عيسى است

    در كفِ حق بهر داد و بهرِ زَيْن *** قلبِ مؤمن هست بينَ اِصبَعَين

    تو مبين ز افسون عيسى حرف و صوت *** آن ببين كز وى گريزان گشت موت

    تو مبين ز افسونش آن لَهجاتِ پَست *** آن نِگر كه مرده برجَست و نشست

    تو مبين مر آن عصا را سهل يافت *** آن ببين كه بَحرِ خَضْرا را شكافت

    تو ز دورى ديده اى چتر سيا *** يك قدم فا پيش نِه، بنگر سپاه(1)

    يكى داستانش داستانِ سگ است: ( فَمَثَلُهُ و كَمَثَلِ الْكَلْبِ )(2) و ديگرى آن چنان در اوج و دور از دسترس فهم آدمى است، كه درباره اش فرمود: ( ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى * فَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى )(3) يكى چراغ تاريكى هاست، و راهگشا در تيرگى ها، و كليد درهاى بسته و ديگرى به صورتْ انسان را مانَد، و امّا در سينه اش قلب حيوان مى طپد: «الصُّورَةُ صُورَةُ انسَان، وَالقَلبُ قَلبُ حيوان».(4)يكى از فرشته برتر و ديگرى از ديو پست تر است، و امّا در عين حال هر دو به ظاهر انسانند. و همين همانندىَ ظاهرست كه حقيقت جويانِ ساده لوحِ ظاهربين را، كه صورت از معنى نمى شناسند، به خطا مى افكند و هر دو را، در يك سطح مى بينند و به قياس مى آورند. گر به صورت، آدمى انسان بُدى   /   احمد و بوجَهل خود يكسان بُدى; پيامبر گرامى و عظيم الشأن را مى ديدند، كه مانند ديگران خوراك مى خورد و در بازارها راه مى رود; ( يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَ يَمْشِى فِى الاَْسْوَاقِ )(5) و او را با همان انسان هاى معمولى قياس مى كردند و مى گفتند


    1. مثنوى، دفتر سوم، ابيات 4255 ـ 4264.
    2. اعراف، آيه 176.
    3. نجم، آيات 8 و 9.
    4. نهج البلاغه، خطبه 87.
    5. فرقان، آيه 7.

    ( صفحه 57 )

    خداوند فرمود تا بگويد: جز اين نيست كه من هم بشرى چون شمايم; ( قُلْ إِنَّمَآ أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ ).(1)

    آرى او بشر است، امّا چگونه بشرى!

    محمّدٌ بَشَرٌ لا كَالبَشَرِ *** بَلْ هُوَ كاليَاقوُتِ بَينَ الحَجَرِ(2)

    محمّد نيز انسان است، امّا نه چون ديگر انسان ها; بلكه او چون ياقوت در ميان سنگ هاست.

    پيش از آن كه پيك وحى در رسد و به تعليم و هدايت خلق برخيزد، به تعليم ربوبى، نيكو آموخت و به ادبِ ربوبى، شايسته تربيت شد. او خود فرمود: «اَدَّبَنِي رَبِّي فَاَحْسَنَ تأدِيبِي».(3) و به همين ملاك برخى در روزگارِ ما به چنين مقايسه نادرستى دست مى زنند! و على (عليه السلام) را با ديگران قياس مى كنند و يا اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) را تا حدّ «علماىِ ابرار» تنزّل مى دهند و جالب اين كه، هم اينان حتّى فرقى ميان شرايط امامت و وظايف و تكاليف اجتماعى امام نمى نهند. و «انتصاب الهى» و «نهادِ عصمت» را كه شرط امامت است با وظايف امام، كه تحقّقِ قسط و عدالت و گسترش دانش و آگاهى و تربيت نفوس و تزكيه آدميان است، خلط مى كنند!(4)

    عشق را بگذاشت و دُمّ خر گرفت *** لاجَرَم سرگينِ خر شد عنبرش

    مُلك را بگذاشت و بر سرگين نشست *** لاجَرَم شد خرمگس سرلشگرش

    خرمگس آن وسوسه سست و آن خيال *** كه همى خارش دهد همچون گَرَش

    گر ندارد شرم و وانايد از اين *** وانمايم شاخ هاى ديگرش


    1. كهف، آيه 110.
    2. قلب اسلام، ص42.
    3. تفسير نور الثقلين، ج5، ص392; مجمع البيان، ج10، ص78.
    4. مجلّه مدرسه، سال دوّم، شماره سوّم، مقاله بازخوانى نظريه «علماى ابرار».

    ( صفحه 58 )

    تو مكَن شاخش چو مرد اندر خرى *** گاو خيزد با سه شاخ از محشرش(1)

    دريغا و دردا ! اين مشكل هميشگى بشر بوده است، كه اين جفا را درباره اولياى الهى و بندگانِ پاك خداوند روا داشته است. نور را با ظلمت، عدل را با جور، و خَرمُهْره را با دُرّ برابر كرده است;

    «آه آه از دست صرّافانِ گوهر ناشناس *** هر زمان خر مهره را با دُرّ برابر مى كنند»

    بزرگمردى را كه فرمود: ما پرورده خداييم و مردم، پرورده هاى مايند; «اِنَّا صنَائِعُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ صَنائِعٌ لَنَا»،(2) با آن شخصِ از فطرت برگشته و مسخ شده و آن جسم كج انديش; «الشَّخصُ المعكوسُ وَالجِسمُ المَرْكُوسُ»(3) قياس مى كنند. البته كمى داناتر و مهذَّب ترش مى دانند، و يا با ديگرانش مى سنجند! و او خود دردمندانه، فرمود:

    فَيَا لَلَّهِ وَلِلشَّورَى! مَتى اعْتَرَضَ الرَّيبُ فِيَّ مَعَ الأوَّلِ مِنْهُم، حَتّى صِرْتُ اُقْرَنُ اِلَى هذِهِ النَّظَائِرِ. (4)

    پناه بر خدا از اين شورا! در كدام زمان بود كه در مقايسه من با نخستين آنان (ابوبكر، و برترىِ من بر او) شكّ و ترديد وجود داشته باشد، تا چه رسد به اين كه مرا همسنگ امثال اين ها (اعضاى شورا) قرار دهند؟!

    چگونه رواست كه آدمى ديده خرد فرو بندد و همه فضايل انسانى را ناديده انگارد و ناسزاوار، دانايانِ راستين قرآن، و وارثانِ حقيقىِ آورنده آن و مشعل هاى


    1. كلّيات شمس، غزل 1255.
    2. نهج البلاغه، نامه 28.
    3. همان، نامه 45.
    4. همان، خطبه 3.

    ( صفحه 59 )

    كمال و گنجورانِ علم خدا را، كه زبانِ گوياى «تنزيل»اند، با ديگران به قياس آوَرَد؟ آرى، حقيقت اين است كه، اين قياس ها همه، «مع الفارق» است. نبايد و نشايد، حتّا هيچ بزرگى را ـ چه رسد آن ها كه تخم گناه را كِشتند و آب فريب به پاى آن ريختند ـ با آل محمّد (صلى الله عليه وآله) قياس كرد. «چراغ مرده كجا، شمعِ آفتاب كجا»؟

    لايُقَاسُ بآلِ محمّد (صلى الله عليه وآله) مِن هذِهِ الاُمَّةِ أحَدٌ، وَلايُسَوَّى بِهِم مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُم عَلَيهِ اَبَداً: هُمْ اَساسُ الدِّينِ، وَعِمَادُ اليَقينِ. اِلَيهِمْ يَفِيءُ الغَالِي، وَبِهِم يَلحَقُ التَّالِي، وَلَهُم خَصَائِصُ حَقِّ الوِلايَةِ، وَفِيْهِمُ الوَصيَّةُ وَالوِراثَةُ. (1)

    از اين امّت كسى نيست كه با آل محمّد ـ كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد ـ شانه به شانه بسايد و آن ديگران كه همواره ريزه خوار نعمت ايشان اند، هرگز نمى توانند با آنان پهلو بزنند، كه اين خاندان پايه و زيرساخت دين اند و تكيه گاه يقين. تندروان به سوى ايشان باز آيند و واپس ماندگانِ كُنْد رفتار، ناگزيرند كه خود را بديشان برسانند; چرا كه ويژگى هاى حقِّ ولايت از آنِ آل محمّد است و وصايت و وراثت، تنها در اين خانواده، فراهم آمده است.

    و امّا كتاب حاضر:

    1 ـ «پاسداران وحى» نوشتارى در حوزه «امامت» نگاشته زنده يادان:

    حضرت آية الله العظمى فاضل لنكرانى و حضرت آية الله اشراقى است كه پس از بازنويسى و تكميل: پانوشت، سرآغاز، تنظيم مطالب و جابجايى پاره اى از آنها، به همان نام منتشر شده است.

    2 ـ در اين بازنويسى و تكميل، اساس كار بر اين بوده است كه با حفظ همه


    1. همان، خطبه 2.

    ( صفحه 60 )

    مباحث مطروحه، افزون بر فهرست آيات و منابع روايات، كتاب به گونه اى ارائه شود كه فهم مطالب و دريافت مفاهيم آن، براى همگان بهويژه جوانان كه مخاطبان اصلى اين نوشتارند، سهل و هموار باشد. براى همين، از تكرارى كه در پاره اى مباحث و منقولاتِ كتاب آمده است، در اين بازنويسى و تكميل صرف نظر شده است.

    3 ـ سرآغاز و پانوشت ها صرفاً براى توضيح بيش تر متن كتاب است، «تا كه قبول افتد و چه در نظر آيد».

    در پايان لازم مى دانم از برادر گرامى جناب حجة الاسلام والمسلمين آقاى حاج شيخ محمّدرضا فاضل كاشانى، كه در نمونه خوانى متن و تصحيح اغلاط، زحمت كشيده و نكته هايى را يادآورى كردند، تشكّر و قدردانى كنم.

    نيز، از همه دوستانى كه شكل گيرى و نشر كتاب را بر عهده داشته اند، سپاسگزارم.

    والحَمدللّه عَلَى هَذه النِّعمَة

    27 رجب 1428 هـ ق.

    20 مرداد 1386 هـ ش.

    قم ـ محمّدتقى خلجى


    ( صفحه 61 )

    مقدّمه


    ( صفحه 62 )


    ( صفحه 63 )

    1 ـ آيين اسلام، به لحاظِ «هويّت»، جهانى و جاودانه است; بدين معنا كه هم گستره زمان را شامل است، و هم پهنه گيتى را زير نگين خود دارد. و اين حقيقتى است كه خداىِ داناىِ حكيم در آموزه هاى وحى، بدان تصريح كرده است:

    ( تَبَارَكَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ ى لِيَكُونَ لِلْعَــلَمِينَ نَذِيرًا ).(1) كه بزرگوار است آن ] خداوندى [ فرقان را بر بنده خويش فرو فرستاد تا بيم دهنده اى براى جهانيان باشد.

    ( وَ مَآ أَرْسَلْنَـكَ إِلاَّ كَآفَّةً لِّلنَّاسِ بَشِيرًا وَ نَذِيرًا وَ لَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ) . (2)

    و تو را جز مژده بخش و بيم دهنده براى همه مردم، نفرستاده ايم امّا بيشتر مردم نمى دانند.

    ( وَأُوحِىَ إِلَىَّ هَـذَا الْقُرْءَانُ لاُِنذِرَكُم بِهِ ى وَمَن م بَلَغَ ) . (3)

    و به من اين قرآن وحى شده است تا با آن شما و هر كس را كه ] اين قرآن به او [ برسد، بيم دهم.

    ( وَهَـذَا كِتَـبٌ أَنزَلْنَـهُ مُبَارَكٌ مُّصَدِّقُ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَلِتُنذِرَ أُمَّ


    1. فرقان، آيه 1.
    2. سباء، آيه 28.
    3. انعام، آيه 19.

    ( صفحه 64 )

    الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا ) . (1)

    و اين كتاب خجسته اى است كه آن را فرو فرستاده ايم، آن چه را پيش از آن بوده است، راست مى شمارد، و تا ] مردمِ [ «مادرِ شهرها» (مكّه) و مردمِ پيرامونِ آن را بيم دهى.

    2 ـ نبوّت محمد (صلى الله عليه وآله) ، حلقه پايانى زنجيره همه نبوّت هاست، و آخرين انسانى است كه از جانب خداوند آموزه هاى آسمانى را دريافت كرده است:

    ( مَّا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَآ أَحَد مِّن رِّجَالِكُمْ وَ لَـكِن رَّسُولَ اللَّهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ ) . (2)

    محمّد، پدر هيچ يك از مردان شما نيست امّا فرستاده خداوند و خاتمِ ـ سرآمد و پايان بخش ـ پيامبران است.

    على (عليه السلام) ، هنگامى كه در كار غسل و كفن و دفن پيامبر (صلى الله عليه وآله) بود، فرمود:

    بِاَبي أَنْتَ واُمّي يا رَسولَ اللهِ لَقَدِ انْقَطَعَ بِمَوْتِكَ مَا لَمْ يَنْقَطِعْ بِمَوْتِ غيْرِكَ مِنَ النّبُوَةِ وَ الإنْباءِ واَخْبارِ السَّماءِ. (3)

    اى رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد، نه با مرگ ديگران، كه تنها با مرگ تو رشته پيامبرى، پيام و خبرهاى آسمانى، گسست.

    3 ـ آن بزرگوار، بر خلاف آيين اش كه ابدى و جاودانه است، بنا به تقدير الهى و به اقتضاى سنّتِ دگرگونى ناپذيرِ آفرينش، همچون پيامبران ديگر، حيات ظاهرىِ محدود دارد و در نهايت، محكوم قانون مرگ و حيات است:


    1. همان، آيه 92، پيرامون «اُم القرى» مكّه، همه گيتى است.
    2. احزاب، آيه 40.
    3. نهج البلاغه، خطبه 235.

    ( صفحه 65 )

    ( إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُم مَّيِّتُونَ ) . (1)

    بى گمان تو خواهى مرد، و آنان نيز مى ميرند.

    ( وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ ) . (2)

    و محمّد جز فرستاده اى نيست كه پيش از او ] نيز [ فرستادگانى ] بوده و [ گذشته اند.

    بر اين اساس، به تصريح قرآن كريم، اگر بميرد يا كشته شود، نمى سزد كه انقلاب پيش رَوِ او، به انقلابى ارتجاعى و پَسْ رَو، بازگردد، و مسلمانان را نشايد، به راهى روند كه در دوران جاهليت، در پرتو تعاليم وحى، با شتاب از آن گذر كرده اند. محمّد (صلى الله عليه وآله) ، آخرين فرستاده خداوند است، تا رسالت ها و هدف ها و مسئوليت ها را، به خاكيان برساند، و انقلابى در درون ها و انديشه ها و اخلاق آدميان پديد آوَرَد; انقلابى انسانى و الهى كه با استوارىِ قامت، بر وفق فطرت آدميان، رو به سوى تعالى ها، اوج گيرد. در آيين او، در عين حال كه معنويت و ايمان، جايگاهِ بزرگى دارد، از حقايق ملموس و واقعيت هاى محسوسِ حياتِ اين جهانى نيز، به هيچ وجه، غفلت نشده است. از اين رو، آن بزرگوار، علاوه بر دريافت وحى و ابلاغ آن به آدميان، از جانب خداوند مأموريت يافته بود، تا به تبيين شريعت و تعليم آموزه هاى راقىِ آن بپردازد و به تأسيس حكومت و تدبير امورِ مسلمانان بر مبنا و اساس دين، اقدام كند:

    ( وَ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ ) . (3)


    1. زُمَر، آيه 30.
    2. آل عمران، آيه 144.
    3. نحل، آيه 44.

    ( صفحه 66 )

    و بر تو قرآن را فرو فرستاديم تا بر مردم آن چه براى آنان فرو فرستاده شده است، روشن گردانى و باشد كه بينديشند.

    آن چه از نگاهِ تيزبين هيچ بررسى كنند و پژوهش گرِ با انصافى دور نمانده، اين است كه به لحاظِ تاريخى، تا روز رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، از سويى مجالِ تعليم همه آموزه هاى دين و تبيين همه احكام شريعت و تفسيرِ داده هاى وحى ـ با توجه به نزول تدريجى آنها ـ نسبت به گستردگى و ژرفايى كه دارد، بسيار اندك بود، و امكان تعميق انديشه اسلامى و گسترش فرهنگ نو پديدِ آن، به طور بايسته، فراهم نيامده بود. و از سوى ديگر، جامعه نو پاى اسلامى را، تلاش هاىِ دشمنانه دشمنان اسلام; از درون (منافقان) و از بيرون (كافران و مشركان)، تهديد مى كرد، و زمينه هايى حساب شده فراهم آمده بود تا دستِ كم، رابطه فرهنگىِ تازه مسلمانان با خود اسلام، سست يا قطع شود. و بدين گونه دستاوردِ دوره بعثت، تباه گردد. و به تعبير بسيار ظريف و تأمّل برانگيزِ امام على بن ابى طالب (عليه السلام) : بنيان شريعت از بيخ و بُن، برافكنده و در جاى ديگر بنا نهاده شود. و دريغا كه چنين شد: «نَقَلوُا البِناءَ عنْ رَصِّ اَساسِهِ، فَبَنوْهُ فِي غَيْرِ مَوضِعِهِ».(1)

    اكنون، با توجه به پيش گفته ها، اين پرسش جدّى پيشِ روى ماست; آيا پيامبر گرامى اسلام، درباره آينده شريعتى كه آورده است و تبيين و تفسيرِ حقايقِ توُدرتوُىِ معارفِ وحى و سرنوشتِ امّتى كه در پرتو تعاليم الهى پديد آمده و زعامت و رهبرى فكرى و سياسى و اجتماعى آنان، هيچ گونه اقدامى نكرده; بدين معنا كه عالماً و عامداً، مسأله جانشينى خود را باز گذاشت و آن را به عهده امت قرار داد، كه تعيين كنند چه كسى صالح تر و سزاوارتر، براى جانشينى او و ادامه رهبرى اوست; يعنى همه اينها را با همه اهميتى كه دارد، به عهده كسانى نهاد كه


    1. نهج البلاغه، خطبه 150.

    ( صفحه 67 )

    فاصله بسيار دور با پيامبر و رسالت و اهداف او، داشته اند؟ يا اين كه خودِ آن حضرت، به فرمان خداوند و به لحاظِ تاريخى، علاوه بر آن كه در سال هاى آغاز بعثت و پس از نزولِ: «وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ».(1) و در سالِ پايانى بعثت (سالِ يازدهم هجرت)، به تصريح، مطرح كرده است; يعنى در موقعيت ها و مواضع مناسب، درباره رهبرى پس از خود و شخصِ امام على بن ابى طالب (عليه السلام) براى احرازِ اين مسندِ فوق العاده مهمّ، سخن گفته است؟

    و امّا آن چه در اين كتاب، بدان پرداخته مى شود، در حقيقت پاسخ به همين پرسش جدّى و اساسى است كه از روزِ رحلتِ پيامبر (صلى الله عليه وآله) تا اكنون، همواره، ذهن و دل مسلمانان، به ويژه متفكران آن ها را، به خود مشغول داشته است.

    شيعيان، بر اين باورند كه مقوله امامت و خلافت، به معناى تبيين
    شريعت و تفسير معارف وحى و رهبرى فكرى و دينى و سياسى مسلمانان،
    بسانِ نبوت، يك منصب الهى است، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) به فرمان خداوند در آغاز(2)


    1. شعراء، آيه 214.

    2. خلافت و جانشينى امير مؤمنان على (عليه السلام) ، از چنان شهرتى برخوردار بود كه آگاهان با شنيدن تصدّىِ شخص ديگر (ابوبكر ابن ابى قحافه)، به زمامدارى جامعه پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله) در شگفتى عميقى فرو رفتند. زيرا با حادثه اى رويارو شدند كه هرگز انتظار آن را نداشتند. و امّا عواملى كه سبب اين شهرت بودند، بسيارند كه در اينجا تنها به پاره اى از آنها اشاره مى شود: يك، اعلام پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مناسبت هاى گوناگون، و در جالب ترين صحنه هاى تاريخ، به عنوان جانشين و ادامه دهنده راهى كه با دعوت به اسلام پيش روىِ امت خويش گشوده بود، كه در واقع، دعوت به يك انديشه اى نوين بود; انديشه اى انقلابى و پويا و پرتحرك در راهِ ايجاد يك نظام جامعه اى جهانى. در آغاز بعثت، به هنگام نزول: ( وَ أَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الاَْقْرَبِينَ ) و خويشاوندان نزديك ات را بيم ده» (شعراء، آيه 214). درباره على (عليه السلام) فرمود: اِنّ هذا اَخِي وَوَصيّيي وَخَليفَتي فيكُمْ، فَاسمَعوُا لَهُ وَ اَطيعوُا. اين است برادر و وصىّ و خليفه من بر شما. سخن اش را بشنويد و از او پيروى كنيد (تاريخ الامم والرسل والملوك، محمد بن جرير طبرى، ج1، ص543). اين حديث پيامبر (صلى الله عليه وآله) به «حديث دار» يا «حديثُ بَدْءِ الدَّعْوَةِ» شهرت يافته، و با الفاظى گوناگون از طريق راويان حديث نقل شده است. و علاّمه امينى، در كتاب مهمّ «الغدير»، جلد دوّم به تفصيل بدان پرداخته است. و امّا در پايان رسالت، در اواخر سال دهم هجرى، در آخرين حج پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، كه آن را «حجة الوداع; يعنى حج بِدْرود» ناميده اند، در راهِ بازگشت به مدينه، در محلى موسوم به غديرخم، روز هجدهم ذى حجة، در نطق تاريخى و سرنوشت ساز خود، به فرمانِ خداوند كه فرمود: ( يَـأَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَآ أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ و وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَـفِرِينَ ) اى پيامبر! آن چه از پروردگارت به سوى تو فرستاده شده است، برسان و اگر نكنى، پيام او را نرسانده اى; و خداوند ] آيين [ تو را از ] گزند [ مردم در پناه مى گيرد، خداوند گروه كافران را راهنمايى نمى كند» (مائده، آيه 67)، دستور داد مردم از حركت باز ايستند و كسانى كه پيش رفته اند، باز گردند... آنگاه فرمود: «اِنَّ اللهَ مَولايَ، وَاَنَا مَولَى المُؤمِنينَ، وَاَنَا اَوْلى بِهِمْ مِنْ اَنفُسِهِمْ، فَمَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَلِىُّ مَولاهُ; بى گمان، خداوند مولا و سرپرست من است و من مولا و سرپرست مؤمنانم و بر مؤمنان از خودشان به ايشان سزاوارترم، هر كه را من مولا و سرپرستم، پس اين على مولا و سرپرست اوست». و به گفته احمد حنبل امام حنبلى ها: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) ، اين سخن را چهار بار تكرار فرموده است (الغدير، ج1، ص11). افزون بر اين دو صحنه مهمّ تاريخى انكارناپذير، در مناسبت هاى گوناگون، در دوره بعثت نيز، بارهاى بار، خلافت و جانشينى امام على (عليه السلام) را اعلام فرمود. از همين رو، يعقوبى در تاريخ خود، آورده است: «وَكانَ المُهاجِرونَ وَالاَنصارُ لايَشُكُّونَ فِي عَلِيّ; مهاجران و انصار درباره امامت و جانشينى على (عليه السلام) از پيامبر (صلى الله عليه وآله) هيچ گونه ترديدى، نداشتند» (ج2، ص124).


    ( صفحه 68 )

    و انجام بعثت، و در ميان اين دو، در موقعيت هاى بسيار مهمّ و مناسب،
    مسلمانان را از آن آگاه كرده است. و نيز بر اين باور است كه انديشه
    «خلافت و امامت»، از فعّال ترين حوزه حيات فكرى مسلمانان است و اين حقيقتى است كه در متون دينى ما مسلمانان (قرآن و سنّت ـ گفتار، رفتار
    و تقرير معصوم ـ )، با اهميت ويژه اى، بدان پرداخته شده است. و همين گونه،
    بر اين باور است كه همان ملاحظات عقلانى كه ارسال رسل و انبيا را
    ايجاب كرده بود، ايجاب مى كند كه در غيبتِ آنان نيز، رهبرانِ معصومى
    براى تبيين و تفسير داده هاى وحى و سرپرستى يا «ولايتِ» پيروان آنان تعيين گردد. به گفته شاعر شيعى معروف عرب، شيخ كاظم اُزرى بغدادى، در قصيده مشهور «هائيّه»:


    ( صفحه 69 )

    اَنَبيٌّ بِلا وَصي؟ تَعالَى اللهُ عَمّا يَقولُهُ سُفَهاها. (1)

    آيا پيامبر، بى وصى و جانشين مى شود؟ خدا و دين او بالاتر از اين سخنِ ناخردمندانه است.

    آيا، با قطع نظر از مقام پيامبرى، پذيرفتنى است كه يك انسان عادى كه طرحى جامع ـ جهانى و جاودانى ـ را پى افكنده و كارى بزرگ را به سامان رسانيده است، بى وصيت و بى وصىّ از دنيا برود؟ آيا شخصيتى چون حضرت محمد (صلى الله عليه وآله) ، كه به تصريح قرآن كريم «خَاتَم الأنبِياء» است، درباره امرى كه در قياس با ديگر حوزه هاى اسلامى، منزلت و مكانتِ حراست و پاسدارى از كيان وحى الهى را عهده دار است،(2) بى تفاوت بوده و بى هيچ اقدامى از جانب خويش، اين مهمِّ حياتى(3) را به عهده مردمى وانِهد كه در دوره بعثت، تا روز رحلت


    1. الكُنى وَالالْقاب، ج2، ص23.

    2. امام ابو الحسن على بن موسى الرّضا (عليه السلام) در توصيف جايگاه «امام» فرمود: «اِنَّ الامامَ زِمامُ الدّينِ، وَنِظامُ المُسْلِمينِ، وَصلاحُ الدُّنيا، وَعِزُّ المُؤمنينَ. الاِمامُ اُسُّ الاِسلامِ النّامِي وَ فَرْعُهُ السّاميَ. بِالامامِ تمامُ الصَّلاةِ والزَّكاةِ والصّيامِ والْحَجِّ وَالجِهادِ، وَتَوفيرُ الْفَىْءِ والصَّدَقاتِ، واِمْضاءِ الحُدودِ والاحْكامِ، وَمَنْعُ الثّغورِ والاطرافِ; به راستى، امام زِمام (شيرازه) دين و مايه نظام مسلمين و صلاح جهان و عزّت مؤمنان است. امام پايه و ريشه اسلامِ فزاينده و شاخسار روينده و براينده آن است. به وجود امام است كه نماز و زكات و روزه و حج و جهاد درست آيد و فوايد عامّه و صدقات و اجراى حدود و احكام، عملى شود و مرزها و نواحىِ ] سرزمين اسلام [ پاسدارى گردد»، (تحف العقول، ص438; اصول كافى، ج1، ص200). و همين جايگاه رفيع بود كه دانشمندان و فيلسوفان و متكلّمان و متفكّران و اديبان و شاعرانِ شيعه را واداشت، تا هر يك در نظام فكرى و انديشه اى خود، مسأله امامت را به عنوانِ مهم ترين حكم دين و شريف ترين مسأله مسلمين، مطرح كنند.

    3. ابو الفتح محمّد بن عبد الكريم بن ابي بكر، احمد شهرستانى، در الملل و النّحل، ص24، گويد: «اَعْظَمُ خِلاف بَيْنَ الاُمَّةِ خِلافُ الاِمامَةِ; اذ ما سُلَّ سَيْفٌ فِي الاسلامِ عَلى قاعِدَة دينيَّة مِثْلَ ما سُلَّ عَلَى الامامَة في كلُّ زَمان; بزرگترين اختلاف در ميان امت، اختلاف در مسأله امامت است; زيرا شمشيرى كه براى امامت در همه زمان ها كشيده شد، براى هيچ اصل دينى از نيام برنيامده است.
    • تعداد رکورد ها : 15
    پورتالستاد بزرگداشت شهداي گمنامباشگاه خبرنگاران جوانصفحه شخصي حميدرضا غريب رضاشهداي روحانيرهبريانديشه جاويدمرکز فقهي ائمه اطهار (ع)نکونامپايگاه اطلاع رساني استاد حسين انصاريانصفحه شخصي دکتر عصام العمادمرکز خدمات حوزه هاي علميهموسسه گفتگوي دينيحضرت آيت الله گيلانيدفتر حضرت آيت الله العظمي حاج سيد محمد حسيني شاهرودي حضرت آيت الله حاج شيخ مجتبي تهرانينور معرفتاستاد علوي سرشکي صحيفه سجاديهنمايشگاه قرآن کريم قمحوزه علميه آل البيتآدينه فومنهدايتپايگاه اطلاع رساني حاج آقا صديقيانجمن هاي اسلامي دانش آموزانراه و رسم طلبگيمنارهپايگاه اطلاع رساني فرهنگ و ارتباطات ديني