مرکز فقهي ائمه اطهار (ع)
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
  • عنوان :  
  • پاسداران وحى  
  • نویسنده :  
  • حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج شيخ محمّد فاضل لنكرانى (قدس سره) و آيت الله آقاى شهاب الدين اشراقى (قدس سره)  
  • تعداد بازدید :  
  • 8043  
  •  فهرست کتاب

  • ( صفحه 70 )

    پيامبر گرامى، بسيارى از آنان، به عمق و جوانب گوناگون آموزه هاى اسلام هنوز دست نيافته و از اسلام جز اقرار زبانى به توحيد و نبوّت و... بهره اى نداشتند;(1)به عهده كسانى وانهد كه مدّعى ايمان بودند امّا خداوند در توصيفِ شان فرمود:

    ( قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا ْ وَ لَـكِن قُولُوا ْ أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الاِْيمَـنُ فِى قُلُوبِكُمْ ) . (2)

    بگو: ايمان نياورده ايد بلكه بگوييد: اسلام آورده ايم; و هنوز ايمان در دل هايتان راه نيافته است. (3)


    1. على (عليه السلام) فرمود: وَلَيسَ كُلُّ أصْحابِ رَسُولِ الله (صلى الله عليه وآله) مَنْ كانَ يَسْأَلَهُ وَيَسْتَفْهِمُهُ حَتّى اَنْ كانُوا لَيُحِبُّونَ أنْ يَجِيءَ الاَْعْرابيُّ وَالطّارِئُ فَيَسْأَلُهُ عَلَيْهِ السَّلامُ حَتّى يَسْمَعُوا; همه ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله) چنان نبودند كه از او چيزى پرسند و دانستن آن را از او خواهند، تا آنجا كه دوست داشتند عربى بيابانى كه از راه رسيده، از او چيزى بپرسد و آنان بشنوند، (نهج البلاغه، خطبه 210).

    2. حجرات، آيه 14.

    3. ابن ابى الحديد، درباره مسأله خلافت و جريان سقيفه و شورا، گويد: از ابوجعفر، يحيى بن محمد علوى، نقيب بصره، هنگامى كه اين خطبه (خطبه 164) را پيش او مى خواندم، پرسيدم: منظور على (عليه السلام) از اين سخن كه فرمود: «فَاِنَّها اَثَرَةً شَحَّتْ عَلَيْها نُفُوسُ قَوْم وَسَخَتْ عَنْها نُفُوسُ آخَرِينَ; خلافت چيز برگزيده اى بود كه نفس هاى گروهى بر آن بخل ورزيد و نفس هاى قوم ديگر آن را بخشيد و از آن گذشت» چيست؟ و آن قومى كه آن مرد اسدى گفته است: «چرا و چگونه قوم شما، شما را از اين مقام (امامت) بازداشتند، و حال آن كه شما بدان سزاوارتريد؟» كيستند؟ آيا منظور آن حضرت روز سقيفه است يا روز شورا! ابوجعفر كه خدايش رحمت كناد با آن كه شيعه و علوى بود مردى با انصاف و سخت خردمند بود، گفت: منظور ايشان روز سقيفه است. گفتم دل من به من اجازه نمى دهد (دل من راضى نمى شود) كه اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله) را چنين تصور كنم كه با پيامبر (صلى الله عليه وآله) مخالفت ورزيده، و نص و تصريح او را رد كنند و ناديده انگارند. نقيب گفت: من هم روا نمى دارم كه به پيامبر (صلى الله عليه وآله) نسبت دهم: امر امامت را مهمل داشته و مردم را سرگشته و بيهوده رها فرمايد و حال آن كه هيچ گاه از مدينه بيرون نرفت مگر آن كه اميرى بر آن گماشت. و اين كار در حالى صورت مى گرفت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) زنده بود و از مدينه هم چندان دور نبود. چگونه ممكن است براى پس از مرگ خود كه ديگر قادر به تدارك آن چه پيش آيد نيست، كسى را امير نكند، (شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج9، ص248).

    عبدالله عمر فرزند خليفه دوم، به پدر خود گفت: مردم مى گويند تو نمى خواهى كسى را جانشين خود قرار دهى! اگر تو ساربانى يا چوپانى مى داشتى و او نزد تو مى آمد و شتران يا گوسفندان تو را همين گونه رها مى كرد، تو مى گفتى اين چوپان مقصّر است، در حالى كه اداره و سرپرستى مردم از چراندن گوسفندان و شتران مهم تر است. اى پدر! چون به نزد خداى ـ عزّ وجلّ ـ رسى، چه پاسخ دهى، در صورتى كه كسى را براى سرپرستى بندگان او به جاى خويش تعيين نكرده باشى؟! (الغدير، ج7، صص132 و 133).

    عايشه به عبدالله بن عمر، گفت: پسرم، سلام مرا به پدرت (عمر) برسان و بگو، امت محمد را بى سرپرست رها مكن. كسى را در ميان آنان جانشين خود ساز و مسلمانان را چون رمه بى شبان وا مگذار; چرا كه مى ترسم آشوب بر پا شود (الامامة والسياسة، ج1، ص28). معاوية بن ابى سفيان، هنگامى كه مى خواست مثل يزيدى را، در ميان مسلمانان به خلافت برساند، به همين حكم عقلى مسلّم چنگ زد و گفت: من هراسناكم از اين كه امت محمد را، پس از خود، چون رمه اى بى شبان رها كنم (همان، ج1، ص151).

    شگفتا كه عبدالله عمر و عايشه و مهم تر از اين دو، معاوية براى امت و بى سرپرست ماندن امت ـ آن هم پس از قِوام يافتن اسلام ـ نگرانند و دل مى سوزانند، امّا خداوند و پيامبر او، به اين امر مهمّ و حياتى توجه ندارند. و در روزگارى كه هنوز اسلام، مكتبى تازه پاست، محمد (صلى الله عليه وآله) آن را همين گونه رها مى كند و مى رود...؟ «تَعالى اللهُ عَمّا يَقُولُهُ سُفهاها».


    ( صفحه 71 )

    آرى، شيعيان بر اين باورند كه زعامت دينى و رهبرى فكرى و سياسى مسلمانان، مهم ترين مسأله اجتماعى و انسانى است، تا آنجا كه امر به معروف و نهى از منكر و بقاى دينِ خدا وابسته به آن است، و از سوى خداوند به تصريح اعلام گرديده و به وسيله سنّت ـ روش عملى شخص پيامبر (صلى الله عليه وآله) ـ تأييد و تأكيد شده است. و اگر چنين نمى بود، به طور قطع، آئين اسلام كه براى تبيين معارف توحيدى و اجراىِ اصول عدالت و احسان است، از مسير اصلى و طبيعى خود منحرف مى گشت; چرا كه حقيقت، همواره در محاصره انسان هاىِ سوداگرِ هواپرستِ سودجوست، و اگر پاسدارى نشود، تحريف مى گردد; چنان كه آئين هاى آسمانى گذشته، از اين خطر مصون نماندند و به وسيله، حتّا آن ها
    كه خود را متولّيان شريعت مى دانستند، تحريف شدند، تا آنجا كه پيامبرِ بعدى،


    ( صفحه 72 )

    با اين كه پيامبرِ پيش از خود و تعاليم آسمانى او را تأييد مى كرد،
    آن ها را منسوخ مى دانست:

    ( فَبِمَا نَقْضِهِم مِّيثَـقَهُمْ لَعَنَّـهُمْ وَجَعَلْنَا قُلُوبَهُمْ قَـسِيَةً يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَن مَّوَاضِعِهِ ى وَنَسُوا ْ حَظًّا مِّمَّا ذُكِّرُوا ْ بِهِ ى وَلاَ تَزَالُ تَطَّـلِعُ عَلَى خَآ لـ ِنَة مِّنْهُمْ إِلاَّ قَلِيلاً مِّنْهُمْ ) . (1)

    براى پيمان شكنى، لعنتشان كرديم و دل هايشان را سخت گردانيديم زيرا عبارات ] كتاب آسمانى [ را از جاى خويش پس و پيش مى كردند و بخشى از آن چه را بديشان يادآور شده بودند، از ياد بردند و تو پيوسته از خيانت آنان ـ جز شمارِ اندكى از ايشان ـ آگاهى مى يابى.

    نتيجه اين كه، در اسلام مسأله «امامت و خلافت» به معنايى كه گذشت، به جدّى ترين صورت و از آغازِ دعوت تا روز رحلت، مطرح بوده و جزء اركان اصلى اسلام قرار داده شده است; چونان كه در مذهبِ شيعه، جزء اصول دين است.


    1. مائده، آيه 13.

    ( صفحه 73 )

    فصل يكم:

    آيه اولى الامر


    ( صفحه 74 )


    ( صفحه 75 )

    ( يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ْ أَطِيعُوا ْ اللَّهَ وَأَطِيعُوا ْ الرَّسُولَ وَأُو ْ لِى الاَْمْرِ مِنكُمْ فَإِن تَنَـزَعْتُمْ فِى شَىْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ ذَ  لِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً ) . (1)

    اى مؤمنان، از خداوند فرمان بريد و از پيامبر و صاحبان امر، كه از شمايند، فرمانبردارى كنيد، پس اگر درباره چيزى ستيزه و كشمكش كرديد، آن را به خدا ـ كتاب خدا ـ و پيامبر بازگردانيد. اگر به خدا و روز بازپسين ايمان داريد، كه اين بهتر است و سرانجام آن نيكوتر.

    صاحبانِ امر كيانند؟

    در قرآن كريم آيات چندى درباره امامت و خلافت آمده است،(2) كه از


    1. نساء، آيه 59.

    2. دو منبع استناد براى بررسى «مسأله امامت و خلافت» در باورِ شيعيان، علاوه بر استناد به دليل عقل و قانون عقلاء وجود دارد، كه مآلاً به يك مقصد و يك حقيقت باز مى گردد. 1ـ قرآن كريم كه در ميان همه مسلمانان، بى هيچ ترديدى، از مركزيّت اساسى برخوردار است و استناد به آن، استنادِ مستقيم به سخن خداوند است. 2ـ رجوع به «سنّت» ـ گفتار و رفتار و تقريرِ ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله) كه تجسّم عملىِ امامت و خلافت را مى نماياند; چرا كه آن حضرت نخستين مقام سياسى و اجتماعى در جامعه اسلامى است، و امامت و خلافت; جز دريافت وحى، ادامه وظائف و مسؤوليت هاى ايشان است.


    ( صفحه 76 )

    بررسى اين آيات دانسته مى شود: امامت و خلافت، مانند «نبوّت و رسالت» يك منصب الهى است و در گُماردنِ «امام» و «خليفه» دست بشر از آن كوتاه است.

    «اَمْر» لفظ عام و شاملى است كه همه گفتارها و رفتارها را در بر مى گيرد، و در اين آيه، به معناى كار و شأن است،(1) و دور نيست كه در اين آيه، «اَمْر» به معناى اصطلاحىِ آن نيز، يعنى دستور و فرمان، به كار رفته باشد.

    بر اين اساس: «اُولُوا الأمْر»; يعنى آن ها كه براى فرمانروايى شايسته اند، و به لحاظِ اهميّتِ فرمان شان، با همين عنوان «اُولُوا الأمْر» در قرآن كريم; شناسانده شده اند. به تعبير ديگر «اُولُوا الأمْر» گروهى از مؤمنان اند كه در ميان مسلمانان، موقعيت و جايگاهِ والاىِ ويژه اى دارند.

    از همين رو، پيروى از فرمانِ شان، لازم و ضرورى است. و اين نكته مهمى است كه از آن غَفلت شده و بيش تر به توضيح و تبيين مفهومِ «اُولُوا الأمْر» و تعيين مصداقِ(2) آن پرداخته شده است.


    1. اَمَرَ اَمْراً وَاِمارَةً وَآمِرَةً; او را در اقدام به كارى مكلّف كرد و بدو دستور داد، فرمود به او، براى كارى اشاره كرد. پس او آمِر: فرمانده و دستوردهنده و آن ديگرى مأمور: فرمانبردار و دستورگيرنده است.

    اَمَرَ اَمْراً وَاِمارَةً وَاِمْرَةً عَلَيْهِمْ: بر آنان امير و فرمانروا شد. اَمَرَهُ: بر او حكمرانى كرد، فرمان راند. او را تسلّط و حكمرانى داد: ( وَ إِذَآ أَرَدْنَآ أَن نُّهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنَا مُتْرَفِيهَا ) ; چون خواستيم آبادى يى را به هلاكت بريم مرفّهانش را تسلّط داديم» (اسراء، آيه 16). اَلاَْمْر: دستور، فرمان. ج: اوامر. حال، موضوع، پيش آمد. ج اُمور.

    2. در اين كه «اولوا الامر» چه كسانى هستند، از اهل سنّت برخى، آنان را اميران و برخى ديگر، خلفاى چهارگانه و برخى ديگر عالمان گفته اند و در روزگار ما، كسانى چون رشيدرضا گويند: دانشمندان بزرگ، رؤسا (رهبران و رئيس مجلس، رئيس قضا، وزراء، استانداران، فرمانداران، شهرداران، اصحاب مصالح عامّه، مديران جمعيت ها و شركت ها، رهبران احزاب، ناشران، روزنامه نگاران و طبيبان و هلمّ جرّاً... (تفسيرِ المنار، ج5، ص199). با اين گونه برداشت ها از آيات قرآن كريم، آدمى به ياد سخن ناصر خسرو مى افتد كه: «بايد تكيه بر ديوار داد و بازى زمانه را نگريست». و امّا دانشمندان شيعه، با اقامه دلايل متقن و بر اساس رواياتى كه از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) رسيده است، اولوا الامر را به جز امامان معصوم (عليهم السلام) از اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) نمى دانند.


    ( صفحه 77 )

    انسان موجودى است كه به حسب طبع و فطرت، آزاد آفريده شده است.
    و در انديشه و عمل آزاد است; زيرا داراى عقل و اراده آزاد است و در
    پرتو آن مى تواند خوب و بد را تشخيص داده و هركدام را كه اراده كرد برگزيند. از همين روست كه در سرنوشت خود و كارهايى كه به رهبرى خِرَد و بر اساس اراده اش انجام مى دهد، داراى مسؤوليت است. و هيچ كس در هيچ شرايطى حق ندارد كه اين آزادى را از او بگيرد و بر اراده او تسلّط يابد و او را تسليم
    خواسته هاى خود گرداند. امّا در اين ميان، انسان هايى هستند كه از نظر استعداد و شعور، در سطحى بالاتر از ديگران اند، و بر اثرِ مطالعه و تحقيق و تجربه اندوزىِ بسيار و پختگى در كار و باروَر كردنِ نيروى عقل، در تشخيص خوب و بد و آن چه به صلاح آدميان است، گوى سبقت را ربوده اند و از درايت و بصيرت و درك برتر و نيرومندترى برخوردارند. و طبعاً بر ديگران است كه در هر چه مربوط به صلاح زندگى و سامان آن است، از اين گروه ممتاز پيروى كنند، يعنى آن ها كه نمى دانند و توان تشخيص ندارند و تجربه اى نيندوخته اند و ناپخته و خام اند، آن هايى را كه مى دانند و توانِ تشخيص بالايى دارند و در گيرودار زندگى تجربه ها اندوخته و از پختگىِ لازم برخوردارند، الگوى خويش قرار دهند و از فروغ دانش و آگاهى آن ها روشنى بگيرند. البته اين پيروى، تنها در قلمروى است كه خود نمى داند. بنابراين، اصلِ جارى در ميان انسان ها، عدم تفارق آن ها با يكديگر است. و هيچ كس در عرصه حيات انسان، حقِ سلطه بر ديگرى ندارد و نمى تواند ديگرى را به كارى وادارد، يا از كارى باز دارد، و جلوى


    ( صفحه 78 )

    خواست و اراده او را بگيرد.(1)


    1. نخستين سنگ بناى انسان، در اين جهان، آزادى اوست; بدين معنا كه خداوند انسان را، به حسبِ سرشت، آزاد آفريده است; بر اين اساس، هيچ كس در هيچ شرايطى حق ندارد كه اين آزادى الهى را كه از رهگذر آفرينش دريافت كرده است از او سلب كند. على (عليه السلام) با توجه به اين اصل فطرىِ خداداى به فرزندش ـ بلكه به همه پيروانش كه به حق فرزندانِ معنوى او هستند ـ هشدار داده و فرموده است: «أَكْرِمْ نَفْسَكَ عَنْ كُلِّ دَنِيَّة وَ إِنْ سَاقَتْكَ إِلَى الرَّغَائِبِ; فَإِنَّكَ لَنْ تَعْتَاضَ بِمَا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِكَ عِوَضاً، وَ لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً، وَ مَا خَيْرُ خَيْر لا يُنَالُ اِلاّ بِشَرّ، وَ يُسْر لا يُنَالُ اِلاّ بِعُسْر» خود را به هيچ فرومايگى ميالاى اگرچه تو را به دلخواهِ تو رساند كه آن چه از جان كاستى آن را بَدَلْ نخواهى يافت. بنده كس مباش كه خداى آزادت آفريد. آن خير كه به شر انجامد خير نيست، و آن گشايش كه به فرو بستگى كشد، گشايش نيست»، (نهج البلاغه نامه 31).

    و در سخنى ديگر فرمود: «اَيُّهَا النّاسُ اِنَّ آدَمَ لَمْ يَلِدْ عَبْداً وَلا اَمَةً، وَاِنَّ النّاسَ كُلُّهُمْ اَحْرارٌ»; اى مردم! بى گمان، حضرت آدم برده و كنيز به دنيا نياورده است و بى گمان همه انسان ها آزاد آفريده شده اند (كافى، الرّوضه، ج8، ص69). پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) فرمود: «اَيُّهَا النّاسُ، اِنَّ رَبَّكُمْ واحِدٌ، كُلُّكُمْ لاِدَمُ وَآدَمُ مِنْ تُراب ( إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَـ ل ـكُمْ ) وَلَيْسَ لِعَرَبِيٍّ عَلى عَجَمِىٍّ فَضْلٌ إلاّ بِالتَّقْوى»; اى مردم! پروردگار شما يكى است و پدرتان يكى، شما جملگى از آدميد و آدم از خاك «گرامى ترين شما در نزد خدا پرهيزگارترين شماست. و هيچ عربى را بر هيچ غير عربى برترى نيست جز به پرهيزگارى»، (تحف العقول، ص34).

    و در منطق امام على بن ابى طالب (عليه السلام) كه تبيين كننده فلسفه عالى بعثت پيامبران است، هيچ انسانى حق ندارد، حتّى زمينه بردگى و اسارت خويش را فراهم آورد و آزادى و استقلالى را كه مقتضاى طبيعت انسانى اوست، به خطر اندازد، (نهج البلاغه، خطبه 91).

    نتيجه اين كه انسان به حسب طبع و سرشت انسانى اش آزاد است، يعنى محكوم به آزادى است و اگر درباره او جبرى وجود داشته باشد، اين جبر در آزادى و اختيار انسان است. و اگر در علم خداوند درباره او چيزى گذشته باشد، همان است كه آدمى مى تواند با عمل ارادى و با آزادى كه به او داده شده است، انتخاب كند; يعنى لازمه مشيت الهى، آزادى انسان است: ( فَمَن شَآءَ فَلْيُؤْمِن وَ مَن شَآءَ فَلْيَكْفُرْ ) ; هر كه خواهد ايمان آورد و هر كه خواهد، كفر پيشه كند» (كهف، آيه 29). از اين رو، در برابر آن چه به رهبرى خرد و اراده آزاد انجام مى دهد، در پيشگاه خلق و خالق مسئول است. ( وَ لَتُسْـَلُنَّ عَمَّا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ) بى گُمان از آن چه انجام داده ايد، از شما خواهند پرسيـد»، (نحل، آيه 93).

    نكته مهم اين كه، هيچ مكتبى نمى گويد كه اين آزادى را انسان خود، به خويشتن داده است. همه مى گويند: به او داده شده و بر او تحميل شده است. اكنون كه چنين است، چرا نگوييم اين اِفاضه از جانب خداوند است و چرا آن را موهبت الهى ندانيم: ( إِنَّا عَرَضْنَا الاَْمَانَةَ عَلَى السَّمَـوَ تِ وَ الاَْرْضِ وَ الْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَ أَشْفَقْنَ مِنْهَا وَ حَمَلَهَا الاِْنسَـنُ إِنَّهُ و كَانَ ظَـلُومًا جَهُولاً ) همانا ما امانت را بر آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه كرديم، ولى از برداشتنِ ـ پذيرفتنِ ـ آن سرباز زدند و از آن ترسيدند و آدمى آن را برداشت ـ پذيرفت ـ ، براستى كه او ستمگر و نادان است»، (احزاب، آيه 72).

    در اين كه اين امانت چيست، مفسران اختلاف كرده اند. بيش تر آن را تكاليف الهى دانسته اند و برخى اختيار و آزادى اراده گفته اند و بعضى عقل كه ملاك تكليف است و اين معانى قابل جمع است. ليكن از حرف غايت (تا) كه در آغاز آيه بعد است، بر مى آيد كه آن امانت چيزى است مربوط به نفاق و شرك و ايمان، و حاملان آن متّصف اند به يكى از اين ها. از اين رو آن امانت «ولايت الهيّه» يا دين حق است كه در داشتن اعتقادات درست و عمل به كارهاى نيك و شايسته و پيمودن راه كمال خلاصه مى شود و دارنده آن مؤمن و فاقد آن مشرك و مدّعى دروغين آن منافق است.

    ( صفحه 79 )

    امّا اين اصلِ نخستين و بديهى، در برخى موارد، كارايى خود را از دست مى دهد. آنجا كه در ميان انسان ها، كسى يا كسانى هستند كه در آن چه ويژگى انسان است; يعنى عقل و خرد و دانش و تجربه، بر ديگران برترى دارند. در اين گونه موارد، به حكم عقل و به استناد فطرت، كسى كه نمى داند از كسى كه مى داند و آن كه از تجربه، بهره اى نبرده است، از كسى كه داراى تجربه و كارآمد است و در نهايت، ناقص از كامل، و ناتوان از توانمند، پيروى مى كند. و اين مقتضاى فطرتِ آدمى است. پيروى كودك، از پدر و مادر در همه رفتارها و نيز رجوعِ «جاهل» به «عالم» در آن چه نمى داند، بر اساس همين اصل فطرى است.

    بدين ترتيب، اگر كسى را در نظر بگيريم كه در همه جوانب زندگى فردى و اجتماعى و دانش ها و تجربه هايى كه مايه سعادت آدمى است، از همگان برتر است، بلكه وجودش سرشار از دانايى و شعور و بصيرت و درايت و حزم و دورانديشى است و بُردِ دانش او و ديگر سرمايه هاى معنوى اش، تا دورترين افق ها است. و راه هاى به سوى هدف زندگى، تا آخرين منزلگاه هاى آن و فراز و فرود و پيچ و خم هاى آن، و مهم تر، خودِ هدف را به خوبى مى شناسد و در پرتوِ عقل و


    ( صفحه 80 )

    دركِ نيرومندش به همه موانعِ تعالىِ انسان آگاه است. با بودن چنين انسانى يا انسان هايى در ميان مردم; مردمى كه هدف را نمى شناسند و از راهى كه بايد بروند، بيگانه اند، چه بايد كرد؟ آيا بايد بى راهه رفت يا اين كه از آگاهان به راه و هدف، يارى جست و آن ها را پيشوا و مقتداى خود قرار داد؟! خردمندان در اين باره چگونه داورى مى كنند؟ آيا آن ها كه نمى دانند و بُردِ درك و ديدشان محدود است، چه بايد بكنند؟! آيا نبايد از انسانى كه وجودش سرشار از استعداد و نيروهاى فعليّت يافته و لبريز از كمالات علمى و عملى است، و از هر گونه «رِجس» و پليدى و پلشتى، به دور است، پيروى كنند؟! پاسخ فطرت و خردِ ناب و همين طور، عقلاى جهان، به اين پرسش، بسيار روشن است; چرا كه پيروى از چنين انسان متعالى و استثنايى، همان پيروى از عقل و درك فطرى انسانى است. آرى، بايد به دنبال كسى بود كه هم مى داند و هم به سعادت بشر مى انديشد و هم توانِ رهبرىِ كاروان بشرى را به سرمنزل سعادت ابدى و جوار قرب الهى، دارد.

    فرمانِ خرد آن است كه بايد سرنوشت خويش را به دست چنين انسانى سپرد و خود را، بى هيچ قيد و شرطى، در برابر او تسليم كرد، و در مقام گزينش او را برگزيد. بايد به دنبالِ كسى بود كه مى خواهد مدينه فاضله اى تأسيس كند و جامعه اى سرشار از فضيلت و دانايى بسازد. خردِ ناب، هرگز پيروىِ چنين انسانى را تقليد كوركورانه نمى بيند; بلكه اطاعت او را مبتنى بر عقل و درايت، براى دست يابى به همه آن چه آدمى را در حوزه بندگى خداوند به فوز و رستگارى مى رساند، مى داند: ( أَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّى إِلاَّ أَن يُهْدَى ).(1)

    نتيجه اين كه، اصل نخستين در حيات آدمى، آن است كه هيچ كس حق ندارد


    1. يونس، آيه 35.

    ( صفحه 81 )

    ديگرى را به كارى وادارد، يا اين كه او را از كارى بازدارد و به زندگى او مرز و شكل بدهد، مگر خدايى كه او را آفريده و اصل هستى او و همه كمالات هستى اش، از اوست. و به همه صلاح و فساد او آگاه است و جز به صلاح بندگانش، فرمان نمى راند. امّا همان طور كه گفته شد، اين اصل در مواردى كارآيى خود را از دست مى دهد. در اين صورت، مصالح آدميان اقتضاى آن دارد كه اصل يا اصول ديگرى، كه در حوزه حيات آن كارآمدتر است، جايگزين آن گردد. و آن موارد:

    يكى، حوزه فرمان هاى خداوند; يعنى واداشتن و بازداشتن هاست و

    دوِ ديگر، فرمان هايى است كه از سوى زبدگان و نخبگان جامعه بر اساس مصالح انسان ها، صادر مى شود.

    و اين اصل، اگرچه در مرتبه نخستين نيست امّا حاكم بر آن و بر وفق دركِ عقل فطرى و سرشت ناب و خواست طبيعى انسان ها و پسندِ عقلاى جهان است.

    و اكنون اين پرسش اساسى، به گونه اى جدّى، مطرح مى شود: آن انسانى كه در همه فضيلت ها، گوى سبقت ربوده و ستيغ بلندِ انسانيت و قلّه هاى رفيع علم و عمل را فتح كرده و به حكم عقل و درك فطرتِ ناب، آدميان براى وصول به سعادت ابدى و دست يابى به همه ارزش هاى انسانى، ناگزير از پيروى اويند، كيست؟ به تعبير دقيق تر، اين انسانى كه عقل و فطرت آدمى او را، بى هيچ قيد و شرطى، «مُطاع» مى داند چه كسى است؟ اين پرسشِ اساسى را خداى تعالى خود، كه آفريدگار انسان است و همه اوامر و نواهىِ او (واداشتن ها و بازداشتن هايش)، از منبعِ حكمت لايزالش مايه مى گيرد و مصالح و مفاسد بندگان را پشتوانه امر و نهى خود قرار داده است، در آيه مورد بحث، به روشنى پاسخ داده است كه با مددگيرى از آيات ديگر، كه در حقيقت مفسِّرِ اين آيه كريمه اند، او را مى شناسيم و به جايگاهِ رفيع او پى مى بريم. ( يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ْ أَطِيعُوا ْ اللَّهَ وَأَطِيعُوا ْ الرَّسُولَ وَأُو ْ لِى الاَْمْرِ مِنكُمْ ).


    ( صفحه 82 )

    مطاع كسى است كه ديگران بى هيچ گونه قيد و شرط، مطيع فرمان او باشند. و در اين آيه، پيش از هر كس ـ اوّلاً و بالاصالة ـ خداى تعالى است. سپس ـ ثانياً و بِالتَّبْع ـ  رسول خدا (صلى الله عليه وآله) است; يعنى اطاعت آن بزرگوار در طولِ اطاعت خداوند است و تكرارِ «اَطِيعُوا» بيانگر همين نكته است. و قهراً، اطاعت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بازگشت به اطاعت خداوند و موجب تحقق فرمان هاى او، در ميان بندگان است; يعنى تحقّق همه مراتب توحيد (توحيد ذات، صفات، افعالى) و مايه سرشارى جامعه دينى از عدالت و فضيلت است. و آن گاه پس از اطاعت خداوند و فرستاده او، اطاعتِ «اولوا الامر» (صاحبان امر) مطرح شده است. و امّا اين كه درباره «اولوا الامر» فِعل «اَطِيعُوا» نيامده است، براى آن است كه اولوا الامر با رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در يك مسير و براى تحقق يك هدف، مى كوشند. و اطلاقِ «اَطِيعُوا»، بدين منظور است كه رسول خدا و اولوا الامر، در همه شئون زندگى مادّى و معنوى مسلمانان، مطاع اند. و اين وسعتِ حوزه فرمانروايى آنان حاكى از آن است، كه به لحاظ كمالات انسانى و مقامات معنوى، در نقطه اوج اند و بالاتر اين كه، براى هيچ كس وصول به آن مقامات، ممكن نيست. و در علم و دانايى و اخلاق و عمل، و همه كمالات انسانى سرآمدِ عالميان اند.

    حاصل پيش گفته ها اين كه:

    1 ـ اصلِ نخست، اصلِ عدم ولايت و حكومت كسى بر ديگرى است.

    2 ـ مبناى صحتِ اين اصل، نبودِ امتياز و برترى; از قبيل عقل، اراده آزاد و ديگرِ ويژگى هاى انسانى، ميان انسان هاست; چرا كه ولايت كسى بر ديگرى، با توجه به تساوى آن ها، در ويژگى هاى انسانى، چيزى جز «ترجيح بلا مرجّح»; يعنى برترى دادن چيزى يا كسى بر ديگرى بدون داشتن برترى، نيست. از اين رو، اين ترجيح به حكم خرد، مردود است.

    3 ـ اين اصل، در برخى موارد، كارآيى خود را از دست مى دهد; مواردى كه


    ( صفحه 83 )

    كسى يا كسانى به لحاظ فضايل روحى و معنوى و نيروى عقل و بصيرت بر ديگران برترى داشته باشند. بر اين اساس، اطاعت از اين قبيل افراد، به حكم عقل و فطرت رواست; بلكه لازم است. البتّه در محدوده همان امتيازات و در حوزه اى كه اهل نظراند. و در صورت وجود افرادى كه، در همه كمالات علمى و عملى، در درجه اى از تعالى اند كه وصول به آن درجه براى ديگرى ناممكن است، اطاعت بى قيد و شرط، امرى معقول و پسنديده خواهد بود. مانند اطاعت از پيامبر و آن هايى كه به لحاظ علم و عمل با ايشان هم افق هستند.

    4 ـ از آنجا كه در آيه شريفه، اطاعت از رسول خدا و صاحبانِ امر، در ادامه اطاعت خداوند است و با تكرار و عطفِ «اَطِيعُوا»، بى هيچ قيد و شرطى، فرمانبردارى آن ها را لازم دانسته است، در مى يابيم، كه صاحبانِ امر، كسانى هستند، كه در حوزه انديشه و عمل و فضايل انسانى و گستره دانايى و كارآيى، در رديف پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) هستند.(1) و همين گونه، در جاى ديگر درباره پيامبر


    1. از سويى، در آيه «اولوا الامر» اطاعتِ از ايشان مانند اطاعتِ از پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، بى هيچ قيد و شرطى همچنان كه در متن توضيح داده شد، واجب و لازم شمرده شده است. و از سويى ديگر، در آيات ذيل مسلمانان از اطاعتِ گروه هايى كه پاره اى از ويژگى هاى شان آمده است، بر حذر داشته شده اند: 1ـ ( وَلاَ تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ و عَن ذِكْرِنَا وَ اتَّبَعَ هَوَ لـ هُ وَ كَانَ أَمْرُهُ و فُرُطًا ) و از آن كس كه دلش را از ياد خويش غافل كرديم و از هواى ] نفس [ خويش پيروى كرده و كارش تباه است، پيروى مكن» (كهف، آيه 28). 2ـ ( فَلاَ تُطِعِ الْكَـفِرِينَ وَ جَـهِدْهُم بِهِ ى جِهَادًا كَبِيرًا ) پس از كافران فرمان نبر و به ]حكم [آن ]قرآن [با آنان به جهادى بزرگ برخيز» (فرقان، آيه 52). 3ـ ( فَلاَ تُطِعِ الْمُكَذِّبِينَ * وَدُّوا ْ لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ * وَ لاَ تُطِعْ كُلَّ حَلاَّف مَّهِين * هَمَّاز مَّشَّآءِم بِنَمِيم * مَّنَّاع لِّلْخَيْرِ مُعْتَد أَثِيم * عُتُلِّم بَعْدَ ذَ لِكَ زَنِيم * أَن كَانَ ذَا مَال وَ بَنِينَ * إِذَا تُتْلَى عَلَيْهِ ءَايَـتُنَا قَالَ أَسَـطِيرُ الاَْوَّلِينَ * سَنَسِمُهُ و عَلَى الْخُرْطُومِ ) پس، از دروغ انگاران پيروى مكن! ]آن ها كه [دوست دارند كه تو نرمى پيشه كنى تا با تو نرمى پيش گيرند. و از هر سوگندخواره فرومايه اى فرمان مبر! خرده گيرى، پيشگامى در سخن چينى; بازدارنده خيرى، تجاوزكارى، بزهكارى; درشت خويى، فراسوى آن، بى تبارى ] كه گناه مىورزد [ براى آن كه مال و پسرانى دارد; چون آيات ما را بر او بخوانند مى گويد، افسانه هاى پيشينيان است. به زودى بينى او را به خاك مى ماليم (قلم، آيات 8 ـ 16). 4ـ ( فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَ لاَ تُطِعْ مِنْهُمْ ءَاثِمًا أَوْ كَفُورًا ) پس براى فرمان پروردگارت شكيبا باش و از هيچ گناه كار يا ناسپاسِ آنان، فرمان نبر» (انسان، آيه 24). با دقت و تأمّل در اين آيات، روشن مى شود كه «اولوا الامر»; يعنى آن هايى كه پيروى شان مانند پيروى از پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، بى هيچ قيد و شرط، واجب است، كسانى هستند كه ساحتِ وجودشان از رذايل اخلاقى و پلشتى هاى رفتارى به دور است و به تعبير مختصرتر، از عصمت علمى و عملى برخوردار بوده و از گناه و خطا مصون اند.

    اُولوا الامر، نه از ياد خداوند غافل اند و نه از هواى نفس پيروى مى كند و نه كارهاشان تباه است. نه كفر ورزيده و نه به بيمارى نفاق و دورويى و كتمانِ كفر و شرك گرفتارند. نه خلاف حق مى گويند و نه چرب زبان اند. و هيچ گاه حقيقت را دروغ نيانگاشته اند. ساحت وجودشان، از سوگندخوارگى و فرومايگى به دور است. نه سخن چين اند و نه مردمان را از خير و نيكى بازدارنده، نه تجاوزكارند و نه بِزهكار، نه درشتخوى اند و نه بى تبار و نه آيات الهى را افسانه هاى پيشينيان مى پندارند. از گناه و آلودگى اخلاقى و رفتارى بيگانه و نعمت هاى پروردگارشان را سپاسگزارند. وجودهاى پاك و نابى هستند كه در حوزه انديشه و عمل با پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) طَرازند. از اين رو، آنان، چون پيامبر (صلى الله عليه وآله) مطاع اند. در امور نزاع انگيز، كه تشخيصِ اولى الامر از جمله امورِ نزاع برانگيز بوده و هست، مرجع رفعِ تنازع خدا و پيامبر اوست: ( فَإِن تَنَـزَعْتُمْ فِى شَىْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ ذَ لِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً ) يعنى مسلمانان ناگزيرند درباره رهبرى جهان اسلام و اين كه، چه كسى پس از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) عهده دارِ اداره سياسى و اجتماعى جامعه نوپاى اسلامى است و چه كسى مرجع فكرى و دينى مسلمانان است؟ به خداوند يعنى كتاب الهى و پيامبر او; يعنى سنّت ـ گفتار و رفتار و تقرير ـ رجوع كنند. و اين همان باور صحيح و درستى است كه شيعيان بدان پاى بندند و در درازاى تاريخ خون بارِ خود، بدان تكيه كرده اند; چرا كه نهادِ عصمت را بر اساس بينش قرآنى خود، از شرايط لازمِ جانشينى پيامبر دانسته اند. از همين رو، دست بشر را در شناسايى فردِ شايسته اين منصبِ الهى و گزينش او كوتاه مى دانند.


    ( صفحه 84 )

    گرامى (صلى الله عليه وآله) آمده است:

    ( وَ مَآ ءَاتَـ ل ـكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَـ ل ـكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا ْ ) . (1)

    و آن چه را پيامبر به شما مى دهد، بگيريد و از آن چه شما را از آن باز مى دارد، باز ايستيد.


    1. حشر، آيه 7.

    ( صفحه 85 )

    اين اطاعتِ بى هيچ قيد و شرط، از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) و نيز، از صاحبان امر، بيانگر عصمت علمى و عملى آنان است و اين كه، پيامبر (صلى الله عليه وآله) جز از راهِ وحى سخن نمى گويد. و نيز، نشانگر آن است كه صاحبان امر، جز در تلقى و دريافت وحى از جانب خداوند، در همه شئون و مسؤوليت هاى پيامبر، با او شريك اند و اين حقيقتى است كه خود پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مناسبت هايى گوناگون مطرح كرده است.(1)

    اكنون به بررسى رواياتى مى پردازيم كه با استناد به همين آيه و نظير آن، اوُلوُا الأمْر (= صاحبان امر) را شناسانده است.

    تحقيقى دوباره درباره «اولوا الامر»

    در اين جا، اين پرسش مطرح است: دقيقاً منظور از «اطاعت» (فرمانبردارى) چيست؟ به تعبير روشن تر، آيا گستره فرمانروايى «صاحبانِ امر» تا كجاست؟ آيا قلمرو كارآيى اولوالامر، تنها حوزه احكام ـ حلال و حرام و مباح و... است; يعنى امر به اطاعت از صاحبان امر، ارشادى و براى رعايت احكام الهى و تطبيق آن ها با گفته هاى ايشان است و مردم در قبالِ صاحبان امر، بيرون از محدوده احكام الهى، هيچ گونه تكليفى ندارند، يا اين كه گستره فرمانروايى آنان فراتر از محدوده احكام است; يعنى تأسيس حكومت بر اساس دين و سامان دهى جامعه مؤمنان و اداره سياسى و اجتماعى آنان نيز، به عهده ايشان است؟

    در پاسخ اين پرسش بايد گفت: آن چه از آيه «اولوا الامر» بر مى آيد، آن است


    1. امام فخرالدين رازى، «اولوا الامر» را معصوم مى داند، لكن در تطبيق آن گرفتار توجيه هاى نامقبولى شده است و اگر از پوسته باورهاى تعصّب آلودش گام بيرون مى نهاد، به يقين «اهل حلّ و عقد» را مصداق اولوا الامر نمى دانست; چرا كه «اولوا الامر» خود از امور نزاع انگيز در ميان امّت است و به صريح آيه جز با رجوع به كتاب الهى و سنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله)، اين نزاع بر نخواهد خاست: ( فَإِن تَنَـزَعْتُمْ فِى شَىْء فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِن كُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الاَْخِرِ ذَ لِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلاً ) ، (تفسير كبير، ج10، ص142; ج20، ص99).


    ( صفحه 86 )

    كه قلمروِ فرمان شان فراتر از محدوده بيان احكام است، حتى تأسيس حكومت و مديريت اجتماعى و سياسى مسلمانان را نيز، شامل مى شود. و اين نكته اى است كه از توجه و دقّت در بارِ معنايىِ «امر» ـ كه عامّ و شامل است و همه گفتارها و رفتارها را در بر مى گيرد ـ و گفته شد: كه امر در اين آيه به معناى كار و شأن است ـ فهميده مى شود. علاوه، نمى شود گفت: صاحبانِ امر به لحاظِ تبيين و توضيح احكام الهى و تطبيق آن ها، صرفاً مفسّر و شارح اند; يعنى مرجعيت علمى و فكرى دارند و نه كار ديگر!! بلكه حوزه كارآيىِ اولوا الامر، فراتر از تفسير قرآن كريم و سنّت و تبيين حلال و حرام و... الهى است. و همان طور كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) حكومت دينى را پى افكند و بر اساس وحى جامعه مؤمنان را سامان داد، اولوا الامر نيز، به لحاظ اين كه جانشينانِ ايشان اند، وظيفه استحكامِ مبانى حكومت و اركانِ آن و تداومِ آن را، در همان سويى كه پسند خدا و پيامبر اوست، و نيز سامان دهى زندگى فردى و اجتماعى مسلمانان را بر عهده دارند. و همان طور كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) مطاعِ بى قيد و شرط است، امير مؤمنان (عليه السلام) نيز، كه به نصّ و تصريح ايشان اولين جانشين اوست، مطاعِ بى قيد و شرط است. و سرپيچى از فرمان او سركشى در برابر فرمان خداوند و پيامبر اوست. و اين نكته مهمّى است كه در برخى روايات رسيده از اهل بيت وحى، بدان تصريح شده است: آن گاه كه ( أَطِيعُوا ْ اللَّهَ وَأَطِيعُوا ْ الرَّسُولَ وَأُو ْ لِى الاَْمْرِ مِنكُمْ ) نازل شد، پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: اين آيه درباره على (عليه السلام) است. هر كه را من سرپرست اويم، على (عليه السلام) مولا و سرپرست اوست: «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ، فَعَلِىُّ مَوْلاهُ».(1)

    حاصل آن كه آيه «اولوا الامر» سنگ بناى وحدت اسلامى و حكومت مبتنى بر آن را، بر نهاده است، و رهبرى و زعامت امامان پاك و معصوم را، به تصريح، بيان كرده است.


    1. اصول كافى، ج1، ص287.

    ( صفحه 87 )

    نگاهى گذرا به روايات

    جابر بن يزيد جعفى گويد از جابر بن عبدالله انصارى شنيدم كه مى گفت: آن گاه كه خداى ـ عزّ وجلّ ـ ( يَـأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا ْ أَطِيعُوا ْ اللَّهَ وَأَطِيعُوا ْ الرَّسُولَ وَأُو ْ لِى الاَْمْرِ مِنكُمْ ) را بر پيامبر خود محمد (صلى الله عليه وآله) فروفرستاد، گفتم: اى رسول خدا، خدا و فرستاده او را شناختيم، و امّا صاحبان امر; آن ها كه خداوند اطاعت آن ها را در رديف اطاعت شما قرار داده است، كيانند؟ فرمود:

    هُمْ خُلَفائي يا جابِر، وَاَئِمَّةُ الْمُسْلِمِينَ ] مِنْ [ بَعْدِي: أوَّلُهُمْ عَلِيُّ بنُ اَبِي طالِب، ثُمَّ الْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ، ثُمَّ عَلِيُّ بْنُ الحُسينِ، ثُمَّ مُحَمَّدُ بنُ عَلِيٍّ الْمَعْرُوفُ في التّوراةِ بِالْباقِرِ، وسَتُدْرِكُهُ يا جابِرُ، فَاِذا لَقِيتَهُ فَاقْرَأهُ مِنِّي السَّلامُ، ثُمَّ الصّادِقُ جَعْفَرُ بنُ مُحَمّد، ثُمَّ مُوسَى بنُ جَعْفَر، ثُمَّ عَلِىُّ بنُ مُوسى، ثُمَّ مُحَمَّدُ بن عِلِيٍّ، ثُمَّ عَلِيُّ بنُ مُحَمَّد، ثُمَّ الْحَسَنُ بنُ عَلِيٍّ، ثُمَّ سَمّييِّ وَكُنِّييِّ حُجَةُ اللهِ في أرضِهِ، وَبَقِيَّتُهُ في عِبادِهِ. (1)

    اى جابر، ايشان جانشينان من اند و پس از من پيشوايانِ مسلمانان; اوّلِ ايشان على بن ابى طالب است، سپس حسن و حسين، آن گاه على بن الحسين، سپس محمد بن على كه در تورات به «باقر» شُهره است. و تو اى جابر! او را خواهى ديد، پس هر گاه او را ديدار كردى، سلام من به او برسان، سپس صادق جعفر بن محمّد، آن گاه
    موسى بن جعفر، آن گاه على بن موسى، آن گاه محمّد بن على، سپس على بن محمّد، آن گاه حسن بن علىّ، سپس هم نام و هم كنيه من حجّت خداوند در زمين و بازمانده(2) او در ميانِ بندگانش.


    1. كمال الدّين و تمام النّعمة، ص284.

    2. وَبَقِيَّتُهُ فِي عِبادِهِ: بازمانده خدا، باقى گذاشته خدا، لقب حضرت امام مهدى موعود است. نخستين سخن حضرت مهدى (عج) بعد از ظهور، اين آيه است كه مى خواند: ( بَقِيَّتُ اللَّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ) برنهاده (بازمانده) خداوند براى شما بهتر است اگر مؤمن باشيد» (هود، آيه 86). آن گاه مى فرمايد: منم بقية الله و حجّت و خليفه او در ميان شما. در آن زمان هر كس بر آن حضرت سلام كند; مى گويد: «اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا بَقِيَّةَ اللهِ فِي اَرْضِهِ».


    ( صفحه 88 )

    به نكته هايى چند در اين حديث اشاره شده است:

    1 ـ اين كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از «صاحبانِ امر» به خلفا و جانشينان خود، و پيشوايان مسلمانان تعبير كرده، حاكى از آن است كه «خلافت» به معناى جانشينى، از منصب ها و مسؤوليت هاى رسالت است.

    2 ـ اين كه نام هريك از جانشينان خود را، كه پس از ايشان به ترتيب يكى از پس ديگرى خواهند آمد، با نام هاى آن ها ياد كرده، و برخى را با ويژگى، كه در تورات براى او آمده است و اين كه جابر او را ديدار و سلام پيامبر را به او ابلاغ خواهد كرد، دليلِ آن است كه خلافت و جانشينى ايشان، بنا بر اراده و تعيين خداوند است; زيرا كه پيامبر گرامى به تصريح قرآن، جز از راه وحى سخن نمى گويد.(1) نه اين كه خداوند، امر جانشينى رسول خدا را به عهده خود ايشان نهاده است.(2)


    1. ( وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى ) و از سرِ هوا و هوس، سخن نمى گويد. آن (قرآن) جز وحيى نيست كه بر او وحى مى شود» (نجم، آيات 3 و 4). ( وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الاَْقَاوِيلِ * لاََخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ * ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ * فَمَا مِنكُم مِّنْ أَحَد عَنْهُ حَـجِزِينَ ) و اگر ]اين پيامبر[ بر ما، برخى سخنان نسبت مى داد، دست راستش را مى گرفتيم، سپس شاهرگش را مى بريديم. آن گاه هيچ يك از شما ] آن را [ از وى بازدارنده نبود»، (الحاقّه، آيات 44 ـ 47).

    2. درباره جانشينى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) قولى بر آن است كه با گزينش خداوند است و پيامبر (صلى الله عليه وآله) تنها، مأمور ابلاغ آن بوده است. و قولى بر آن است كه خداوند امر جانشينى را به عهده ايشان نهاده است. در هر حال، بازگشت اين دو قول، آن است كه على (عليه السلام) پس از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) جانشين به حق او بوده و بر اثر توطئه سقيفه اين منصب الهى غصب شده است. پس از فتح خيبر، آن گاه كه امام على (عليه السلام) پيروزى باورنكردنى اسلام را پس از چند روز شكست، هديه آورد، پيامبر فرمود: «وَ لَوْ لاَ أَنْ تَقُولَ فِيكَ طَوَائِفُ مِنْ أُمَّتِي مَا قَالَتِ النَّصَارَى فِي عِيسَى بْنِ مَرْيَمَ لَقُلْتُ فِيكَ اليَوْم مَقَالاً لا تَمُرُّ عَلى مَلأً مِنَ المسلمينَ إِلاّ أَخَذُوا من تُرَابِ رِجْلَيْكَ وَفَضْلِ طَهُورِكَ، يَسْتَشْفُوا بِهِ، وَلكِنْ حَسْبُكَ اَنْ تَكُونَ مِنّي وَأنَا مِنْكَ، تَرِثُني وَاَرِثُكَ»; اگر نبود كه گروهى از امت من درباره تو آن گويند كه مسيحيان درباره عيسى بن مريم مى گويند، درباره تو سخنى مى گفتم كه بر هر گروه از مسلمين كه بگذرى خاك قدم هايت و باقى آب وضويت را براى شفا بردارند. همين تو را بسْ، كه تو از من هستى و من از تو، تو از من ارث برى و من از تو ارث برم». در برخى نقل ها آمده است: «همين تو را بس كه مكانت تو نزدِ من، مكانت هارون نزد موسى است مگر آن كه پس از من پيامبرى نخواهد بود، اَنْتَ مِنّى بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسى غَيْرَ اَنَّهُ لا نَبِىَّ بَعْدِي» (المراقبات، ص244; دانشنامه امام على (عليه السلام) ، ج3، ص213; به نقل از تاريخ مدينه دمشق، ج42، ص140; المناقب خوارزمى ص109; امالى صدوق، ص156، ح150; اعلام الورى، ج1، ص366) در خطبه قاصعه، به روايت از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) آورده است كه فرمود: «إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى اِلاّ أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْر»; تو مى شنوى آن چه را من مى شنوم، و مى بينى آن چه من مى بينم جز اين كه تو پيامبر نيستى. امّا تو وزيرى و بر خير و نيكويى مى باشى، (نهج البلاغه، خطبه 192).


    ( صفحه 89 )

    3 ـ اين كه برداشت جابر بن عبدالله انصارى، در روزگارِ بعثت، از آيه «اولوا الامر»، همان برداشت امروزِ ماست كه به تكرار از آن ياد كرديم; يعنى جابر، كه حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله) را درك كرده و تلاوت و تبيين آيه را از خودِ پيامبر شنيده است، بر اين باور بود، كه اطاعتِ «اولوا الامر»، علاوه بر اين كه هيچ قيد و شرطى ندارد، همان اطاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله) و در نهايت اطاعت خداوند است.

    عيسى بن السّرى گويد: به امام صادق (عليه السلام) عرض كردم، به من بشناسان آن چه را پايه هاى اسلام بر آن استوار است و در پرتوِ عمل بدان، كردارم پاك و درست آيد و ندانستنِ هرچه، جز آن است، موجب كاستى ] در ايمان [ من نشود، فرمود:

    شَهَادَةُ أَنْ لا إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، وَ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله) ، وَ الاِْقْرَارُ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ، وَ حَقٌّ فِي الاَْمْوَالِ مِنَ الزَّكَاةِ، وَ الْوِلايَةُ الَّتِي أَمَرَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهَا، وِلايَةُ آلِ مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله) ، فَإِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلى الله عليه وآله) قَالَ:

    مَنْ مَاتَ وَلا يَعْرِفُ إِمَامَهُ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً قَالَ اللَّهُ ] عَزَّ وَ جَلَّ [ :

    • تعداد رکورد ها : 15
    پورتالستاد بزرگداشت شهداي گمنامباشگاه خبرنگاران جوانصفحه شخصي حميدرضا غريب رضاشهداي روحانيرهبريانديشه جاويدمرکز فقهي ائمه اطهار (ع)نکونامپايگاه اطلاع رساني استاد حسين انصاريانصفحه شخصي دکتر عصام العمادمرکز خدمات حوزه هاي علميهموسسه گفتگوي دينيحضرت آيت الله گيلانيدفتر حضرت آيت الله العظمي حاج سيد محمد حسيني شاهرودي حضرت آيت الله حاج شيخ مجتبي تهرانينور معرفتاستاد علوي سرشکي صحيفه سجاديهنمايشگاه قرآن کريم قمحوزه علميه آل البيتآدينه فومنهدايتپايگاه اطلاع رساني حاج آقا صديقيانجمن هاي اسلامي دانش آموزانراه و رسم طلبگيمنارهپايگاه اطلاع رساني فرهنگ و ارتباطات ديني