( صفحه 130 )
جنگ نكنيم در حالى كه ما از سرزمين مان رانده و از فرزندان مان دور مانده ايم; اما چون بر آنان جنگ مقرّر شد، جز تنى چند، روگرداندند و خداوند به (احوال) ستمكاران داناست. و پيامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را به پادشاهى شما گمارده است; گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهى مى تواند بود با آن كه ما از او به پادشاهى سزاوارتريم و گشايش مالى (هم) به او داده نشده است. گفت: خداوند او را بر شما برگزيده و بر گستره دانش و تن او، افزوده است و خداوند پادشاهى خود را به هر كه خواهد مى دهد و خداوند نعمت گسترى داناست. و پيامبرشان به آنان گفت: نشانه پادشاهى او اين است كه «تابوتِ» (عهد) نزدتان خواهد آمد، كه در آن آرامش از سوى پروردگارتان ] نهفته [ است و ] نيز [ بازمانده اى از آن چه از خاندان موسى و هارون بر جاى نهاده اند، كه فرشتگان آن را حمل مى كنند. بى گمان در آن، براى شما از ] حقّانيت طالوت [ نشانه اى است اگر مؤمن باشيد.
الملاَء: گروه مردم، دسته، بزرگان قوم، همه قوم.
آن گاه كه بنى اسرائيل از شريعت خود منحرف شدند و خُلق و خوى و منش و رفتار خود را تغيير دادند، خداوند فلسطينى ها را بر ايشان مسلط ساخت، تا بر سرزمين شان چيره شدند و ايشان را از شهر و ديار خود بيرون راندند، و ميان پدران و پسران دورى و جدايى افكندند. و در پايان، «صندوق عهد»(1) را از
1. يكى از نعمت هاى پياپى كه خدا به بنى اسرائيل عطا كرد «صندوق عهد» يا «تابوت عهد» (ساخته شده از چوب) بود. اين صندوق در زندگى بنى اسرائيل داستانى عجيب دارد. گفته اند: همان صندوق بود كه مادر موسى او را در آن گذاشته و به دريا افكند، و پس از آن كه از آب گرفته شد در دستگاه فرعون نگاهدارى مى شد و سپس به دست بنى اسرائيل افتاد، و به آن تبرّك مى جستند. موسى (عليه السلام) الواح مقدس ـ تورات را با يادگارهايى از خود در آن نهاد و به وصىّ خود يوشع سپرد. و بعدها قسمتى از يادگارهاى خاندان موسى و خاندان هارون به آن افزوده شد. اين صندوق براى بنى اسرائيل مايه آرامش خاطر بود و تأثير روحى و روانى به ويژه، در جنگ هاى ميان آن ها و دشمنان، داشت كه با حمل آن در جلو لشكر توان روحى پيدا مى كردند، تا آن كه مدتى به دست دشمنان آن ها افتاد و سپس در زمان شموئيل يا سموئيل به آن ها بازگشت.
( صفحه 131 )
ايشان گرفتند. از اين پس رشته اتحادشان گسيخت و روابط شان از هم پاشيد و به خاك ذِلّت نشستند و ديده از تماشاى شوكت پيشين و عزّت ديرين خود، فروبستند. روزگارى دراز بر اين منوال گذشت، تا زمان «سَمُوئيل»(1) يكى از پيامبران شان، فرا رسيد. پس گروهى از آن قوم به او متوسل شدند و از پريشانى و بى سامانى خود به او شكايت بردند و از او خواهش كردند تا پادشاهى بر ايشان گمارَد كه در زير پرچم او گرد آيند و به فرمان او كارزار كنند، تا مگر به فرماندهى او بر دشمن پيروز شوند و از يارى خداوند برخوردار گردند: ( أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلاَِ مِن م بَنِى إِسْرَ ءِيلَ مِن م بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا ْ لِنَبِىّ لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقَـتِلْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ... ).
سموئيل، كه خوى و منش آن قوم را به خوبى دانسته و نقطه ضعف شان را نيكو دريافته بود، در جوابشان گفت: من بيم آن دارم، كه چون فرمان جنگ دررسد از انجام وظيفه سر باز زنيد و چون روزِ كارزار درآيد، راه فرار پيش گيريد: ( هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَـتِلُوا ْ ... ) قوم گفتند: چگونه ممكن است كه ما از انجام وظيفه كوتاهى و مسامحه كنيم; در حالى كه ما را از شهر و ديارِمان، بيرون رانده اند و از فرزندان مان دور ساخته اند؟ كدام حال و
1. اين پيامبر «سموئيل يا شموئيل» نام داشت مدتى پس از موسى (عليه السلام) بنى اسرائيل دچار پراكندگى و اختلاف شدند و قدرت خود را از دست دادند، تا آنجا كه دشمنان شان، بسيارى از آنان را از سرزمين شان بيرون راندند. آن گاه خداوند وى را براى نجات آن ها برانگيخت.
( صفحه 132 )
روز، از حال و روز ما بدتر و كدامين ذلّت از روزگار ما سخت تر است؟ ( وَمَا لَنَآ أَلاَّ نُقَـتِلَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيَـرِنَا وَأَبْنَآ لـ ِنَا... ) سموئيل گفت: بگذاريد، تا من در كار شما با خداوند مشورت كنم و از وحى الهى راهنمايى جويم. پس خداوند به او وحى فرستاد كه من «طالوت» را به پادشاهى ايشان برگزيدم، سموئيل گفت: پروردگارا، من هنوز طالوت را نمى شناسم و او را تا كنون نديده ام. پس وحى آمد كه من او را نزد تو مى فرستم و در پيدا كردن و ديدنش زحمتى نخواهى ديد، پس چون نزد تو آيد كار سلطنت و پرچم جهاد را به دست او سپار.
طالوت، مردى تنومند و بلند قامت و خوش اندام و سختْ پى بود و چشمان درخشان و نافذش، از دلى آگاه و روحى قوى حكايت مى كرد ولى آوازه و شهرتى نداشت، او با پدرش در يكى از دهكده هاى ساحل رودخانه مى زيست و چارپايان پدر را به چرا مى برد و به كار فلاحت مى پرداخت. در آن هنگام كه طالوت در كشت زار و بوستان، با پدرش كار مى كرد، الاغ هاشان را گم كردند طالوت و غلامش در جست و جوى آن ها در اطراف رودخانه ميان درّه ها مى گشتند و چند روزى همچنان سرگردان در پستى و بلندى بيابان ها مى رفتند تا پاهاشان ورم كرد و خستگى بر ايشان چيره شد. طالوت به غلام خود گفت: بيا تا به دهكده باز گرديم; زيرا چنين احساس مى كنم كه پدرم از درازى اين جست و جو، پريشان خاطر و پراكنده دل شده است. غلام گفت: ما اكنون به سرزمين «صوف» شهر «سموئيل» رسيده ايم و او آن طور كه من مى شناسم پيامبرى است كه بر او وحى نازل مى شود و فرشتگان نزد او آمد و شد مى كنند. بيا تا نزد او رويم و در كار خود از او يارى طلبيم، تا مگر در پرتو وحى و در روشناى رأى اش، راه به جايى بريم. طالوت نظر غلام را پسنديده يافت و برق اميد در دلش بدرخشيد. پس چون به جانب منزل سموئيل رهسپار شدند در راه دخترانى را ديدند كه
( صفحه 133 )
براى بردن آب از خانه ها بيرون آمده بودند. طالوت و غلام، نشانِ خانه سموئيل پيامبر را از ايشان پرسيدند و از چگونگى ديدارش جويا شدند. دخترها گفتند: مردم بالاى اين كوه در انتظار اويند تا از خانه بِدَر آيد و او را ديدار كنند. در حال گفت و گو بودند، ناگهان طلعت سموئيل نمايان شد و هاله پيامبرى گِرداگِردِ وجودش را فرا گرفته بود و عِطر وحى از جانب اش مىوزيد و سيمايش از حشمت پيامبرى كريم و بزرگوار، حكايت مى كرد.
چشمان سموئيل و طالوت به يكديگر افتاد، و از همان آغازِ ديدار در ميان دل هاشان آشنايى برقرار شد و در ميان جان هاشان پيوند يگانگى و صميميت استوار گشت. سموئيل از همان لحظه طالوت را شناخت و دانست، كه اين جوان همان است كه خداوند فرمان داده، تا او را به پادشاهى برگزيند و زمام امور مملكت را بدو بسپارد. طالوت گفت: اى پيامبر بزرگوار، من براى ارشاد و راهيابى نزد تو آمده ام; چارپايانِ پدرم در اطراف اين رودخانه و درّه هاى كوهستان ناپديد شده اند و من با اين غلام در جست و جوى آن ها روانه شديم و هر چه گشتيم آن ها را نيافتيم و پس از سه روز راه پيمايى، جز خستگى ودرماندگى چيزى به دست نياورده ايم، سموئيل گفت: چارپايان، اكنون در راه دهكده و رو به باغستان پدرت روان اند، پس دل در گروِ كار آن ها مدار; و امّا من تو را براى كارى بسيار مهم تر و بزرگ تر از آن، فرا مى خوانم. خداوند تو را به پادشاهى بنى اسرائيل برگزيده است، تا آن ها را از پراكندگى و پريشانى، بازِشان آرى و كارهاشان، سامان دهى و با توانايى و دانايى كه در تو مى بينم، آن ها را از سلطه دشمنانِ شان نجات دهى. و اگر خدا بخواهد، يارى و پيروزى خود را نصيب تو خواهد ساخت. و دشمنان شما را به دست شكست و خوارى خواهد سپرد. طالوت گفت: مرا با سلطنت و پادشاهى چه كار؟ من از فرزندان بنيامين، گمنام ترين اسباط و فقيرترين ايشانم، پس چگونه به پادشاهى رِسَم و چگونه
f
( صفحه 134 )
رشته كارها به دست گيرم. سموئيل گفت: اين خواست خداوند و وحى اوست. از اين رو، در برابر اين نعمت او را سپاس بگذار و خود را براى جهاد آماده كن. آن گاه دست طالوت را بگرفت، و او را نزد سران قوم بنى اسرائيل آورد و گفت: خداوند طالوت را به پادشاهى شما برگزيده و حق رياست و سلطنت به او داده است. و بر شماست كه از او پيروى كنيد، و فرمانش را گردن نهيد. پس كار خود را سامان دهيد، و براى رويارويى با دشمن به يارى اش برخيزيد: ( وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا... ).
اين سخن سموئيل آن ها را، سخت به شگفتى واداشت و نشانه هاى اكراه و انكار در قيافه هاشان پديدار شد; زيرا از گمنامى و تهى دستى و پريشان حالى طالوت، آگاه بودند. به يكديگر نگريسته و ابروها بالا بردند و گفتند: چگونه او بر ما پادشاه شود، در حالى كه نسبى اصيل ندارد و از خانواده كريم نيست؟ نه از فرزندانِ «لاوى» است، كه از شاخسار شجره نبوّت باشد و نه از دودمان «يهودا» است، تا تخت و تاج سلطنت را به ارث بَرَد. علاوه، چگونه مردى فقير را به حكومت بر ما مى گمارى؟ در حالى كه ما همگى صاحبان ثروت و جاه و جلال ايم، و از شوكت و حشمت و قدرت برخوردار: ( قَالُوا ْ أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ... ).
سموئيل گفت: زمامدارى و كشور دارى و فرماندهىِ سپاه را با ثروت و نسب چه نسبت است؟!(1) نسب عالى براى شخص فرومايه و كم خرد، كه از آيين كشور دارى و تدبير كارها بيگانه است، چه سود؟! و ثروت سرشار براى كسى كه ذهن عقيم دارد و در سامان دهى كارها كج فهم است، چه حاصلى بار مى آورد؟! و اما طالوت را خداوند به خاطر شايستگى و توانمندى و دانايى اش، بر شما برترى
1. اَينَ التّرابُ وَرَبُّ الاَربَابِ؟ چه نسبت خاك را با عالم پاك؟
( صفحه 135 )
داده، و او را به پادشاهى بر شما برگزيده است. او جوانمردى تنومند و بلندْ قامت و سختْ پى و داراى شانه هايى پهن و عضلاتى پيچيده است، و اين ويژگى هاست كه بر مهابت آدمى مى افزايد. آيا نمى انديشيد كه اگر خداوند، مردى كم دل و ضعيف اندام و ناتوان و سست اراده را بر شما حكومت مى داد; كسى از او حساب نمى برد و لشگريان به فرمان او نبودند؟!
افزون بر اين، خداوند استعداد جنگاورى و روح سلحشورى را در نهادِ او به وديعت نهاده، و عقلى وزين و گرانمايه و ذهنى روشن و تيزبين به او بخشيده است، كه در هر كارى جوانب آن را مى سنجد، و آن گاه اقدام مى كند و در برخورد با حوادثِ سخت، دستِ نيرومندى دارد و در هنر جنگاورى بصير و به سربندهاى كارها، آگاه است. و بالاتر اين كه، خداوند او را برگزيده است و بر شما پادشاه كرده است. و روشن است كه او مصالح شما را از خودتان نيكوتر مى داند. و افزون بر اين ها، خداى مالك الملك، مُلك خويش را به هر كه خواهد بخشد، و از هر كه خواهد باز ستاند.
بر اين اساس نمى سزد كه در برابر اراده و گزينش خداوند بايستيد و زبان به چون و چرا بگشاييد: ( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَـ ل ـهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ و بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ و مَن يَشَآءُ وَاللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيمٌ ).
قوم گفتند: هر گاه كه خداوند حكمى براند و فرمانى دهد، البته همه بايد در برابر فرمان خداوند تسليم شوند، اما در اين جا نشانى بايد، تا بدان وسيله فرمان خدا را بشناسيم. سموئيل گفت: خداوند بهانه جويى ها و دشمنى ها و سرسختى هاى شما را مى دانست. از اين رو، براى شما در پذيرش فرماندهى طالوت نشانى نهاده و آن، اين است كه از شهر بِدَر شويد و «صندوق عهد» را بنگريد كه فرشتگان آن را بر دوش مى كشند. و به طور قطع، مايه آرامش دل و آسايش خاطر شما در آن صندوق است: ( وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ ءَايَةَ مُلْكِهِ ى أَن
( صفحه 136 )
يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ ءَالُ مُوسَى وَءَالُ هَـرُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلَـ ل ـِكَةُ إِنَّ فِى ذَ لِكَ لاََيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ ).
قوم، از شهر بِدَر شدند، صندوق عهد را با همان نشان و ويژگى كه سموئيل گفته بود، دريافتند. سپس دست بيعت به طالوت دادند و او را به پادشاهى برگزيدند. طالوت زمام كشور به دست گرفت و كارها را سامان داد و در فرماندهى و مُلْكدارى عزم و جزم و هوش و زيركى به كار برد، و قوم را گفت: تنها كسانى مى توانند در سپاه من درآيند كه خاطرشان از گرفتارى ها و فكرشان از آلودگى ها بدور باشد، پس هركه بنايى نيمه تمام، يا نامزدى در انتظار عروسى، يا انديشه سود و زيان و داد و ستد، در سر دارد، به لشگريان من نپيوندد.(1)
آن چه در اين داستان و تصويرِ آموزنده قرآنى مورد استناد است، پاره اى ويژگى هاست كه پيامبر بنى اسرائيل (سموئيل) با لحاظ آن ها در شخص طالوت، به فرمان خداوند، او را به پادشاهى برگزيده است.
شيعه بر اين باور است كه هدف از تشكيل حكومت و تاسيس يك جامعه مبتنى بر مضامين و مقولات دينى; يعنى قـرآن و سنت ـ گفتـار و رفتـار و تقرير شخـص معصوم ـ و سامـان دهى به نيـازهاى طبيعى آدميان براى دست يابى بـه كمـالى است كه خداوند براى آن ها منظور كرده; يعنى جوارِ قربِ ازلى است، به گونـه اى كه هيچ عـامل بـازدارنده اى آن ها را در اين سلوك انسانى، از وصول به مقـصود باز ندارد. و بالطّبـع چنـين حكومتى را حاكمى مى بايد كه:
اوّلاً: به مصالح و مفاسد آدميان آگاه باشد.
ثانياً: در سوق آدميان به جلب و جذب مصالح و دفع و طرد مفاسد، توانايى لازم را داشته باشد.
1. اين داستان قرآنى با اندكى تصرّف از قصص قرآن نوشته صدر بلاغى، برگرفته شده است.
( صفحه 137 )
و اين دو، در شخص طالوت، در اندازه لازم، وجود داشت: «وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ». از اين رو، پيامبر بنى اسرائيل (سموئيل) او را، به فرمان خداوند، بدين منصب الهى برگزيد. و با استنادِ اين گزينش به خداوند، از بنى اسرائيل خواست تا همگى، با همه توانايى ها و ساز و برگ ها كه داشتند، در سامان دهى كارها و دور ساختن دشمن و رهايى از چنگال او، ايشان را يارى دهند. ( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَـ ل ـهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ و بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ... ).
و بديهى است كه خداوند فيض سلطنت و پادشاهى را، به هر كس كه خواهد مى دهد و از هر كس كه خواهد باز مى سِتاند. اما اين فيض بخشى و اين باز سِتانى، هرگز، بيهوده و گزاف و بى حكمت و بدون رعايت مصالح و مفاسد، نيست. بنابراين، «اصطفاء الهى» در گزينش طالوت براى پادشاهى و فرماندهى مبتنى بر حكمت و مصلحتى بوده كه خود، منظور كرده است: ( وَاللَّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ و مَن يَشَآءُ وَاللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيمٌ ).
شيعه با استناد به ضرورت همين ويژگى ها، در جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله) و رهبرى امت در سمت و سويى كه پايانش قرب خداوند است، امامتِ امام على بن ابى طالب و ديگر امامان (عليهم السلام) را پذيرفته و سخت بدان پاى بند است. و اين پذيرش منطقى را، با استناد به براهين عقلى و نقلى و مقولات و مضامين قرآنى و سنّت نبوى ـ گفتار و رفتار و تقرير ايشان ـ كه در منابع حديثى شيعه و سنّى، به گونه اى سرشار، آمده است، اثبات مى كند. و براى همين بود، كه از همان روز رحلت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) ، خلافتِ خليفه يكم و پس از او، خليفه دوم و سوم را، مردود دانست و به دنبال آن ها، خلافتِ خليفگانِ اموى و عباسى و... را نامشروع اعلام كرد.
و جالب اين كه، امير مؤمنان على (عليه السلام) خود نيز، در اثبات حقانيت خويش، به اين داستانِ درس آموزِ قرآنى، استدلال كرده است:
( صفحه 138 )
«فَاتَّقُوا اللهَ اَيُّهَا المُسْلِمُونَ وَ تَحَاثُّوا عَلَى جِهادِ مُعَاوِيَة القَاسِطِ النّاكِث، وَ اَصْحَابِهِ القَاسِطِينَ النَّاكِثِين. اِسْمَعُوا مَا اَتْلُو عَلَيْكُم مِنْ كِتَابِ اللهِ المُنْزَلِ عَلَى نَبِيِّه المُرْسَلِ لِتَتَّعِظُوا; فَانَّه واللهِ اَبْلَغُ عِظَة لَكُم، فَانْتَفِعُوا بِمَواعِظِ اللهِ، وَازْدَجِروُا عَنْ مَعَاصِي اللهِ، فَقَد وَعَظَكُم اللهُ بِغَيْرِكُم، فَقَالَ لِنَبيِّه (صلى الله عليه وآله) : ( أَلَمْ تَرَ إِلَى الْمَلاَِ مِن م بَنِى إِسْرَ ءِيلَ مِن م بَعْدِ مُوسَى إِذْ قَالُوا ْ لِنَبِىّ لَّهُمُ ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقَـتِلْ فِى سَبِيلِ اللَّهِ قَالَ هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَـتِلُوا ْ قَالُوا ْ وَمَا لَنَآ أَلاَّ نُقَـتِلَ فِى سَبِيلِ اللَّهِ وَقَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيَـرِنَا وَأَبْنَآ لـ ِنَا فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْا ْ إِلاَّ قَلِيلاً مِّنْهُمْ وَاللَّهُ عَلِيمُ م بِالظَّــلِمِينَ (البقرة:246)
وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا قَالُوا ْ أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَـ ل ـهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ و بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللَّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ و مَن يَشَآءُ وَاللَّهُ وَ سِعٌ عَلِيمٌ ) . اَيُّهَا النّاسُ، اِنَّ لَكُم فِي هَذِهِ الآيَاتِ عِبْرَةً، لِتَعْلَمُوا اَنَّ اللهَ جَعَلَ الْخِلافَةَ وَ الأِمْرَةَ مِنْ بَعْدِ الاَنْبِياءَ فِي اَعْقَابِهِم، وَ اَنَّهُ فَضَّلَ طَالُوتَ وَ قَدَّمَهُ عَلَى الْجَمَاعَةَ بِاصْطِفَائِهِ اِيَّاهُ وَ زِيَادَةِ بَسْطَة فِي العِلْمِ وَ الجِسْمِ، فَهَلْ تَجِدُونَ اللهَ اصْطَفَى بَني اُميَّةَ عَلَى بَني هَاشِمَ وَ زَادَ مُعَاوِيَةَ عَلَيَّ بَسْطَة فِي الْعِلمِ وَ الْجِسْمِ. (1)
پس اى مردم! از خدا بترسيد و يكديگر را براى جهاد با معاويه بيداد گرِ پيمان شكن، و ياورانِ بيدادگرِ پيمان شكنش، بر انگيزيد. بشنويد، آن چه از كتابِ فرود آمده بر پيامبر فرستاده شده اش، بر شما مى خوانم! تا پند گيريد. همانا ـ به خدا سوگند ـ براى شما كتاب
1. الاحتجاج، ج1، ص408.
( صفحه 139 )
خدا، رساترين موعظه است. پس از اندرزهاى خداوند سود بريد و از گناهان و نافرمانى خداوند، خود را باز داريد. خداوند شما را با سرگذشت ديگران ] و آن چه بر سرشان آمده است [ اندرز داده و به پيامبرش فرمود: «آيا ننگريستى به آن گروه از فرزندان اسرائيل پس از موسى كه به پيامبر خود گفتند: براى ما پادشاهى برانگيز تا در راه خدا كار زار كنيم؟ گفت: آيا احتمال مى دهيد كه اگر كارزار بر شما نوشته شود كارزار كنيد؟ گفتند: ما را چيست كه در راه خدا كارزار نكنيم و حال آنكه از خان مان و فرزندان مان بيرون رانده شده ايم؟ و چون كارزار بر آن ها نوشته شد جز اندكى پشت كردند، و خداوند به ستمكاران داناست، و پيامبرشان به آن ها گفت: خداوند طالوت را به پادشاهى شما بر انگيخت. گفتند: چگونه او را بر ما پادشاهى باشد و ما به پادشاهى از وى سزاوارتريم و او را گشايشى از مال نداده اند. گفت: خدا او را بر شما برگزيده است و در دانش و تن، فزونى و فراخى داده است، و خداوند پادشاهى خود را به هر كه بخواهد دهد و خدا فراخى بخش و داناست». اى مردم، در اين آيات براى شما، اندرزهاى درس آموز است، تا بدانيد كه خداوند خلافت و فرمانروايى پس از پيامبران را، در نسل هاى آنان قرار داده است. و طالوت را به خاطر فزونى و فراخى در دانش و تن، بر بنى اسرائيل برترى داده و او را به رهبرى برگزيده است. آيا مى پنداريد خداوند بنى اميه را بر بنى هاشم برترى داده و برگزيده است؟ و معاويه را فزونى و فراخى در دانش و تن بخشيده و او را بر من برترى داده است؟!
( صفحه 140 )
از نظر شيعه اماميّه، امام; يعنى كسى كه به جاى رسول خدا مى نشيند و رياست و سرپرستى امور مسلمانان را به عهده مى گيرد، مانند پيامبر بايد از سوى خداوند برگزيده شود، و مردم هيچ گونه نقشى در گزينش امام ندارند. و از شئون و تكاليف مهمّ امام، تبيين دين الهى ـ اعتقادات، وظايف اخلاقى، تكاليف عملى ـ و حفظ آن و نيز سامان دهى امور مسلمانان است. و روشن است كه چنين كار خطيرى، جز با آگاهى كامل از دين، به هيچ روى، امكان پذير نيست. براى همين، دو ويژگى ياد شده در داستان طالوت را، براى امام ضرورى مى داند; يعنى علم و قدرت و دانايى و توانايى، از شرايط عمده امامت است. و همه مى دانند كه در ميان صحابه پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، به تحقيق، جز امير مؤمنان على (عليه السلام) ، هيچ كس به همه مسائل و معارف دين، آن طور كه بايسته است، آشنا نبود.(1)
1. على (عليه السلام) فرمود: «اَيُّهَا النَّاسُ اِنَّ أحَقَّ النَّاسِ بِهَذَا الاَمْرِ اَقْوَاهُمْ عَلَيْه، وَ اَعْلَمُهُم بِاَمْرِ اللهِ فِيهِ; اى مردم! سزاوار به خلافت كسى است كه بدان تواناتر باشد، و در آن به فرمان خدا داناتر» (نهج البلاغه، خطبه 173). امام در اين سخن عمدتاً به دو ويژگى ياد شده در داستان طالوت و در حقيقت به دو ركن اساسى كه يكى جنبه علمى دارد و ديگرى جنبه عملى، تصريح مى كند. كسى كه جاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى نشيند; بايد از نظر علمى از همه آگاه تر باشد و از نظر عملى، در امر تدبير جامعه، از همه قوى تر. بسيارند كسانى كه دانايند، ولى مدير نيستند. و يا مديرند و عالم و دانا نيستند، تا اين دو در كنار يكديگر نباشند، اداره درست جامعه امكان پذير نيست، طُرفه اين كه، كم نيستند كسانى كه فاقد هر دو ركن اند. مع الأسف، و امّا بدين جايگاه رفيع تكيه داده اند! و بسيارند كسانى كه واجد هر دو ركن اند، و امّا بركنارند: «فلك به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل دانش و فضلى، همين گناهت بس» (حافظ). روشن است كه با بيان اين مطلب و با استناد به داستان طالوت، مى خواهد علاوه بر شايستگى خود نسبت به همه، براى تصدّى امر خلافت، اصطفاء الهى نسبت به خود را نيز، اثبات كند.
سئوال: چرا امام (عليه السلام) در اين سخن به تصريح، به موضوع نصّ (نص پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر خلافت او) استناد نمى جويد؟ آيا اين دليل آن نيست كه خلافت بر اساس نص صورت نگرفته و مربوط به انتخاب شايسته ترين افراد از سوى مردم است؟ پاسخ اين سوال روشن است. اگر امام (عليه السلام) بر نص تكيه مى كرد، بسيارى از آن ها در مقام انكار بر مى آمدند; لذا بهتر اين بود كه بر مسلّماتِ خود آن ها تكيه كند و با منطق خودشان آن ها را ملزم سازد و اين همان شيوه اى است كه در اصطلاح اهل منطق به آن «جدل» گفته مى شود و قرآن نيز فرموده است: ( وَ جَـدِلْهُم بِالَّتِى هِىَ أَحْسَنُ ) ; و با آنان با شيوه اى كه نيكوتر است چالش ورز»، (نحل، آيه 125).
در اينجا «ابن ابى الحديد» سخنى دارد كه بسيار مايه شگفتى است. اگر چه برترى و سزاوارى امام على بن ابى طالب (عليه السلام) براى خلافت را پذيرفته است. او مى گويد: درست است كه آن حضرت در اين دو ويژگى (دانايى و توانايى) از همه قوى تر و عالم تر بود و براى امر خلافت از همه سزاوارتر، ولى اين دليل بر نفى خلافت ديگران نمى شود; چرا كه گاه مى توان، بنابر مذهب بغداديون (اهل عراق)، تقديم مفضول بر فاضل كرد و شايسته تر را كنار گذاشت و به سراغ شايسته رفت!! (شرح نهج البلاغه، ج9، ص328) آرى! اين گونه داورى، منطق كسى است كه قوانين مسلّم عقلى را به رسميت نمى شناسد و ترجيح مرجوح را بر راجح، قبيح نمى داند. سخن كسى است كه حتّى در آغاز شرح خود، خدا را بدان (ترجيح مرجوح بر راجح) ستوده است: «اَلْحَمْدُ للهِ الّذي قَدَّمَ المَفْضُولَ عَلَى الاَفْضَلِ لِمَصْلَحَة اِقْتَضَاهَا التَكْلِيفُ» (ج1، ص3). حال آن كه قبح و زشتى آن بر هيچ كس پوشيده نيست; ولى چه بايد كرد، تعصب هاى كور و كر، گاه مانع از پذيرش واقعيت هاى مسلّم مى شود. اين كه آدميان بايد از حق پيروى كنند، از ارتكازات فطرى بشر است و حجّتى است كه خواص و دانشمندانِ از مؤمنان، بدان تمسك مى جويند. حتى اگر احياناً، در يكى از كارهاى خود از «حق» بدور افتند و دچار غلط و اشتباه، يا هوى و هوس شوند و از غير حق پيروى كنند، در همان حال كه بر باطل اند، به غلط آن را حق مى پندارند. چرا كه حق بر آنان مشتبه شده است و هر گاه كه پرده بر افتد و غبار هوى و هوس فرو نشيند و «حق» محض و خالص و عريان، رخ نمايد، عذر مى آورند كه مى پنداشتيم حق است.
بر اين اساس، به حكم ارتكاز و فطرت و عقل، حق همواره به طور مطلق و بى هيچ قيد و شرطى «واجب الاتّباع» است. و به همين دليل، هر كه آدميان را به حق فرا مى خواند، از آن جا كه به حق مى خواند و حق مى گويد و خود را بر راه حق مى داند، او نيز، واجب الاتّباع است. و به همين دليل، هر كه به حق نيست و حق نمى گويد و به حق نمى خواند، پيروى از او حرام است و رفتن به راه او، رفتن به راهِ باطل است. و اين اصل اصيلِ ارتكازىِ فطرى، كه همواره ثابت و پايدار است، حقيقتى است كه خداى تعالى بدان تصريح كرده است: ( أَفَمَن يَهْدِى إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَن يُتَّبَعَ أَمَّن لاَّ يَهِدِّى إِلاَّ أَن يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ) ; آيا آن كه به حق رهنمون مى گردد، سزاوارتر است كه پيروى شود يا آن كه راه نمى يابد مگر آنكه راه برده شود؟ پس چه بر سرتان آمده است؟ چگونه داورى مى كنيد؟» (يونس، 35) علاوه، توانايى در تدبير، ممكن است در كارهاى بشرى و جاهايى كه جنبه الهى ندارد كارساز باشد، اما جانشينى پيامبر و امامت جامعه دينى با امور عادى بشرى قابل قياس نيست; زيرا امام مسلمانان افزون بر اين كه، سرپرستى امور مردم را به عهده دارد، وظيفه مهم تعليم و تزكيه و هدايت مردم نيز، بر عهده اوست. و اين كار مهم جز با آگاهى صحيح از دين امكان پذير نيست.
از اين رو، شيعه بر آن است كه امام مسلمانان و خليفه پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، ناگزير بايد از اشتباه و غلط، فراموشى و نادانى: در حوزه علم و عمل، مصون باشد. و اين ويژگى بسيار مهمى است كه از آن به نهادِ «عصمت» تعبير شده است و دانشمندان شيعه، در جاى خود، به طور مستوفا، بدان پرداخته اند. و حديث متواترِ «ثقلين» كه در پيش گفته ها به آن اشاره شد، دلالت قطعى دارد بر اين كه دانش هاى قرآن فقط و فقط نزد اهل بيت پيامبر است، كه امام و پيشواى همه آنان امام على ابن ابى طالب (عليه السلام) است، كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) درباره او فرمود: «اَنَا مَدِينَة الْعِلْم وَ عَلِىٌّ بَابُهَا; من شهر علم ام و على درِ آن است.» (فضائل الخمسة من الصحاح الستّة به نقل از دانشنامه امام على (عليه السلام) ، ج3، ص158; تاريخ بغداد، ج5، ص572، رقم 2455) و او خود فرمود: «فَاسْئَلُونِي قَبْلَ اَنْ تَفْقِدُوني. فَوَالَّذي نَفْسي بِيَدِهِ لا تَسْئَلُوني عَنْ شَيء فِيما بَيْنَكُم وَ بَيْنَ السَّاعَةِ، وَ لاْ عَنْ فِئَة تَهْدي مِئَةً وَ تَضِلُّ مِئَة إلاّ اَنْبَأتُكُم بِناعِقِها وَ قائِدِهَا وَ سَائِقِها، وَ مُنَاحِ رِكَابِهَا وَ مَحَطِّ رِحَالِهَا، وَ مَنْ يُقْتَلُ مِنْ اَهْلِهَا قَتْلا، وَ يَمُوتُ مِنهُمْ مَوْتَاً; از من بپرسيد، پيش از آن كه مرا نيابيد. بدان كس كه جانم به دست اوست، نمى پرسيد از چيزى كه ميان شما تا روز قيامت است، نه از گروهى كه صد تن را به راه راست مى خواند و صد را موجب ضلالت است، جز آنكه شما را از آن آگاه مى كنم: از آن كه مردم را بدان مى خواند، و آن كه رهبرى شان مى كند، و آن كه آنان را مى راند; و آنجا كه فرود آيند، و آنجا كه بار گشايند; و آن كه كشته شود از آنان، و آن كه بميرد از ايشان، (نهج البلاغه، خطبه 93).
( صفحه 141 )
( صفحه 142 )
( صفحه 143 )
فصل پنجم:
آيه اِصطفاء (بِهْ گزينى)
( صفحه 144 )
( صفحه 145 )
( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى ءَادَمَ وَنُوحًا وَءَالَ إِبْرَ هِيمَ وَءَالَ عِمْرَ نَ عَلَى الْعَــلَمِينَ * ذُرِّيَّةَ م بَعْضُهَا مِن م بَعْض وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ).(1)
همانا خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برگزيد; فرزندانى كه برخى شان از برخى ديگرند.(2) و خدا شنوا و داناست.
اِصطَفَى اِصْطِفاءً: از ريشه ـ ص، ف، و ـ آن چيز را انتخاب كرد، برگزيد، خالص ترين و ناب ترين و بهترين چيزى را برداشت. برگزيده آن را، به دست آورد. گفته شده است اگر بدون حرف جرّ به كار رود به معناى، خالصِ هر چيزى است. خداوند درباره حضرت مريم فرمود: ( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَـ ل ـكِ وَطَهَّرَكِ );(3) خدا تو را برگزيد و پاك گردانيد».
«طَهَّرَكِ»، يعنى پاك گردانيد. و هماهنگى سياق دليل آن است كه «اصطفا» بدون حرف جرّ; يعنى برگزيد و خالص نمود. و هر گاه كه با «من» به كار رود به معناى آن است كه از ميان عده اى، كسى را برگزيد و انتخاب كرد: ( ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَـبَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا );(4) سپس اين كتاب قرآن را به كسانى از
1. آل عمران، آيات 33 و 34.
2. ذريّة بعضها من بعض. فرزندانى كه از پدران برگزيده زاده شده اند و در پاكى همانند يكديگرند.
3. آل عمران، آيه 42.
4. فاطر، آيه 32.
( صفحه 146 )
بندگان مان كه برگزيديم ميراث داديم».
و هر گاه با حرف جَرِّ «عَلى» به كار رود، علاوه بر انتخاب، معناى ترجيح نيز، در آن نهفته است: ( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَـ ل ـهُ عَلَيْكُمْ );(1) بى گمان خداوند او را بر شما برگزيده است; يعنى بر شما برترى داده است».
براى همين، خداوند در ردّ سخن نادرست مشركان كه مى گفتند، فرشتگان دختران خدايند، فرمود بگو: ( أَصْطَفَى الْبَنَاتِ عَلَى الْبَنِينَ );(2) آيا ] خدا [ دختران را بر پسران برگزيد؟! يعنى برترى داد؟!».
آل: خويشان، خاندان، دودمان، تبار، فرزندان و فرزند زادگان، اهل خانه، قبيله، عشيره، قوم.
آل، هميشه به اسم هاى عَلَم و معروف، اضافه مى شود مانند: آل الله، آل السلطان، آل محمد، آل طاهر. و بيش تر، جز در مواردى كه شرف افزايد آل نگويند، چنان كه نگويند: آل الاِسكاف. (دودمان كفشگر); بلكه گويند: اهل الاسكاف و نيز آل فلان زمان، يا فلان مكان نگويند، بلكه گويند: اهل فلان زمان و اهل فلان مكان و اهل فلان شهر.(3)
بر اين اساس، مراد از آل عمران و آل ابراهيم، نزديكان و دودمان خاص آن دو بزرگوار است و به طورى كه از ظاهر آيه بر مى آيد، مراد پاكان از «ذُرّيه» اين دو پيامبر است، مانند اسحاق و اسرائيل و پيامبرانى كه از ذريّه ابراهيم اند و در ميان بنى اسرائيل بر انگيخته شده اند. و نيز، اسماعيل و پاكان از ذرّيه او كه سرور و سالار همه آنان، محمد (صلى الله عليه وآله) و اوصياى آن بزرگوار است.
1. بقره، آيه 247.
2. صافّات، آيه 153.
3. مفرداتُ الفاظ القرآن، ص98.
( صفحه 147 )
اين كه فرمود: «اِنَّ اللهَ اِصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ اِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمرَانَ(1) عَلَى الْعَالَمِينَ»; بدين معناست كه خداوند از ميان انسان هاى ممتازِ جهان، اينان را انتخاب كرد، نه اين كه اين بزرگان را بر همه جهانيان برترى داد.
بر اين اساس، اين گزينش براى همه جهان و تا پايان جهان نيست. و آن چه اين ادّعا را تأييد مى كند، اين آيه است:
( وَوَهَبْنَا لَهُ و إِسْحَـقَ وَيَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّيَّتِهِ ى دَاوُ و دَ وَسُلَيْمَـنَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَ هَـرُونَ وَكَذَ لِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ * وَزَكَرِيَّا وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِّنَ الصَّــلِحِينَ * وَإِسْمَـعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطًا وَكُلاًّ فَضَّلْنَا عَلَى الْعَــلَمِينَ * وَمِنْ ءَابَآ لـ ِهِمْ وَذُرِّيَّـتِهِمْ وَإِخْوَ نِهِمْ وَاجْتَبَيْنَـهُمْ وَهَدَيْنَـهُمْ إِلَى صِرَ ط مُّسْتَقِيم ) . (2)
و او را اسحاق و يعقوب بخشيديم، همه را راه نموديم، و نوح را پيش از آن راه نموديم و از فرزندان او داود و سليمان و ايوب و يوسف و موسى و هارون را ] راه نموديم [ ، و نيكوكاران را اين چنين
1. مراد از «عمران» در اين آيه ـ خواه پدر مريم باشد، خواه پدر موسى ـ يكى از «ذرّيه» ابراهيم است. و از سويى آل ابراهيم نيز، ذُرّيه اوست. بنابراين، آوردنِ آل ابراهيم به دنبال آل عمران، دليل آن است كه مراد از آل ابراهيم در اين آيه همه آن ها نيستند; بلكه برخى از آن هاست. افزون بر اين، به دلالتِ: ( أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَآ ءَاتَـ ل ـهُمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ ى فَقَدْ ءَاتَيْنَآ ءَالَ إِبْرَ هِيمَ الْكِتَـبَ وَالْحِكْمَةَ وَءَاتَيْنَـهُم مُّلْكًا عَظِيمًا ) ; يا اين كه به مردم براى آن چه خداوند به آنان از بخشش خود داده است، رشك مى برند؟ بى گمان ما به خاندان ابراهيم كتاب ] آسمانى [ و فرزانگى داديم و به آنان فرمانروايى سترگى بخشيديم» (نساء، آيه 54)، كه در مقام اعتراض به بنى اسرائيل است، آل ابراهيم، بنى اسرائيل يعنى دودمان اسحاق و يعقوب نيست; چرا كه بنى اسرائيل همان دودمانِ يعقوب اند. نتيجه اين كه آل ابراهيم تنها نسل معصوم از دودمانِ اسماعيل خواهد بود كه سرآمد آن ها محمّد (صلى الله عليه وآله) و دودمانِ ايشان است، (الميزان، ج3، ص192).
2. الانعام، آيات 84 ـ 87.
( صفحه 148 )
پاداش مى دهيم; و زكريّا و يحيى و عيسى و الياس را ] راه نموديم [ و همه را بر مردم جهان برترى داديم و از پدران شان و فرزندان شان و برادران شان نيز; و ايشان را برگزيديم و به راهى درست راه نموديم.
در حقيقت اين برترى و برگزيدگىِ هر پيامبرى، مربوط به زمانه و روزگار و مردمى است كه در ميان آن ها بر انگيخته شده اند، تا زمانى كه پيامبرى ديگر بر انگيخته شود و در پايان سلسله پيامبران، حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله) و دودمان معصوم او، تا ابد، بر همگان برترى دارند.(1)
آل ابراهيم كيانند؟
عمران، پدر موسى (عليه السلام) است، يا پدر مريم. و اگر در آيه، عمران همان پدر مريم باشد، مراد از آل عمران كسانى هستند كه از نسل او برگزيده شده اند. در همين حال، آل ابراهيم را نيز شامل مى شود. و در حقيقت در اين آيه، آل ابراهيم
1. العالمين، جمع «العالم» است كه با اطلاق آن، به همه آفرينش گفته مى شود. و با اضافه، به پديده هايى كه با صفات و قوانين خاصّ به هم پيوسته باشند، گفته مى شود. مانند: عالم طبيعت، عالم ستارگان، عالم ذرّات، عالم جماد، عالم نبات، عالم حيوان، عالم انسان، و از آنجا كه جمع به واو و نون (ون)، يا يا و نون (ين) (العالمون، العالمين) به گروه ها و اصناف خردمند انسان ها، انصراف دارد، و به پديده هاى ديگر به طور تبعى و مجازى اطلاق مى شود. و به همين گونه، اضافه «نساء» به «العالمين» درباره حضرت مريم، كه فرمود: ( وَاصْطَفَـ ل ـكِ عَلَى نِسَآءِ الْعَــلَمِينَ ) انصراف به خردمندان را، مى رساند. و به قرينه مقام «إصطفا» در اين آيات، متوجه آن گروه از مردم است، كه به مقام اصطفا نرسيده اند; چه پيش از آن ها، يا در زمان آن ها، يا پس از آن ها.
براين اساس، ديگرِ برگزيدگان را، كه در رديف آنان اند، يا كامل تر و متعالى تر از آنان، در بر نمى گيرد. علاوه، اصطفا در همه جا به يك معنا نيست; چرا كه مى بايست در آيه حضرت مريم تكرار نمى شد و گفته مى شد: ( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَـ ل ـكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَـ ل ـكِ عَلَى نِسَآءِ الْعَــلَمِينَ ) . پس همچنان محمد (صلى الله عليه وآله) و اهل بيت پاك او، بر همه جهانيان از پيشينيان تا پسينيان، برترى دارند و بر همگان پيشوا و مقتدايند; حتّا بر پيامبران و اوصياى آن بزرگواران (عليهم السلام) .
( صفحه 149 )
با آوردن آل عمران، تكرار شده است; چرا كه ذريّه ابراهيم و آل عمران، همگى از نسل ابراهيم اند. و اين دليل آن است كه آل ابراهيم، برخى از ايشان اند و نه همه آنان، همچنان كه خداى تعالى فرمود:
( أُو ْ لَـ ل ـِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِم مِّنَ النَّبِيِّينَ مِن ذُرِّيَّةِ ءَادَمَ وَ مِمَّنْ حَمَلْنَا مَعَ نُوح وَ مِن ذُرِّيَّةِ إِبْرَ هِيمَ وَ إِسْرَ ءِيلَ... ) . (1)
ايشان اند ـ از زكريّا تا الياس ـ كه خداوند به آنان نعمت ارزانى داشته. پيامبرانى از فرزندان آدم و از ] فرزندان [ آن ها كه با نوح ] در كشتى [ بر نشانديم و از فرزندان ابراهيم و يعقوب.
چنان كه مى بينيم در اين آيه، ذريّه ابراهيم را از ذريّه اسرائيل (يعقوب) جدا كرده است; در حالى كه اسرائيل همان يعقوب فرزند اسحق است و اسحق نيز فرزند ابراهيم است. از اين رو، در قرآن كريم مراد از ذريّه ابراهيم، فرزندان اسماعيل اند (محمد و دودمان پاك آن حضرت) و دليل روشن تر بر اين ادعا: «ذريّه بعضها من بعض» است; يعنى آل عمران و آل ابراهيم، هر دو از يك نسل اند، زيرا در نهايت هر دو از ابراهيم بوده و برخى از برخى ديگر جدا شده اند. به تعبير ساده تر، با آنكه آل عمران و آل ابراهيم هر دو، يك نسل اند. اما آل عمران از فرزندان يعقوب، كه فرزند اسحق است، كه همان اسرائيل است. و آل ابراهيم از فرزندان اسماعيل اند. و اما اين دو گانگى در آل عمران و آل ابراهيم; با اين كه هر دو از يك جا مايه مى گيرند، شايد اشاره به سرنوشت نهايى آن هاست; يعنى انقراض نبوّت در دودمان اسرائيل و ادامه آن در دودمان اسماعيل، و احياء و نگهدارى آموزه هاى ابراهيم (عليه السلام) در نبوّت حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله) است. در قرآن كريم آمده است:
1. مريم، آيه 58.