مرکز فقهي ائمه اطهار (ع)
ArticleID PicAddress Subject Date
{ArticleID}
{Header}
{Subject}

{Comment}

 {StringDate}
 
  • عنوان :  
  • پاسداران وحى  
  • نویسنده :  
  • حضرت آيت الله العظمى آقاى حاج شيخ محمّد فاضل لنكرانى (قدس سره) و آيت الله آقاى شهاب الدين اشراقى (قدس سره)  
  • تعداد بازدید :  
  • 8043  
  •  فهرست کتاب

  • ( صفحه 150 )

    ( إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَ هِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِىُّ وَالَّذِينَ ءَامَنُوا ْ وَاللَّهُ وَلِىُّ الْمُؤْمِنِينَ ) . (1)


    1. آل عمران، آيه 68.

    على (عليه السلام) ، در پاسخ نامه اى كه به معاويه نوشته است، و به گفته سيّد رضى از زيباترين نوشته هاست، براى اثبات حقانيت خويش و درستى مواضعى كه در برابر معاويه دارد، بسيارى از ويژگى هاى فاخرِ «اهل بيت» را ـ كه خود سرور و سالار آن هاست ـ بر شمرده و آن گاه با استناد به همين آيه، نزديكى خود به ابراهيم (عليه السلام) و پيروى خالصانه اش از آن پيامبر بزرگ را مطرح فرمود: «تو، پيوسته راه كج مى پويى و از جاده ميانه مى گردى. آيا نمى بينى ـ روى سخن با تو نيست; بلكه نعمت هاى خداى را بر مى شماريم ـ كه گروهى از مهاجران و انصار در راه خداى به شهادت رسيدند و همه را در پيشگاه پروردگار پايه اى است. اما وقتى شهيد ما (حضرت حمزة بن عبدالمطلب) به شهادت رسيد، وى را سرور شهيدان ناميدند و رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) او را به اين مخصوص فرمود كه با هفتاد تكبير بر وى نماز گذاشت. آيا نمى بينى كه قومى دست شان در راه خداى از بدن جدا گرديد ـ و همه را درجه فضيلت نزد خداى محفوظ است ـ اما وقتى دست يكى از ما (جعفر برادر حمزه) از پيكر جدا شد، به او «طيّار در بهشت و داراى دو بال» لقب دادند. اگر خداى از خود ستايى نهى نفرموده بود گوينده، برترى هايى بى شمار يادآورى مى كرد، كه دل گروندگان به حقيقت، آن برترى ها را در مى يافت و شنودن آن هرگز بر گوش شنوندگان گرانى نمى نمود. پس اينك كه تيرت به سنگ آمده است سرِ خود گير، و دنيا پرستان را از پيرامون خود بِران. ما، پروردگانِ پروردگار خويشيم، سپس مردم پروردگانِ مايند. ارجمندى كهن ما و بخشندگى معمول ما و برترى هاى ما بر خويشاوندان تو، هرگز مانع آميزش ما با شما نشد.

    از اين روى، با روش مردمى برابر، از شما زن گرفتيم و به شما زن داديم. اما دريغ كه شما را اهليّت نبود. آرى، چگونه چنين تواند بود، در حالى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از ما، و تكذيب كننده از شماست; اسد الله (شير خدا) از ما، و أسدالاحلاف (ابو سفيان) از شماست. دو سرور جوانان بهشت (امام حسن و امام حسين) از ما، و بچگان دوزخ (فرزندان عقبة ابن أبى معيط، كه پيامبر گرامى به او فرمود: «لَكَ وَ لَهُم النَّارُ» يا فرزندان مروان حكم) از شما. پر فضيلت ترين زن جهان (زهراء (عليها السلام) ) از ما، و «حمّالة الحطب» (امّ جميل، زن ابو لهب و عمّه معاويه) از شماست، اين گونه برترى هاى ما و كاستى هاى شما بسيار است، تا آنجا كه اسلام آوردن ما به گوش همگان رسيد و شرف و اعتبار ما را به روزگار جاهلى، هيچ كس انكار نكرد ـ يعنى ما در عهد جاهليت هرگز آلوده به گناهى نشديم ـ و بارى تعالى فضايل نادره و استثنايى ما، همه ما را، در كتاب خود بيان فرموده است: ( وَأُو ْ لُوا ْ الأَْرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْض فِى كِتَـبِ اللَّهِ ) ; و خويشاوندان در كتاب خدا (درباره ميراث) به يكديگر سزاوارترند» (انفال، آيه 75) و ( إِنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَ هِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهَـذَا النَّبِىُّ وَالَّذِينَ ءَامَنُوا ْ وَاللَّهُ وَلِىُّ الْمُؤْمِنِينَ ) ; نزديك ترين مردم به ابراهيم آنان اند كه پيروى وى كنند، و اين پيامبر است و آنان كه ايمان آوردند. خداى ولى مومنان است. پس ما به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از يك سو; به سبب قرابت، و از يك سو; به سبب طاعت، از همه نزديك تريم»، (نهج البلاغه، نامه 28).


    ( صفحه 151 )

    هر آينه نزديكترين مردم به ابراهيم كسانى اند كه او را پيروى مى كردند. و اين پيامبر و آنان كه ] به اين پيامبر [ ايمان آوردند، و خدا دوست و كار ساز مومنان است.

    آرى، آيين حنيف ابراهيم (عليه السلام) را بايد از قرآن كريم دريافت كرد. متوليّان آئين و پيروان حضرت موساى كليم و عيساى مسيح پيرايه هاى بسيار بر آئين اين دو پيامبر بزرگ، كه وارث آموزه هاى ابراهيم اند، بسته اند، تا آنجا كه خداى تعالى در قرآن كريم، وصف «يهوديت» و «نصرانيّت» را، وراى پيروىِ حضرت موسى و عيسى دانست و ابراهيم (عليه السلام) را بيگانه از هر دو آيين تحريف شده، شناساند:

    ( مَا كَانَ إِبْرَ هِيمُ يَهُودِيًّا وَلاَ نَصْرَانِيًّا وَلَـكِن كَانَ حَنِيفًا مُّسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ ) . (1)

    ابراهيم نه جهود بود و نه ترسا; بلكه حقّ گرايى مسلمان بود، و از مشركان نبود.

    پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به على (عليه السلام) فرمود:

    يَا عَلِيُّ، اَنْتَ مِنْ اَئِمّةِ الهُدى، وَ اَوْلادُكَ (اَوْلادي خ ل) مِنْكَ، فَاَنتُمْ قَادَةُ الْهُدَى وَ التُّقى، وَالشَّجَرَةُ الَّتي اَنَا اَصْلُها وَ اَنْتُمْ فَرْعُها، فَمَنْ تَمَسَّكَ بِهَا فَقَد نَجَا، وَ مَن تَخَلَّفَ عَنْهَا فَقَدْ هَلَكَ وَ هَوى، وَ اَنْتُمْ الَّذِينَ


    1. همان، آيه 67.

    ( صفحه 152 )

    اَوْجَبَ اللهُ تَعَالى مَوَدَّتَكُمْ وَ وِلايَتَكُم، وَ الّذِينَ ذَكَرَهُم اللهُ في كِتَابِه وَوَصْفَهُم لِعِبَادِهِ، فَقَالَ عَزّ وَجلَّ مِنْ قَائِل: ( إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَى ءَادَمَ وَنُوحًا وَءَالَ إِبْرَ هِيمَ وَءَالَ عِمْرَ نَ عَلَى الْعَــلَمِينَ * ذُرِّيَّةَ م بَعْضُهَا مِن م بَعْض وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ) ، فَاَنْتُمْ صَفْوَةُ اللهِ مِنْ آدَمَ وَ نُوح وَ آلِ اِبْرَاهِيمَ وَ آلِ عِمْرَانَ، وَ اَنْتُمْ الاُسْرَةُ مِنْ اِسْمَاعِيلَ وَ الْعِتْرَةُ الْهَادِيَةُ (الطّاهرةُ خ ل) مِنْ مُحمّد (صلى الله عليه وآله) . (1)

    اى على، تو از پيشوايان هدايتى، و فرزندان تو (فرزندان من) از تواند. پس شما همگى پيشوايان هدايت و پرهيزگارى هستيد، و درختى كه من ريشه آن و شما شاخه هاى آنيد. پس هر كس بدان چنگ زند، بى گمان رستگار شده، و هر كس از آن سر پيچيد بى گمان هلاك و تباه گشته است، و شما همانها هستيد كه خداوند دوستى و ولايت شما را فرض دانسته، و همانها كه خداوند در كتاب خود (قرآن) از آنان ياد كرده و وصفِ شان را براى بندگانش گفته است. خداى عزيز و جليل فرمود: «خداوند، آدم، نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران را بر جهانيان برترى داد. در حالى كه برخى فرزند زادگان برخى ديگرند و خداوند شنوايى داناست». پس شما برگزيدگان خداوند از ] فرزندان [ آدم و نوح و خاندان ابراهيم و خاندان عمران هستيد و شما از خاندان اسماعيل و اهلِ بيتِ هدايتگر (پاك) محمّد (صلى الله عليه وآله) هستيد.

    و جالب اين كه، امام حسين (عليه السلام) در روزِ عاشورا با يزيديان، آن گاه كه فرزند دلبندش حضرت على اكبر (عليه السلام) به مصاف يزيديان و آل ابو سفيان، مى رفت همين


    1. نوادر الاخبار، ص126، به نقل از تأويل الآيات، ج1، ص106، ح13.

    ( صفحه 153 )

    آيه «اِصطفا» را تلاوت فرموده است، تا به آن منافقان كور دل اعلام كند، كه: خداوند ما خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله) و فرزندان علىِّ مرتضى را، به امامت و هدايت خلق برگزيده است.(1)

    نتيجه آن چه از پيش گفته ها و به استناد آيات و رواياتى كه بررسى شد، اين است كه:

    1 ـ رهبرى و زعامت امت در خاندان هاشم است.

    2 ـ امامان شيعه (عليهم السلام) همگى شايستگان و برگزيدگانى هستند كه به انتصاب الهى به امامت رسيده اند.

    3 ـ اين برگزيدگى از سوى خداوند، دليل دانايى و توانايى آن ها در امر هدايت و تدبير جامعه است.

    4 ـ در گزينش جانشينان پيامبر (صلى الله عليه وآله) دست بشر كوتاه است.


    1. لواعِج الاشجان، ص136.

    ( صفحه 154 )


    ( صفحه 155 )

    فصل ششم:

    امامت و آگاهى از علمِ غيب


    ( صفحه 156 )


    ( صفحه 157 )

    از شرح و تبين آيات، در پيش گفته ها روشن شد كه:

    اوّلا: جانشينى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) هم چون خود پيامبرى، منصبى الهى و با گزينش خداوند است، كه در مواقع مختلف و به مناسبت ها، به وسيله پيامبر به مسلمانان ابلاغ شده است. از اين رو، خلافت و امامت خليفه پيامبر، نه محصول آراء عمومى مسلمانان و نه گزينش گروه خاصى به نام اهل «حَلّ و عَقْد» است. و به تعبير ديگر، اساساً دست بشر در گزينش امام به طور كلى كوتاه است.(1)


    1. امام رضا (عليه السلام) به عبدالعزيز بن مسلم فرمود: اى عبدالعزيز، به راستى خداوند ـ عزّ و جلّ ـ جانِ پاكِ پيامبرش را باز نگرفت مگر پس از آن كه دين خود را كامل فرمود و قرآن را كه روشن گر همه چيز است و حلال و حرام و احكام و تمام نيازمنديهاى مردم به كمال و تمام در آن بيان گشته فرو فرستاد، و فرمود: «ما فرّطنا فِى الكِتَابِ مِنْ شيء; ما در قرآن چيزى را فروگذار نكرديم.» (انعام، آيه 38) و در حجِّ بِدْرود كه پايان عمر آن حضرت بود بر او نازل فرمود: ( الْيَوْمَ يَـ ل ـِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا ْ مِن دِينِكُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الاِْسْلَـمَ دِينًا ) ; دين شما را به حدّ كمال رسانيدم و بر شما نعمت خود را تمام كردم و دين اسلام را بر شما پسنديدم» (مائده، آيه 3)، و امر امامت از كمال دين است. و پيامبر (صلى الله عليه وآله) درنگذشت مگر آن كه همه نشانه هاى دينش را براى امتش روشن ساخت و راههاى شان را براى ايشان توضيح داد و ايشان را به راه حق سپرد. و على (عليه السلام) را پرچم و پيشوايى براى آنان قرار دارد، و هيچ چيز از نيازمندى هاى مردم را واننهاد، مگر آن كه آن را بيان كرده باشد. پس هر كه ادّعا كند كه خداوند دينش را كامل نفرموده در واقع كتاب خدا را رد كرده، و هر كه كتاب خدا را رد كند به راستى كافر شده است. آيا قدر و منزلت امامت و پايگاه آن را در ميان امت مى فهمند، تا بِهْ گزينى (و انتخاب) ايشان در آن روا باشد؟ در «عيون اخبار الرضا» فرمود: به راستى امامت گرانقدرتر و بزرگوارتر و بلندپايگاه تر و استوار حصارتر و ژرف تر از آن است كه مردم با خردهاى خويش آن را دريابند و يا با انديشه و آراء خود بدان برسند يا بتوانند به اختيار خود امامى منصوب كنند، (تحف العقول، ص437; اصول كافى ج1، ص199; عيون اخبار الرضا، ج1، ص217).


    ( صفحه 158 )

    ثانياً: دانش و توانايى، براى فهم درست حقائق دين و آموزه هاى وحى و اجراى به موقع و درست آن ها، دو شاخصه مهمّى است كه عمده ترين وجوهِ تمايز امام منصوب و معصوم از جانب خداوند است.

    و امّا آن چه اكنون بدان پرداخته مى شود، برخوردارى امام و جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله) از دانش غيب و قلمروِ آن است، كه در باورِ شيعيان، امرى ضرورى است.

    علمِ غيب; يعنى آگاهى از نهانى ها، ويژه خداوند است و هيچ موجودى در سراسر جهانِ غيب و شهود، حتّى هيچ پيامبرى و امامى ـ بالاصالة ـ از غيب، آگاه نيست و خود، به طور استقلال، در اين حريم قدس، راه ندارد:

    ( قُل لاَّ يَعْلَمُ مَن فِى السَّمَـوَ تِ وَ الاَْرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللَّهُ ) . (1)

    بگو: كسى در آسمان ها و زمين نهان ـ غيب ـ را نمى داند مگر خدا.

    ( وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْـلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَـكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِى مِن رُّسُلِهِ ى مَن يَشَآءُ ) . (2)

    و خداوند بر آن نيست كه شما را بر نهان و ناپيدا ـ غَيْب ـ آگاه سازد و ليكن خدا از فرستادگان خود هر كه را خواهد برمى گزيند.

    ( عَــلِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ ى أَحَدًا * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُول ) . (3)


    1. نمل، آيه 65.
    2. آل عمران، آيه 179.
    3. جنّ، آيات 26 و 27.

    ( صفحه 159 )

    داناى نهان و ناپيداست، پس كسى را بر غيب خود آگاه نسازد، مگر آن را كه به پيامبرى پسندد و برگزيند.

    و اگر برخى بندگان برگزيده خداوند، در طول زندگى خود گاهى از پاره اى مغيبات و نهانى ها خبر داده اند به اذن و اجازه خداوند است و بر اساس وحى الهى و الهام ذات مقدس اوست.

    در داستانِ آدم، آمده است كه خداوند رازها و حقايق اين جهان را به او آموخت و فرشتگان نيز، با اظهار عجز و درماندگى، اقرار كرده اند كه جز آن چه خداوند به آنان آموخته است، نمى دانند:

    ( وَ عَلَّمَ ءَادَمَ الاَْسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَـ ل ـِكَةِ فَقَالَ أَ  م نبِـُونِى بِأَسْمَآءِ هَـؤُلاَءِ إِن كُنتُمْ صَـدِقِينَ * قَالُوا ْ سُبْحَـنَكَ لاَ عِلْمَ لَنَآ إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَآ إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ ) . (1)

    و همه نام ها را به آدم آموخت. سپس آن ها را بر فرشتگان عرضه كرد و گفت: اگر راست مى گوييد مرا از نام هاى اين ها خبر دهيد. گفتند: پاكى توراست، ما را دانشى نيست مگر آن چه به ما آموخته اى، كه تويى داناى با حكمت ـ استواركار و درست گفتار.

    و درباره عيساى مسيح فرمود:

    ( وَيُعَلِّمُهُ الْكِتَـبَ وَالْحِكْمَةَ وَالتَّوْرَ لـ ةَ وَالاِْنجِيلَ ) . (2)

    و او را كتاب و حكمت و تورات و انجيل مى آموزد.

    در قرآن كريم، آگاهى پيامبران از آن چه در گذشته روى داده است و آن چه


    1. بقره، آيات 31 و 32.
    2. آل عمران، آيه 48.

    ( صفحه 160 )

    در آينده روى مى دهد، و به همين گونه سرگذشت پيامبران پيشين و امت هاى آنان را با تعبيرهايى از اين دست، همراه ساخته است:

    ( نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَـذَا الْقُرْءَانَ وَ إِن كُنتَ مِن قَبْلِهِ ى لَمِنَ الْغَـفِلِينَ ) . (1)

    ما با اين قرآن كه به تو وحى كرديم نيكوترين داستان را بر تو مى گوييم و هر آينه تو پيش از آن از بى خبران بودى.

    ( ذَ  لِكَ مِنْ أَ م نبَآءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَ مَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا ْ أَمْرَهُمْ وَ هُمْ يَمْكُرُونَ ) . (2)

    اين ] سرگذشت [ از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى كنيم; و تو نزد آنان (برادران يوسف) نبودى آن گاه كه در كار خويش همداستان شدند و انديشه بد مى كردند ـ كه يوسف را در چاه افكنند و بگويند گرگ او را خورد.

    ( تِلْكَ مِنْ أَ م نبَآءِ الْغَيْبِ نُوحِيهَآ إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَآ أَنتَ وَ لاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَـذَا ) . (3)

    ] اى رسول ما [ اين از خبرهاى غيب است كه به تو وحى مى كنيم، كه پيش از اين نه تو آن ها را مى دانستى و نه قوم تو.

    نوح پيامبر و ياران و بستگانش نام خدا را بر زبان راندند و بر كشتى دَرْشدند و آب، كشتى را بر سر گذاشت. باد، گاهى به نرمى و آرامش و زمانى به شدّت بر كشتى مىوزيد و موج هاى خروشان و گرداب ها براى كافران، در آغوش خود،


    1. يوسف، آيه 3.
    2. همان، آيه 102.
    3. هود، آيه 49.

    ( صفحه 161 )

    گورها مى پرداختند و كف ها براى اجسادشان كفن مى بافتند. گردن كشان، با مرگ دست و گريبان شدند و از ضربت هاى موج، پاسخ سُخريّه هاى خود را دريافت مى كردند، تا سرانجام به ناكامى جان سپردند. نوح از عرشه كشتى نگاهى به دريا افكند و فرزندش «كنعان» را كه به بدبختى و كفر گرفتار شده و دست از دامن پدر برداشته بود، ديد كه گريبانش به دست مرگ و موج افتاده و بيهوده دست و پا مى زند، تا مگر خود را به تپه اى رساند، يا دست در دامن كوهى بلند زند. امّا مرگ از كوه و غرق شدن، از تلّ و تپه، به او نزديك تر است. نوح به حكم غريزه، بر فرزند خويش رقّت گرفت و بر بيچارگى و درماندگى اش رحمت و شفقت آورد. او را ندا دَرْ داد، تا مگر در اين لحظه خطرناكِ مردافكن، نداى اش به گوش دل بشنود و به ايمان روى آوَرَد. از اين رو، فرياد برآورد: فرزند عزيزم، به كجا مى روى؟ از هر جا و به هر جا كه بگريزى در آغوش قضا و اراده خدائى. ايمان آور و آهنگ كشتى كن، تا در سلك خويشان خود و مؤمنان، درآيى و خود را، از مرگ بِرَهانى. لحظه اى به خويش آى و از كافران خيره سر مباش. فرزند نوح هنوز گرفتار كبر و نخوت بود و خيرخواهى پدر را به هيچ مى گرفت و گمان مى كرد كه بازوى ناتوان بشر، تابِ كُشتى و ياراى هماوردى با قضا و قدر الهى را دارد. براى همين، در جواب پدر گفت: به زودى به كوهى پناه مى برم كه مرا از آب نگاه دارد.(1) نوح كه فرزند را اين چنين گرفتار غرور و دچار موج و در كام مرگ مى ديد، بانگ برآورد كه: امروز از فرمانِ ـ عذاب ـ خداى هيچ


    1. مثنوى، دفتر چهارم، ابيات 1410 ـ 1415.

    همچو كنعان سر ز كَشتى وا مَكَش *** كه غرورش داد نفسِ زير كش

    كه: بر آيم بر سرِ كوهِ مَشيد *** منّتِ نوحم چرا بايد كشيد؟

    كاشكى او آشنا نآموختى *** تا طمع در نوح و كشتى دوختى

    كاش چون طفل از حِيَل جاهل بدى *** تا چو طفلان چنگ در مادر زدى


    ( صفحه 162 )

    نگهدارنده اى نيست، مگر آن كه خدا بر او رحم آورد. امّا هنوز سخن نوح به پايان نرسيده بود، كه موج برخاست و سيلِ تند، ميان آن دو; پدر و پسر، جدايى افكند. نوح از شدت تأثر و سوزِ اندوهِ درونى، كه در دل داشت، دست تضرع و زارى، به درگاه پروردگارِ پناهِ مصيبت زدگان و فريادرس بيچارگان برداشت و گفت: پروردگارا، پسرم از خاندان من است و همانا وعده تو، راست است، كه خاندانم را رهايى مى بخشى و تو برترين داورانى.(1) پس خداى گفت: اى نوح، او از خاندانِ تو ـ خاندان نبوّت ـ نيست، او را كردارى ناشايسته است و خاندانِ نبوّتش گم شده است; چرا كه با قيچى كفر و عناد رشته ارتباط خود را، از تو بگسسته و از ايمان و تصديق رسالت تو، روى گردانده است. پس چيزى را كه بدان دانش ندارى از من مخواه; من تو را پند مى دهم كه مبادا از نابخردان باشى. او بناچار، جام مرگ را خواهد نوشيد و در كام عذاب فرو خواهد رفت. بر حذر باش كه در اين گونه موارد، وارد نشوى و در آن چه حقيقتش بر تو نهان است، سخن نگويى.

    نوح گفت: پروردگارا، من به تو، پناه مى برم از اين كه چيزى را از تو بخواهم كه مرا بدان دانشى نيست. و اگر مرا نيامرزى و بر من نبخشايى از زيانكاران خواهم بود; ( قَالَ رَبِّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْـَلَكَ مَا لَيْسَ لِى بِهِ ى عِلْمٌ وَ إِلاَّ تَغْفِرْ لِى وَ تَرْحَمْنِى أَكُن مِّنَ الْخَـسِرِينَ ).(2)

    بنابراين، آن چه پيامبران از حقايقِ غيب برخوردارند از سوى خداوند است:


    1. ( وَ نَادَى نُوحٌ رَّبَّهُ و فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنِى مِنْ أَهْلِى وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنتَ أَحْكَمُ الْحَـكِمِينَ ) (هود، آيه 45). مراد از وعده خداوند همان است كه فرمود: ( قُلْنَا احْمِلْ فِيهَا مِن كُلّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إِلاَّ مَن سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ وَ مَنْ ءَامَنَ ) ; گفتيم در آن (كشتى) از هر گونه اى، دو تا (نر و ماده)، بردار و ] نيز [ خانواده ات را ـ همسر و فرزند ـ جز آن كس كه درباره وى، از پيش ] بر هلاكت او [ سخن رفته است ـ و ] نيز [ هركس را كه ايمان آورده است»، (همان، آيه 40).

    2. همان، آيه 47.

    ( صفحه 163 )

    ( وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْىٌ يُوحَى * عَلَّمَهُ و شَدِيدُ الْقُوَى ) . (1)

    او از هواى نفس سخن نمى گويد. نيست اين (قرآن) مگر وحيى كه به او فرستاده مى شود. او را آن ] فرشته [ بس نيرومند ـ جبرئيل ـ آموخته است.

    نگاهى به آياتِ غيب

    آيات قرآن درباره علم غيب سه دسته اند:

    يكم، آياتى كه علم غيب را ويژه ذات اقدس خداوند مى دانند:

    ( قُل لاَّ يَعْلَمُ مَن فِى السَّمَـوَ تِ وَ الاَْرْضِ الْغَيْبَ إِلاَّ اللَّهُ ) . (2)

    بگو: كسى در آسمان ها و زمين نهان ـ غيب ـ را نمى داند مگر خدا.

    ( وَعِندَهُ و مَفَاتِحُ الْغَيْبِ لاَ يَعْلَمُهَآ إِلاَّ هُوَ ) . (3)

    و كليدهاى غيب نزد اوست، جز او كسى آن ها را نمى داند.

    دوّم، آياتى كه علم غيب را از پيامبران نفى مى كنند:

    ( وَ لاَ أَقُولُ لَكُمْ عِندِى خَزَآ لـ ِنُ اللَّهِ وَ لاَ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لاَ أَقُولُ إِنِّى مَلَكٌ ) . (4)

    و به شما نمى گويم كه گنج هاى خدا نزد من است; و من غيب نمى دانم; و نمى گويم كه من فرشته ام.


    1. نجم، آيات 3 ـ 5.
    2. نمل، آيه 65.
    3. انعام، آيه 59.
    4. هود، آيه 31.

    ( صفحه 164 )

    ( قُل لاَّ أَقُولُ لَكُمْ عِندِى خَزَآ لـ ِنُ اللَّهِ وَلاَ أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلاَ أَقُولُ لَكُمْ إِنِّى مَلَكٌ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى ) . (1)

    بگو: من شما را نمى گويم كه گنجينه هاى خدا نزد من است; و نه علم غيب مى دانم و شما را نمى گويم كه من فرشته ام; من پيروى نمى كنم مگر آن چه را كه به من وحى مى شود.

    ( قُل لآَّ أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعًا وَلاَ ضَرًّا إِلاَّ مَا شَآءَ اللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِىَ السُّوءُ إِنْ أَنَا إِلاَّ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْم يُؤْمِنُونَ ) . (2)

    بگو: من مالك هيچ سود و زيانى براى خويش نيستم ـ من براى خود جلب سود و دفع زيان نتوانم ـ مگر آن چه خداى خواهد، و اگر غيب مى دانستم هر آينه نيكى و خواسته بسيار گِرد مى آوردم (دارايى بسيار مى يافتم)، و هيچ بدى و گزندى به من نمى رسيد. من جز بيم دهنده و نويد رسانى براى مردمى كه ايمان بياورند، نيستم.

    سوّم، آياتى كه گواهى مى دهند، كه هر چند علم غيب ويژه پروردگار متعال است، و امّا او برخى بندگانش را از آن برخوردار مى سازد:

    ( عَــلِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ ى أَحَدًا * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُول فَإِنَّهُ و يَسْلُكُ مِن م بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ ى رَصَدًا * لِّيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا ْ رِسَــلَـتِ رَبِّهِمْ وَ أَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَ أَحْصَى كُلَّ شَىْء عَدَدَ م ا ).(3) داناى نهان و ناپيداست، پس كسى را بر غيب خود آگاه


    1. انعام، آيه 50.
    2. اعراف، آيه 188.
    3. جن، آيات 26 و 27.

    ( صفحه 165 )

    نسازد، مگر آن را كه به پيامبرى پسندد و برگزيند; زيرا كه از پيش روى و از پشت سرش نگهبانانى گسيل مى دارد، تا معلوم كند كه پيام هاى پروردگارشان را رسانده اند، و ] خداى [ آن چه را در نزد ايشان (پيامبران) است ] به دانش [ فرا گرفته و عدد همه چيز را شمار كرده است.

    ( وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُطْـلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلَـكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِى مِن رُّسُلِهِ ى مَن يَشَآءُ ) . (1)

    و خداوند بر آن نيست كه شما را بر نهان و ناپيدا ـ غيب ـ آگاه سازد و ليكن خدا از فرستادگان خود هر كه را خواهد برمى گزيند.

    نتيجه اين سه دسته از آيات، كه مربوط به علم غيب، آن است كه علمِ غيب به سان هر كمالى ـ بالأصالة ـ از آنِ خداوند است و تنها اوست كه كليدهاى غيب را در دست دارد و همه نهانى ها براى او آشكار است. و ـ بِالتَّبَع و بِالعَرض و به افاضه ربوبى ـ در اختيار پيامبران الهى است و از طريق آنان در اختيار اوصياى ايشان است.

    بر اين اساس، پيامبران از آن حيث كه پيامبرند، داناى به غيب نيستند و اين خداى داناى به غيب است، كه آن ها را از اين موهبت الهى برخوردار مى سازد. و در حقيقت هر كمالى كه پيامبران دارند، از جمله علم غيب، از سوى خداوند به آنان افاضه شده است.

    و از آنجا كه پيامبران، به لحاظ مرتبه وجودى با يكديگر متفاوتند،
    در دريافت كمالات وجودى، و از جمله دانش غيب نيز، متفاوت
    خواهند بود:


    1. آل عمران، آيه 179.

    ( صفحه 166 )

    ( تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْض مِّنْهُم مَّن كَلَّمَ اللَّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَـت وَءَاتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَـتِ وَأَيَّدْنَـهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ) . (1)

    آن پيامبران، برخى شان را بر برخى برترى داديم; از ايشان كس بود كه خدا با وى سخن گفت،و برخى شان را پايه ها بالا برد; و عيسى پسر مريم را حجّت ها و نشانه هاى روشن داديم و او را به روح القدس ـ جبرئيل ـ نيرومند گردانيديم.

    علم امام (عليه السلام)

    آگاهى امامانِ معصوم و جانشينان پيامبر، از غيب، اگرچه بىواسطه و از طريق وحى نيست، امّا بر اساسِ آن چه در منابع روايى ما آمده است، آن ها به هدايت پيامبر و در پرتو تعاليم او، به قلمروِ غيب راه مى يابند. و از آنجا كه امامت در راستاىِ اهداف رسالت، و امام بر اساس نصب الهى، مسئوليت تبيين و تشريح آموزه هاى وحى و حفظ و نگهدارى آن ها را بر عهده دارد از برخوردارى چنين موهبتى ناگزير است، تا بتواند حقايق وحى را درست تبيين كند و به گونه اى صحيح هدف هاى رسالت را جامه عمل پوشد. به تعبير ديگر، مناصبى كه امام (عليه السلام) پس از پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، دارد، لازمه اش دانش فراوان و آگاهى از غيب است.

    تبيين و تفسير وحى، كه حقايقِ تُو در تُوىِ آن، فراتر از دانش و خردِ بشرى است و همين طور، دخالت در سرنوشت انسان ها و هدايت آنان به راهى كه نهايت آن قرب پروردگار است، جز با دانش فرابشرى و آگاهى از غيب، امكان پذير نيست.


    1. بقره، آيه 253.

    ( صفحه 167 )

    ما بر اين ادّعا نيستيم كه صراحت آيات مربوط به دانش غيب، حاكى از آن است كه امام مانند پيامبر، تنها از طريق وحى و بى هيچ واسطه، از علم غيب برخوردار است; بلكه، با استناد به دو مقدمه ذيل، كه در بررسى هاى پيشين از مضامين آيات برآمده است، پى مى بريم كه امام (عليه السلام) ، اگرچه به طور مستقيم و از راه وحى از دانش غيب برخوردار نشده است، و امّا در پـرتو آموزه هاى نورانى نبوّت و در روشناىِ تعليم و تـربيت و هدايت پيامبر، به اين موهبت الهى و فيض ربّانى دست يافته است. و آن دو مقدّمه عبارتند از:

    يك، به استناد مفادِ صريح آيات مربوط به رهبرى امت اسلامى، پس از رسول خدا، و با تأكيد و تنصيصِ روايات رسيده از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) و ابلاغ عملى آن حضرت در مواضع مختلف، كه به برخى از آن ها در پيش اشاره شد، امام على بن ابى طالب (عليه السلام) و ديگر امامان شيعه (عليهم السلام) ـ يكى پس از ديگرى، تا امام مهدى (عليه السلام) ـ همگى با گزينش خداوند و ابلاغ پيامبر (صلى الله عليه وآله) همه منصب هاى نبوّت و رسالت را; از قبيل تبيين معارف و تشريح احكام عملى اسلام و مبانى اخلاق دينى و تربيت مسلمانان و تأسيس حكومت و اجراى منويّاتِ وحى و اداره همه نهادهاى جامعه دينى ـ جز دريافت وحى ـ بر عهده دارند.

    دو، تبيين معارف و همه آن چه در مقدمه يكم ياد شد، جز در پرتوِ دانش غيب و آگاهى از حقايق پوشيده و نهان و فراتر از دانش هاى بشرى، امكان پذير نيست.

    از اين رو، امام (عليه السلام) ، اگرچه با واسطه پيامبر و تعاليم نبوّت، مانند خود پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، از دانش غيب آگاه است. و اين آگاهى از غيب، حقيقت انكارناپذيرى است، كه هم از سوى پيامبر (صلى الله عليه وآله) ، و هم در روايات معصومين (عليهم السلام) به تأكيد، بدان پرداخته شده است.(1)


    1. از جمع ميان دسته هاى مختلف آيات مربوط به غيب، روشن شد كه هرچند دانش غيب ذاتى و ويژه خداوند است، و امّا بندگان برگزيده خويش را نيز، از آن برخوردار كرده است: ( عَــلِمُ الْغَيْبِ فَلاَ يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ ى أَحَدًا * إِلاَّ مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُول فَإِنَّهُ و يَسْلُكُ مِن م بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ ى رَصَدًا ) ; او داناى نهان است، پس هيچ كس را بر نهان خويش آگاه نمى كند، جز پيامبرى را كه بپسندد كه از پيش رو و پشت سرش، نگهبانانى درمى آورد»، (جنّ، آيات 26 و 27).

    على (عليه السلام) فرمود: «اَنَا ذلِكَ المُرتَضى مِنَ الرَّسُولِ الَّذِي اَظهَرَهُ اللهُ عزَّ وَجلَّ عَلى غَيبِه» (بحار الانوار، ج42، ص53). و در زيارت جامعه درباره همه امامان مى خوانيم: «اصْطَفاكُم بِعِلْمِهِ وَارْتَضاكُم لِغَيْبِه وَاختارَكُم لِسِرّهِ»; خداوند شما را با دانايى خود برگزيد و براى غيب خود پسنديد و براى راز خود برگزيده است».

    «غيب، مصدر است براى «غابَ»، غابت الشّمسُ و غَيرُها: اِذا استَتَرتْ عَنِ العين، ناپديد، پنهان، آن چه از آدمى پنهان باشد. گفته مى شود: «هُوَ عالِمٌ بِالغَيْبِ»، او از نهانى ها آگاه است. و در برابر «شهادت» به كار مى رود. از اين رو، كسانى را كه در جمعى حضور ندارند، «غائب» گويند. ( وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقَالَ مَا لِىَ لاَ أَرَى الْهُدْهُدَ أَمْ كَانَ مِنَ الْغَآ لـ ِبِينَ ) ; و از حال مرغان باز پرسيد و گفت: من هدهد را نمى بينم (چيست مرا كه هدهد را نمى بينم); يا او از غايبان است» (النمل، آيه 20). كلُّ غائِب عنِ الحِسّ. امور فراتر از حسّ و هر چه از دسترس دانش بشرى نهان است: ( وَ مَا مِنْ غَآ لـ ِبَة فِى السَّمَآءِ وَ الاَْرْضِ إِلاَّ فِى كِتَـب مُّبِين ) ; و هيچ (چيز) پنهانى در آسمان و زمين نيست مگر كه در كتابى روشنگر (آمده) است» (همان، آيه 75). نتيجه اين كه «غيب» به همه امورى گفته مى شود، كه بر همه انسان ها پوشيده و نهان است مانند حقيقت حضرت حقّ، كه هميشه پوشيده بوده و خواهد بود و هيچوقت و از هيچ راه براى هيچ بشرى آشكار نخواهد شد: «عنقا شكارِ كس نشود دام باز چين   /   كانجا هميشه باد به دست است دام را» (حافظ) و همين طور، وحى الهى، تجربه نبوت، به پاشدنِ رستاخيز، حقيقت مرگ، زنده شدن مردگان، حسابرسى اعمال، ثواب و عقاب الهى. اين ها همه، مصداق هاى غيب اند.

    نكته اين كه غيب، در آموزه هاى دينى دو قسم است; غيبِ مطلق و غيب نسبى. غيب مطلق، آن واقعيت ناشناخته اى است كه هيچ گاه و در هيچ شرائطى براى آدميان آشكار نخواهد شد و آدمى در هر درجه اى از تعالى كه باشد، به كنه آن پى نمى برد. مانند غيب ذات احديت حق، كه نه در دست رسِ عقل حكيم است و نه مشهود دل عارف; هر حكيمى و هر عارفى.

    امام على بن الحسين (عليهما السلام) فرمود: «أنتَ الّذي قَصُرَتِ الاَوهامُ عَنْ ذاتيّتِك، وَ عَجَزَتِ الأوهامُ عَنْ كيفيّتكَ، وَ لَم تُدرِكُ الأبصَارُ مَوضِعَ أيْنَيّتِكَ (صحيفه، دعاى عرفه امام سجاد (عليه السلام) ).

    و امّا غيب نسبى، آن قسم واقعيت هايى است كه به اعتبارى نهان و به اعتبارى عيان است. مانند رخدادهاى آينده كه براى اكنون ما غيب است و نمى دانيم فردا و پس از آن، چه رخدادهايى پديد مى آيد. ولى با گذشت زمان، براى ما مشهود مى گردد.

    البتّه، موضوع آگاهى پيامبران و امامان از غيب و غايب، در مورد آدميان است و گرنه براى خداوند همه چيز آشكار است و هيچ چيز از قلمروِ علم خداوند پنهان و پوشيده نيست: ( عَــلِمِ الْغَيْبِ لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّة فِى السَّمَـوَ تِ وَ لاَ فِى الاَْرْضِ وَ لاَ أَصْغَرُ مِن ذَ لِكَ وَ لاَ أَكْبَرُ إِلاَّ فِى كِتَـب مُّبِين ) ; داننده غيب، همسنگ ذرّه اى در آسمان ها و زمين از (ديد) او دور نمى ماند و نه خردتر و نه كلان تر از آن مگر كه در كتابى روشن (آمده) است» (سبأ، آيه 3). ( عَــلِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَـدَةِ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ ) ; داناى نهان و آشكار است و او فرزانه آگاه است»، (انعام، آيه 73).


    ( صفحه 168 )


    ( صفحه 169 )

    برخوردارى از علم غيب در قلمرو امور شخصى و اجتماعى

    پيامبران الهى ـ افزون بر معارف دينى كه از طريق وحى دريافت مى كردند ـ در بسيارى از موضوعات; در قلمروِ امور شخصى يا اجتماعى، از دانش غيب برخوردار بوده اند، كه در اين جا به پاره اى از آن ها اشاره مى شود:

    1 ـ ( إِنَّـآ أَنزَلْنَآ إِلَيْكَ الْكِتَـبَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِمَآ أَرَ لـ كَ اللَّهُ وَلاَ تَكُن لِّلْخَآ لـ ِنِينَ خَصِيمًا ) . (1)

    همانا ] اين [ كتاب ـ قرآن ـ را به راستى و درستى سوى تو فرو فرستاديم تا ميان مردمان بدان چه خدا تو را بنمود حكم كنى، و مدافعِ ـ طرفگيرِ ـ خيانتكاران مباش.

    بنا بر نقل شيخ طوسى، گروهى از انصار، از قبيله بنى اُبَيْرَق، كه سه برادر بودند به نام هاى «بُشر» كه با كُنيه «اباطُعمه» شُهره بود و «بشير» و «مُبشّره» كه از منافقان بودند. اين سه برادر ديوار خانه عموى «قتادة بن نعمان» را، سوراخ كرده و وارد خانه او شدند و مقدارى غذا، كه براى زن و فرزند خود فراهم آورده بود، همراه با شمشير و يك زره را، با خود بردند. عموى قتاده ماجراى خانه اش را براى قتاده نقل كرد، تا چاره بينديشد. قتاده كه از رزمندگان جنگ «بدر» بود،


    1. نساء، آيه 105.
    • تعداد رکورد ها : 15
    پورتالستاد بزرگداشت شهداي گمنامباشگاه خبرنگاران جوانصفحه شخصي حميدرضا غريب رضاشهداي روحانيرهبريانديشه جاويدمرکز فقهي ائمه اطهار (ع)نکونامپايگاه اطلاع رساني استاد حسين انصاريانصفحه شخصي دکتر عصام العمادمرکز خدمات حوزه هاي علميهموسسه گفتگوي دينيحضرت آيت الله گيلانيدفتر حضرت آيت الله العظمي حاج سيد محمد حسيني شاهرودي حضرت آيت الله حاج شيخ مجتبي تهرانينور معرفتاستاد علوي سرشکي صحيفه سجاديهنمايشگاه قرآن کريم قمحوزه علميه آل البيتآدينه فومنهدايتپايگاه اطلاع رساني حاج آقا صديقيانجمن هاي اسلامي دانش آموزانراه و رسم طلبگيمنارهپايگاه اطلاع رساني فرهنگ و ارتباطات ديني