إحیای شب عید فطر
إحیای شب عید فطر
هدف نهایی صهیونیزم؛ هدم تمام ادیان آسمانی
هدف نهایی صهیونیزم؛ هدم تمام ادیان آسمانی
کلاس آنلاین «فقه پزشکی- فقه بیماری‌های واگیر»
کلاس آنلاین «فقه پزشکی- فقه بیماری‌های واگیر»
درس ماه رمضان آیت الله فاضل لنکرانی(دامت برکاته)
درس ماه رمضان آیت الله فاضل لنکرانی(دامت برکاته)
منشورات جديد مركز
منشورات جديد مركز
فراخوانی مقاله و اولویت های پژوهشی
فراخوانی مقاله و اولویت های پژوهشی
سخن موسس فقید
سخن موسس فقید
مباني فقهي تقيه مدارتى

مباني فقهي تقيه مداراتي

مؤلف: سيدمحمديعقوب موسوي [سنگلاخي]

مرکز فقهی ائمه اطهار(عليهم السلام)
معاونت پژوهش





(7)

مقدمه معاونت پژوهش

بسم الله الرحمن الرحيم


الحمد لله ربّ العالمين وصلّ الله علي سيدنا محمّد وآله الطيبين الطاهرين

رسالت بزرگ دين و آموزه‌هاي ديني، هر چند راهنمايي انسان به سوي سعادت و رستگاري و خير دنيا و آخرت است؛ ولي وصول به اين مقصود از ره‌گذر مناسباتي انجام پذير است که به امضاي عقل و شرع رسيده باشد و در عمل به نقض غرض اصلي از تدوين نظام نامه زندگي ديني منتهي نگردد. دين براي زندگي آدمي است و زيست- بوم حيات انسان ها نيز شاهد حضور افراد گوناگون، از دين دار و بي دين است. هم چنين در عرصه زندگي دين‌داران نيز فرقه‌ها و مذاهب گوناگوني وجود دارند که هر يک با ديگري در برخي وجوه اشتراک و در برخي ديگر افتراق دارند. وجود مذاهب مختلف اسلامي در دنياي امروز شاهدي بر اين مدّعاست. اين امر مباحث گوناگوني را بر مي‌انگيزد که از جمله آنها چگونگي مواجهه و تعامل پيروان مذاهب اسلامي با يکديگر در دنياي پرآشوب کنوني است. هر چند اين موضوع در صدر پيدايش اسلام همواره مطرح بوده ولي به دلائلي امروزه از اهميتي دوچندان برخوردار شده است. تغيير مناسبات جهاني، وجود دشمنان کينه‌توز براي مجموعه جهان اسلام، شکل‌گيري رقيباني قَدَر و قدرتمند براي اسلام، مستعد بودن بخش‌هايي از جهان اسلام براي شعله‌ور شدن آتش اختلاف‌هاي مذهبي و تلاش‌هاي ناآگاهانه برخي افراد جوامع مسلمان براي کاشتن بذرهاي کينه و تفرقه در جهان اسلام، از جهتي نشان دهنده اهميت توجه به مسئله همزيستي و تعامل مسلمانان با يکديگر، و از سوي ديگر بيان‌گر وظيفه خطير انديشوران و دل‌سوزان جامعه اسلامي درکاويدن علمي اين موضوع و يافتن راه کارهاي عملي براي آن است.


(8)

در کنار دغدغه مطرح شده در سطور بالا، آن چه که نهال اميد را در گلستان جان به بار مي‌نشاند، اين است که در منابع ديني ما کم ‌و بيش راه‌کارهايي براي زيست مسالمت‌آميز انسان‌ها، و از جمله پيروان مذاهب اسلامي، با يکديگر، وجود دارد، که از آن جمله است «تقيه» و به‌ويژه «تقيه مداراتي». اين موضوع يک اصل راهبردي در فقه شيعه است؛ اصلي که به وحدت و انسجام جامعه اسلامي ياري مي‌رساند و گونه‌اي از رفتار مدّبرانه را براي پيش‌گيري از تخاصم و نزاع‌هاي قومي و مذهبي فراروي مسلمانان قرار مي‌دهد. اصل خدشه‌ناپذير تقيه ريشه در آيات و روايات اسلامي دارد و در عرصه عمل نيز به قوام وحدت، عزّت و مودّت در جهان اسلام ياري مي‌رساند.

با توجه به اهميت عملي و نظري موضوع تقيه و با توجه به نياز جدّي آن به بررسي و تحليل هر چه بيشتر، پژوهش محقق گرامي حجت الاسلام سيد محمد يعقوب موسوي، در اين زمينه به محضر مخاطبان گرامي تقديم مي‌شود. هدف ايشان بررسي مباني فقهي تقيه مداراتي از منظر آيات و روايات با رويکردي به تجزيه و تحليل عقلي بوده است. مهم‌ترين مباحثي که در کتاب حاضر بدان پرداخته شده از اين قرار است: تعريف لغوي و اصطلاحي تقيه، ادله مشروعيت آن (آيات، روايات، فطرت، عقل، اجماع، سيره متشرعه و سيره عقلا)، اقسام تقيه، احکام تقيه مداراتي، گستره اين تقيه و موارد استثناي آن.

معاونت پژوهشي مرکز فقهي ائمه اطهار(عليهم السلام) ضمن عرض سپاس به محضر خداي بزرگ که توفيق ارائه خدمتي ديگر به جامعه اسلامي را عنايت فرمود، و آرزوي رحمت واسعه الاهي براي حضرت آيت الله العظمي محمد فاضل لنکراني(رحمة الله)، بنيان گذار مرکز، و تشکر از مسئولين مرکز به ويژه رياست محترم آيت الله محمدجواد فاضل لنکراني، همچنين سپاس و قدرداني از نويسنده ارجمند و همه کساني که در سامان يابي اين اثر تلاش کردند، از جمله ارزيابان علمي آقايان استاد سيد محمد نجفي يزدي و دکتر سيدعلي علوي‌قزويني، آن را به محضر دانشوران نيک‌انديش جهان اسلام تقديم مي‌کند و از مخاطبان گرامي درخواست دارد با ارائه نظريات خويش اين مرکز را در رسيدن به اهداف علمي خود ياري‌رسان باشند.

محمدمهدي مقدادي
معاون پژوهشي مرکز فقهي ائمه اطهار(عليهم السلام)
بهار 1392


(9)

مقدمه

در عصر حاضر، مسلمانان بيش از هر زمان ديگر نياز به همزيستي مسالمت‌آميز، تعامل، تعاون و همگرايي دارند؛ زيرا دشمنان ديرينة اسلام و آنان که در صددند بزم عيش و بساط طرب خود را با خون انسان‌هاي بي‌گناه رنگين سازند، يکي از راهبردهاي مهمشان براي از ميان بردن قدرت و عزت مسلمانان و به يغما بردن ثروت آنان، کاشتن بذر نفاق و تفرقه در ميان امت اسلامي است؛ تا از اين طريق توانايي‌هاي بالقوه و بالفعل مسلمانان را نابود سازند، با خيال راحت و خاطر آسوده بر گردة آنان سوار شوند، دينشان را تباه سازند و ثروت‌هايشان را به يغما ببرند. اگر امروز در کشورهاي اسلامي شکاف‌هايي به نام مذهب، قوم، قبيله و... ميان مسلمانان وجود دارد و از ميان آنها آتش نفاق و کينه زبانه مي‌کشد، بي‌ترديد ريشه در کينة ديرينة دشمنان قسم خوردة ما و يغماگران خون‌آشام دارد. در اين ميان، شماري افراد نادان و کج‌انديش، خواسته يا ناخواسته، آلت دست آنان شده و اين شکاف‌ها را فعال‌تر و به شعله‌ور شدن اين آتش‌فشان‌ها کمک مي‌کنند. بدون ترديد، بهترين راه چاره براي مقابله با اين راهبرد کينه توزانة دشمن، حرکت مسلمانان به سوي همگرايي، انسجام و اتحاد است. براي رسيدن به اين هدف مهم، راهبرد‌هايي لازم است.


(10)

يکي از راهبردها که در دين اسلام براي رسيدن به اين هدف در نظر گرفته شده، تقيه مداراتي است. مسلمانان مي‌توانند با استفاده از اين راهبرد با يکديگر ارتباط برقرار سازند، تبادل افکار کنند و از نقطه نظر‌هاي مثبت هم ديگر استفاده کنند. با برخورد مسالمت‌آميز و احترام به عقايد همديگر در جامعة اسلامي، مي‌توان توطئه‌هاي دشمن را خنثي کرد و سوءتفاهم‌هاي واهي را بر طرف ساخت، نفاق و تفرقه را از ميان مسلمانان ريشه‌کن کرد و جامعة اسلامي را به سوي همگرايي، انسجام و اتحاد سوق داد. در ساية تقيه مداراتي، مي‌توان با کافران نيز ارتباط بر اساس همزيستي مسالمت‌آميز برقرار کرد و آنان را با آموزه‌هاي والاي دين اسلام آشنا ساخت.

دانشمندان مسلمان، به ويژه فقيهان شيعه، به مناسبت‌هاي مختلف به بررسي جوانب و ابعاد گوناگون تقيه پرداخته و بسياري نيز آن را در زمره قواعد مهم فقهي آورده‌اند. اخيراً هم پژوهش‌هاي نسبتاً گسترده‌تري در اين زمينه صورت گرفته و کتاب‌هاي مفيدي در اين رابطه نوشته شده است؛ مانند: «واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية» نوشتة ثامر هاشم حبيب؛ «رسالة في التقية» نوشتة آيت الله شيخ محمدجواد فاضل لنکراني؛ «التقية في الفقه اهل البيت(عليهم السلام)»، تقريرات درس مسلم داروي و «نقش تقيه در استنباط» نوشتة نعمت‌الله صفري؛ اما پژوهش مبسوط و مستقلي دربارة تقيه مداراتي صورت نگرفته است. تقيه مداراتي از زمان شيخ انصاري(رحمة الله) مطرح شده و بيشترين مباحث را امام خميني(قدس سره) در رابطه با آن مطرح کرده و پس از آن براي نخستين بار مرحوم آيت‌الله العظمي فاضل لنکراني(قدس سره) جزوه‌اي را در اين زمينه نوشته‌اند و اخيراً هم مقالاتي در اين زمينه در برخي از مجلات به چاپ رسيده است.[1]

پژوهش حاضر با محوريت فقه شيعه تدوين يافته ولي در آن منابع اهل سنت نيز استفاده شده است.


--------------------------------------------------

1. رحماني زروندي، «تقيه مداراتي و انسجام اسلامي»، مجله تخصصي فقه و اصول، ش3؛ محمد رحماني، تقيه مداراتي، مجله ميقات حج، زمستان 78، ش30؛ فتحي‌نيا، نگاهي تاريخي به تقيه مداراتي، ميقات حج، بهار 88، ش67.


(11)

استناد به آيات قرآن و دسته‌بندي آنها، استناد به روايات مختلف شيعه و دسته‌بندي آنها، استناد به روايات اهل سنت و استفاده از نظريات دانشمندان اهل سنت و بررسي گستره تقيه مداراتي نسبت به افراد، زمان‌ها و افعال، بررسي احکام تقيه مداراتي همچون بحث اجزاء در تقيه مداراتي، شرط عدم مندوحه در تقيه مداراتي، ترک تقيه مداراتي و فساد عمل و بر شمردن موارد استثناي تقيه مداراتي از مزيت‌هاي اين پژوهش است.

در پايان، از خوانندگان محترم مي‌خواهم اشکال‌ها و کاستي‌هاي اين کتاب را يادآور شوند و از مسئولين محترم مرکز فقهي ائمة اطهار(عليهم السلام)، به ويژه رياست محترم حضرت آيت‌الله محمدجواد فاضل لنکراني و نيز آقاي دکتر مقدادي، که زمينه اين پژوهش را مساعد ساخته‌اند تشکر مي‌کنم و به روح بلند آيت‌الله العظمي فاضل لنکراني(رحمة الله) درود مي‌فرستم.

والسلام علينا و علي عباد الله الصالحين

سيد محمديعقوب موسوي [سنگلاخي]


(13)

فصل نخست
مفاهيم و کليات


(15)

فصل نخست داراي سه گفتار است. گفتار نخست دربارة معناي لغوي و اصطلاحي تقيه است. گفتار دوم دربارة تقيه است. گفتار سوم دربردارندة انواع تقيه است.

گفتار نخست: معناي لغوي واصطلاحي تقيه

1. معناي لغوي تقيه

واژة «تقيه» از نگاه دانش واژه‌پژوهي، از جهت ماده، هيئت و معنا قابل بررسي است.

از جهت ماده، حروف اصلي کلمة «تقيه»: «و»، «ق» و «ي» است که حرف «واو» در آن تبديل به حرف «تا» شده است. اصلِ کلمة «تقيه»، «وقيه» است. کلمة «تقيه» هم‌ريشه با واژة «تقوا» است. مصدر ثلاثي مجرد، «وقي» و «وقاية» است.[1]

از جهت هيئت، ميان واژه‌شناسان زبان عرب و فقيهان، دربارة «مصدر» و «اسم مصدر» بودن واژة «تقيه» اختلاف نظر وجود دارد. برخي آن را مصدر و برخي اسم مصدر دانسته‌اند. برخي واژه‌شناسان، مانند فيومي در مصباح المنير[2] و طريحي در مجمع البحرين،[3]


--------------------------------------------------

1. ابن‌منظور، لسان العرب، ج15، ص202.
2. فيومي، مصباح المنير، ج2، ص922.
3. فخرالدين طريحي، مجمع البحرين، ج1، ص452.


(16)

به اسم مصدر بودن آن تصريح کرده‌ و شمار ديگر از واژه‌شناسان آن را مصدر دانسته‌اند.[1] برخي فقيهان، مانند مرحوم شيخ انصاري در رسالة «التقية»[2] و بجنوردي در «قواعد الفقهية»،[3] آن را اسم مصدر دانسته و مرحوم سيد خويي[4] و...[5] آن را مصدر دانسته‌اند. به نظر نگارنده، واژة «تقيه» مصدر است؛ زيرا اگر واژة «تقيه» اسم مصدر باشد به دليل آن‌که اسم مصدر به حاصل و نتيجة کار گفته مي‌شود،[6] بايد نتيجة رفتار تقيه‌اي و کنترل شده، «تقيه» خوانده شود؛ در حالي که در عرف و محاورة متشرعه و لسان فقها، «تقيه» به رفتار تقيه‌اي اطلاق مي‌شود، نه به حاصل و نتيجة رفتار.

از جهت معنا، شمار زيادي از واژه‌شناسان و فقيهان، معناي اصلي «تقيه» را حفظ و صيانت دانسته‌اند؛ مانند: فيومي در «مصباح المنير»،[7] ابن منظور در «لسان العرب»،[8] فراهيدي در «کتاب العين»،[9] زبيدي در «تاج العروس»،[10] راغب در «المفردات»،[11] مرحوم خويي در التنقيح في شرح العروة الوثقي[12] و مرحوم فاضل لنکراني در جزوه تقيه مداراتي.


--------------------------------------------------

1. والتُّقاةُ: التَّقِيَّةُ، يقال: اتَّقي تَقِيَّةً و تُقاةً مثل اتَّخَمَ تُخَمةً قال ابن بري: جعلهم هذه المصادر لاتَّقي...؛ (ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص404).
2. شيخ مرتضي انصاري، رسائل الفقهية، ص71.
3. حسن بن آقابزرگ موسوي بجنوردي، القواعد الفقهية، ج5، ص50.
4. سيد ابوالقاسم موسوي الخويي، التنقيح في شرح العروة الوثقي، ج5، ص253.
5. ميرزاعلي مشکيني، مصطلحات الفقه، ص159.
6. در تعليقه رياض المسائل آمده است: «فالمصدر ما دلّ علي الحدث و الفعل، و اسمه ما دلّ علي الأثر الحاصل منه» و در حاشيه مرحوم كلانتر بر مكاسب نيز آمده است: «أن المصدر يدل علي الحدث، و اسم المصدر يدل علي الهيئة الحاصلة منه: و هي المسماة ب‍نتيجة المصدر»؛ (سيد عبد الحسين لاري، التعليقة علي الرياض المسائل، ص100؛ شيخ مرتضي انصاري، مكاسب محشي، حاشيه: سيد محمد كلانتر، ج13، ص10).
7. وقاية الله السوء يقيه وقاية بالکسر حفظه ... و التقية و التقوي اسم منه و التاء مبدّلة من واو و الاصل (وقوي) من وقيت؛ (فيومي، مصباح المنير، ج2، ص922).
8. ابن منظور، لسان العرب، ج15، ص402.
9. خليل بن احمد فراهيدي، کتاب العين، ج5، ص238.
10. محمد مرتضي زبيدي، تاج العروس، ج10، ص396.
11. حسين راغب اصفهاني، المفردات في غريب القرآن، ص881.
12. سيد ابوالقاسم موسوي الخويي، التنقيح في شرح العروة الوثقي، ج5، ص253.


(17)

راغب در «المفردات» ذِيل واژة «وقي»، معناي اصلي «وقايه» را محفوظ ماندن دانسته و استعمال آن را به معناي «خوف»، مجاز و از باب استعمال لفظ سبب به اسم مسبب خوانده است.[1]

مرحوم خويي در «التنقيح» معناي اصلي «تقيه» را صيانت و تحفظ دانسته و «خوف» را از جمله موارد استعمال آن برشمرده است.[2]

مسلّم است که واژة «تقوا» به معناي خوف استعمال شده است اما اين‌که در آية «وَاتَّقُوا اللهَ» نيز به معناي خوف استعمال شده يا به معناي اصلي خودش (تحفظ از کيفر الهي)، اختلاف نظر وجود دارد.[3]

مرحوم فاضل لنکراني واژة «تقيه» را مشتق از «وقي» به معناي سپر گرفتن و تحفظ در پوشش دانسته است وي واژة «تقوي» را نيز به همين معنا ‌دانسته است، نه به معناي پرهيزكاري.[4]

برخي از فرهنگ‌نويسان معاصر عرب، «تقيه» را به معناي خوف و خشيت.[5] و برخي از فرهنگ‌نويسان زبان فارسي آن را به معناي پرهيز کردن، پنهان کردن مذهب خويش[6] و پرهيزكاري[7] دانسته‌اند.

از مجموع آن‌چه از دانشمندان و لغت‌پژوهان نقل شد، روشن مي‌شود که معناي اصلي تقيه، تحفظ و مصونيت است و استعمال آن در خشيت، خوف، پرهيز کردن، پنهان‌کاري، و ... مجاز و از باب استعمال لفظ در لوازم آن است.


--------------------------------------------------

1. حسين راغب اصفهاني، المفردات في غريب القرآن، ص881.
2. سيد ابوالقاسم موسوي الخويي، التنقيح في شرح العروة الوثقي، ج5، ص253.
3. ر.ک: مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج23، ص690.
4. شيخ محمد فاضل لنکراني، تقيه مداراتي، ص2.
5. التَّقِيَّة: الخشية، و الخوف.- عند بعض الفرق الإسلامية: إخفاء الحق و مصانعة الناس؛ «تقيه» به معناي «خشيت» و «خوف» است و در نزد برخي فرقه‌هاي اسلامي به معناي «پنهان نمودن حق»، «تساهل» و کنار آمدن با مردم است؛ (ابوجيب سعدي، القاموس الفقهي لغة و اصطلاحا، ص386).
6. علي‌اکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا، واژه «ت».
7. محمد معين، فرهنگ معين، ج1، ص1123.


(18)

2. معناي اصطلاحي تقيه

از نظر اصطلاحي، فقيهان و دانشمندان شيعه و سني تعريف‌هاي گوناگوني از «تقيه» ارائه کرده‌اند که اکنون به نقل و ارزيابي برخي از آنها مي‌پردازيم:

1-2. تعريف دانشمندان شيعه

شيخ مفيد (متوفاي 413ق) تقيه را اين‌گونه تعريف کرده است:

التقية كتمان الحق و ستر الاعتقاد فيه و مكاتمة المخالفين و ترك مظاهرتهم بما يعقب ضررا في الدين و الدنيا.[1]

تقيه عبارت است از: مخفي کردن حق، پوشاندن عقيدة حق و پنهان‌کاري در برابر مخالفان و ترک آشکارسازي با آنان در مورد چيزهايي که ضرر ديني يا دنيوي دارد.

اين تعريف ناقص است زيرا تقيه منحصر به دفع ضرر نيست؛ بلکه شامل جلب محبت، حفظ وحدت يا آبرو دادن به شيعه نيز مي‌شود.[2]

مرحوم شيخ طوسي (متوفاي 460ق) در «التبيان في تفسير القرآن»، «تقيه» را اين‌گونه تعريف کرده است:

التقية الاظهار باللسان خلاف ما ينطق عليه القلب للخوف علي النفس اذا کان مايبطنه هو الحق.[3]

تقيه عبارت است از: به زبان آوردن چيزي که بر خلاف اعتقاد قلبي است، به جهت ترس از جان باختن؛ در صورتي که آن‌چه را در دل دارد حق باشد.

مرحوم طبرسي (متوفاي 523 ق) در «مجمع البيان» در تعريف «تقيه» نوشته است:

التقية الاظهار باللسان خلاف ما ينطوي عليه القلب للخوف علي النفس.[4]


--------------------------------------------------

1. شيخ مفيد، تصحيح الاعتقاد، ص66.
2. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص47.
3. محمد بن حسن طوسي، التبيان في تفسير القرآن، ج2، 434.
4. فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ‌ج2، ص726.


(19)

تقيه عبارت است از: به زبان آوردن چيزي که بر خلاف ميل قلبي است، به جهت ترس از جان باختن.

اين دو تعريف نيز ناقص است؛ چون تقيه منحصر به ترس نيست؛ بلکه گاهي ممکن است تقيه به دليل مصلحت باشد. افزون بر آن، در موارد ترس نيز تقيه منحصر به ترس بر جان تقيه‌کننده نيست؛ بلکه شامل ترس در مورد دين و برادران ديني هم مي‌شود. نيز تقيه منحصر به زبان نيست؛ بلکه شامل عمل نيز مي‌شود. حق بودن يا حق انگاشتن باور قلبي تقيه‌کننده نيز در اين دو تعريف لحاظ نشده است.[1]

شهيد اول (متوفاي 786 ق)در تعريف تقيه نوشته است:

التقية مجاملة الناس بما يعرفون و ترك ما ينكرون، حذرا من غوائلهم.[2]

تقيه عبارت است از: رفتار با مردم به گونه‌اي که نزد آنان پسنديده است و ترک آن چيزهايي که نزد آنان ناپسند است؛ به منظور دور ماندن از فتنه‌ها وگرفتاري‌هايي که آنان ايجاد خواهند کرد.

اين تعريف نيز ناقص است؛ چون «ما يعرفون» و «ما ينکرون» ممکن است موافق حق باشد که در اين صورت تقيه نخواهد بود. همچنين تعريف تقيه به «مجامله» که امري وجودي است، نمي‌تواند فراگير باشد؛ چون نوعي از تقيه، سلبي است و امکان دارد به «مجامله» نيز ربطي نداشته باشد. افزون بر آن، در اين تعريف جلب منفعت نوعيه نيز لحاظ نشده است. ممکن است گفته شود که اين اشکال، مبنايي است و ممکن است ايشان تقيه را در جلب منفعت جاري نداند، اما بايد توجه داشت که بدون لحاظ جلب منفعت نوعيه نمي‌توان تقيه را شامل همه انواع تقيه مداراتي دانست.[3]

اشکال ديگر آن است که تقيه منحصر به دور ماندن از ايجاد گرفتاري نيست؛ بلکه گاهي براي مصالحي همچون حفظ اتحاد اسلامي است.


--------------------------------------------------

1. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص47.
2. محمد بن مکي عاملي (شهيد اول)، القواعد و الفوائد، ج2، ص155.
3. پيشين، ص48.


(20)

محقق کرکي (متوفاي 940ق) تقيه را اين‌گونه تعريف کرده است:

و المراد بها (التقية) إظهار موافقة أهل الخلاف في ما يدينون به خوفا.[1]

مراد از تقيه، اظهار موافقت با مخالفان به جهت ترس از آنان در چيزي است که آنان تحت عنوان دين، ملتزم به آن باشند.

در اين تعريف، «اظهار موافقت» شامل موافقت در گفتار و رفتار مي‌شود. عبارت «اهل خلاف» نيز عام است و مخالفان در دين و مذهب را در بر مي‌گيرد اين تعريف، جامع و مانع نيست؛ زيرا:

اولاً، موافقت اهل خلاف، عام است و شامل موافقت در حق و باطل مي‌شود؛ در حالي که موافقت اهل خلاف در حق، تقيه نيست.

ثانياً، در تعريف، سبب تقيه، خوف قرار داده شده است؛ در حالي که هميشه سبب تقيه، خوف نيست؛ بلکه تقيه براي مصالح ديگر نيز مشروع است.

شيخ انصاري (متوفاي 1281 ق) در تعريف تقيه نوشته است:

المراد (منها) هنا التحفظ عن ضرر الغير بموافقته في قول أو فعل مخالف للحق.[2]

منظور از تقيه در اينجا، عبارت است از: نگهداشتن خويشتن از ضرر ديگري به واسطة هماهنگي با او در گفتار يا رفتار مخالف با حق.

در اين تعريف، تقيه منحصراً به جلوگيري از ضرر تعريف شده است؛ در حالي که همة انواع تقيه و دست کم تقيه مداراتي در برخي موارد آن، منحصر به جلوگيري از ضرر نيست. واژة «غير» به تمام انواع مخالف، اعم از مخالف غير شيعه، مخالف غير مسلمان و مخالفان شيعه، تعميم‌پذير است و واژة «ضرر» نيز انواع ضررهاي جاني مالي، عرضي و ديني را شامل مي‌شود.

قيد «بموافقته» آن را از جامع بودن مي‌اندازد؛ چون موافقت، امر وجودي است؛ در حالي که برخي انواع تقيه، مانند تقيه کتماني، کتمان حق است و در آن موافقتي ابراز نمي‌شود.[3]


--------------------------------------------------

1. محقق کرکي، الرسائل ، ج2، ص51.
2. شيخ مرتضي انصاري، التقيه، 37.
3. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص49.


(21)

شهيدي در حاشيه‌اش بر رسالة شيخ انصاري، تقيه را اعم از موافقت و مخالفت با حق دانسته و رفتار منافقان نسبت به مسلمانان را نيز از موارد تقية خوفي خوانده است و به شيخ انصاري اعتراض کرده که تقيه را مقيد به مخالفت با حق کرده است.[1]

شيخ محمد جواد فاضل در پاسخ از اين اشکال گفته است:

فعل منافقين، خارج از مفهوم تقية اصطلاحي فقيهان است؛ زيرا فقيه در مقام بيان تقيه‌اي است که بر آن احکام تکليفي و وضعي ويژه‌اي مترتب شود؛ در حالي که بر فعل منافقان اثري از اين آثار مترتب نمي‌شود.[2]

شهرستاني، نويسندة «ملل و نحل»، تقيه را اين‌گونه تعريف کرده است:

التقية إخفاء أمر ديني لخوف الضرر من إظهاره.[3]

تقيه، پنهان کردن رفتار ديني به دليل ترس از ضرر آشکار کردن آن است.

اين تعريف صرفاً شامل تقيه کتماني مي‌شود و ديگر انواع تقيه را در بر نمي‌گيرد.

بجنوردي در «قواعد الفقهيه» تقيه را اين‌گونه تعريف کرده است:

تقيه عبارت است از اظهار موافقت با ديگران در گفتار يا رفتار يا ترک رفتاري که بر شخص تقيه کننده واجب شده به جهت دوري از تحمل شري که از آنان نسبت به تقيه‌کننده يا نسبت به کسي که تقيه‌کننده او را دوست دارد، صادر خواهد شد، با ثبوت آن‌که آن گفتار يا رفتار يا ترک آن رفتار يا گفتار مخالف با حق نزد تقيه‌کننده است.[4]

سيد محمدصادق روحاني در تعريف تقيه گفته است:

منظور از تقيه در اين جا، انجام رفتاري مخالف حق است؛ به شرطي که موجب انهدام حقي از اساس نگردد و سبب تأسيس باطلي نشود؛ يا ترک


--------------------------------------------------

1. ميرزا فتاح شهيدي، هداية الطالب الي اسرار المکاسب، حاشية علي رسالة في التقية، ص630.
2. و فيه أنّ فعل المنافقين خارج عن التقية في اصطلاح الفقهاء، فإنّهم في مقام بيان التقية التي ترتّب عليها أحکام خاصّة: تکليفية و وضعية و لا يترتّب عل فعلهم أثر من هذه الآثار؛ (محمدجواد فاضل، رسالة في التقية، ص8).
3. علامه شهرستاني، مجله المرشد، ج3، ص252-253به نقل از شيخ مفيد، اوائل المقالات، ص215.
4. سيد حسن بجنوردي، القواعد الفقهية، ج5، ص50.


(22)

رفتاري است که موافق حق است يا پنهان کردن مذهب است به جهت تحفظ و نگهداري از ضرر ديگران بر شخص خودش يا بر دين اسلام يا بر مذهب تشيع يا به جهت عزت دين و برتري اسلام و مسلمانان و تقويت اقتدارشان است.[1]

2-2.تعريف دانشمندان اهل سنت

شماري از دانشمندان اهل سنت به تعريف تقيه پرداخته‌اند ولي تعريف جامع و مانعي ارائه نداده‌اند.

ابن حجر عسقلاني در «فتح الباري» تقيه را اين‌گونه تعريف کرده است:

التقية الحذر من اظهار ما في النفس من معتقد و غيره للغير.[2]

تقيه عبارت است از: دوري گزيدن از آشکار کردن آن‌چه در دل از اعتقادات و غير آن دارد براي ديگران.

مشکل اين تعريف بيشتر از تعريف‌هاي پيشين است؛ زيرا تعريف‌هاي گذشته فقط جامع‌الافراد نبودند؛ ولي اين تعريف افزون بر آن‌که جامع‌الافراد نيست مانع الاغيار هم نيست. اين تعريف جامع‌الافراد نيست به دليل آن‌که فقط شامل تقية کتماني مي‌شود و ساير انواع تقيه را در بر نمي‌گيرد. مانع الاغيار نيست به دليل آن‌که علتي براي تقيه در تعريف بيان نشده است و بدين روي هر نوع کتماني را مي‌شود تقيه دانست، هرچند کتمان حقي بدون در نظر گرفتن مصالح باشد که چنين کتماني حرام است.

سرخسي در «المبسوط» تقيه را اين‌گونه تعريف کرده است:

التقية ان يقي نفسه من العقوبة بما ظهره و ان کان يضمر خلافه.[3]

تقيه آن است که انسان جان خويش را از عقوبت به سبب آن‌چه که اظهار مي‌کند حفظ کند، هر چند خلاف آن را در دل پنهان کرده باشد.


--------------------------------------------------

1. سيد محمدصادق روحاني، فقه الصادق، ج11، ص392.
2. ابن حجر عسقلاني، فتح الباري، ج12، ص279.
3. شمس‌الدين سرخسي، المبسوط، ج24، ص45.


(23)

اين تعريف بهتر از تعريف‌هاي پيشين است و شامل تقية خوفي، اکراهي و کتماني مي‌شود ولي شامل تقيه مداراتي نمي‌شود؛ چون در تقيه مداراتي، انتظار عقوبتي از مخالفان نمي‌رود، بلکه مشروعيت اين نوع تقيه به دليل مصالحي است که در آن لحاظ مي‌شود.

رشيد رضا در تعريف نوشته است:

[التقية] مايقال او يفعل مخالفا للحق لاجل توقي الضرر.[1]

تقيه، گفتار يا رفتار مخالف حق به منظور جلوگيري از ضرر است.

اين تعريف نيز مشکل تعريف‌هاي قبلي را دارد و شامل تقيه مداراتي نمي‌شود.

3-2. تعريف برگزيده

تقيه عبارت است از: مخفي کردن حق از ديگران يا اظهار خلاف آن به جهت مصلحتي که مهم‌تر از مصلحت اظهار آن باشد.[2]

اين تعريف مشكل تعريف‌هاي پيشين را ندارد و جامع و مانع است، زيرا:

1. با به كار بردن واژة «حق»، شامل تقيه در اعتقادات، عبادات و معاملات، اعم از گفتاري و رفتاري، مي‌شود.

2. با به كار بردن جملة «مخفي کردن حق يا اظهار خلاف آن»، شامل انواع تقيه كتماني و اظهاري مي‌شود.

3. از آن جهت كه قيدي در آن نسبت به فرد تقيه‌شونده ذكر نشده، شامل تقيه نسبت به مسلمان و کافر مي‌شود.

4. با به كار بردن جملة «به جهت مصلحتي كه مهم‌تر از مصلحت اظهار آن (حق) باشد، از يك سو تقيه مداراتي و خوفي را در بر مي‌گيرد و از سوي ديگر انواع تقيه‌هاي نامشروع را خارج مي‌سازد.


--------------------------------------------------

1. سيد محمد رشيدرضا، المنار، ج3، ص280.
2. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص51.


(24)

گفتار دوم: ادلة مشروعيت تقيه

دليل‌هاي مشروعيت تقيه عبارتند از: آيات، روايات، اجماع، ادلة عقلي، سيرة متشرعه و سيرة عقلا.

1. آيات

علماي شيعه و سني بر مشروعيت تقيه به آيات قرآن استناد جسته‌اند. در اين جا به آياتي که فقيهان و دانشمندان شيعه و سني به آنها استدلال کرده‌اند اشاره مي‌کنيم.

آياتي که بر مشروعيت تقيه دلالت دارند به چند دسته تقسيم‌پذيرند:

1-1. آيات دالّ بر مشروعيت تقيه از کافران

اين دسته از آيات به صراحت بر مشروعيت تقيه از کافران دلالت دارند. امّا مشروعيت تقيه نسبت به مسلمانان، به تنقيح مناط از اين آيات قابل استفاده است. اين آيات دو نوع‌اند:

1-1-1. آيات دال بر مشروعيت تقيه مسلمانان از کافران

آياتي که بر مشروعيت تقيه مسلمانان از کافران دلالت دارند عبارتند از:

1-1-1-1. آية 28 سورة آل‌عمران

لَا يتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيسَ مِنَ اللهِ فِي شَيءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ.[1]

افراد باايمان نبايد به جاي مؤمنان، كافران را دوست و سرپرست خود انتخاب كنند و هر كس چنين كند، هيچ رابطه‏اي با خدا ندارد [و پيوند او از خدا گسسته مي‏شود] مگر اين‌كه از شرّ آنان خويش را محافظت کنيد [و به خاطر هدف‌هاي مهم‌تري تقيّه كنيد]. خداوند شما را از [نافرماني] خود، برحذر مي‏دارد.


--------------------------------------------------

1. آل عمران (3):28.


(25)

خداوند در اين آيه، مسلمانان را از دوستي با کافران و پذيرش ولايت آنان نهي کرده و استثنايي قائل شده که آن را با جملة «إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً» بيان کرده است و دوستي با کافران و مشرکان و پذيرش ولايت آنان را جايز شمرده است. دانشمندان و مفسران شيعه و سني اين استثنا را به تقيه تفسير کرده‌اند.

مر حوم طبرسي (متوفاي 523 ق) در مجمع البيان دربارة اين آيه مي‌نويسد:

اين آيه دلالت بر جواز تقيه در دين دارد، البته در صورتي كه انسان نسبت به جان خود هراسان باشد. اصحاب ما (شيعة دوازده امامي) آن را در هر حال جايز شمرده‏اند. تقيه گاهي براي نوعي اصلاح‌طلبي، واجب است. در برخي افعال، از جمله در مورد كشتن مؤمن يا رفتاري كه علم يا ظنّ غالب دارد كه موجب فساد در دين است، به هيچ وجه تقيه جايز نيست.[1]

علامه طباطبايي در تفسير «الميزان» دربارة اين آيه مي‌نويسد:

اين آيه دلالتي روشن بر جواز تقيه دارد. ائمة اهل بيت(عليهم السلام) هم براي جواز تقيه به اين آيه استدلال کرده‌اند... كتاب و سنت بر جواز تقيه به طور في الجمله دلالت دارند.[2]

ابن کثير دمشقي شافعي (متوفاي 774ق) در تفسير خود دربارة آيه مي‌نويسد:

فرمودة خداوند متعال: «إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً» يعني مگر کسي که در برخي از سرزمين‌ها يا در برخي از زمان‌ها از شرّ کافران بترسد، پس او مي‌تواند تقيه کند در ظاهر، نه در نيت و باطن خود.[3]

فخر رازي در «مفاتيح الغيب» براي اثبات مشروعيت تقيه به اين آيه استدلال کرده و افزوده است:

بدانکه تقيه احکام زيادي دارد که ما برخي از آنها را بيان مي‌کنيم:

حکم نخست: تقيه تنها در صورتي است که شخص بين کافران باشد و نسبت به نفس و مال خويش از آنان بترسد و با آنان با زبان مدارا کند و


--------------------------------------------------

1. فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج2، ص730.
2. علامه سيد محمد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج3، ص153.
3. اسمعيل بن عمرو بن کثير دمشقي، تفسير القرآن العظيم، ج2، ص25.


(26)

مدارا با زبان آن است که دشمني با آنان را بر زبان آشکار نکند؛ بلکه جايز است سخن محبت‌آميز و از روي موالات از خودش بروز دهد؛ اما به شرط آن‌که در دل، خلاف آن را پنهان کند و از هر چه که مي‌گويد اعراض کند؛ چون تأثير تقيه در ظاهر است، نه در حالات دل‌ها.

حکم دوم: اگر آن شخص ايمان و حق را در جايي که تقيه جايز است آشکار کند، افضل است و دليلش را ما در داستان مسيلمة کذاب ذکر کرده‌ايم.[1]

حکم سوم: تقيه تنها در آن‌چه که متعلق به اظهار دوستي و دشمني است جايز است و گاهي نيز در آن‌چه که مربوط به اظهار دين است جايز است. اما نسبت به آن‌چه که ضررش به ديگري بر مي‌گردد؛ مانند: قتل، زنا، غصب، شهادت دروغ، قذف محصنات و اطلاع کافران از عورات مسلمانان، قطعاً جايز نيست.

حکم چهارم: ظاهر آيه دلالت دارد که تقيه از کافراني که غالب‌اند جايز است، ولي مذهب شافعي قائل شده است که اگر حالت بين [دو گروه از] مسلمانان به گونه‌اي باشد که شبيه حالت بين مسلمانان و مشرکان است، تقيه به جهت حفظ نفس، جايز است.

حکم پنجم: تقيه براي حفظ جان جايز است ولي آيا براي حفظ مال نيز تقيه جايز خواهد بود؟ احتمال دارد که در آن نيز به جواز حکم شود؛ به دليل فرمودة پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم): «حرمت مال مسلمان مانند حرمت خون او است»[2] و «کسي که براي دفاع از مالش کشته شود شهيد است»[3] و به اين دليل که نياز به مال، شديد است؛ چون آب اگر به غبن خريده شود وجوب وضو ساقط مي‌شود و براي اين اندازه از نقصان مالي، اکتفا به تيمم جايز مي‌شود؛ پس چه گونه در مورد حفظ مال، تقيه جايز نباشد.


--------------------------------------------------

1. شرح اين واقعه در بخش روايات بيان خواهد شد.
2. نورالدين هيثمي، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج2، ص172؛ ابن ابي جمهور احسائي، عوالي الئالي، ج3، ص473.
3. شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج28، ص383؛ محيي‌الدين بن نووي، المجموع، ج8، ص296.


(27)

حکم ششم: مجاهد گفته است که اين حکم در ابتداي اسلام، به دليل ضعف مسلمانان ثابت بود، اما پس از نيرو گرفتن دولت اسلامي، اين حکم ثابت نيست. عوف از حسن روايت کرده است که تقيه براي مؤمنان تا روز قيامت جايز است و اين سخن، اولي است؛ چون دفع ضرر از نفس به قدر امکان، واجب است.[1]

مراغي (متوفاي 1371) در تفسير خود دربارة اين آيه مي‌نويسد:

دانشمندان از اين آيه جواز تقيه را استنباط کرده‌اند؛ به اين معنا که انسان براي جلوگيري از ضرر دشمنان که به نفس يا آبرو يا مال انسان بر مي‌گردد، سخن باطل بگويد يا کار حرامي را انجام دهد. بنابراين کسي که در حال اکراه براي محافظت خودش از هلاکت، سخن کفرآميز بگويد در حالي که قلبش به ايمان آرامش يافته است، کافر شمرده نمي‌شود بلکه معذور خواهد بود؛ چنان‌چه عمار بن ياسر هنگامي که قريش او را به کفر وا داشت با آنان از روي اکراه در حالي که قلبش پر از ايمان بود ابراز موافقت کرد.[2]

بنابراين، مفسران شيعه و سني دلالت آيه را بر مشروعيت تقيه، في‌الجمله پذيرفته‌اند؛ البته ـ همان‌گونه که از سخنان فخر رازي که قبلاً بيان گرديد نيز استفاده مي‌شود ـ اهل سنت سه اشکال بر استدلال بر اين آيه مطرح کرده‌اند:

1. اين آيه دربارة تقية مسلمانان از کافران است، نه تقيه مسلمانان از يکديگر. از اين رو، برخي، طبق ظاهر آيه، تقيه را به ترس از کافران منحصر کرده‌اند.[3]

2. حکم تشريع شده در اين آيه، ويژة صدر اسلام و زمان ضعف مسلمانان است؛ نه هنگام قوت اسلام و مسلمانان.[4]


--------------------------------------------------

1. محمد بن عمر فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج8، ص193.
2. احمد بن مصطفي مراغي، تفسير مراغي، ج3، ص137.
3. پيشين.
4. ر.ک: محمد بن عمر فخر رازي، همان، ص194؛ محمد قرطبي، الجامع لاحکام القرآن، ج4، ص57.


(28)

3. بنابر ظاهر آيه، تقيه منحصر به تقية گفتاري است و تقيه در رفتار را در بر نمي‌گيرد.[1]

شماري ديگر از اهل سنت در پاره‌اي از موارد ياد شده با نظر شيعه موافقند؛ مثلاً شافعي بر خلاف اشکال نخست معتقد است که اگر وضعيت مسلمانان با يکديگر نظير وضعيت مسلمانان با کافران شد، تقيه براي حفظ نفس جايز است.[2]

حسن بصري تقيه را ويژة صدر اسلام ندانسته و آن را تا روز قيامت جايز شمرده است. فخر رازي نيز بر همين باور است.[3]

مراغي مي‌گويد: علما جواز تقيه در گفتار و رفتار را از اين آيه استنباط کرده‌اند.[4] زمخشري هم از معاشرت که اعم از گفتار و رفتار است سخن به ميان آورده است.[5]

آقاي صفري در پاسخ به سه اشکال ياد شده، افزون بر مطالب بالا، مي‌گويد:

از آن‌جا که آيه نسبت به تقيه در فعل يا قول و زمان تقيه، مطلق است و هيچ قيد معتبري نيز به دست ما نرسيده است، از اطلاق آن مي‌توان به راحتي شمول آن را استفاده کرد. علاوه بر آن، اگر بخواهيم آيه را به زمان صدر اسلام محدود کنيم، بايد بپذيريم آيه نسخ شده که تاکنون چنين ادعايي نشده است.

بر اين اساس، مشکل دوم و سوم قابل حل است. براي حل مشکل اول، چاره‌اي جز تنقيح مناط نداريم؛ به اين صورت که علت صدور چنين حکمي قطعاً حفظ نيروهاي مسلمانان و جلوگيري از هدر رفتن بيهودة خون آنان در مقابل کافران است و اين علّت ممکن است در بعضي از حالات بين دو گروه اکثريت و اقليت مسلمانان نيز پيش آيد که در اين مورد نيز علّت موجود است و تقيه مشروعيت پيدا مي‌کند.


--------------------------------------------------

1. محمد بن عمر فخر رازي، همان؛ جلال‌الدين سيوطي، الدر المنثور، ج2، ص16.
2. محمد بن عمر فخر رازي، همان.
3. همان.
4. احمد مصطفي مراغي، تفسير مراغي، ج3، ص137.
5. ابوالقاسم محمود زمخشري، الکشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج1، ص351.


(29)

مورد آيه، يعني تقيه از کافران، نيز موجب تخصيص آيه نمي‌شود؛ بلکه با توجه به علت، مي‌توانيم عموميت تقيه را استفاده کنيم.[1]

2-1-1-1. آية 106 سورة نحل

مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ.[2]

كساني كه بعد از ايمان كافر شوند ـ جز آنان كه تحت فشار واقع شده‏اند در حالي كه قلبشان آرام و با ايمان است ـ آري، آنان كه سينه خود را براي پذيرش كفر گشوده‏اند، غضب خدا بر آنان است و عذاب عظيمي در انتظارشان است!

شيخ طوسي (متوفاي 460ق) در کتاب «التبيان»، شأن نزول آيه را در رابطه با عمار دانسته است. آن‌گاه که مشركان مكّه او را شكنجه كردند و او با آن‌که قلبش سرشار از ايمان بود، ناچار به ظاهر از دين رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) برگشت. سپس با حالت جزع و زاري نزد رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) آمد. پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: اي عمّار، آيا قلب تو سرشار از ايمان است؟ عمّار گفت: آري يا رسول اللّه. با اطمينان كامل، قلب من مملوّ از ايمان است. سپس اين آيه نازل گرديد.[3]

طبرسي (متوفاي 548 ق) در «مجمع البيان» در رابطه با شأن نزول اين آيه گفته است:

ابن عباس و قتاده مي‌گويند: آية «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» دربارة عمار و پدرش ياسر و مادرش سميه و صهيب و بلال و خباب نازل شده است. کافران آنان را شكنجه کردند.

پدر و مادر عمار کشته شدند و عمار، هر چه مي‏خواستند به زبان آورد و نجات يافت. خداوند، پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) را از اين ماجرا با خبر کرد. برخي گفتند:


--------------------------------------------------

1. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص148.
2. نحل(16):106.
3. محمد بن حسن طوسي، التبيان في تفسير القرآن، ج6، ص428.


(30)

عمار كافر شده است. پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: هرگز. عمار از سر تا پايش پر از ايمان است و ايمان با خون و گوشت او در آميخته است.

عمار با چشم گريان، نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) آمد. پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) به او فرمود: چه پشت سر داري؟ او عرض كرد: يا رسول الله، بدي و زشتي. من خدايان آنان را به نيكي ياد كردم و خودم را به شما رسانيدم.

پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) در حالي كه چشمانش را مسح مي‏كرد، فرمود: اگر باز هم در چنگ آنان گرفتار شدي، سخن گذشته را تكرار كن.

مجاهد مي‌گويد: اين آيه دربارة افرادي از اهل مكه نازل شده است كه ايمان آوردند و به عزم مدينه از مكه خارج شدند. قريش، آنان را گرفتار كرد و آنان از روي كراهت، سخن كفر بر زبان آوردند.

برخي گفته‏اند: پدر و مادر عمار، نخستين شهيدان اسلام هستند.

منظور از «مَنْ كَفَرَ بِاللهِ و مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً» عبدالله بن سعد بن ابي سرح از قبيله بني عامر است.

برخي مي‌گويند: آية «ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا ...» دربارة عياش ابي ربيعه، برادر رضاعي ابو جهل و ابي جندل بن سهيل بن عمرو و وليد بن مغيره[1] و افراد ديگري از اهل مكه نازل شده است. اينان در چنگ مشركان گرفتار شدند و به ميل آنان سخن گفته، رهايي يافتند، سپس مهاجرت كردند.[2]

در «زاد المسير» دربارة شأن نزول اين آيه، چهار نظر نقل شده است:

1. اين آيه دربارة عمار بن ياسر که مشرکان او را دستگير کردند، نازل شده است. مشرکان او را شکنجه کردند و از او خواستند که سخنان کفرآميز به زبان آورد و او خواسته آنان را انجام داد. اين سخن را مجاهد از ابن عباس روايت کرده و قتاده نيز آن را گفته است.


--------------------------------------------------

1. در حاشيه ترجمه مجمع البيان ذيل اين بحث چنين آمده است: «در اين‌جا نام وليد بن مغيره در رديف مهاجران آمده است، ولي وي سرسختانه با اسلام مبارزه کرد و مشرک در مکه به هلاکت رسيد.» (ترجمه مجمع البيان، ج14، ص58)
2. فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج6، ص598.


(31)

2. هنگامي که آية «إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ» نازل شد، مسلمانان مدينه به مسلمانان مکه آيه را فرستادند. مسلمانان مکه از مکه بيرون آمدند و مشرکان آنان را دنبال کردند تا آن‌که به آنان رسيدند و آنان را مجبور کردند سخنان کفرآميز بگويند. تا آن جا که فتنه اي بر پا شد. سپس آية «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» نازل شد. اين روايت را عکرمه از ابن عباس نقل کرده و مجاهد نيز آن را گفته است.

3. اين آيه دربارة عياش بن أبي ربيعه نازل شد. عياش همراه مسلمانان به مدينه مهاجرت کرده بود. مادر عياش با خود عهد کرده بود که در سايه ننشيند و از طعام سير نشود تا آن‌که عياش باز گردد. عياش دو باره نزد مادرش برگشت. مشرکان او را وادار کردند کفر بگويد. اين سخن را ابن سيرين گفته است.

4. آيه دربارة جبر، غلام ابن حضرمي، نازل شده است. جبرِ يهودي مسلمان شد. اربابش او را زد تا آن‌که به دين يهود بازگشت. اين سخن را مقاتل گفته است.[1]

محقق و حاشيه‌نويس «زاد المسير» در حاشية اين کتاب، «مقاتل» را جاعل و وضع‌کنندة حديث خوانده و شواهد و قرائن پذيرفتني بر ترجيح قول نخست نسبت به ساير اقوال بيان کرده است.[2]

سه اشکال مطرح شده در آيه قبل، در اين آيه نيز قابل طرح است؛ زيرا:

اولاً، آيه در رابطه با مقابله با کافران نازل شده است.

ثانياً، مسلمانان در نهايت ضعف بودند.

ثالثاً، عمار با زبان تقيه کرد، نه با عمل.

در اين جا نيز اشکال نخست را مي‌توان با تنقيح مناط بر طرف کرد و دو اشکال ديگر نيز با اطلاق آيه دفع مي‌شوند. افزون بر آن که خواستگاه هر سه اشکال مخصص قرار دادن شأن نزول است و شأن نزول نمي‌تواند مخصص باشد.[3]


--------------------------------------------------

1. عبد الرحمن بن علي بن جوزي، زاد المسير في علم التفسير، ج2، ص586 و 587.
2. همان، ص587.
3. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص149، با تصرف در برخي از مطالب.


(32)

2-1-1. آيات دالّ بر مشروعيت تقية امت‌هاي پيشين از کافران

آيات دال بر مشروعيت تقيه در امت‌هاي پيشين که از آنها به نحوي مشروعيت تقيه در دين اسلام استفاده مي‌شود، فراوان است؛ مانند:

1-2-1-1. آية 28 سوره غافر

وَقَالَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَنْ يقُولَ رَبِّي اللهُ وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَينَاتِ مِنْ رَبِّكُمْ.[1]

و مرد مؤمني از آل فرعون كه ايمان خود را پنهان مي‏داشت گفت: «آيا مي‏خواهيد مردي را بكشيد به خاطر اين‌كه مي‏گويد: پروردگار من «الله» است، در حالي كه دلايل روشني از سوي پروردگارتان براي شما آورده است؟!

اين آيه دربارة يکي از ايمان‌آورندگان به حضرت موسي(عليه السلام) نازل شده است. وي در حالي که ايمان خود را مخفي کرده بود، مدت‌ها در دربار فرعون مي‌زيست.[2]

با توجه به سياق آيه که عمل اين ياور موسي(عليه السلام) را مدح مي‌کند، مي‌توان به صورت في‌الجمله، مشروعيت تقيه را اثبات کرد؛ چون از اين آيه فقط مشروعيت تقية کتماني ايمان استفاده مي‌شود و تقيه فعلي يا قولي قابل استفاده نيست؛ مگر اين‌که بگوييم کتمان ايمان در مدت زياد (چنان‌که در بعضي از روايات، مدت آن تا صد سال و در برخي بيش از صد سال نقل شده است)[3] بدون اظهار خلاف با فعل و گفتار، امکان عادي ندارد.[4]


--------------------------------------------------

1. غافر(40):28.
2. ر.ک: محمد بن حسن طوسي، التبيان في تفسير القرآن، ج9، ص72؛ ناصر مکارم شيرازي، تفسير نمونه، ج20، ص87-88؛ محمود زمخشري، الکشاف، ج2، ص162؛ محمد بن عمر فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج27، ص509؛ ثامر هاشم حبيب عميدي، واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية، ص63.
3. ابن جوزي در «زاد المسير» مدت كتمان ايمان آل فرعون را به نقل از «مقاتل» صد سال ذكر كرده؛ اما اين مدت در «تفسير قمي» بيش از صد سال آمده است؛ (ر.ك: ابو الفرج عبد الرحمن بن جوزي، زاد المسير، ج4، ص35؛ علي بن ابراهيم قمي، تفسير قمي، ج2، ص257).
4. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص63-72.


(33)

2-2-1-1. آيه 19 سوره كهف

... فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هَذِهِ إِلَي الْمَدِينَةِ فَلْينْظُرْ أَيهَا أَزْكَي طَعَامًا فَلْيأْتِكُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَلْيتَلَطَّفْ وَلَا يشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَدًا.[1]

[يكي از آنها گفتند] اكنون يك نفر از خودتان را با اين سكّه‏اي كه داريد به شهر بفرستيد، تا بنگرد كدام يك از آنها غذاي پاكيزه‏تري دارند، و مقداري از آن براي روزي شما بياورد. امّا بايد دقّت كند، و هيچ كس را از وضع شما آگاه نسازد.

طبرسي در مجمع البيان مي‌نويسد:

«وَ لْيَتَلَطَّفْ» يعني كسي كه به شهر مي‏رود، بايد با دقت و تدبير باشد كه مردم از حال او آگاه نشوند. «وَ لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» و كاري كند كه كسي از شما و محل سكونتتان اطلاع پيدا نكند. برخي مي‌گويند: يعني در موقع خريدن جنس، ملايم باشد و با فروشنده، نزاع نكند.[2]

علامه طباطبايي در الميزان، «تلطف» را به معناي اعمال لطف و رفق و اظهار مدارا و «لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» را عطف تفسيري آن دانسته است. به نظر وي، مقصود آيه آن است كه بايد شخص فرستاده شده در رفتار ملايم و لطف با اهل شهر در رفتن و برگشتن و معامله كردن خيلي سعي كند، تا مبادا خصومتي يا نزاعي واقع شود كه نتيجه‏اش اين شود كه مردم از راز ما سردرآورند.[3]

فخر رازي در مفاتيح الغيب مي‌نويسد:

«وليتلطف» يعني ورود به شهر و خريد غذا در پنهاني و کتمان صورت گيرد. «و لا يُشْعِرَنَّ بِكُمْ أَحَداً» يعني کسي از شهروندان به مکان شما آگاهي پيدا نکند.[4]


--------------------------------------------------

1. کهف(18):19
2. فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج6، ص706.
3. سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج13، ص260.
4. محمد بن عمر فخر رازي، مفاتيح الغيب، ج41، ص446.


(34)

در تفسير نمونه، اين رفتار اصحاب کهف از اقسام «تقية سازنده» عنوان شده و در توضيح آن آمده است:

حقيقت تقيه اين است كه انسان از به هدر دادن نيروها جلوگيري كند و با پوشاندن خويش يا عقيدة خويش، موجوديت خود را حفظ كند؛ تا در موقع لزوم بتواند به مبارزات مؤثر خود ادامه دهد.[1]

در اين آيه، اصحاب کهف فردي را مأمور رفتن به سوي شهر و آوردن غذا با رفتار زيرکانه و تقيه‌آميز مي‌کنند؛ به گونه‌اي كه کسي او را نشناسد و از راز او سر در نياورد. با توجه به آن‌که اصحاب کهف، پايبند به شريعت بودند و در عبادت خداوند به مقام‌هاي عالي رسيدند و خداوند رفتار آنان را در قرآن ستوده است؛ عمداً رفتار خلاف شريعت انجام نمي‌دادند و احتمال سهو، نسيان و اشتباه هم نسبت به آنان اندک است؛ چون اولاً به احتمال فراوان، رئيس آنان، پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) بود؛ ثانياً آنان اهل خبره در شريعت بودند و اگر يکي از آنان اشتباه مي‌کرد ديگري او را آگاه مي‌ساخت؛ ثالثاً اگر اشتباه مي‌کردند، خداوند در قرآن آنان را با اين رفتار مدح نمي‌کرد يا دست کم اشتباه آنان را تذکر مي‌داد. بنابراين از رفتار آنان کشف مي‌شود که تقيه در دين آنان، مشروع بوده است. افزون بر آن، اگر تقيه در دين آنان مشروع نمي‌بود، خداوند آنان را مذمت مي‌کرد؛ در حالي که سياق آيه، مدح آنان را در بر دارد.[2]

اگر گفته شود هر چه در ساير اديان الهي مشروع بوده، دليلي ندارد که در دين ما نيز مشروع باشد، بلکه امکان دارد حکم اديان پيشين نسخ شده باشد؛ بنابراين، آيه دلالت بر مشروعيت تقيه در دين مسيح(عليه السلام) دارد و از آيه مشروعيت آن در اسلام استفاده نمي‌شود؛ در پاسخ مي‌گوييم: اولاً، به نظر برخي، هر چه در اديان ديگر مشروع بوده و دليلي بر نسخ


--------------------------------------------------

1. ناصر مکارم شيرازي، تفسير نمونه، ج12، ص376.
2. برهان از معلول به علت.
3. در ارتباط با حجيت و عدم حجيت شرايع سابقه بدون آن كه دليلي بر نسخش وجود داشته باشد ميان فقيهان مسلمان اختلاف نظر وجود دارد برخي آن را حجت مي‌دانند و برخي هم حجيتش را نمي‌پذيرند؛ (براي مطالعه بيشتر: ر.ك: سيد محمدتقي حكيم، اصول العامة للفقه المقارن، ص429).


(35)

آن وجود نداشته باشد، با استناد به اصل عدم نسخ، در دين اسلام نيز مشروعيت دارد. ثانياً، آيه در سياق مدح فعل شماري از افراد صالح خدا(اصحاب کهف) است. اگر فعل آنان در دين ما مشروعيت نمي‌داشت، مقتضاي حکمت و بلاغت خدا آن بود که خدا آنان را در قرآن مدح نکند يا پس از مدح، به نسخ مشروعيت آن رفتار در ادامة آيات يا در جاي ديگر از قرآن آگاه سازد يا حداقل در احاديث از آن سخن به ميان آيد. ثالثاً شماري از علماي شيعه و سني مانند: قطب راوندي در فقه القرآن،[1] فاضل مقداد در کنز العرفان،[2] جرجاني در آيات الاحکام،[3] ابن‌عربي در احکام القرآن[4] و جصاص در احکام القرآن،[5] جملة «فَابْعَثُوا أَحَدَكُمْ بِوَرِقِكُمْ هذِهِ إِلَي الْمَدينَةِ» را دال بر صحت و جواز وکالت دانسته‌اند. استناد دانشمندان بزرگ مسلمان به اين آيه بر صحت و جواز وكالت در شريعت اسلامي، مي‌تواند مؤيد خوبي براي استناد به اين آيه براي مشروعيت تقيه در دين اسلام باشد و بگوييم همان گونه كه آيه دال بر صحت و جواز وکالت است، دال بر مشروعيت تقيه است.

ابن‌عربي، افزون بر آن‌که آيه را دال بر صحت وکالت مي‌داند، مي‌نويسد:

في هذه الآية نكتة، و هي أنّ الوكالة فيها إنما كانت مع التّقيّة و خوف.[6] در اين آيه نکته‌اي است و آن اين است که وکالت در آيه همراه با تقيه و خوف است.

2-1. آيات دال بر مشروعيت تقيه از مسلمان و غير مسلمان

دستة دوم، آياتي است که مشروعيت تقية مسلمان، به طور مطلق (نسبت به مسلمان و غير مسلمان) از آنها استفاده مي‌شود.


--------------------------------------------------

1. قطب‌الدين سعيد بن هبة الله راوندي، فقه القرآن في شرح آيات الاحکام، ج1، ص388.
2. فاضل مقداد، کنز العرفان في فقه القرآن، ج2، ص70.
3. سيد مير ابوالفتوح حسيني جرجاني، آيات الاحکام، ج2، ص171.
4. محمد بن عبدالله بن ابوبکر بن العربي، احکام القرآن، ج3، ص1288.
5. احمد جصاص، احکام القرآن، ج5، ص40.
6. پيشين، ص1231.


(36)

1-2-1. آية نفي حرج

وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ.[1]

و در دين [اسلام] كار سنگين و سختي بر شما قرار ندارد.

علامه طباطبايي (متوفاي 1402ق) در «الميزان» مي‌نويسد:

[اين آيه] منتّي است بر مؤمنان به اين‌كه اگر به خود واگذار مي‏شدند هرگز از طرف خودشان به سعادت دين نائل نمي‏شدند؛ خدا بر آنان منت گذاشت و ايشان را براي دين حق از ميان آفريده‌ها انتخاب كرد و هر حرج و دشواري را از سر راه دينداري ايشان برداشت، حرج در احكام دين يا حرج‌هاي عارضي و اتفاقي. پس از اين آيه فهميده مي‏شود كه شريعت اسلام شريعتي آسان و شريعت پدرشان ابراهيم حنيف است كه براي پروردگار خود تسليم بود.[2]

در تفسير جلالين، واژة «حرج» به «ضيق» معنا شده و آمده است که خداوند هنگام ضرورت‌ها قصر در نماز، تيمم به جاي وضو و غسل، خوردن ميته و افطار به دليل بيماري يا سفر، را براي مؤمنان آسان ساخته است.[3]

شهيد اول در الفوائد و القواعد[4] ترخيص شارع نسبت به تقيه را از آيه استفاده کرده و مرحوم نراقي در عوائد الايام آن را تأييد کرده است.[5] سيد عبدالله شبّر در الاصول الاصلية،[6] محسن امين در نقض الوشيعة،[7] نويسندة کتاب واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية[8] و... براي مشروعيت تقيه به آن استناد کرده‌اند.


--------------------------------------------------

1. حج(22): 78.
2. علامه سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج14، ص412.
3. جلال‌الدين محلّي و جلال‌الدين سيوطي، تفسير جلالين، ج1، ص344.
4. محمد بن مکي عاملي (شهيد اول)، الفوائد و القواعد، ج1، ص123-125.
5. احمد بن محمدمهدي نراقي، عوائد الأيام في بيان القواعد و الاحکام، ص100.
6. سيد عبدالله حسيني شبر، الاصول الاصلية و القواعد الشرعية، ص329.
7. محسن امين عاملي، نقض الوشيعة، ص184.
8. ثامر هاشم حبيب عميدي، واقع التقية، عند المذاهب المذاهب و الفرق الاسلامية، ص80.


(37)

بنابراين از آيه استفاده مي‌شود که هرگاه به وسيلة اجراي احکام اسلامي، مسلمانان در حرج واقع شوند، حکم حرجي از آنان برداشته مي‌شود. از آن‌جا که يکي از موارد حرج، اجراي احکام اسلامي در مقابل مخالفان در صورت وجود خطر است، به وسيلة آيه، اين حرج نيز نفي مي‌شود و بدين ترتيب به دلالت تضمني، مشروعيت في‌الجملة تقيه از آيه قابل استفاده است.[1]

2-2-1. آيه نفي عسر

يُريدُ اللهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُريدُ بِكُمُ الْعُسْر.[2]

خداوند، راحتي شما را مي‏خواهد، و سختي شما را نمي‌خواهد.

واژة «يسر» به معناي آساني همراهِ وسعت و واژة «عسر» به معناي شدّت و سختي همراه در مضيقه است.[3]

مرحوم طبرسي (متوفاي 523 ق) در «مجمع البيان» مي‌نويسد: از اين آيه استفاده مي‌شود كه كارهايي که مردم انجام مي‌دهند بر دو نوع‌اند: آسان و سخت. چيزهايي كه خداوند از مردم انجام يا ترك آن را مي‌خواهد، از نوع اوّل است؛ نه از نوع دوم.[4]

مراغي در تفسير خود، آيه را دال بر رخصت در روزه و تمام احکامي که از جانب خداوند تشريع شده است مي‌داند و معتقد است که مراد آيه، اين است: خداوند دين شما را آسان قرار داده؛ به گونه‌اي که سختي در آن نيست.[5]

شهيد اول در القواعد و الفوائد[6] ترخيص شارع نسبت به تقيه را از آن استفاده کرده و مرحوم نراقي در عوائد الايام آن را تأييد نموده است.[7] سيد عبدالله شبّر در الاصول الاصلية،[8]


--------------------------------------------------

1. پيشين.
2. بقره(2): 185.
3. حسن مصطفوي، تفسير روشن، ج2، ص385.
4. فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج2، ص499.
5. (يُرِيدُ اللهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ) أي يريد اللّه في هذه الرخصة في الصيام و في كل ما شرعه لكم من الأحكام، أن يجعل دينكم يسرا لا عسر فيه؛ (احمد بن مصطفي مراغي، تفسير مراغي، ج2، ص74).
6. محمد بن مکي عاملي (شهيد اول)، القواعد و الفوائد ، ج1، ص123-125.
7. احمد بن محمدمهدي نراقي، عوائد الأيام في بيان القواعد و الاحکام، ص100.
8. سيد عبدالله حسيني شبر، الاصول الاصلية و القواعد الشرعية، ص329.


(38)

نويسنده کتاب واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية[1] و... براي مشروعيت تقيه به آن استناد جسته‌اند.

بنابر روايات[2] و نظر مفسران، بناي شريعت اسلامي بر آساني است و خداوند از انسان‌ها نخواسته است در سختي قرار بگيرند. اگر تقيه در اسلام تشريع نشده باشد، سختي فراواني براي پيروان اين دين به ارمغان خواهد آورد که بر طبق آيه، منتفي است. يکي از موارد آسان‌گيري خداوند در اسلام، تشريع تقيه است. بنابراين، از اين آيه به دلالت تضمني، مشروعيت في‌الجملة تقيه استفاده مي‌شود.

3-2-1. آية نهي از هلاکت نفس

وَ أَنْفِقُوا في‏ سَبيلِ اللهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْديكُمْ إِلَي التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنين‏.[3]

و در راهِ خدا، انفاق كنيد و (با ترك انفاق،) خود را به دست خود، به هلاكت نيفكنيد! و نيكي كنيد كه خداوند، نيكوكاران را دوست مي‏دارد.

علامه طباطبايي در تفسير الميزان دربارة اين آيه مي‌نويسد:

تهلكه به معناي هلاكت است. هلاكت به معناي مسيري است كه انسان نمي‏تواند بفهمد كجاست و به كجا منتهي مي‏شود... آيه، مطلق است و در نتيجه، نهي از تمامي رفتارهاي افراطي و تفريطي است كه يكي از مصاديق آن، بخل ورزيدن و امساك از انفاق مال در هنگام جنگ است.[4]

سيد عبدالله شبر در الاصول الاصلية،[5] نويسنده کتاب واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية[6] و... براي مشروعيت تقيه به آن استناد جسته‌اند.


--------------------------------------------------

1. همان، ص82.
2. انّ الله بعث عيسي بن مريم بالرهبانية و بعث بالحنيفية السهلة السمحة؛ (شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج8، ص116).
3. بقره(2): 195.
4. علامه سيد محمدحسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، ج2، ص64.
5. سيد عبدالله حسيني شبر، الاصول الاصلية و القواعد الشرعية، ص329.
6. ثامر هاشم حبيب عميدي، واقع التقية عند الفرق و المذاهب الاسلامية، ص82.


(39)

اين آيه در مورد تشويق به انفاق و تحذير از افتادن به هلاکت جامعه در صورت عدم انفاق نازل شده است، اما ـ همان‌گونه که علامه طباطبايي مي‌گويد ـ يک کبراي کلي را براي ما در ارتباط با القاي نفس در تهلکه بازگو مي‌کند و مي‌توان از آن حکم کليِ نهي از انداختن خويش به هلاکت را استفاده کرد که يکي از موارد آن، افتادن به هلاکت در صورت عدم کاربرد تقيه است.[1]

افزون بر آيات ياد شده، شمار ديگر از آيات نيز وجود دارد که بر مشروعيت تقيه دلالت دارند که در فصل دوم، ادلة مشروعيت تقيه مداراتي، خواهد آمد.

2. روايات

روايات فراواني از طريق شيعه و سني بر مشروعيت تقيه نقل شده است که به تفکيک به برخي از آنها استناد مي‌شود.

الف) روايات از طريق شيعه

رواياتي که از طريق شيعه بر مشروعيت تقيه دلالت دارند، فوق حدّ استفاضه‌اند. برخي، تواتر معنوي اين روايات را بعيد نشمرده‌اند[2] و اثبات قطعي مشروعيت تقيه از ديدگاه معصومان(عليهم السلام) را از مجموع روايات در اين باب نزديک به صواب دانسته‌اند؛ هرچند صدور بسياري از آنها به صورت قطعي قابل اثبات نيست.[3]

برخي، مشروعيت تقيه را از راه تواتر اجمالي قابل اثبات دانسته‌اند؛ بدين معنا که مي‌دانيم از ميان همة روايات، بعضي از آنها قطعاً از معصومان(عليهم السلام) صادر شده است و همة آنها مجعول نيست، و اثبات صدور همين مقدار در اثبات مشروعيت تقيه، کافي است.[4]


--------------------------------------------------

1. سيد محسن امين عاملي، نقض الوشيعة، ص184؛ ر.ک: ثامر هاشم حبيب عميدي، واقع التقية عند الفرق و المذاهب الاسلامية، ص79 -80.
2. سيد حسن بجنوردي، قواعد الفقهية، ج5، ص44.
3. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص152.
4. همان.


(40)

بعضي، تواتر اجمالي را نسبت به برخي موارد تقيه ادعا کرده‌اند.[1]

برخي، از طريق شيعه و اهل سنت، بر مشروعيت تقيه ادعاي خبر متواتر کرده‌اند[2] ولي اين ادعا نسبت به رواياتي که از طريق اهل سنت نقل شده‌اند درست نيست؛ زيرا شمار رواياتي که در منابع روايي اهل سنت بر مشروعيت تقيه استناد پذير باشند، اندک و در حدّ خبر واحد است.

رواياتي که از طريق شيعه در اين باب وارد شده‌اند، در بخش‌بندي کلي به دو دسته بخش‌پذيراند:

1. دستة نخست، رواياتي است که فقط بر مشروعيت يا رجحان تقيه دلالت دارند.

2. دستة دوم، رواياتي است که افزون بر مشروعيت و رجحان تقيه، بر وجوب تقيه دلالت دارند.

1. روايات دال بر مشروعيت و رجحان تقيه

رواياتي که دلالت بر مشروعيت يا رجحان تقيه دارند عبارتند از:

1-1. صحيحة حريز از امام صادق(عليه السلام)

التَّقِيَّةُ تُرْسُ اللهِ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ. ‏[3]

تقيه، سپر خداوند بين تقيه‌کننده و ساير مخلوقات خدا است.

2-1. صحيحة زراره از امام باقر(عليه السلام)

التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وَ صَاحِبُهَا أَعْلَمُ بِهَا حِينَ تَنْزِلُ بِهِ. ‏[4]

تقيه، هنگام هر ضرورتي است و تقيه‌کننده، زماني که برايش پيش مي‌آيد داناتر به آن است.


--------------------------------------------------

1. لا شک في تواتر الاخبار الدالة علي جواز التقية اجمالا في مظان الخطر؛ بي‌ترديد، اخباري که دلالت بر جواز تقيه در صورت گمان خطر مي‌کنند، تواتر اجمالي دارند؛ (ناصر مکارم شيرازي، القواعد الفقهية، ج1، ص396).
2. سيد محمدصادق روحاني، فقه الصادق، ج11، ص391.
3. محمد بن يعقوب کليني، کافي، ج2، ص220.
4. همان، ص221.


(41)

3-1. صحيحة محمد بن مسلم وَ زُرَارَه از امام باقر(عليه السلام)

التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ يُضْطَرُّ إِلَيْهِ ابْنُ آدَمَ فَقَدْ أَحَلَّهُ اللهُ لَهُ‏.[1]

در هر موردي که انسان ناچار به تقيه شود، خدا آن را برايش حلال کرده است.

4-1. صحيحة هشام بن سالم از امام صادق(عليه السلام)

عَنْ هِشَامِ بْنِ سَالِمٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(عليه السلام) يَقُولُ: مَا عُبِدَ اللهُ بِشَيْ‏ءٍ أَحَبَّ إِلَيْهِ مِنَ الْخَبْ‏ءِ قُلْتُ وَ مَا الْخَبْ‏ءُ قَالَ التَّقِيَّة.[2]

هشام بن سالم مي‌گويد: شنيدم امام صادق(عليه السلام) مي‌فرمود: خداوند به چيزي دوست داشتني‌تر از «خبأ» عبادت نمي‌شود. هشام مي‌گويد پرسيدم: خبأ چيست؟ آن حضرت فرمود: تقيه.

2. روايات دال بر وجوب تقيه

دستة دوم، رواياتي است که افزون بر مشروعيت تقيه، بر وجوب تقيه دلالت دارند؛ مانند:

1-2. صحيحة عَبْدالله بْن أَبِي يَعْفُور از امام صادق(عليه السلام)

اتَّقُوا عَلَي دِينِكُمْ فَاحْجُبُوهُ بِالتَّقِيَّةِ فَإِنَّهُ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ.[3]

براي حفظ دين خويش، تقيه کنيد و آن را با تقيه بپوشانيد؛ زيرا شخصي که تقيه نمي‌کند ايمان ندارد.

2-2. صحيحة معمر بن خلّاد از ابي الحسن(عليه السلام)

عَنْ مُعَمَّرِ بْنِ خَلَّادٍ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ(عليه السلام) عَنِ الْقِيَامِ لِلْوُلَاةِ فَقَالَ: قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ(عليه السلام): التَّقِيَّةُ مِنْ دِينِي وَ دِينِ آبَائِي وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَه‏.[4]


--------------------------------------------------

1. همان، ص220.
2. شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج16، ص207.
3. همان، ص218.
4. همان، ص220.


(42)

معمر بن خلاد مي‌گويد: از ابوالحسن(عليه السلام) (امام کاظم يا امام رضا«عليه السلام»)[1] دربارة به پا خاستن براي واليان [زمان] پرسيدم، آن حضرت فرمود: امام باقر(عليه السلام) فرمود است: تقيه از دين من و دين پدرانم است. کسي که تقيه نمي‌کند، ايمان ندارد.

3-2. صحيحة ابي بصير از امام صادق(عليه السلام)

لَا خَيْرَ فِيمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَه. ‏[2]

فردي که تقيه نمي‌کند خيري در او نيست. کسي که تقيه نمي‌کند ايمان ندارد.

4-2. صحيحة ديگر عبدالله بن ابي يعفور از امام صادق(عليه السلام)

عبدالله بن يعفور مي‌گويد: از امام صادق(عليه السلام) شنيدم که مي‌فرمود: تقيه، سپر مؤمن است. تقيه، حرز مؤمن است. کسي که تقيه نمي‌کند ايمان ندارد. شخصي که حديثي از ما به دستش مي‌رسد و به وسيلة آن، خدا را به صورت محرمانه بين خود و خدايش پرستش مي‌کند، براي او عزت در دنيا و نور در آخرت خواهد بود. شخصي که حديثي از ما به دستش مي‌رسد و آن را افشا و منتشر مي‌کند براي او ذلتي در دنيا خواهد بود و خدا آن نور را در آخرت از او خواهد ستاند.[3]


--------------------------------------------------

1. معمر بن خلّاد تقريبا در اسناد بيش از 65 روايت آمده است. وي اين روايات را از ابوالحسن به طور مطلق روايت کرده است که معلوم نيست مرادش امام کاظم(عليه السلام) يا امام رضا(عليه السلام) است. وي همچنين از داود بن زربي و معاوية بن وهب نيز روايت نقل کرده است. نجاشي مي‌گويد: معمر بن أبي خلاد، همان أبوخلاد بغدادي است که ثقه است. ايشان از امام رضا(عليه السلام) روايت نقل کرده است. مرحوم شيخ طوسي او را از اصحاب امام رضا(عليه السلام) بر شمرده ولي برقي در رجال خودش وي را از اصحاب امام موسي کاظم(عليه السلام) دانسته است بنابراين، به احتمال زياد، مراد از ابي الحسن به طور مطلق، امام رضا(عليه السلام) است. در عين حال، اين احتمال نيز وجود دارد که از هر دو امام روايت نقل کرده باشد و مراد از ابي الحسن به صورت مطلق، امام کاظم(عليه السلام) باشد؛ (ر.ک: سيد ابوالقاسم موسوي الخويي، معجم الرجال الحديث، ج19، ص284)
2. شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج16، ص212.
3. عَنْ عَبْدِ اللهِ بْنِ أَبِي يَعْفُور قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ(عليه السلام) يَقُولُ التَّقِيَّةُ تُرْسُ الْمُؤْمِنِ وَ التَّقِيَّةُ حِرْزُ الْمُؤْمِنِ وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ إِنَّ الْعَبْدَ لَيَقَعُ إِلَيْهِ الْحَدِيثُ مِنْ حَدِيثِنَا فَيَدِينُ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ فِيمَا بَيْنَهُ وَ بَيْنَهُ فَيَكُونُ لَهُ عِزّاً فِي الدُّنْيَا وَ نُوراً فِي الْآخِرَةِ وَ إِنَّ الْعَبْدَ لَيَقَعُ إِلَيْهِ الْحَدِيثُ مِنْ حَدِيثِنَا فَيُذِيعُهُ فَيَكُونُ لَهُ ذُلًّا فِي الدُّنْيَا وَ يَنْزِعُ اللهُ عَزَّ وَ جَلَّ ذَلِكَ النُّورَ مِنْهُ؛ (همان، ص221).


(43)

5-2. معتبرة ابان بن عثمان از امام صادق(عليه السلام)

أَنَّهُ قَالَ لَا دِينَ لِمَنْ لَا تَقِيَّةَ لَهُ وَ لَا إِيمَانَ لِمَنْ لَا وَرَعَ لَهُ‏.[1]

فردي که تقيه نمي‌کند، دين ندارد. فردي که ورع ندارد، ايمان ندارد.

6-2. روايت محمد بن ادريس از امام هادي(عليه السلام)

در وسائل الشيعه آمده است:

محمد بن ادريس در آخر کتاب سرائر به نقل از کتاب «مسائل الرجال و مکاتباتهم» از مولاي ما علي بن محمد(عليه السلام) از مسائل دواد الصّرمي مي‌نويسد: داود مي‌گويد: آن حضرت به من فرمود: اي داوود، اگر بگويم ترک‌کنندة تقيه همانند ترک‌کنندة نماز است، درست گفته‌ام.[2]

ب) روايات از طريق اهل سنت

رواياتي که از در کتاب‌هاي اهل سنت آمده است و بر مشروعيت تقيه دلالت دارد، سه دسته‌اند:

1. دستة نخست، رواياتي است که بر مشروعيت تقيه مسلمان از مسلمان صراحت دارد.

2. دستة دوم، رواياتي است که دربارة مشروعيت تقية مسلمان در برابر کافر، صراحت دارد و با تنقيح مناط مي‌توان از آنها مشروعيت تقية مسلمان از مسلمان را ثابت کرد.

3. دستة سوم، رواياتي است بر مشروعيت تقيه به طور مطلق دلالت دارند.

1. روايات دال بر مشروعيت تقيه مسلمان از مسلمان

1-1. روايت عايشه از پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)

بخاري به اِسناد خودش از عايشه روايت کرده است: عايشه گفت:

مردي از پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) اجازة ورود خواست. پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) تا او را ديد فرمود: برادر بدي در ميان قبيله و فرزند بدي در ميان قبيله است. آن مرد نزد


--------------------------------------------------

1. همان، ج16، ص210.
2. مُحَمَّدُ بْنُ إِدْرِيسَ فِي آخِرِ السَّرَائِرِ نَقْلًا مِنْ كِتَابِ مَسَائِلِ الرِّجَالِ وَ مُكَاتَبَاتِهِمْ مَوْلَانَا عَلِيَّ بْنَ مُحَمَّدٍ(عليه السلام) مِنْ مَسَائِلِ دَاوُدَ الصَّرْمِيِّ قَالَ قَالَ لِي يَا دَاوُدُ لَوْ قُلْتُ إِنَّ تَارِكَ التَّقِيَّةِ كَتَارِكِ الصَّلَاةِ لَكُنْتُ صَادِقا؛ (همان، ص211).


(44)

پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) نشست. پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) با گشاده‌رويي با او رفتار کرد. هنگامي که آن مرد رفت، عايشه عرض کرد: اي پيامبر خدا، هنگامي که اين مرد را ديدي، فرمودي ...، اما با گشاده‌رويي با او رفتار کردي! پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: بدترين مردم نزد خداوند در روز قيامت، کسي است که مردم از او براي دوري از شرّش، دوري گزينند.[1]

اين حديث در کتاب «الادب» باب «رفق» کتاب صحيح بخاري آمده[2] و با اندکي تفاوت در همان کتاب دو بار ديگر تکرار شده است.[3] همچنين حديث مزبور در کتاب صحيح مسلم، کتاب «البر و الصلة و الأداب»، باب «مدارة من يتقي فحشه»؛[4] در مسند احمد بن حنبل، ذيل حديث عايشه، با دو سند؛[5] سنن ابي داوود، کتاب الادب، باب «في حسن العشرة»؛[6] سنن ترمذي، باب ما جاء في المداراة[7] و ...با عبارات متفاوت آمده است. به همين دليل، سند اين روايت از ديدگاه اهل سنت، معتبر و در خور استناد است. دلالت اين روايت بر مشروعيت تقيه، روشن است؛ زيرا حديث بر تقية پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) به دليل در امان ماندن از فحاشي ديگران، صراحت دارد.

2-1. روايت ابوذر از پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)

حاکم در مستدرک به اِسناد خودش از ابوذر نقل کرده است: پيامبر اسلام(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود:


--------------------------------------------------

1. «ان رجلا استأذن علي النبي صلي الله عليه [و آله] وسلم و سلم فلما رآه قال بئس اخو العشيرة و بئس ابن العشيرة فلما جلس تطلق النبي صلي الله عليه [و آله] وسلم في و جهه و إنبسط إليه فلما انطلق الرجل قالت له عائشة يا رسول الله حين رأيت الرجل قلت له کذا و کذا ثم تطلقت في وجهه و انبسطت إليه فقال رسول الله صلي الله عليه[و آله] و سلّم يا عائشة متي عهدتني فحاشاً إنّ شرّ الناس عند الله منزلة يوم القيامة من ترکه الناس اتقاء شره.» (محمد بن اسماعيل بخاري، صحيح بخاري، ج7، ص81)
2. همان.
3. ر.ک: همان ص86 و 102.
4. مسلم بن حجاج نيشاپوري، صحيح مسلم، ج8، ص21.
5. احمد بن حنبل، مسند احمد، ج، 6، ص38 و 158.
6. محمد بن اشعث سجستاني، سنن أبي داوود، ج2، ص435.
7. محمد بن عيسي ترمذي، سنن ترمذي، ج3، ص242.


(45)

يا أباذر کيف انت إذا کنت في حثالة و شبک بين أصابعه قلت يا رسول الله فما تأمرني قال(صلي الله عليه وآله وسلم): اصبر اصبر اصبر؛ خالقو الناس بأخلاقهم و خالفوا الناس في أعمالهم.[1]

اي ابوذر، چگونه خواهي بود (چگونه رفتار خواهي کرد) زماني که ميان مردم فرومايه باشي؟ پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) انگشتانش را در هم فرو برد. ابوذر مي‌گويد گفتم: اي رسول خدا، در رفتار با آنان چه دستوري مي‌دهيد؟ آن حضرت فرمود: شکيبايي پيشه کن. شکيبايي پيشه کن. شکيبايي پيشه کن. خود را (در ظاهر) به اخلاق آنان آراسته کن ولي در رفتار با آنان مخالفت کن.

افزون بر حاکم، اين روايت را هيثمي در مجمع الزوائد،[2] طبراني در المعجم الاوسط،[3] بيهقي در کتاب الزهد،[4] متقي هندي در کنز العمال[5] و... نقل کرده است.

مضمون اين روايت از عمر بن خطاب، ابن عمر، ثوبان[6] و... نيز روايت شده است.

حاکم در مستدرک، روايت را صحيح بر طبق شرط شيخين (مسلم و بخاري) دانسته است.[7]

دلالت حديث بر مشروعيت تقيه، صريح است؛ زيرا در آن، پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله وسلم) ابوذر را امر به موافقت ظاهري در گفتار و مخالفت در رفتار مي‌کند و اين همان تقيه است.

اگر گفته شود از روايت، خلاف مطلوب استفاده مي‌شود؛ چون در روايت آمده است که در رفتار با آنان مخالفت کن در حالي که تقيه ممکن است موافقت در رفتار نيز باشد؛ مي‌توان پاسخ داد که ما در اين گفتار در مقام اثبات مشروعيت اصل تقيه هستيم، نه در صدد بيان حد و حدود آن و مشروعيت تقيه در گفتار از اين روايت هم صريحاً قابل استفاده است.


--------------------------------------------------

1. محمد حاکم نيشاپوري، المستدرک، ج3، ص343.
2. نور الدين هيثمي، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج7، ص282.
3. سليمان بن احمد طبراني، المعجم الاوسط، ج1، ص151.
4. بيهقي، الزهد، نقل از: محمد بن يوسف صالحي شامي، سبل الهدي و الرشاد، ج7، ص138.
5. متقي هندي، کنز العمال، ج11، ص210.
6. ر.ک: نورالدين هيثمي، مجمع الزوائد و منبع الفوائد، ج7، ص282.
7. محمد حاکم نيشاپوري، المستدرک، ج3، ص343.


(46)

3-1. روايت حذيفه، ابو سعيد و ابن عمر از پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)

عن النبي(صلي الله عليه وآله وسلم) لا ينبغي للمؤمن أن يذلّ نفسه قال: قيل يا رسول الله کيف يذل نفسه؟ قال يتعرض من البلاء لما لايطيق.[1]

از پيامبر گرامي روايت شده است که حضرت فرمود سزاوار نيست که مومن خودش را ذليل سازد. گفته شد چگونه مومن ذليل مي شود؟ حضرت فرمود هرگاه امري را که در توانش نيست متحمل شود.

اين روايت در منابع روايي اهل سنت از امام علي(عليه السلام)، حذيفه، ابو سعيد خدري و ابن عمر به اسناد مختلف نقل شده است و در کتاب‌هاي مورد اعتماد آنان، نظير: مسند احمد،[2] سنن ابن ماجه،[3] سنن ترمذي،[4] مجمع الزوائد هيثمي،[5] فتح الباري ابن‌حجر عسقلاني،[6] معجم الاوسط[7] و معجم الکبير طبراني،[8] مسند ابي‌حنيفه،[9] کنز العمال متقي هندي[10] و...[11] آمده است. متقي هندي در کنزالعمال، برخي از اسناد حديث را صحيح و برخي را حسن دانسته است.[12]

از اين حديث استفاده مي‌شود که سزاوار نيست مؤمن خودش را در معرض بلاها و ضررهاي طاقت‌فرسا قرار دهد. يکي از راه‌هاي نجات از بلاها و زيان‌هاي طاقت‌فرسا، تقيه است.


--------------------------------------------------

1. احمد بن حنبل، مسند احمد، ج5، ص405.
2. همان.
3. محمد بن يزيد قزويني، سنن ابن ماجه، ج2، ص1333.
4. محمد بن عيسي ترمذي، سنن ترمذي، ج3، ص356.
5. نورالدين هيثمي، مجمع الزوائد، ج7، ص272.
6. ابن حجر عسقلاني، فتح الباري، ج13، ص44.
7. سليمان بن احمد طبراني، المعجم الاوسط، ج5، ص294 و ج8، ص41.
8. سليمان بن احمد طبراني، المعجم الکبير، ج12، ص312.
9. ملاعلي قاري، شرح مسند ابي حنيفه، ص232.
10. متقي هندي، کنز العمال، ج3، ص64 و 805.
11. عبدالرزاق صنعاني، المصنف، ج11، ص348.
12. پيشين، ص805.


(47)

4-1. روايت عايشه از پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) نسبت به بناي کعبه

بخاري به اسناد خودش از عائشه روايت کرده است:

پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود:

الم تري قومک بنوا الکعبة اقتصروا علي قواعد ابراهيم؟ فقلت: يا رسول الله الا تردها علي قواعد ابراهيم؟ فقال لولا حدثان قومک بالکفر.[1]

آيا نمي‌بيني که قوم تو هنگامي که کعبه را بنا مي‌کردند، از پايه‌هايي که حضرت ابراهيم(عليه السلام) بر آن کعبه را بنا کرده بود، مقداري عقب نشستند.

پرسيدم: اي پيامبر خدا، آيا آن را به پايه‌هاي ابراهيم(عليه السلام) بر نمي‌گرداني؟

پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) در پاسخ فرمود: اگر اين نبود که قوم تو تازه از کفر به ايمان در آمده بودند، اين کار را مي‌کردم.

بنابراين حديث، پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) به جهت مصلحتي بزرگ‌تر، ترس از ارتداد مردم، کار اشتباه قريش را اصلاح نکرد و کعبه را به همان حالت باقي گذاشت.[2]

2. روايات دال بر مشروعيت تقيه مسلمان از کافر

دستة دوم روايات در منابع اهل سنت، تقيه مسلمان از کافر است، مانند:

1-2. روايت ابي شيبه از حسن بصري

ابن ابي شيبه از حسن بصري روايت کرده است: گماشتگان مسيلمة کذاب دو نفر از مسلمانان را اسير کردند و نزد مسيلمه بردند. مسيلمه به يکي از آنان گفت: آيا گواهي مي‌دهي که محمد(صلي الله عليه وآله وسلم) فرستادة خداست؟ مرد مسلمان گفت: آري! مسيلمه گفت: آيا گواهي مي‌دهي که من (مسيلمه) فرستادة خدا هستم؟ مرد مسلمان اشاره به گوشش کرد و گفت: من کر هستم. مسيلمه دستور به کشتن آن مرد داد. پس او را کشتند. به ديگري گفت: آيا گواهي مي‌دهي که محمد(صلي الله عليه وآله وسلم) فرستادة خداست؟ مرد مسلمان گفت آري! مسيلمه گفت: آيا گواهي مي‌دهي که من (مسيلمه) فرستادة خدا هستم؟ مرد گفت: آري.


--------------------------------------------------

1. محمد بن اسماعيل بخاري، صحيح بخاري، ج4، ص118 و ج5، ص150.
2. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص155.


(48)

مسيلمه او را آزاد کرد. آن مرد مسلمان پس از رهايي نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) آمد و ماجرا را براي آن حضرت بازگفت. پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: دوستت با ايمان از دنيا رفت. تو نيز مرتکب گناهي نشده‌اي و کار مشروعي کرده‌اي.[1]

2-2. سخن پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) به عمار

پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) به عمار ياسر فرمود:

ان عادوا فعد؛ اگر دو باره مشرکان تو را شکنجه کردند [و از تو خواستند که از من بيزاري بجويي و بت‌هاي آنان را به نيکي ياد کني] تو چنان کن که قبلاً کردي.

اين حديث در منابع اهل سنت از طرق مختلف نقل شده است. در کتاب فتح الباري تمام رجال برخي از اين طرق، توثيق شده است[2] بنابراين، حديث از نظر اهل سنت، در خور اعتماد و قابل استناد است.

دلالت اين حديث بر مشروعيت تقيه، روشن است؛ زيرا مشرکان، عمار را شکنجه کردند و از وي خواستند از دين مبين اسلام و پيامبر گرامي(صلي الله عليه وآله وسلم) بيزاري بجويد و عمار از باب تقيه بر طبق خواستة آنان رفتار کرد. پيامبر گرامي اسلام اين رفتار عمار را نکوهش نکرد؛ بلکه به عمار دستور فرمود: هرگاه دو باره تو را شکنجه و اذيت کردند و از تو خواستند که از من بيزاري بجويي، اين کار را بکن.

امّا به نظر نگارنده، از آن‌جا که اين روايات معمولاً در تفسير آيه وارد شده است، نمي‌توان به عنوان دليل مستقلي به آنها استناد کرد.

3. روايات دال بر مشروعيت تقيه به طور مطلق

دستة سوم، رواياتي‌ است که بر مشروعيت تقيه به طور مطلق دلالت دارند؛ مانند:


--------------------------------------------------

1. أخرج ابن أبي شيبة عن الحسن أن عيونا لمسيلمة أخذوا رجلين من المسلمين فاتوه بهما فقال لأحدهما أتشهد أن محمدا رسول الله قال نعم قال أتشهد أني رسول الله فاهوي إلي أذنيه فقال اني أصم فأمر به فقتل و قال للآخر أتشهد أن محمد رسول الله قال نعم قال أتشهد أني رسول الله قال نعم فأرسله فاتي النبي(صلي الله عليه وآله وسلم) فأخبره فقال أما صاحبك فمضي علي إيمانه و أما أنت فأخذت بالرخصة؛ ‌(جلال‌الدين سيوطي، الدر المنثور، ج4، ص133)
2. ابن حجر عسقلاني، فتح الباري، ج12، ص278.


(49)

1-3. روايت عايشه از پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم)

انّ في ديننا فسحه إنّي ارسلت بحنفية سمحة.[1]

در دين ما وسعت و آساني نسبت به وظايف ديني وجود دارد و من به دين آسان فرستاده شدم.

در مجمع البحرين، دربارة واژة «سمحه» آمده است:

هي بفتح فسكون أي السهلة التي لا ضيق فيها و لا حرج.[2]

سَمْحة به فتح «سين» و سکون «ميم»، به معناي آساني است که تنگنا و مشقتي در آن نيست.

شهيد اول در القواعد و الفوائد،[3] براي ترخيص شارع نسبت به تقيه و اکراه، به اين روايت استناد جسته و مرحوم نراقي در عوائد الايام مدعاي شهيد را تأييد کرده است.[4] سيد عبدالله شبر در الاصول الاصلية،[5] محسن امين در نقض الشيعة،[6] نويسنده کتاب واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية[7] و... براي مشروعيت تقيه، به آن استناد کرده‌اند.

مشروعيت في‌الجملة تقيه از مدلول التزامي اين حديث قابل استفاده است؛ زيرا يکي از لوازم آسان بودن دين، آن است که هنگام خطر‌ها، مشقت‌ها و ضررها راهي براي برون رفت و چاره براي پيروان خود در نظر گرفته باشد.

2-3. روايت سيوطي از پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم)

سيوطي از پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) نقل مي‌کند که فرمود:

بئس القوم يمشي المؤمن فيهم بالتقية و الکتمان.[8]


--------------------------------------------------

1. احمد بن حنبل، مسند احمد، ج6، ص233.
2. فخرالدين طريحي، مجمع البحرين، ج2، ص374.
3. محمد بن مکي عاملي (شهيد اول)، الفوائد و القواعد، ج1، ص123-125.
4. احمد بن محمدمهدي نراقي، عوائد الأيام في بيان القواعد و الاحکام، ص100.
5. سيد عبدالله حسيني شبر، الاصول الاصلية و القواعد الشرعية، ص329.
6. محسن امين عاملي، نقض الوشيعة، ص184.
7. ثامر هاشم حبيب عميدي، واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية، ص80.
8. جلال‌الدين سيوطي، الجامع الصغير، ج1، ص491.


(50)

قوم بدي هستند آنان، که مؤمن مجبور مي‌شود در ميان آنان با تقيه و کتمان (پوشاندن) زندگي کند.

نويسنده کتاب واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامي و... به اين حديث استناد جسته‌اند؛ ولي برخي اثبات دلالت آن را بر مشروعيت تقيه، به دليل آن‌که حديث با قطع نظر از سياق و عنايت به لفظ مؤمن، در مقام تأييد عمل مؤمن نيست، مشکل دانسته‌اند.[1]

به نظر نگارنده، حديث، اشعاري نسبت به مسئله دارد؛ چون اگر تقيه، مشروع نبود پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) تنها به نکوهش قومي که باعث تقيه شده‌اند اکتفا نمي‌کرد؛ بلکه نسبت به فرد تقيه‌کننده نيز به گونه‌اي سخن مي‌گفت که رفتار او به صورت غير مستقيم مورد تأييد قرار نگيرد؛ مثلاً مي‌فرمود: بد مردمي هستند قومي که مؤمن در ميان آنان تقيه کند و ايمانش را زايل سازد يا به وسيله تقيه و کتمان ايمانش را تباه سازد.

افزون بر همة اينها، شمار ديگري از روايات دلالت بر مشروعيت تقيه دارد که به جهت رعايت اختصار، از ذکر آنها خود داري مي‌کنيم ضمن آن که برخي را در بحث مشروعيت تقيه مداراتي ذکر خواهيم کرد.

3. فطرت

شمار زيادي از بزرگان شيعه، مشروعيت تقيه را فطري دانسته‌اند.[2] برخي نيز معتقدند که ادلة نقلي در مسئله امضايي‌اند.[3] از بيان برخي بزرگان نيز استفاده مي‌شود که مراد از فطرت، غريزة مشترک بين انسان و حيوان است؛ چون از ديدگاه آنان، فطري بودن تقيه به اين معنا است که همة جانداران، اعم از حيوان و انسان، هنگام احساس خطر، به هر وسيلة ممکن، با دوري از آن، جان خود را حفظ مي‌کنند.[4]


--------------------------------------------------

1. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص153.
2. ناصر مکارم شيرازي، تقيه سپري براي مبارزه عميق‌تر، ص4؛ محمدرضا مظفر، عقائد الامامية، ص344؛ محمدتقي صالح المعلم، التقية في الفقه اهل البيت، ج1، ص10؛ سيد محمدصادق روحاني، فقه الصادق، ج11، ص391؛ جعفر سبحاني، مع شيعة الامامية في عقائدهم، ص79.
3. محمدتقي صالح المعلم، التقية في الفقه اهل البيت، ج1، ص10.
4. ناصر مکارم شيرازي، تقيه سپري براي مبارزه عميق‌تر، ص4.


(51)

آقاي صفري مي‌گويد: اين بيان به تنهايي نمي‌تواند مشروعيت تقيه را اثبات کند؛ چون لازمة آن، اثبات مشروعيت همة امور غريزي است. افزون بر آن، حفظ نفس از خطر در همة موارد، از نظر شرع پسنديده نيست و برخي احکام اسلام، همانند جهاد، منافات با لزوم حفظ جان دارند.[1]

به نظر نگارنده، اين استدلال نادرست است؛ زيرا از نظر شرع، همة امور غريزي به شرطي که مفسده اي را در پي نداشته باشند داري مصلحتند و في نفسه مشروعيت دارند. تقيه در جايي است که داراي مصلحت است و ترک آن مفسده دارد و در جايي که حفظ نفس از خطر، پسنديده نيست، لزوماً حفظ نفس از خطر در آن‌جا داراي مفسده است و ايثار و به جان خريدن خطر، داراي مصلحت مهم‌تر است. شماري از احکام اسلامي، همچون جهاد، از اين قبيل هستند.

آيت‌الله سبحاني مي‌گويد:

تقيه، امري است فطري که پيش از هر چيز، عقل و فطرت انسان او را به آن فرا مي‌خواند.[2]

به نظر نگارنده، اين فطرت، همان سيره و بناي عقلا است که بعداً ذکر خواهد شد.

آيت‌الله صادق روحاني مي‌گويد:

[افزون بر آيات و روايات]، فطرت سليم انساني نيز موافق مشروعيت تقيه است؛ چون تقيه از قوانين سياسي ـ اجتماعي پيشرفته است که به وسيلة آن، وحدت اسلامي ـ که سر منشأ خيرات و برکات و سعادت انسان است ـ حفظ مي‌شود و به کمک آن جامعة اسلامي از اختلاف و تفرقه در امان مي‌ماند.[3]


--------------------------------------------------

1. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص139.
2. جعفر سبحاني، مع شيعة الامامية في عقائدهم، ص79.
3. و توافقها الفطرة الانسانية السليمة اذ هي احدي القوانين السياسية الاجتماعية الرائعة بها تحفظ وحدة المجتمع الاسلامي التي هي منشأ الخير و البرکة و السعادة و بها يتقي عن الاختلاف الشقاق فيه؛ (سيد محمدصادق روحاني، فقه الصادق، ج11، ص391)


(52)

نويسندة کتاب نقش تقيه در استنباط معتقد است که آيت الله صادق روحاني با به کار بردن واژة «توافقها»، فطرت را به عنوان تأييد کتاب و سنت آورده؛ نه به عنوان دليل مستقل. وي مي‌گويد:

چنان‌چه آن را دليل براي اثبات فطري بودن تقيه بپذيريم، در حقيقت تنها يکي از فلسفه‌هاي مشروعيت تقيه مداراتي را در بر مي‌گيرد و نمي‌توان آن را دليلي بر فطري بودن همة اقسام تقيه ذکر کرد.[1]

وي بخش ديگري از سخنان نويسندة «فقه الصادق» را که در آن از حکم فطري عقل سليم در هنگام تزاحم بين دو وظيفة فردي و اجتماعي سخن به ميان آورده نيز شاهد آورده است و از مجموع مباحث نتيجه گرفته است که از فطرت نمي‌توان به عنوان دليلي جداگانه و مستقل از عقل در اثبات تقيه استفاده کرد.[2]

به نظر نگارنده، مدعاي نخست آقاي صفري (مؤيد بودن فطرت بر کتاب و سنت) در صورتي پذيرفتني است که ضمير در «توافقها» به کتاب و سنت برگردد؛ در حالي که ضمير در «توافقها» به تقيه بر مي‌گردد.

مدعاي دوم وي درست است و عبارت نويسندة «فقه الصادق» تنها مشروعيت تقيه مداراتي را به اثبات مي‌رساند ولي اثبات مشروعيت في الجمله در مسئله مورد بحث کفايت مي‌کند؛ زيرا کسي که منکر مشروعيت تقيه است مشروعيت همة انواع تقيه مسلمان از مسلمان را انکار مي‌کند. بنابراين اگر حتي مشروعيت يک نوع تقيه مسلمان از مسلمان اثبات شود، مدعاي او نقض مي‌شود؛ چون نقيض سالبة کليه، موجبه جزئيه است. منظور از عبارت حکم فطري عقل در کلام نويسندة «فقه الصادق» آن است که فطرت آن را احساس مي‌کند و عقل بر طبق همين درک فطري، حکم صادر مي‌کند. به ديگر سخن، گويندة اين سخن در حقيقت مي‌خواهد بگويد مصلحتِ رفتارِ تقيه‌اي را نه تنها عقل بلکه فطرت انسان نيز درک مي‌کند و عقل هم بر اساس همان درک فطري، حکم مي‌کند.


--------------------------------------------------

1. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص140.
2. همان.


(53)

به نظر نگارنده، نتيجه‌اي که آقاي صفري از مجموع مباحث دربارة دليل مستقل نبودن فطرت در مسئله مورد بحث گرفته است نيز درست نيست؛ چون يا منظور از فطرت، غريزه‌اي است که بين تمام جانداران مشترک است يا منظور از فطرت، فطرت انساني است. اگر منظور، فرض نخست باشد خودش دليل مستقل است؛ زيرا ـ همان‌گونه که پيش‌تر گفته شد ـ از نظر شرع مقدس اسلام، همة امور غريزي به شرطي که مفسده‌اي را در پي نداشته باشند داري مصلحتند و في نفسه مشروعيت دارند[1] و مفروض اين است که تقيه داراي مصلحت و ترک آن داراي مفسده است و در جايي که حفظ نفس از خطر، پسنديده نيست لزوماً حفظ نفس از خطر در آن جا داراي مفسده است و ايثارگري و خطر کردن داراي مصلحت مهم‌تر است. شماري از احکام اسلامي همچون جهاد از اين قبيل هستند. اگر منظور، فرض دوم است باز خودش دليل مستقل به شمار مي‌رود؛ چون ارزش درک فطري به مراتب بالاتر و والاتر از درک عقلي است.

توضيح آن‌که انسان داراي دو نوع شناخت است: شناخت اولي و شناخت ثانوي. شناخت اولي نيز بر دو قسم است: اکتسابي و غير اکتسابي.

درک و شناخت اکتسابي از راه حواس پنج‌گانه ميسر است. درک و شناخت غير اکتسابي از سه راه ممکن است: طبيعت، غريزه و فطرت.


--------------------------------------------------

1. كار همه اديان آسماني، به ويژه اسلام، تعديل غرايز است، نه سركوب آنها. مثلاً يكي از غرايز، غريزه خوردن و آشاميدن است که در قرآن از اسراف در آن نهي شده است. در قرآن به غريزه جنسي نيز توجه شده و ازدواج ستوده شده است ولي از فحشا و افسار گسيختگي اين غريزه نهي شده است. بنابر روايات فراوان، پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) و جانشينان معصومش(عليهم السلام) مسلمانان را از رهبانيت و سركوب غرايز نهي كرده‌اند. امام صادق(عليه السلام) فرمود: زن عثمان بن مظعون نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) آمد و گفت: اي رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم)! عثمان، روزها روزه مي‏گيرد و شبها به نماز مي‏ايستد. پس رسول خدا غضبناك در حالي كه كفش را به زمين مي‏كشيد به سوي عثمان آمد و ديد او نماز مي‏خواند. عثمان وقتي پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) را ديد، دست از نماز برداشت. پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) به عثمان فرمود: خداوند مرا براي رهبانيت و گوشه‏گيري نفرستاده، بلكه مرا به دين حنيف سهل و آسان مبعوث کرده است. من روزه مي‏گيرم و نماز مي‏خوانم و با همسرانم آميزش مي‌کنم پس هر كس فطرت مرا دوست دارد بايد از سنّت من پيروي كند و ازدواج سنت من است؛ (محمد بن يعقوب کليني، کافي، ج 11، ص 130).


(54)

منظور از شناخت طبيعي، آن است که خداوند همة موجودات را داراي شعور آفريده است؛ چون شعور از صفات ويژة وجود است و هر چيزي که بهره‌اي از وجود دارد بهره‌اي از شعور هم دارد. در شناخت طبيعي، جمادات و نباتات و جانداران باهم مشترک‌اند.[1]

منظور از شناخت غريزي، درک و شعوري است که به وسيلة غرايز ذاتي ويژة جانداران درک مي‌شوند؛ نظير درک مکيدن پستان مادر به وسيلة نوازادان شناخت غريزي، ويژة تمام جانداران، اعم از انسان و غير انسان است و نباتات بهره‌اي از آن ندارند.

منظور از درک و شناخت فطري، شناختي است که ريشه در حيوانيت ندارد و مربوط به غرايز حيواني و جسماني نمي‌شود؛ بلکه ريشه در انسانيت دارد و از بعد روحاني سرچشمه مي‌گيرد؛ نظير حقيقت‌جويي.

شناخت فطري، ويژة انسان است و جمادات، نباتات و ساير جانداران از آن بهره‌مند نيستند.

شناخت ثانوي به وسيلة قوة تفکر و تعقل صورت مي‌گيرد و منشأش درک و شناخت اوليِ اعم از اکتسابي (شناخت از راه حواس پنج‌گانه) و غير اکتسابي (شناخت از راه شعور طبيعي، غريزه و فطرت) است. بنابراين، درک فطري در مرتبه‌اي بالاتر از درک عقلي قرار دارد و گاه منشأ و اساس شناخت، عقلي است.[2]

4. اجماع

برخي بر مشروعيت تقيه ادعاي اجماع کرده‌اند.[3] استناد به اجماع در اين‌جا با چالش جدي مواجه است؛ زيرا نزد شيعه هر چند مسئله اجماعي است ولي اجماع دليل مستقل به


--------------------------------------------------

1. علامه طباطبايي در الميزان، در تفسير آيه 44 سوره اسراء مي‌گويد: «از كلام خداي تعالي فهميده مي‏شود كه علم نيز در تمامي موجودات هست، هر جا كه خلقت راه يافته علم نيز بدان‌جا رخنه كرده است، و هر يك از موجودات به مقدار حظي كه از وجود دارد بهره‏اي از علم دارد، و البته لازمه اين حرف اين نيست كه بگوييم تمامي موجودات از نظر علم با هم برابرند يا بگوييم علم در همه، يك نوع است يا همه آن‌چه را كه انسان مي‏فهمد مي‏فهمند و بايد آدمي به علم آنها پي ببرد، و اگر نبرد معلوم مي‏شود علم ندارند.» (محمدحسين طباطبايي، الميزان، ج13، ص110)
2. براي مطالعه بيشتر: ر.ك: مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج3، ص464 و ج13، ص786 و 399.
3. ثامر هاشم حبيب العميدي، واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية، ص93؛ مسلم داوري، التقية في الفقه اهل البيت، ج1، ص65.


(55)

حساب نمي‌آيد و اجماعي معتبر است که اولاً کاشف از گفتار يا رفتار معصوم باشد؛ ثانياً همسوي با آن دليلي از قرآن و سنت وجود نداشته باشد و گرنه اجماع، مدرکي خواهد بود و ارزشي نخواهد داشت. در مسئلة تقيه، همسوي با اجماع، آيات و روايات وجود دارد و اجماع، مدرکي است. نزد اهل سنت هم با آن‌که اجماع به خودي خود دليل مستقل در عرض کتاب و سنت به حساب مي‌آيد، به دست آوردن چنين اجماعي کار مشکل خواهد بود و بر فرضي که اجماعي هم وجود داشته باشد تنها نسبت به مشروعيت تقية قولي[1] (تقيه در گفتار) در برابر کافر خواهد بود؛[2] اما نسبت به ساير انواع تقيه، اجماعي وجود ندارد.

5. سيرة متشرعه

يکي از ادله‌اي که مي‌تواند مستند مشروعيت تقيه قرار گيرد، سيرة متشرعه است.

سيرة متشرعه بر انجام يا ترک کاري، اجماع عملي بر آن کار است؛ بلکه از آن جهت که سيرة متشرعه، اجماع رفتاري از جانب همة مسلمانان، اعم از فقيهان و غير فقيهان، است و اجماع مصطلح تنها گفتار فقيهان است، نسبت به اجماع داراي اعتبار و ارزش بيشتر است.

سيره يا اجماع رفتاري متشرعه بر دو گونه است:

1. مي‌دانيم اين سيره در زمان معصوم(عليه السلام) جاري بوده و معصوم به آن عمل کرده يا مقرر آن بوده است؛

2. نمي‌دانيم اين سيره در زمان معصوم(عليه السلام) جاري بوده يا مي‌دانيم بعداً بين متشرعه حادث شده است.

اگر سيره از نوع نخست باشد، بدون ترديد از نظر فقه شيعه، حجت است؛ اما اگر از نوع دوم باشد، ارزش و اعتباري ندارد.[3]

در فقه اهل سنت، سيرة متشرعه يا اجماع رفتاري نظير اجماع گفتاري است و في نفسه داراي ارزش و اعتبار است و نياز به اتصال به زمان معصوم يا تأييد از جانب


--------------------------------------------------

1. منظور از تقيه قولي، تقيه در گفتار است.
2. ر.ک: ثامر هاشم حبيب العميدي، واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية، ص93.
3. ر.ک: محمدرضا مظفر، اصول فقه، ج1، ص155.


(56)

معصوم ندارد. به ديگر سخن، از نظر اهل سنت لازم نيست هر اجماعي بنفسه تأييد از جانب معصوم داشته باشد؛[1] زيرا پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) به طور عام، اجماع امت خودش را مورد تأييد قرار داده و فرموده است:

«لا تجتمع امتي علي الضلالة»؛[2] امت من بر خطا اجتماع نمي‌کنند.

اگر صحابه جزء اجماع‌کنندگان باشند، اين اجماع، اعم از گفتاري و رفتاري، در نظر آنان از استحکام جدي برخوردار است.

از ديدگاه فقه شيعه، اثبات سيرة متشرعه در استفاده از تقيه و اتصال آن به زمان معصوم(عليه السلام) و تأييد از جانب آنان، کار آساني است؛ اما با وجود آيات قرآن و روايات فوق حد استفاضه، نيازي به اثبات سيره وجود ندارد.

امّا از ديدگاه فقه اهل سنت، با مراجعه به تاريخ اسلام، به ويژه در قرون اوليه، به موارد فراواني از تقية صحابه و تابعان و طبقات بعدي از شخصيت‌هاي علمي و سياسي اهل سنت برخورد مي‌کنيم که در برابر مسلمانان تقيه مي‌کردند. در کتاب «واقع التقيه عند المذاهب والفرق الاسلاميه» نام 74 نفر از آنان تا پايان قرن سوم هجري آمده است.[3]

در اين ميان مي‌توان از تقية برخي، صحابه، مانند: تقيه معاذ بن جبل (متوفاي 18ق)، ابو درداء (متوفاي 32ق)، عمار بن ياسر، (متوفاي 37ق)، مقداد بن اسود (متوفاي 74ق)، حذيفه بن يمان (متوفاي 36ق)، خباب بن ارت (متوفاي 37ق)، ابوموسي اشعري (متوفاي 44)، عبدالله بن عمر خطاب (متوفاي 65ق)، ابوسعيد خدري (متوفاي 65ق)، زيد بن ارقم (متوفاي 66 يا 68ق)، عبدالله بن عباس (متوفاي 68ق)، ابوسعيد خدري (متوفاي 74ق)، عبدالله بن جابر انصاري (متوفاي 78ق) ياد کرد.[4]


--------------------------------------------------

1. ر.ک: احمد جصاص، الفصول في اصول، ج3، ص274.
2. نورالدين هيثمي، مجمع الزوائد، ج7، ص221.
3. ر.ک: ثامر هاشم حبيب العميدي، واقع التقية عند المذاهب و الفرق الاسلامية، ص99- 178.
4. ر.ک: همان و نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص174.


(57)

6. عقل

از ديگر ادله‌اي که مي‌توان بر مشروعيت تقيه به آن استناد کرد، حکم عقل است. براي حکم عقل به مشروعيت تقيه، تقريرهاي مختلفي ارائه شده است. برخي تقيه را بر اساس دفع ضرر محتمل تقرير کرده‌اند و بر اين باورند که عقل به جواز و لزوم دفع ضرر محتمل حکم مي‌کند و عقلا نيز با آن موافق‌اند.[1] برخي هم بر آن ايراد گرفته‌اند و معتقدند که اگر منظورآن است که عقل در ابتدا به لزوم دفع ضرر محتمل حکم مي‌کند، عقل به طور مطلق چنين حکمي ندارد؛ چون در اين فرض، جهاد، فداکاري در راه دين و وطن، پرداخت مال در امور خيريه و... کارهاي غير عقلي و سفيهانه خواهد بود. اگر منظور آن باشد که هنگام بروز ضرر از نواحي مختلف، عقل مقدار ضررها را سنجيده، سپس براي دفع ضرر بيش‌تر به تحمل ضرر کم‌تر حکم مي‌کند، سخن درستي خواهد بود.[2]

شمار زيادي هم آن را بر اساس تقديم اهم بر مهم تقرير کرده‌اند. آيت الله مکارم شيرازي در القواعد الفقهية مي‌نويسد:

كل ذلك مقتبس من حكم العقل بتقديم الأهم علي المهم إذا دار الأمر بينهما.[3]

[پناه بردن به تقيه در موارد حفظ نفس و نظائر آن] برگرفته از حکم عقل به تقديم اهم بر مهم است؛ هرگاه امر ميان آن دو داير باشد.

مرحوم سبزواري در مهذب الاحکام مي‌نويسد:


--------------------------------------------------

1. سيد محسن امين العاملي، نقض الوشيعة، ص182.
2. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص141.
3. ناصر مکارم شيرازي، القواعد الفقهية، ج1، ص388.


(58)

دليل عقلي بر تقيه، آن است که تقيه از صغريات تقديم اهم بر مهم است؛ چون امر داير است بين ضرر بر نفس يا عرض يا مال محترم و بين انجام تکليف فرعي برابر با مذهب کسي که نسبت به او تقيه مي‌شود و هر صاحب عقلي حکم به تقديم اولي (اهم) بر دومي (مهم) مي‌کند. افزون بر آن، حفظ ظاهري در ميان مسلمانان از هر چيزي مهم‌تر است؛ چنان‌چه سيرة پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) و خلفاي راشدين معصومش (ائمة دوازده‌گانه شيعيان) كه سلام خداوند بر آنان باد، گواه بر اين مدعا است.[1]

وي دليل عقليِ تزاحم ميان اهم و مهم را با دو بيان تقرير مي‌کند: 1. بر اساس دوران امر بين انجام تکليف فرعي وضرر به نفس عرض يا مال محترم؛ 2. بر اساس دوران امر بين حفظ وحدت اسلامي و انجام تکليف فرعي. دليل آن، اين است که هرکدام بخشي از انواع تقيه را شامل مي‌شود و هيچ کدام شامل همة انواع آن نمي‌شود. تقرير نخست، شامل انواع تقية خوفي مي‌شود. تقرير دوم، انواع تقيه مداراتي و کتماني را در بر مي‌گيرد.

در کتاب «التقية في الفقه اهل البيت» آمده است:

عقل، احکام دين را تشريع شده براي خوشبختي ابدي انسان مي‌داند؛ اما اگر اين خوشبختي و ادامة انجام احکام در پاره‌اي از زمان‌ها بر تقيه و مخفي کردن احکام از دشمنان متوقف باشد، عقل به جهت تقديم اهم بر مهم، مستقلاً به حسن تقيه حکم مي‌کند.[2]

نويسندة نقش تقيه در استنباط آن را اين‌گونه تقرير کرده است:

هر گاه مکلف داراي دو وظيفة فعلي باشد که به هر جهت نتواند هردو را انجام دهد، بايد بين آن دو، مصلحت سنجي کند و آن وظيفه‌اي را به انجام رساند که داراي مصلحت بيشتر باشد، يعني اهم را انجام بدهد و مهم را ترک کند که اصطلاحا از آن به تقديم اهم بر مهم در هنگام تزاحم تعبير مي‌کنند.

بر همين اساس، هنگام تقيه نيز وقتي مکلف بين دو وظيفة حفظ جان و انجام دادن احکام يا ابراز معتقدات، سرگردان شود، عقل او را به انجام وظيفة مهم‌تر راه نمايي مي‌کند.[3]


--------------------------------------------------

1. سيد عبد الاعلي سبزواري، مهذب الاحکام، ج15، ص239.
2. مسلم داوري، التقية في الفقه اهل البيت، ج1، ص66.
3. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص132.


(59)

او مراد از عقل را در اين جا عقل عملي مي‌داند و مسئله را به حسن و قبح عقلي باز مي‌گرداند و اين دليل را تنها در مقابل کساني مفيد مي‌داند که قائل به حسن و قبح عقلي باشند.[1]

قوام دليل عقليِ مشروعيت تقيه به دو چيز است:

الف. تزاحم بين دو مصلحت مهم و مهم‌تر؛

ب. ترجيح مصلحت مهم‌تر به وسيلة عقل؛ بدين معنا که پس از آن‌که عقل دريافت که تقيه نسبت به انجام تکاليف ديگر از مصلحت مهم‌تري بر خوردار است، به حسن و لزوم تقيه فرمان مي‌دهد.

7. سيرة عقل

يکي ديگر از ادله‌اي که مي‌توان براي مشروعيت تقيه به آن استناد کرد، سيره يا بناي عقلا است.

هرگاه انسان به وسيلة ابراز عقايد يا انجام وظايف خويش، در معرض ضرر و خطر قطعي يا ظني قرار گيرد و مفسدة ضرر و خطر از مصلحت ابراز و انجام بيش‌تر باشد و انسان بتواند به وسيلة کتمان يا اظهار خلاف، آن ضرر و خطر را از خود بر طرف سازد، همة عاقلان دنيا اجازة کتمان و اظهار خلاف را به او مي‌دهند و در بعضي از موارد آن را بر او واجب مي‌شمردند که اين همان تقيه است.

اثبات مشروعيت حکمي از راه سيرة عقلا، مشروط به شرطي است و آن شرط، بنابر اختلاف مباني، يکي از دو امر است:

1. شارع از آن نهي و ردع نکرده باشد؛

2. شارع آن را امضا کرده باشد.

برخي در حجيت سيرة عقلا، عدم ردع شارع را شرط دانسته‌اند. برخي هم امضاي شارع را شرط دانسته‌اند.


--------------------------------------------------

1. همان.


(60)

بنابر نظر نويسندة کتاب نقش تقيه در استنباط، طبق مبناي نخست ممکن است کسي آيات جهاد،[1] آية «الذين يبلغون رسالات الله...»[2] و... را دليل بر ردع و نهي شارع از تقيه بداند؛ چون در اين آيات به رغم آن‌که مورد از موارد خوف ضرر است شارع از تقيه نهي کرده و امر به جهاد و تبليغ کرده است.[3] طبق پذيرش مبناي دوم و اثبات امضاي شارع به وسيلة آيات و روايات، سيرة عقلا دليل مستقلي نخواهد بود و دليل همان آيات و روايات است.

از نظر برخي دانشمندان اصول و منطق،[4] بناي عقلا از نظر تحليل منطقي، جزء قضاياي مشهوره است که اصطلاحاً به آن‌ «تأديبات صلاحيه» يا «آراء محمودة» مي‌گويند و به خلاف قضاياي يقينيه و ضروريه که عقل حاکم در آنها است، اين قضايا هيچ واقعيتي جز


--------------------------------------------------

1. كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسي‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسي‏ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُون؛ (بقره(2): 216).
2. يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرينَ؛ (مائده(5):67).
3. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص145.
4. نويسنده کتاب نقش تقيه در استنباط اين مدعا را به مرحوم مظفر نسبت داده و به دو کتاب «اصول» و «منطق» ايشان ارجاع داده است؛ ولي تا جايي که بررسي شد چنين مطلبي نه صريحاً در اين دو کتاب وجود دارد و نه از عبارات آنها استنباط پذير است. در کتاب «اصول فقه» از قضاياي تأديبات صلاحيه و آراء محموده به مناسبت بحث حسن و قبح عقلي بحث شده اما از اول تا آخر بحث استفاده نمي‌شود که بناي عقلا از قضاياي تأديبات صلاحيه باشد. در کتاب المنطق هم افزون بر آن که از آراء محموده بحث شده مشهورات هم به مشهورات به معناي اعم و مشهورات به معناي اخص تقسيم شده و مشهورات به معناي اعم به قضايايي اطلاق شده که مورد توافق و تطابق آراي همه عقلا قرار گرفته باشند، چه مانند اوليات و فطريات، افزون بر تطابق آراي عقلا، واقعيتي هم داشته باشند و چه مانند آراي محموده و تأديبات صلاحيه، غير از تطابق آراي عقلا، واقعيتي نداشته باشند؛ ولي از هيچ جا، مطلب مورد ادعاي نويسند کتاب نقش تقيه در استنباط استفاده نمي‌شود؛ زيرا اگر منظور آن باشد که سيره عقلا از قضاياي مشهوره است که قضاياي مشهوره دو قسم‌اند: يک قسم وراي تطابق آراي عقلا داراي واقعيت است و قسمي ديگر جز تطابق آراي عقلا، واقعيتي ندارد و اين مقابل آن چه مطلب مورد ادعا است و اگر منظور آن است که بناي عقلا جزء قضاياي تأديبات صلاحيه است چنين مطلبي از سخنان مرحوم مظفر در المنطق هم قابل استفاده نيست. افزون بر آن، اصل مدعا چه از سخن مرحوم مظفر استفاده شود و چه نشود، اشکال دارد. تقرير اشکال در متن خواهد آمد؛ (براي مطالعه بيشتر: ر.ک: محمدرضا مظفر، المنطق، ص281؛ اصول فقه، ج1، ص208-224).


(61)

اتفاق آراي عقلا به جهت مصالح خود ندارند. بسياري از مخالفان مشروعيت تقيه، مانند اشاعره از اهل سنت،[1] حجيت و اعتبار چنين قضايايي را منکرند و در نتيجه تمسک به دليل بناي عقلا در مقابل آنان داراي اشکال کبروي است و نمي‌تواند مفيد باشد.[2]

به نظر نگارنده، آن‌چه سيره و بناي عقلا در مقام تزاحم بين دو ضرر بر آن استقرار يافته، ترجيح ضرر کمتر است و در تزاحم بين دو منفعت و مصلحت، ترجيح منفعت بيشتر و مصلحت مهم‌تر است.

بنابراين، بر فرض پذيرش مبناي نخست، شارع چنين سيره و بنايي را ردع نکرده است. آيات جهاد و تبليغ نيز در تأييد چنين بنايي نازل شده‌اند؛ چون در آية جهاد،[3] تصريح به خير بودن جهاد و شرّ بودن ترک جهاد شده است و در آية تبليغ[4] نيز به منفعت و مصلحت تبليغ اشاره شده است و تبليغ مزبور از نظر مصلحت، مساوي با تبليغ و اعمال تمام دوارن رسالت تلقي شده است؛ ضمن آن‌که در آن آيه به پيامبر اعظم(صلي الله عليه وآله وسلم) اطمينان مصونيت از ضرر نيز داده شده است. به ديگر سخن، ترجيح مصلحت قوي و مهم‌تر که سيره و بناي عقلا بر آن استقرار يافته هرگز مورد نهي و ردع شارع قرار نگرفته است.

بر فرض پذيرش مبناي دوم، هرچند سيرة عقلا دليل مستقلي نخواهد بود ولي در برابر افراد غير مسلمان و برخي غرب‌زدگان مسلمان که خواهان استدلالي غير از کتاب و سنت هستند کار برد خواهد داشت و رفتار تقيه را در نظر آنان پسنديده خواهد ساخت.

در پاسخ اين‌که بناي عقلا از نظر بعضي از دانشمندان اصول، جزء قضاياي مشهوره‌اي است که هيچ واقعيتي جز اتفاق آراي عقلا به جهت مصالح خود ندارند، بايد گفت اين‌که تمام بناهاي عقلا اين‌گونه باشند درست نيست؛ بلکه بناهاي عقلا منشأهاي متعدد دارند؛ بناي عقلا گاهي از طبيعت انسان نشأت مي‌گيرد، گاهي از فطرت انسان، گاهي از عقل


--------------------------------------------------

1. ر.ک: همو، اصول فقه، ج1، ص208؛ المنطق، ص283.
2. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص145.
3. كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتالُ وَ هُوَ كُرْهٌ لَكُمْ وَ عَسي‏ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ... ؛ (بقره(2): 216).
4. يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ؛ (مائده(5):67).


(62)

انسان و گاهي هم ممکن است هيچ گونه واقعيتي جز اتفاق آراي تمام عقلا نداشته باشد ولي اين خيلي مورد نادري است و بلکه چنين بنايي اصلاً وجود ندارد. قبح ظلم و حسن عدل، نداي فطرت انسان است. اين‌که مرحوم اصفهاني در نهاية الدراية[1] و به تبع آن شاگردش مرحوم مظفر در اصول[2] و منطق[3] خودش مطرح کرده است درست به نظر نمي‌رسد؛ بلکه برخي[4] نظر مقابل آن را مطرح کرده‌اند.

گفتار سوم: اقسام تقيه

هر چند تقسيم تقيه، ريشه در آموزه هاي اسلامي دارد ولي نخستين تقسيم توسط شيخ مفيد (متوفاي 413ق) ارائه شده است، و در آن، تقيه برطبق احکام پنج‌گانة تکليفي، به واجب، مستحب، مباح، مکروه و حرام تقسيم شده است. شهيد اول (متوفاي 786ق) در القواعد والفوائد،[5] فاضل مقداد در نضد القواعد و... به همين بخش‌بندي بسنده کرده‌اند.[6] فاضل مقداد در کنز العرفان، تقسيم تقيه به سه قسم (وجوب، حرمت، و اباحه) را از اصحاب (فقيهان) اماميه نقل کرده‌ است.[7]

محقق کرکي (متوفاي 940)، براي نخستين بار تقيه را به تقيه در عبادات و تقيه در معاملات تقسيم کرده است.[8] پس از او، شيخ جعفر کاشف الغطاء گستردگي بيشتري به انواع تقيه داده و افزون بر تقسيم تقيه بر اساس حکم تکليفي، برخي از انواع تقيه در موضوع را نيز مطرح کرده است.[9]


--------------------------------------------------

1. محمدحسين اصفهاني، نهاية الدراية، ج3، ص28-31.
2. محمدرضا مظفر، اصول فقه، ص208-221.
3. محمدرضا مظفر، المنطق، ص283.
4. ر.ک: سيد عبد الحسين شرف‌الدين عاملي، المراجعات، ص227؛ سيد محمد روحاني؛ المنتقي الاصول، ج4، ص24-26.
5. شهيد اول، القواعد و الفوائد، ج2، ص157.
6. فاضل مقداد، نضد القواعد الفقية، ص270.
7. همو، کنز العرفان في فقه القرآن، ج1، ص394.
8. محقق کرکي، الرسائل، ج2، ص51.
9. شيخ جعفر کاشف الغطاء، کشف الغطاء، ج1، ص298.


(63)

شيخ انصاري (متوفاي 1281ق) در «رسالة في التقية»، به تفصيل مباحث حکم فقهي تقيه، اعم از حکم تکليفي و وضعي، را بيان کرده است.[1]

پس از شيخ انصاري، به مرور زمان، اقسام تقيه گسترده‌تر شده و برخي تقيه را به تقيه به معناي اعم و تقيه به معناي اخص تقسيم کرده‌اند و تقيه را به معناي اعم را به حفظ در موارد خوف ضرر، گرچه ضرر تکويني باشد، مانند آن‌که انسان از خوف بيماري به خوردن دارو پناه برد، تفسير کرده‌اند و تقيه به معناي اخص را تقيه از اهل سنت دانسته‌اند. سپس تقيه به معناي اعم و اخص را به چهار قسم (واجب، حرام، مستحب و مکروه) تقسيم نموده‌اند وتقية حرام را به حرام تشريعي و ذاتي تقسيم کرده‌اند و از تقية مباح سخني به ميان نياورده‌اند.[2]

برخي، تقيه را از جهت ذات آن، به چهار قسم: خوفي اکراهي، کتماني و مداراتي،[3] يا سه قسم: خوفي، کتماني و مداراتي،[4] يا دو قسم: خوفي و مداراتي (تقيه تحبيبي)[5] تقسيم کرده‌اند. برخي، تقيه را به تقيه در احکام و تقيه در موضوعات تقسيم کرده و موضوعات را به موضوعات صرفه و مستنبطه تقسيم کرده‌اند.[6] برخي، تقيه را ابتدا به تقيه در اصول دين و تقيه در فروع دين تقسيم کرده‌اند و سپس هريک را به بخش‌هاي کوچک‌تري تقسيم کرده‌اند.[7]

در ميان فقيهان، براي نخستين بار يکي از بهترين و گسترده‌ترين تقسيم‌هاي تقيه را امام خميني(قدس سره) در رساله التقيه[8] ارائه داده است که در آغاز، تقيه را از جهت ذات به تقية خوفي و مداراتي تقسيم کرده و سپس به تقسيم تقيه از جهت تقيه‌کننده (متقي)، تقيه‌شونده (المتقي منه) و مورد تقيه (المتقي فيه) پرداخته است. در کتاب «نقش تقيه در استنباط» به تفصيل به اين شيوه از تقسيم با ذکر نمونه‌هايي از آيات، روايات و سيره معصومان(عليهم السلام)


--------------------------------------------------

1. شيخ مرتضي انصاري، الرسائل الفقهية، ص71.
2. سيد ابوالقاسم خويي، التنقيح في شرح العروة الوثقي، ج5، ص254.
3. سيد محمدصادق روحاني، فقه الصادق، ج11، ص392.
4. شيخ محمدفاضل لنکراني، رساله تقيه مداراتي، ص2.
5. ناصر مکارم شيرازي، القواعد الفقهية، ج1، ص410.
6. عبد النبي عراقي، رسالة اعلام الحامة في صحة الحجّ مع العامة، ص11.
7. شيخ مسلم داوري، التقية في فقه اهل البيت، ج1، ص69.
8. ر.ک: سيد روح‌الله موسوي خميني، الرسائل، ج2، ص174.


(64)

پرداخته شده است.[1] نگارنده با الهام از اين دو کتاب، به تقسيم تقيه پرداخته است.

با توجه به روايات اسلامي، به ويژه رواياتي که از طريق شيعه وارد شده است، تقيه به انواع مختلف تقسيم‌پذير است. اين تقسيم‌بندي بر اساس حکم، انگيزه، شخص تقيه‌کننده و... است.

1. تقسيم تقيه از جهت حکم

در آغاز، تقيه به تقيه از جهت موضوع و تقيه از جهت حکم تقسيم‌پذير است و تقيه از جهت حکم نيز به تقيه از جهت حکم تکليفي و تقيه از جهت حکم وضعي قابل تقسيم است. تقيه از جهت حکم تکليفي نيز به اقسام پنج‌گانه تقسيم مي‌شود: واجب، مستحب، مباح، مکروه و حرام. تقيه از جهت حکم وضعي به تقية صحيح و تقية باطل قابل تقسيم است. در مجموع، مي‌توان تقيه را از اين جهت به 7 قسم تقسيم کرد:

1. واجب: تقية واجب، تقيه‌اي است که از مصلحت اقوي و الزام‌آوري نسبت به ترک آن برخوردار باشد، نظير جايي که ضرر حتمي متوجه شخص يا مال و عرض يا برادران مؤمنش باشد و در شريعت هم نهي ويژه‌اي نسبت به تقيه در آن وارد نشده باشد؛ مانند نماز خواندن شيعه با ناصبي‌ها به دليل خوف از ضرر نسبت به خود، يا مال و عرضش يا برادران هم مذهبش.

2. مستحب: تقيه مستحب، تقيه‌اي است که احتمال يا توهم مصلحت در انجام رفتار تقيه‌اي برود و تقيه منجر به ترک واجب و ارتکاب حرام نشود؛ نظير تغيير در برخي از اجزاي اذان يا تقيه در ترتيب تسبيحات فاطمة زهرا(عليها السلام).

3. مباح: تقيه مباح، تقيه‌اي است که مصلحت انجام يا ترک رفتار تقيه‌آميز، مساوي باشند و هيچ‌کدام بر ديگري ترجيحي نداشته باشند و تقيه در امر مباحي باشد.

4. مکروه: تقية مکروه، آن است که مصلحت ترک و انجام تقيه مساوي باشد و تقيه در ارتکاب مکروهات باشد.

5. حرام: تقية حرام، تقيه‌اي است که مصلحت ترک آن اقوي از رفتار تقيه‌آميز باشد يا شارع به صراحت از تقيه در آن منع کرده باشد؛ مانند ارتکاب قتل نفس محترمه و رفتار


--------------------------------------------------

1. نعمت الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص207.


(65)

تقيه‌آميز در ترک واجبات و ارتکاب محرمات در موردي که هيچ‌گونه ضرري جاني، مالي و عرضي در حال يا آيندة او يا برادران ديني و مذهبي او را تهديد نمي‌کند.

6. صحيح: تقية صحيح، تقيه‌اي است که تقيه در موضوع مورد تقيه از نظر حکم وضعي درست باشد؛ مثل شرکت فرد شيعي مذهب در نماز جماعت اهل سنت و اقتداي به امام جماعت آنان براي تقيه مداراتي.

7. باطل: تقية باطل، تقيه‌اي است که تقيه کردن در مورد موضوع تقيه درست نباشد؛ مثل تقيه کردن فرد شيعي در مسح بر روي کفش که چنين مسحي بر طبق نظر مرحوم صدوق در الهداية[1] باطل است و سبب بطلان وضو مي‌شود.

2. تقسيم تقيه از جهت موضوع

تقسيم تقيه از جهت موضوع در برابر تقسيم تقيه از جهت حکم قرار دارد و با تقيه در موضوعات تفاوت دارد؛ زيرا تقيه در موضوعات و تقيه در احکام، از اقسام تقيه از جهت موضوع‌اند. به ديگر سخن، تقيه‌اي که موضوع قضيه واقع شده، ممکن است در مسئله‌اي فقهي باشد، همانند شستن پا در وضو يا مسح بر روي کفش يا در موضوع خارجي؛ مانند ثبوت رؤيت هلال در ماه شوّال يا ذي حجه. منظور از «تقسيم تقيه از جهت موضوع»، تقسيم تقيه بر اساس نفس تقيه، با صرف نظر از احکام تکليفي و وضعي تقيه و موضوع خارجي يا حکم شرعي بودن مورد آن است. بنابراين، تقيه از جهت موضوع، نسبت به تقيه در موضوع گستردگي بيشتري دارد.

به طور کلي، تقيه از جهت موضوع، از 5 جهت قابل تقسيم است:

1. تقسيم بر اساس تقيه‌کننده (متقي)؛

2. تقسيم بر اساس تقيه‌شونده (متقي منه)؛

3. تقسيم بر اساس مورد تقيه (متقي فيه)؛

4. تقسيم بر اساس کيفيت و شکل تقيه؛

5. تقسيم بر اساس انگيزه و علت تقيه.


--------------------------------------------------

1. محمد بن علي بن بابويه صدوق قمي، الهداية في الاصول والفروع، ص81.


(66)

1-2. تقسيم بر اساس تقيه‌کننده

تقيه‌کننده گاهي فردي عادي است و گاهي داراي شأن و منزلت اجتماعي است؛ مانند پيامبران(عليهم السلام)، ائمه(عليهم السلام)، فقيهان، پادشاهان و حاکمان. حکم تقيه نسبت به هر فردي به تناسب شأن و موقعيتش متفاوت مي‌شود.

زراره مي‌گويد: از امام(عليه السلام) پرسيدم: آيا در مسح بر کفش‌ها تقيه جايز است؟ امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: من در سه چيز از کسي تقيه نمي‌کنم: نوشيدن مست‌کننده‌ها، مسح بر کفش و متعة حج. زراره مي‌گويد: امام نفرمود شما در سه چيز تقيه نکنيد [بلکه فرمود من در سه چيز تقيه نمي‌کنم].[1]

از اشارة امام(عليه السلام) به ضميمة فهم زراره که فقيه معروف و زبردست و راوي حديث است، تفاوت تقيه نسبت به افراد به خوبي روشن مي‌شود.

2-2. تقسيم تقيه از جهت تقيه شونده

از اين جهت، تقيه به تقيه از کافر و تقيه از مسلمان تقسيم‌پذير است.

1-2-2. تقيه از کافر

موارد اين تقيه را مي‌توانيم در تقية مؤمن آل فرعون،[2] اصحاب کهف،[3] ابو طالب[4] و عمار[5] ببينيم. آيه تقيه در همين مورد نازل شده است.

2-2-2. تقيه از مسلمان

تقيه از مسلمان به دو نوع تقسيم مي‌شود: تقيه از هم‌مسلک و تقيه از غير هم‌مسلک.


--------------------------------------------------

1. عَنْ زُرَارَةَ قَالَ قُلْتُ لَهُ فِي مَسْحِ الْخُفَّيْنِ تَقِيَّةٌ فَقَالَ ثَلَاثَةٌ لَا أَتَّقِي فِيهِنَّ أَحَداً شُرْبُ الْمُسْكِرِ وَ مَسْحُ الْخُفَّيْنِ وَ مُتْعَةُ الْحَجِّ قَالَ زُرَارَةُ وَ لَمْ يَقُلْ الْوَاجِبُ عَلَيْكُمْ أَلَّا تَتَّقُوا فِيهِنَّ أَحَداً؛ (شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج16، ص215).
2. غافر(40):28.
3. كهف(18):19.
4. ر.ک: همان، ص231.
5. ر.ک: محمد بن حسن طوسي، التبيان في تفسير القرآن، ج6، ص428؛ فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج6، ص598.


(67)

الف. تقيه از غير هم‌مسلک

تقيه از غير هم‌مسلک، يعني تقيه افراد يک مذهب از ساير مذاهب، مانند تقية فرد شيعي دوازده امامي از اهل سنت يا از زيدي مذهب.

از موارد عمدة اين نوع تقيه، تقيه از حکومت است؛ چون شيعه در طول حيات خود، به خصوص در زمان ائمه(عليهم السلام). به شدت از سوي حاکمان تحت فشار قرار داشت.

در زمان بني‌اميه، اين فشار بعد از صلح امام حسن(عليه السلام) شروع شد و معاويه در بخش‌نامه‌اي، خون بيان‌کنندگان فضايل علي(عليه السلام) را مباح اعلام کرد. وي از کارگزاران خود در سر تاسر مملکت اسلامي خواست که هرگاه بر فردي اقامة بينه شد که علي(عليه السلام) و خانواده‌اش را دوست دارد، نام او را از ديوان بيت‌المال پاك کنند و عطاياي حکومتي را به او ندهند. باز در بخش‌نامه‌اي از کارگزاران خود خواست که اگر کسي به دوستي علي(عليه السلام) و خانواده‌اش متهم شود از او دوري گزينند و خانه‌اش را بر سرش ويران سازند.[1]

اِعمال فشار پس از واقعة کربلا، به ويژه در زمان حکومت «حجاج بن يوسف ثقفي»، در عراق، به اوج خود رسيد.[2]

در دوران عباسي، به خصوص در زمان خلافت منصور، هارون و متوکل، اين فشار به شدت ادامه يافت. شمار شيعياني که در اين دوران به شهادت رسيدند، کم‌تر از دوران بني‌اميه نبودند.[3]

تقيه از مردم عادي اهل سنت نيز از موارد ديگر اين نوع تقيه به شمار مي‌رود که اين نوع تقيه از سوي ائمه(عليهم السلام) و اصحاب آنان کاربرد فراوان داشته است.

ب. تقيه از هم‌مسلک

اين نوع تقيه ممکن است به علل ذيل صورت پذيرد:


--------------------------------------------------

1. ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغة، ج11، ص44-45.
2. همان، ص46.
3. ر.ک: ابو الفرج اصفهاني، مقاتل الطالبيين، ص118-449.


(68)

1. آماده نبودن زمان و مکان مناسب براي بيان مطلب يا انجام کاري؛[1]

2. افتادن در پاره‌اي از محذورات اجتماعي، نظير پراکنده شدن ياران؛[2]

3. عدم رعايت اصل کتمان و افشاي اسرار از طرف ياران؛[3]

4. تفاوت ظرفيت‌ها و استعدادهاي افراد در کنار معارف اصيل و عميق الهي موجود نزد پيشوايان معصوم ما(عليهم السلام).[4]

3-2. تقسيم تقيه از جهت مورد

تقيه از جهت مورد داراي دو قسم است: تقيه در اصول دين و تقيه در فروع دين.

مراد از اصول دين، مطلق مسائل کلامي و اعتقادي است. تقيه در اصول دين، آن است که تقيه‌کننده در مقام عمل، اعتقاد کلامي خود را مخفي کند يا خلاف آن را اظهار کند، مانند اصحاب کهف[5] و عمار؛[6] نه آن‌که در مقام اعتقاد، از باور خود دست بردارند.

مراد از تقيه در فروع دين، تقيه در مسائل فرعي دين است؛ نظير تقيه در نماز، روزه و حج.


--------------------------------------------------

1. در صحيح بخاري از عائشه نقل شده است: رسول خدا(صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: «لو لا حداثة عهد قومك بالكفر لنقضت الكعبة و لجعلتها علي أساس إبراهيم، فإنّ قريشا حين بنت البيت استقصرت، و لجعلت لها خلفا»؛ اگر بازگشت مجدد قوم تو به کفر نبود، بناي فعلي کعبه را به هم مي‌زدم و آن را بر اساس بناي ابراهيم(عليه السلام) دوباره بنا مي‌کردم؛ چون قريش هنگام بناي کعبه، آن را از بناي ابراهيم کوچک‌تر ساخت و براي آن پشتي قرارداد؛ (محمد بن اسماعيل بخاري، صحيح بخاري، ج2، ص156).
2. پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله وسلم) بعضي از اصحاب خاطي خود مانند عبدالله بن ابي يا منافقان تبوک را مجازات نکرد که يکي از علل آن جلوگيري از رواج جوّ بي‌اعتمادي ميان مردم و جعل نسبت اصحاب کشي به آن حضرت(عليه السلام) بوده است؛ (ر.ک: فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج5، ص70؛ مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج26، ص383 و ج27، ص316).
3. معلي بن خنيس از قربانيان عدم رعايت اين اصل است. امام صادق(عليه السلام) در ارتباط با قتل او فرمود: «حَدَّثْتُ الْمُعَلَّي بِأَشْيَاءَ فَأَذَاعَهَا فَابْتُلِيَ بِالْحَدِيد...»؛ به معلي سخناني گفتم که افشاي آنها باعث کشته شدن او شد؛ (ميرزا حسين نوري، مستدرک الوسائل، ج12، ص294).
4. اميرمؤمنان حضرت علي(عليه السلام) است با اظهار تأسف مي‌فرمايد:«هَا إِنَّ هَاهُنَا لَعِلْماً جَمّاً (وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَي صَدْرِهِ) لَوْ أَصَبْتُ لَهُ حَمَلَةً.»؛ آگاه باشيد در اين جا (با دستش به سينه اش اشاره کرد) دانش فرواني گرد آمده و اي کاش حاملاني براي آن مي‌يافتم؛ (نهج البلاغة، کلمات قصار، 139).
5. شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج16، ص230-231.
6. ر.ک: ابو جعفر محمد بن حسن طوسي، التبيان في تفسير القرآن، ج6، ص428؛ فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج6، ص598.


(69)

4-2. تقسيم تقيه از جهت شکل و کيفيت تقيه

تقيه از جهت کيفيت و شکل ظاهري داراي دو قسم است: کتماني و اظهاري.

1-4-2. تقية کتماني

تقية کتماني عبارت است از پنهان کردن عقيده خود و شمار و توان گروه هم‌مسلکان و فعاليت سرّي براي پيشبرد اهداف در موقع ضعف و هنگام مهيا نبودن براي انتشار مرام. نقطة مقابل آن، انتشار عقيده و فعاليت علني در موقع قدرت و تهية قواي کافي است.[1]

تقية کتماني چهار نوع است:

1. کتمان ابتدايي حقيقت و واقعيت: کتمان مؤمن آل فرعون ايمان خودش را[2] و کتمان پيامبر اکرم نام برخي از منافقان را[3] از اين نوع تقيه بوده و رواياتي که از جانب اهل بيت(عليهم السلام) مبني بر عدم افشاي اسرار[4] وارد شده يا تقيه به سپر مؤمن تشبيه شده[5] ناظر به اين نوع تقيه است.

2. تقية کتماني به شکل سکوت در برابر پرسشگر: در تهذيب آمده است: راوي مي‌گويد: از امام ابو الحسن رضا(عليه السلام) دربارة مردي پرسيدم که پرسشگري نزد او آمده و از او دربارة پرسش مورد نظرش مي‌پرسد و پرسش‌شونده اگر فتواي درست را بگويد مي‌ترسد که پرسشگر آبرويش را ببرد، اين‌جا پرسش‌شونده ساکت شود يا پاسخ درست پرسش را بگويد يا به گونه‌اي پاسخ دهد که موجبات ترس را براي او فراهم نسازد؟ امام(عليه السلام) فرمود: سکوت از پاسخ دادن، اجر و فضيلت بيشتري دارد.[6]


--------------------------------------------------

1. علي تهراني، تقيه در اسلام، ص9.
2. غافر(40):28.
3. ر.ک: فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان، ج5، ص70؛ مرتضي مطهري، مجموعه آثار، ج26، ص383.
4. ر.ک: محمد بن يعقوب کليني، کافي، ج2، ص369.
5. ر.ک: همان، ص221.
6. مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَلِيِّ بْنِ السِّنْدِيِّ عَنْ أَبِيهِ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا الْحَسَنِ(عليه السلام) عَنْ رَجُلٍ يَأْتِيهِ مَنْ يَسْأَلُهُ عَنِ الْمَسْأَلَةِ فَيَتَخَوَّفُ إِنْ هُوَ أَفْتَي بِهَا أَنْ يُشَنَّعَ عَلَيْهِ فَيَسْكُتُ عَنْهُ أَوْ يُفْتِيهِ بِالْحَقِّ أَوْ يُفْتِيهِ بِمَا لَا يَتَخَوَّفُ عَلَي نَفْسِهِ قَالَ السُّكُوتُ عَنْهُ أَعْظَمُ أَجْراً وَ أَفْضَل‏؛ (محمدبن الحسن الطوسي، تهذيب الاحکام، ج6،ص225).


(70)

3. تقية کتماني به شکل منحرف کردن پرسش: مانند رفتار امام صادق(عليه السلام) در رابطه با پرسشي مبني بر جواز «آمين» گفتن بعد از حمد که امام(عليه السلام) پرسش را به جهت تقيه منحرف ساخت و وانمود کرد که مورد پرسش، مصاديق «غير المغضوب عليهم و الضالّين» است و در پاسخ فرمود: مصاديق آنها يهود و نصارا هستند.[1]

4. تقية کتماني با اظهار خلاف آن: مانند: نماز ميت خواندن پيامبر(صلي الله عليه وآله وسلم) بر جنازة عبدالله بن اُبيّ بن سلول که رهبر منافقان مدينه بود[2] و نماز خواندن امام حسين(عليه السلام) بر جنازة يکي از منافقان زمان خودش[3] آنان از باب تقيه بر جنازة آن دو منافق نماز ‌خواندند و وانمود ‌كردند كه در نماز براي آن دو نفر دعا مي‌كنند؛ ولي در حقيقت آن دو منافق را نفرين مي‌كردند.

2-4-2. تقيه اظهاري

منظور از تقية اظهاري، آن است که تقيه‌کننده در ابتدا يا در پاسخ پرسش پرسشگر، خلاف واقع و حقيقت و باور خود را مي‌نماياند. تقية عمار ياسر مبني بر اظهار کفر[4] و تقية اصحاب کهف که در مجالس مشرکان حضور مي‌يافتند و اظهار شرک مي‌کردند[5] و تقية حضرت ابوطالب (رضوان الله تعالي عليه)[6] از موارد تقية اظهاري به شمار مي‌رود.


--------------------------------------------------

1. الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنْ حَمَّادِ بْنِ عِيسَي عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ وَهْبٍ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللهِ(عليه السلام) أَقُولُ آمِينَ إِذَا قَالَ الْإِمَامُ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ قَالَ هُمُ الْيَهُودُ وَ النَّصَارَي وَ لَمْ يُجِبْ فِي هَذَا؛ (همان، ج2، ص75).
2. عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ(عليه السلام) قَالَ‏ لَمَّا مَاتَ عَبْدُ اللهِ بْنُ أُبَيِّ بْنِ سَلُولٍ حَضَرَ النَّبِيُّ صجَنَازَتَهُ فَقَالَ عُمَرُ لِرَسُولِ اللهِ صيَا رَسُولَ اللهِ أَ لَمْ يَنْهَكَ اللهُ أَنْ تَقُومَ عَلَي قَبْرِهِ فَسَكَتَ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللهِ أَ لَمْ يَنْهَكَ اللهُ أَنْ تَقُومَ عَلَي قَبْرِهِ فَقَالَ لَهُ وَيْلَكَ وَ مَا يُدْرِيكَ مَا قُلْتُ إِنِّي قُلْتُ ـ اللهُمَّ احْشُ جَوْفَهُ نَاراً وَ امْلَأْ قَبْرَهُ نَاراً وَ أَصْلِهِ نَاراً؛ (‌محمد بن يعقوب کليني، کافي، ج 3، ص188؛ مضمون اين روايت در كتب اهل سنت به نقل از خليفه دوم و فرزندش روايت شده است؛ ر.ك: محمد ناصرالدين آلباني، احکام الجنائز، ص 94).
3. پيشين، ص189.
4. رک: ابو جعفر محمد بن حسن طوسي، التبيان في تفسير القرآن، ج6، ص428؛ فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج6، ص598.
5. شيخ حر عاملي، وسائل الشيعة، ج16، ص230. 231.
6. ر.ک: همان، ص231.


(71)

5-2. تقسيم تقيه از جهت انگيزه و اهداف

تقيه از جهت انگيزه، دو نوع دارد: خوفي و مداراتي. برخي معتقدند اگر به جاي تقية خوفي، تقية حفظي جانشين شود بهتر خواهد بود؛ به دليل آن‌که تقية حفظي موارد حفظ دين، حفظ جان خود و ياران، حفظ مال و حفظ آبرو را شامل مي‌شود، هرچند در موارد آنها خوفي هم نباشد.[1] ولي اين نظر نادرست است؛ زيرا اگر خوف از ضرر رسيدن به موارد مذکور نباشد، تقيه و پنهان کاري معنا نخواهد داشت.

1-5-2. تقية خوفي

تقية خوفي عبارت است از: انجام دادن عملي بر خلاف ميل، مذهب و مسلک خويش از ترس ضرر رساندن ديگران به نفس، مال، ناموس و عرض خويش.

با توجه به انگيزه‌ها و اهدافي که در روايات براي تقيه خوفي ذکر شده است، تقية خوفي به بخش‌هاي زير تقسيم مي‌شود:

1. خوف از ضرر ديني

امام صادق(عليه السلام) مي‌فرمايد:

استعمال التقية لصيانة الدين و الاخوان.[2]

به کار بردن تقيه، به دليل حفظ دين و برادران است.

2. خوف از ضرر جاني

تقية عمار[3] و مسلماني که به دست افراد مسيلمة کذاب اسير شده بود و به پيامبري مسيلمه شهادت داد[4] از ديگر موارد به کار بستن تقيه براي حفظ جان است.


--------------------------------------------------

1. نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص213.
2. محمد محمدي ري شهري، ميزان الحکمة، ج1، ص809.
3. رک: ابوجعفر محمد بن حسن طوسي، التبيان في تفسير القرآن، ج6، ص428؛ فضل بن حسن طبرسي، مجمع البيان في تفسير القرآن، ج6، ص598.
4. ميرزا حسين نوري، مستدرک الوسائل، ج12، ص274؛ جلال‌الدين سيوطي، الدر المنثور، ج4، ص133.


(72)

3. خوف از ضرر مالي

امام صادق(عليه السلام) در پاسخ به پرسش راوي از سوگند تقيه‌اي در برابر مأمور جمع‌آوري ماليات (عُشار) از سوي حاکمان ستمگر مي‌فرمايد:

اگر بر خودت و مالت مي‌ترسي، پس سوگند بخور و با سوگند خويش او را ردّ کن و اگر مي‌داني که سوگندت چيزي را از تو دفع نخواهد کرد سوگند نخور.[1]

4. خوف از رفتن آبرو

خوف از ريختن آبرو را نيز از جمله موارد تقية خوفي مطرح کرده‌اند. مراد از حفظ آبرو، حفظ آبروي تقيه‌کننده است؛ چون حفظ آبروي مذهب يا رهبران شيعه از موارد تقيه مداراتي است.[3]

ادلة مشروعيت اين نوع از تقيه عبارت است از: روايت «التَّقِيَّةُ فِي كُلِّ ضَرُورَةٍ وَ صَاحِبُهَا أَعْلَمُ بِهَا حِينَ تَنْزِلُ بِه»[2] و روايات شيعه آن، به ضميمة اين صغرا و کبرا که در موارد زيادي حفظ آبرو بسيار مهم‌تر از حفظ مال است، و اگر استعمال ضرورت براي حفظ مال، صحيح باشد، به طريق اولي براي حفظ آبرو نيز کار برد دارد.

5. خوف از ضرر رسيدن به برادران ديني و مذهبي

امام علي(عليه السلام) مي‌فرمايد:

تقيه از برترين اعمال مؤمنان است که به وسيلة آن خود و برادرانش را از شرّ بدکاران در امان مي‌دارند.[4]

2-5-2. تقيه مداراتي

الف. معنا و مفهوم مدارات

واژة «مدارات» از ريشة «درء» و مصدر باب مفاعله است در زبان فارسي نيز كاربرد دارد. در فرهنگ معين آمده است:


--------------------------------------------------

1. إِنْ خِفْتَ عَلَي مَالِكَ وَ دَمِكَ فَاحْلِفْ تَرُدَّهُ بِيَمِينِكَ فَإِنْ لَمْ‏ تَرَ أَنَّ ذَلِكَ يَرُدُّ شَيْئاً فَلَا تَحْلِفْ لَهُم‏؛ (شيخ حرّ عاملي، وسائل الشيعة، ج23، ص224).
2. همان، ص228.
3. ر.ک: نعمت‌الله صفري، نقش تقيه در استنباط، ص213.
4. التَّقِيَّةُ مِنْ أَفْضَلِ أَعْمَالِ الْمُؤْمِنِ يَصُونُ بِهَا نَفْسَهُ وَ إِخْوَانَهُ عَنِ الْفَاجِرِينَ؛ (پيشين، ج16، ص223).


(73)

مدارات [يعني]: نرمي كردن، ملاطفت نمودن، به مهرباني رفتار كردن.

طريحي در مجمع البحرين نيز مدارات را ملاطفت و نرمي معنا كرده است:

«أدريته». و «داريته مداراة» ـ بدون همزة، و قد يهمز ـ: لاطفته و لاينته.[1]

ب. تعريف تقيه مداراتي

تقيه مداراتي عبا رت است از مدارا، نرمش، خوش برخوردي و همزيستي مسالمت‌آميز با ساير مذاهب و اديان. تقيه مداراتي در برابر تقية خوفي قرار دارد و هدف از اين قسم تقيه، حسن معاشرت، همزيستي مسالمت‌آميز و جلب مودّت مخالفان يا تحقق وحدت، اتحاد و انسجام اسلامي در ميان مسلمانان يا رفع اتهام، تعيير و مذمت شيعيان از جانب ديگر مذاهب است.

مرحوم آيت الله فاضل لنکراني در اين رابطه مي‌نويسد:

هدف از اين قسم تقيه، (تقيه مداراتي) حسن معاشرت و مدارات و جلب مودّت و در نتيجه، تحقق وحدت از يک ‌طرف ميان مسلمين با شرکت يکپارچه در شعائر الهي و نماز جماعت و ساير مظاهر وحدت و در حقيقت، حصول وحدت کلمه ميان همة مسلمان‌ها و عدم پراکندگي آنان، مخصوصاً در برابر کفار و دشمنان، مي‌باشد و از سوي ديگر، پيروان مذهب حقّ، مورد تعيير و مذمت و خواري قرار نگيرند و با شرکت در جماعات، رفع هرگونه اتهام را از خود بنمايند و با الزام به شرکت در جماعات و مانند آن، خود را از صف مسلمين جدا نکرده و دچار مخاطره نگردند. اين قسم از تقيه مورد تأکيد ائمه(عليهم السلام) قرار گرفته و با تحريص و ترغيب پيروان خويش را به رعايت آن وادار نموده‌اند.[2]


--------------------------------------------------

1. فخرالدين طريحي، مجمع البحرين، ج1، ص137.
2. شيخ محمدفاضل لنکراني، تقيه مداراتي، ص17.