فرا رسیدن ماه حزن و غم و اندوه اهلبیت(ع) تسلیت و تعزیت باد
فرا رسیدن ماه حزن و غم و اندوه اهلبیت(ع) تسلیت و تعزیت باد
تازه های نشر 99
تازه های نشر 99
تازه های نشر 99
تازه های نشر 99
فراخوانی مقاله و اولویت های پژوهشی
فراخوانی مقاله و اولویت های پژوهشی
سخن موسس فقید
سخن موسس فقید
احکام و حقوق کودکان در اسلام(2)

(93)

فصل يازدهم
اعتقادات کودک


(95)

گفتار اوّل: پاکي و طهارت روحي کودک

براي بيان پاکي و طهارت روحي کودک مناسب است مطالبي در مورد مفهوم، جايگاه و ويژگي‌هاي آن طي چند بند ارائه شود.

1. طهارت روحي کودک (فطرت توحيدي)

خداوند متعال، کودک را با طهارت روحي که در آيات و روايات، فطرت توحيدي ناميده شده و امروزه از آن با نام وجدان توحيدي (خداجويي) ياد مي‌شود، آفريده است.

مقصود از وجدان، نيروي درک کننده نفس بشر است. منظور از وجدانيات هم واقعيّت‌ها و حقايقي است که وجدان آنها را درک مي‌کند. بنابراين مقصود از وجدان توحيدي که خداوند متعال در نهادش به وديعه گذارده، اين است که به فطرت طبيعي و باطني خود ـ در صورتي‌که در حدّ درک و فهم اشياء رسيده باشد ـ درک مي‌کند که قدرت نامحدود و نيروي ثابت ولا يتغيّري گرداننده جهان هستي است.


(96)

وجود آيين‌ها و مذهب‌هاي مختلف و عقايد گوناگون در تمام ادوار تاريخ بين ملل و اقوام، دلالت دارد که خمير ماية اصلي دين و خداشناسي در سرشت کودک و همه بشر وجود دارد و همه در پي گمگشته خويش مي‌گردند.

2. فطرت توحيدي در قرآن و احاديث

در قرآن کريم مي‌خوانيم: به دين حنيف روي‌آور، به آيين فطرت متوجّه شو، به آن فطرت پاکي که خداوند تمام بشر را به آن فطرت آفريده است. اين است قانون ثابت خلقت، اين است آيين استوار و تزلزل‌ناپذير الهي. (فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَتَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْهَا لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ)[1].

به گفته برخي از مفسّران: «اقرار به عبوديت پروردگار در ذات بشر به وديعت سپرده شده و همه درجات آن، ظهور فطرت و کشف اسرار آن است».[2] اين آيه بيان‌گر چند حقيقت است:

الف: نه تنها خداشناسي، بلکه دين و آيين به‌طور کلّي و در تمام ابعاد، امري فطري است و بايد چنين باشد؛ زيرا مطالعات توحيدي بيان‌گر اين حقيقت است که بين دستگاه تکوين و تشريع، هماهنگي لازم وجود دارد و آن‌چه در شرع وارد شده است، بي گمان ريشه‌اي در فطرت دارد و آن‌چه در تکوين و نهاد آدمي است، مکمّلي براي قوانين شرع خواهد بود.

ب‌: دين به صورت خالص و عاري از هرگونه آلودگي، در درون جان آدمي وجود دارد و انحرافات امري عارضي است.

ج‌: جمله (لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ) و بعد از آن، جمله (ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ) تأکيد بر مسأله فطري بودن دين و مذهب است و عدم امکان تغيير اين فطرت الهي است، هرچند بسياري از مردم بر اثر عدم رشد کافي، قادر به درک اين واقعيّت نباشند.[3]


--------------------------------------------------

1. سوره روم 30: 30.

2. انوار درخشان 1: 30.

3. ر. ک: تفسير نمونه 16: 418 ـ 419؛ تفسير الوسيط للقرآن الکريم 3: 316؛ التفسير المنير في العقيدة والشريعة 11: 88 ـ 89.


(97)

به هر حال از نخستين روزي که انسان قدم به عالم هستي گذارد، اين نور الهي در وجود او شعله‌ور است. روايات متعدّدي که در تفسير اين آيه مبارکه وارد شده نيز اين مدعي را اثبات مي‌نمايد. به عنوان نمونه مي‌توان به روايات زير اشاره نمود:

1ـ حلبي از امام صادق(عليه السلام) نقل مي‌کند که در تفسير اين آيه شريفه فرموده است: خداوند بشر را با فطرت خدا پرستي آفريده است. فِي قَوْلِ اللهِ عَزَّوَجَلَّ (فِطْرَتَ اللهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا) قٰالَ: «فَطَرَهُمْ عَلَي التُّوحِيدِ».[1] همين مضمون را هشام از آن حضرت نقل نموده است.[2]

2ـ زراره مي‌گويد: از امام باقر(عليه السلام) سؤال کردم، دين حنيف چيست؟ فرمود: فطرت است، فطرتي که خداوند در نهاد تمام افراد بشر آفريده است و تغيير و تبديل در آن راه ندارد. «قٰالَ: اَلْحَنِيفِيَّةُ مِنَ الْفِطْرَةِ الَّتِي فَطَرَ اللهُ النّٰاسَ عَلَيْهٰا، لاٰ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ».[3]

3ـ در جوامع روايي با تعبيرهاي مختلف از پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله) نقل شده که فرموده است: هر نوزادي با فطرت خداشناسي و معرفت الهي متولّد مي‌شود، آنگاه پدر و مادر او را به آيين يهوديت و نصرانيت بار مي‌آورند. «کُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَي الْفِطْرَةِ حَتّٰي يَکُونُ أَبَوٰاهُ يُهَوِّدٰانِهِ وَيُنَصِّرٰانِهِ».[4] و در بيان ديگري فرموده است: «کُلُّ مَوْلُودٍ يُولَدُ عَلَي الْفِطْرَةِ، يَعْنِي عَلَي الْمَعْرِفَةِ بِأَنَّ اللهَ عَزَّوَجَلَّ خٰالَقَهُ».[5]

مفاد اين حديث شريف اين است که اساس پذيرش دين، در فطرت تمام کودکان وجود دارد. پدران و مادران که مربيّان فرزندان هستند، از اين سرمايه فطري استفاده مي‌کنند و فرزند خود را به آييني که مايلند و به راهي که در نظر دارند، سوق مي‌دهند، اگر اصل تقاضاي خداشناسي در فطرت بشر نمي‌بود و سرشت آدمي در خواست آن را نمي‌داشت و عرضه مذهب‌هاي مختلف از طرف پدران و مادران بي‌فايده بود بشر هرگز در مدّت عمر خويش، ديني را با علاقه نمي‌پذيرفت و از آن پيروي نمي‌کرد.


--------------------------------------------------

1. الکافي 2: 13، ذيل ح4.

2. همان: ح1.

3. همان: ح4.

4. بحار الانوار 3: 281، ح22؛ و 39: 327.

5. شيخ صدوق، التوحيد: 331، باب 53، ذيل ح9؛ الکافي 2: 13، ذيل ح4.


(98)

4ـ از امام صادق(عليه السلام) روايت شده که فرموده است: شش چيز در وجود انسان است که در ساخت آن اختياري ندارد: معرفت، ناداني، خشنودي، خشم، خواب، بيداري. «قٰالَ: سِتَّةَ أَشْيٰاءَ لَيْسَ لِلْعِبٰادِ فِيهٰا صُنْعٌ: اَلْمَعْرِفَةُ وَالْجَهْلُ والرِّضٰا وَالْغَضَبُ وَالنَّوْمُ وَالْيَقَظَةُ».[1]

براي روشن شدن معني حديث بايد گفت: زماني‌که طفل از مادر متولد مي‌شود، صفحه خاطرش از نقش علم خالي است و هيچ دانشي ندارد. (وَ اللهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئًا).[2] ولي خداوند متعال براي تأمين زندگي و ادامه حيات بشري، نوزاد را با غرائزي از قبيل، شهوت، غضب، خواب، بيداري و... مجهّز فرموده است. در اين حديث شريف امام صادق(عليه السلام) با عنايت به اين که نوزاد از علم خالي و از دانش بي‌خبر است، فطرت، معرفت را از افاضات و موهبت‌هاي واقعي خداوند در وجود کودک معرفي فرموده و در رديف ديگر غرائز خدادادي آورده است و همان‌طور که فراگرفتن غرائز در اختيار کودک نيست، همچنين معرفت فطري از حدود اختيار بشر خارج است و خداوند بزرگ معرفت را مانند ديگر غرائز در سرشت او آفريده است.

5ـ محمد بن حکيم مي‌گويد: به امام صادق(عليه السلام) عرض کردم، وجدان و معرفت توحيدي در باطن بشر ساخته و پرداخته کيست؟ فرمود: ساخته خداوند است و مردم را در ساخت آن دستي نيست. «قٰالَ: مِنْ صُنْعِ اللهِ لَيْسَ لِلْعِبٰادِ فيِهٰا صُنْعٌ».[3] همين مضمون را ابي بصير نيز از امام صادق(عليه السلام) نقل نموده است.[4]

از رواياتي که ذکر شد و اخبار ديگري که در اين‌باره رسيده است، به خوبي استفاده مي‌شود که اسلام با صراحت، معرفت خداجويي را فطري بشر و جزيي از سرشت او مي‌داند و آن را مانند ديگر غرائز از سرمايه‌هاي طبيعي انسان مي‌شناسد.

پيامبران الهي در امر معرفت خدا نسبت به بشر نقش معلّم ندارند، بلکه مذکّرند؛ وظيفه آن‌ها يادآوري مردم و عقب زدن پرده‌هاي غفلت از روي ضمير باطن و فطرت است.


--------------------------------------------------

1. الکافي 1: 164، باب (اختلاف الحجة علي العبادة)، ح1.

2. سوره نحل 16: 78.

3. الکافي 1: 163، ح2.

4. شيخ صدوق، التوحيد: 416، ح15.


(99)

انبياء آمده‌اند تا فطرت خداشناسي که در باطن مردم است را بيدار نمايند و از راه تفکّر و تدبّر در آيات، معرفت اجمالي فطري را به مقام شامخ ايمان استدلالي، عقلي و تفصيلي برسانند و از راه مطالعه در آيات الهي و توجّه به محاسبه دقيق جهان، به خداوند عالم حکيم، مؤمن و معتقد شوند و در مقام حق‌شناسي، بندگي و اطاعت از او نمايند.[1]

3. فطرت توحيدي جاذبه‌اي نيرومند

بدون شک همان‌گونه که ادلّه عقلي و منطقي به انسان جهت مي‌دهد، در درون جان او نيز جاذبه‌هايي وجود دارد که آگاهانه و يا ناخودآگاه براي او تعيين جهت مي‌نمايد.

فلسفه وجودي آن‌ها اين است که در مسائل حياتي هميشه انسان نمي‌تواند به انتظار عقل و منطق بنشيند، چرا که اين کار گاهي سبب تعطيل هدف‌هاي حياتي مي‌شود، مثلاً اگر انسان براي خوردن غذا يا آميزش جنسي، بخواهد از منطق (ضرورت بقا و لزوم تداوم نسل) الهام بگيرد و طبق آن حرکت کند بايد نوع او منقرض شده باشد، ولي غريزه و جاذبه جنسي از يک سو و اشتها به تغذيه از سوي ديگر خواه ناخواه او را به سوي اين هدف مي‌کشاند و هر قدر هدف‌ها حياتي‌تر و عمومي‌تر باشد، اين جاذبه‌ها نيرومند‌تر است.

ولي بايد توجّه داشت که اين کشش‌ها و جاذبه‌ها بر دو گونه است: بعضي ناآگاه است، يعني نياز وساطت عقل و شعور ندارد، همان‌گونه که حيوان بدون نياز به تفکّر، به سوي غذا و جنس مخالف جذب مي‌شود. امّا گاهي تأثير آن به صورت آگاهانه است، يعني اين جاذبة دروني، در عقل و انديشه اثر مي‌گذارد و او را وادار به انتخاب طريق مي‌کند.

معمولاً قسم اوّل را «غريزه» و قسم دوّم را «فطرت» مي‌نامند[2] و اگر گفته مي‌شود، خداگرايي و خداپرستي به صورت يک فطرت در درون جان کودک به وديعه گذارده شده، مقصود همين معني است.


--------------------------------------------------

1. ر. ک: گفتار فلسفي، کودک از نظر وراثت و تربيت 1: 306.

2. ر. ک: تفسير نمونه 16: 422 ـ 423.


(100)

4. فطري و واقعي بودن فطرت توحيدي

از مطالب گذشته واضح شد فطرت توحيدي، اين واقعيّتي که در نهاد انسان‌ها وجود دارد يک پديدة ساختگي و ادّعايي نيست و در اثر وراثت‌هاي اجتماعي و تعاليم مذهبي و آموزش و پرورش به وجود نيامده است، بلکه يک امر سرشتي و يک نداي فطري است که با خلقت بشر آفريده شده و تا پايان با وي خواهد بود.

ممکن است کساني در شرايط خاصي با يکي از تمايلات فطري خود مبارزه کنند و آن را در مزاج خويش، خاموش نمايند، ولي عمل آنان هرگز نمي‌تواند واقعيت فطري و خاصيت سرشتي نوع بشر را به کلّي تغيير دهد و يا از بين ببرد؛ اين مدّعا (فطري بودن خداگرايي در وجود انسان) را مي‌توان با ادلّه زير اثبات نمود:

الف‌: دوام اعتقاد مذهبي و ايمان به خدا در طول تاريخ پرماجراي بشر، خود نشانه‌اي بر فطري بودن آن است، چرا که اگر عادت بود، نه جنبه عمومي و همگاني داشت و نه دائمي و هميشگي بود. عموميّت و جاودانگي آن دليلي است بر اين‌که ريشه فطري دارد.

مورّخان بزرگ مي‌گويند: تا آن جا که تاريخ بشر را بررسي کرده‌اند، هرگز «بي ديني» را جز به صورت يک استثنا در جوامع انساني نديده‌اند. کاوش‌هايي که پيرامون انسان‌هاي قبل از تاريخ از طريق حفاري‌ها انجام شده است نيز اين مطلب را تأييد مي‌کند، هم‌چنان که جامعه‌شناس معروف «ساموئل کنيگ» در کتاب خود بنام «جامعه شناسي» تصريح مي‌کند: «اسلاف انسان‌هاي امروزي (انسان نئاندرتال) حتماً داراي مذهب بوده‌اند».[1]

ب‌: مشاهدات عيني در دنياي امروز نشان مي‌دهد با تمام تلاش و کوششي که بعضي از رژيم‌هاي استبدادي براي محو مذهب و آثار مذهبي از راه‌هاي مختلف انجام داده‌اند، نتوانسته‌اند مذهب را از اعماق اين جوامع ريشه‌کن سازند.

3ـ دستاوردهاي اخير روانکاوان و روانشناسان در زمينه ابعاد روحي انسان، شاهد ديگري بر اين مدّعا است؛ آن‌ها مي‌گويند که بررسي در ابعاد روح انسان، نشان مي‌دهد


--------------------------------------------------

1. همان: 424، به نقل از جامعه شناسي: 192.


(101)

که يک بُعد اصيل آن «بُعد مذهبي» يا به تعبير آن‌ها «قُدسي» و «يزداني» است و گاه اين بُعد مذهبي را سرچشمه ابعاد سه‌گانه ديگر، يعني بُعد «راستي»، «نيکويي» و «زيبايي» دانسته‌اند.

ج‌: در زندگي انسان رويدادهايي ديده مي‌شود که جز از طريق اصالت حس مذهبي قابل تفسير نيست. انسان‌هايي را مي‌بينيم که همه امکانات مادّي خود را عاشقانه فداي عواطف مذهبي کرده و مي‌کنند و همه آن‌چه را که دارند با گذشت بي‌نظيري، در پاي مذهب خود ريخته و حتّي جان خويش را فدا مي‌سازند. حرکت شهيداني که در ميدان‌هاي جنگ براي پيشبرد اهداف الهي شربت شهادت را با شوق نوشيدند، جز با اين تحليل قابل تفسير نيست.

د: پناه بردن انسان در تنگناها و سختي‌ها به يک نيروي مرموز ماوراي طبيعي و تقاضاي حلّ مشکلات و فرونشستن طوفان‌هاي سخت زندگي از درگاه او نيز گواه ديگري بر اصالت اين جاذبه دروني و الهام فطري است.[1]

امام صادق(عليه السلام) در جواب مردي که از فطرت خداجويي پرسش نموده بود، فرمود: «کشتي در دريا مي‌شکند، مسافر کشتي اسير دست امواج خروشان دريا مي‌شود، در آن نزديکي نه کشتي ديگري است که او را برهاند و نه شناگري است که نجاتش دهد، تمام درها را بسته مي‌بيند، به هيچ چيز و هيچ کس اميدي ندارد، در آن وقتي که در آب غوطه‌ور است، در آن موقع حسّاس، در آن لحظه خطرناک و در آن حال يأس و نااميدي، تنها يک اميد فطري و يک تکيه‌گاه وجداني در خود حس مي‌کند و از اعماق قلبش يک نور اميد زبانه مي‌کشد، اينجاست که دلش به يک قدرت نامحدود و توانا توجّه مي‌کند و از او کمک مي‌خواهد، تنها اوست که مي‌تواند نجاتش دهد و او را از اين خطر هولناک برهاند، آن حقيقت که مي‌تواند در اين حالت، تنها تکيه‌گاه اميد باشد، چيزي است که دل با التماس به او مي‌نگرد و او «خدا» است، «قٰالَ: ... فَهَلْ تَعَلَّقَ قَلْبُکَ هُنٰالِکَ أَنَّ شَيْئاً مِنَ الأَشْيٰاءِ قٰادِرٌ عَليٰ أَنْ يُخَلِّصَکَ مِنْ وَرْطَتِکَ؟ قٰالَ: نَعَمْ، قٰالَ الصّٰادِقُ(عليه السلام): فَذٰلِکَ الشَّيْءُ هُوَ اللهُ الْقٰادِرُ عَلَي الإِنْجٰاءِ حَيْثُ لاٰمُنْجِيَ وَعَلَي الإِغٰاثَةِ حَيْثُ لاٰمُغِيثَ».[2]


--------------------------------------------------

1. همان: 424 ـ 425 و 427.

2. معاني الاخبار: 5، (باب معني «الله»عزّوجلّ)، ح2؛ الوافي 4: 59.


(102)

5. نتيجه بحث

از آن‌چه ذکر شد، روشن گرديد فطرت توحيدي که خداوند حکيم در وجود انسان

قرار داده و کودک را از آن بهره‌مند ساخته، موجب طهارت و پاکي روح مي‌باشد و زمينه خداگرايي و قبول اعتقادات ديني و مذهبي را فراهم مي‌سازد. اين فطرت از بزرگترين پايگاه‌هاي تربيت سعادت‌ بخش بشر است و اساس بنيادين دعوت انبياي الهي، متّکي به اين اصل طبيعي با کمک عقل است.

امير المؤمنين(عليه السلام) در اين‌باره مي‌فرمايد: خداوند پيامبران خود را برانگيخت و پياپي بين مردم فرستاد تا بشر را به اداي پيمان فطرت وادارند و نعمت‌هاي فراموش شده خدا را ياد‌آوري کنند و با فعاليت‌هاي تبليغي خود نيروهاي نهفته عقل مردم را برانگيخته و بکار اندازند. «فَبَعَثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ وَ وٰاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِيٰاءَهُ لِيَسْتَأْدوُهُمْ مِيثٰاقَ فِطْرَتِهِ وَيُذَکِّروُهُم مَنْسِيَّ نِعْمَتِهِ وَيَحْتَجُّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْلِيغِ وَيُثيِرُوا لَهُمْ دَفٰائِنَ الْعُقُولِ».[1]


--------------------------------------------------

1. صبحي صالح، نهج‌البلاغه: 43، خطبه اوّل، (اختيار الانبياء).


(103)

گفتار دوّم: طهارت جسمي کودک

بي‌ترديد، اسلام سبب طهارت جسم و جان مسلمان مي‌باشد[1] و اين طهارت گاهي مباشرتاً تحقّق مي‌يابد، به اين معني که فرد بالغ عاقل يا کودک مميّز عاقل، با قبول اسلام از کفر پاک مي‌گردد و گاهي با تبعيّت، مانند آن‌که کودک به تبعيّت از پدر يا مادر و يا هر دو نفر، حکم به مسلمان بودنش مي‌شود. البته تبعيّت داراي اقسامي است که در ادامه به شرح آن مي‌پردازيم:

1. تبعيّت کودک از پدر و مادر مسلمان خود

اين حکم مورد توافق فقها، بلکه اجماعي است که اگر پدر و مادر طفل يا يکي از آنها مسلمان باشند، کودک نيز به تبعيّت از آنها پاک و حکم به مسلمان بودنش مي‌‌شود، اعمّ از اين‌که هر دو در حين انعقاد نطفه کودک، مسلمان باشند و اين اعتقاد تا زمان بلوغ وي ادامه داشته باشد، يا يکي از آنها اين‌گونه باشد و نيز اعمّ اين‌که يکي از آنها يا هر دو بعد از آن‌که در برهه‌اي از زمان مسلمان بودند، مرتد و کافر گردند.

هم‌چنين اگر پدر و مادر طفل در حين انعقاد او کافر باشند و سپس هر دو، يا يکي از آنها مسلمان شوند، اين حکم جاري است و در اين حکم بين طفل مميّز و غير مميّز فرقي نيست.

در تمام صورت‌هايي که ذکر شد، حکم به مسلمان بودن طفل و طهارت جسم و جان وي مي‌گردد؛ اين مسأله مورد توافق فقيهان اماميّه است و کسي در آن ترديد ننموده است.[2]


--------------------------------------------------

1. الروضة البهية 1: 68؛ مفتاح الکرامة 12: 39؛ جواهر الکلام 2: 52؛ موسوعة احکام الاطفال وادلّتها 4: 200.

2. المبسوط 3: 342؛ الجامع للشرائع: 357؛ الدروس الشرعيّة 2: 345؛ العروة الوثقي مع تعليقات عدة من الفقهاء 1: 274.


(104)

2. دلايل تبعيّت کودک از پدر و مادر

الف: خداوند مي‌فرمايد: کساني که ايمان آوردند و فرزندانشان به پيروي از آنها ايمان اختيار کردند را، در بهشت به آنها ملحق مي‌کنيم، بي‌آن‌که از عمل آنها چيزي بکاهيم. (وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمَانٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَمَا أَلَتْنَاهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِّنْ شَيءٍ)[1].

برخي از مفسّرين «ذرّية» در اين آيه را به معني فرزند، اعمّ از صغير و کبير دانسته‌اند، در اين صورت از آيه استفاده مي‌شود، کودکان مسلمان در احکام اسلام مثل مسأله مورد بحث، ملحق به پدر و مادر خويش مي‌باشند.[2]

برخي ديگر «ذرّيتهم» را «ذريّاتهم» قرائت کرده‌اند و گفته‌اند، معني آيه چنين مي‌شود: «ما کودکان را در ايمان، تابع پدر و مادر خود قرار داديم».[3]

ب: در خبر معروف و مشهوري که پيش‌تر ذکر شد، پيامبر اکرم(صلي الله عليه وآله) فرموده است: هر کودک بر فطرت توحيد و خداشناسي متولّد مي‌شود و پدر و مادر او را به آيين يهوديّت و يا نصرانيّت سوق مي‌دهند؛[4] همين مضمون به طريق صحيح، از امام صادق(عليه السلام) نيز روايت شده است.[5]

بعضي از فقها از جمله شيخ طوسي به اين حديث براي تبعيّت کودک از پدر يا مادر مسلمان خود، استناد نموده وگفته‌اند: اگر مادري که از شوهر مُشرک خود حامله شده، مسلمان شود يا از او فرزند غير بالغ داشته باشد، به تبعيّت از مادر، حکم به اسلام کودک و نيز جنيني که آن زن در رحم دارد، مي‌شود.[6]

ج: در خبر ديگري، راوي مي‌گويد: از امام صادق(عليه السلام) سؤال نمودم، مردي در بين کفّار، اسلام را مي‌پذيرد، سپس مسلمانان بر شهر آنها مسلّط شده، آنها را اسير مي‌نمايند؟


--------------------------------------------------

1. سوره طور 52: 21.

2. ر. ک: مجمع البيان 9: 274 ـ 275.

3. انوار التنزيل 2: 425.

4. عوالي اللئالي 1: 35، ح18.

5. وسائل الشيعه 15: 125، باب 48 من ابواب جهاد العدوّ، ح3.

6. الخلاف 3: 591، مسأله 19.


(105)

حضرت فرمود: مسلمان شدن آن شخص، براي آزادي خود و فرزندان صغيرش کافي است (در اين حکم فرزندان از او تبعيّت مي‌نمايند) و آن فرزندان را نمي‌توان به اسارت گرفت. «إِسْلاٰمُهُ إِسْلاٰمٌ لِنَفْسِهِ وَلِوُلْدِهِ الصِّغٰارِ وَهُمْ أَحْرٰارٌ».[1] برخي از فقيهان از جمله صاحب جواهر[2] به اين روايت استدلال نموده‌اند. روايات ديگري نيز در اين زمينه وجود دارد.[3]

د: بسياري از فقها اين مسأله را اجماعي دانسته‌اند[4] و برخي آن را از ضروريّات فقه اماميّه بر شمره‌اند.[5]

البته برخي از فقها، مانند علاّمه حلّي[6]، صاحب جواهر،[7] آيت الله حکيم[8] و ديگران،[9] معتقدند: در بعضي حالات حکم به طهارت و مسلمان بودن کودک به تبعيّت از جدّ يا جدّه‌اش مي‌شود، بنابراين اگر هر دو يا يکي از جدّ يا جدّه او مسلمان شوند، اعمّ از اين‌که جدّ و جدّه پدري باشند يا مادري، کودک نيز به تبعيّت از آنها مسلمان مي‌باشد، مشروط به اين‌که پدر طفل در قيد حيات نباشد؛ زيرا در اين صورت بر جدّ، اطلاق پدر کودک صحيح است.

3. تبعيّت کودک از دار الاسلام

اگر کودکي که داراي هويّت نيست و پدر و مادر شناخته شده ندارد (لقيط)[10] در دارالاسلام[11] يعني ممالک و شهرهاي مسلمان‌نشين پيدا شود، طبق نظريّه مشهور بين


--------------------------------------------------

1. وسائل الشيعه 15: 116 ـ 117، باب 43 من ابواب جهاد العدّو، ح1.

2. جواهر الکلام 21: 35.

3. من لايحضره الفقيه 3: 152، ح3556؛ همان: 491، ح4739.

4. المبسوط 3: 342؛ الخلاف، 3. ، 591، مسأله 19؛ جواهر الکلام 21: 135؛ مفتاح الکرامة 17: 575 ـ 576؛ امام خميني(قدّس سرّه)، کتاب الطهارة 3: 422.

5. رياض المسائل 109:8.

6. قواعد الاحکام 2: 203؛ تحرير الاحکام الشرعيّة 4: 451.

7. جواهر الکلام 38: 183.

8. مستمسک العروة الوثقي 2: 126.

9. ايضاح الفوائد 2: 140؛ مهذّب الاحکام 2: 115.

10. در بحث حق نسب کودک، اين واژه را معني و شرايط آن‌را ذکر نموديم.

11. مقصود از دارالاسلام، شهرهايي است که در اسلام بنا شده و کفّار و مشرکين در آن نبوده‌اند يا شهرهايي که در ابتدا براي کفّار بوده و مسلمانان بر آن مسلّط شده باشند و کافران در اين‌گونه بلاد، تحت حمايت مسلمانان مي‌باشند و به آنها جزيه پرداخت مي‌کنند. ر. ک: المبسوط 3: 343؛ تذکرة الفقهاء 17: 349


(106)

فقها، به تبعيّت از دار الاسلام، حکم به مسلمان بودنش مي‌شود.[1] برخي در اين‌باره ادّعاي عدم خلاف نموده‌اند.[2]

براي اثبات اين نظريّه، به برخي از روايات که در مباحث گذشته ذکر شد، مانند روايت معروف «مٰا مِنْ مَوْلُودٍ يُولَدُ إلّا عَلَي الْفِطْرَةِ فَأَبَوٰاهُ اللَّذٰانِ يُهَوِّدٰانِهِ وَيُنَصِّرٰانِهِ وَيُمَجِّسٰانِهِ»[3] استدلال شده است.

هم‌چنين به رواياتي که دلالت دارند صدقه[4] و وقف بر لقيط جايز است، مي‌توان استدلال کرد، زيرا وقف مؤمن بر کافر، باطل و غير جائز است. هم‌چنين به رواياتي که مي‌گويد، قذف لقيط موجب حدّ است، مي‌توان استناد جست،[5] زيرا براي اجراي حدّ، شرط است کسي که مورد قذف قرار مي‌گيرد، مسلمان باشد.[6]

افزون بر اين، سيره قطعي، وجود دارد بر اين‌که اماميّه، لقيطِ دارالاسلام را مسلمان مي‌داند و احکام اسلام در مورد او به اجرا در ‌مي‌آورد.[7]

4. طهارت کودک با پذيرش اسلام

در اين‌باره اختلافي نيست، بلکه به اجماع ثابت شده است که پذيرش اسلام توسط کودک غير مميّز، صحيح نيست و حکم به اسلام وي نمي‌شود و اين‌گونه کودکان فقط با تبعيّت حکم به طهارت و مسلمان بودنشان مي‌شود. امّا کودک مميّز، يعني کودکي که داراي فهم و شعور نسبي است، چنان‌چه پدر و مادرش کافر باشند، اگر خودش به طور مستقل اسلام را بپذيرد، به اين معني که اگر قدرت بر نطق و تکلّم دارد، شهادتين را به زبان آورد و اگر چنين نيست، با اشاره، مقصود خود را بفهماند، ترديد و اختلاف شده است. در اين باره دو ديدگاه مطرح است:


--------------------------------------------------

1. شرائع الاسلام 3: 286؛ قواعد الاحکام 2: 203؛ الدروس الشرعيّة 3: 77؛ مسالک الافهام 12: 476؛ تحرير الوسيلة 2: 210.

2. جواهر الکلام 38: 184.

3. وسائل الشيعه 15: 125، باب 48 من ابواب جهاد العدّو، ح3.

4. همان 25: 467، باب 22 من کتاب اللقطة، ح2.

5. همان 28: 189 ـ 190، باب 8 من ابواب حدّ القذف، ح2 و 5.

6. موسوعة احکام الاطفال و ادلتّها 220:4-221.

7. مفتاح الکرامة‌ 17: 588؛ جواهر الکلام 38: 187.


(107)

الف‌: نادرست بودن اسلام کودک

بعضي از فقها معتقدند که پذيرش اسلام توسط چنين کودکي صحيح نيست[1]. اين عدّه براي اثبات ديدگاه خود، به حديث رفع[2] و اين‌که گفتار کودک داراي اعتبار نيست، استناد نموده‌اند. صاحب جواهر در اين‌باره مي‌نويسد: «قبول اسلامِ کودک منافات دارد با آن‌چه در حدّ ضرورت است، مبني بر اين‌که کودک مرفوع القلم است و گفتار او در پذيرش يا کفر، داراي اعتبار نيست، بلکه اسلام و کفر او فقط با تبعيّت است».[3]

ليکن در جواب اينان بايد گفت:

اوّلاً: اين ديدگاه با آن‌چه که بسياري از اين فقها[4] پذيرفته‌اند، مبني بر اين‌که عبادات صبي مشروعيّت دارد، در تناقض است و اگر گفتار او در تمام امور بي‌اعتبار باشد، نمي‌تواند عباداتش مشروعيّت داشته باشد.

ثانياً: حديث رفع دلالت دارد بر اين‌که احکام الزامي و مشقّت‌آور از باب امتنان از کودک برداشته شده‌اند. به تعبيري ديگر، مکلّف به انجام احکام الزام‌آور که مخالفت آن موجب گناه باشد، نيست و امّا احکام استحبابي که شرعاً وعقلاً پسنديده مي‌باشد، از کودک برداشته نشده است. معناي امتناني بودن حديث رفع نيز چنين است، بنابراين شامل اسلام کودک نمي‌شود، زيرا رفع آن هيچ‌گونه امتناني در برندارد.

ثالثاً: به گفته بعضي از محققّين، مورد و موضوع حديث رفع، امور اعتباري است که وضع و رفع آن در اختيار شارع باشد و اسلام از امور اعتباري نيست تا حديث رفع آن را بردارد.[5]


--------------------------------------------------

1. مختلف الشيعه 6: 72؛ شرائع الاسلام 3: 70؛ مسالک الافهام 10: 42 و 44؛ 12: 475؛ جواهر الکلام 33: 203؛ 38: 181.

2. قال: «أَمّٰا عَلِمْتَ أَنَّ الْقَلَمَ يَرْفَعُ عَنْ ثَلاٰثَهٍ عَنِ الصَّبِيِّ حَتّٰي يَحْتَلِمَ وَعَنِ الْمَجْنُونِ حَتّٰي يُفيِقَ... » الخصال (2ـ1): 93 ـ 94؛ وسائل الشيعه 1: 45، باب 4 من ابواب مقدمات العبادات، ح11.

3. جواهر الکلام 39: 27.

4. ارشاد الاذهان 1: 303؛ تذکرة الفقهاء 6: 101.

5. محمد جواد فاضل، حاشية موسوعة احکام الاطفال وادلّتها 4: 245.


(108)

ب‌: درست بودن اسلام کودک

در مقابل ديدگاه اوّل، بسياري از فقيهان بر اين باورند که اسلامِ کودک با فرض اين‌که مميّز و عاقل باشد و با بصيرت، اسلام را بپذيرد، صحيح است، زيرا چه بسا برخي از کودکان از بزرگتر‌ها با فهم‌تر و بصير و زيرک‌تر باشند.

شيخ طوسي در کتاب خلاف[1]، اين ديدگاه را پذيرفته است. يحيي بن سعيد[2] از فقهاي قرن ششم و شهيد اوّل[3] نيز اين ديدگاه را قريب به واقع دانسته‌اند، هم‌چنين محقّق اردبيلي از اين نظريه طرفداري کرده[4] و سيد يزدي هم فرموده است: «قوي‌تر اين است که اگر کودکِ مميّز با بصيرت، اسلام را بپذيرد، قبول شود».[5]

بسياري از فقهاي معاصر،[6] از جمله آيت الله فاضل لنکراني[7] نيز به اين نظريّه قائل مي‌باشند.

ـ ادلّه صحّت اسلام کودک

الف‌: تحصيل معرفت نسبت به اصول دين، وجوب عقلي دارد، به اين معني که به حکم عقل، شکرگزاري از «منعِم» (نعمت دهنده) واجب است.

البته اين مهم به دست نمي‌آيد، مگر با معرفت نسبت به پروردگار متعال، و با فرض اين‌که کودک مميّز اجمالاً قادر به ادراک اين معني است، به حکم عقل بر او نيز همانند مکلّفين واجب است در اين‌باره کسب معرفت نمايد، زيرا در حکم عقل، تخصيص نيست.[8]

محقّق اردبيلي در اين‌باره مي‌نويسد: «کودکان مميّز در صورتي‌که قادر بر استدلال و فهم ادلّه وجود واجب و توحيد و آن‌چه متوقف بر آن است باشند، ممکن است


--------------------------------------------------

1. الخلاف 3: 591، مسأله 20.

2. الجامع للشرائع: 358.

3. الدروس الشرعية 3: 75.

4. مجمع الفائدة‌ والبرهان 10: 410 ـ 411.

5. العروة‌ الوثقي مع تعليقات عدة من الفقهاء 1: 273، مسأله 3.

6. مستمسک العروة الوثقي 2: 124؛ مصباح الفقاهة 2: 511 ـ 512؛ موسوعة الامام الخويي 4: 208؛ مهذّب الاحکام 2: 111.

7. العروة الوثقي مع تعليقات الشيخ الفاضل اللنکراني 1: 97.

8. ر. ک: موسوعة احکام الاطفال وادلّتها 4: 250 ـ 251.


(109)

تحصيل آن بر آنها واجب باشد؛ زيرا دليل وجوب معرفت خداوند، عقلي است، پس هر کس آن را مي‌فهمد مشمول اين حکم قرار مي‌گيرد و اختصاص به افراد بالغ ندارد و در ادلّه عقلي، استثنايي وجود ندارد، بنابراين بعيد نيست اطفال مميّز، مکلّف به تحصيل معرفت خداوند باشند، بلکه بر آنان واجب شود، و اگر بر آنها واجب باشد بايد اسلام آنها پذيرفته شود و احکام اسلام بر آن مترتب گردد».[1] قريب به اين مضمون در مفتاح الکرامه[2] و منية الطالب[3] نيز آمده است.

ب‌: عدم صحت اسلام کودک به دو لحاظ مي‌تواند باشد: 1- به جهت مانع شرعي باشد، به اين معني که دليل شرعي بر عدم صحّت اسلام کودک دلالت داشته باشد و فرض بر اين است چنين دليلي وجود ندارد، زيرا ادلّه‌اي چون حديث رفع چنين مسائلي را شامل نمي‌شود و به اصطلاح، وجوب معرفت نسبت به خداوند متعال از موضوع حديث رفع خارج است. 2- به دليل مانع عقلي باشد، ولي اين مانع هم وجود ندارد، بلکه همان گونه که توضيح داده شده، عقل، معرفت نسبت به خداوند را پسنديده، بلکه واجب مي‌داند.

ج‌: کفر و ايمان از امور واقعي مي‌باشند و پذيرش آن از کودک مميّز عاقل ممکن است، همان‌گونه که بالغ آن را مي‌پذپرد. به بيان ديگر، اسلام دائر مدار اقرار به شهادتين است و با آن، احکام اسلام، مانند احترام خون و مال مترتّب مي‌گردد.

روايات بسياري بر اين مدّعا دلالت دارد و اطلاق آنها شامل افراد بالغ و غير بالغ هر دو مي‌باشد، از جمله آن‌که، سماعه از امام صادق(عليه السلام) نقل مي‌کند که فرموده است: مقصود از پذيرش اسلام، اقرار به شهادتين، يعني اين‌که خدايي به جز خداي يکتا نيست و تصديق به رسالت نبي اکرم(صلي الله عليه وآله) مي‌باشد. با اين اقرار، جان و خون مردم محفوظ و محترم مي‌ماند و احکام نکاح و ارث بر آن مترتب مي‌شود، (يعني ازدواج مسلمان با چنين فردي جايز است


--------------------------------------------------

1. مجمع الفائدة والبرهان 10: 411.

2. مفتاح الکرامة‌17: 573.

3. منية الطالب 1: 351.


(110)

و از مسلمان ارث مي‌برد و مسلمان نيز از او ارث مي‌برد)‌ و بسياري از مردم با استناد به ظاهر اين حکم، مسلمان مي‌باشند. «قٰالَ: اَلإِسْلاٰمُ شَهٰادَةُ أَنْ لاٰ إِلٰهَ إِلاّ اللهُ، وَالتَّصْدِيقُ بِرَسُولِ اللهِ(صلي الله عليه وآله) بِهِ حُقِنَتِ الدِّمٰاءُ وَعَلَيْهِ جَرَتِ الْمَنٰاکِحُ وَالْمَوٰاريِثُ وَعَلٰي ظٰاهِرِهِ جَمٰاعَةُ النّٰاسِ».[1] و روايات ديگر.[2]

د‌: ادلّه‌اي که بر مشروعيت[3] و صحّت عبادات کودک مميّز دلالت دارد، صحّت اسلام او را نيز اثبات مي‌داند، چرا که با آن ادلّه اثبات مي‌شود خطاب‌هاي شارع در ابواب مختلف، عبادات کودک مميّز را نيز شامل مي‌گردد، زيرا فرض بر اين است چنين کودکي قادر به درک و فهم خطابي که به او متوجّه است، مي‌‌باشد. در نتيجه به مقتضاي اطلاق ادلّه، قبول اسلام توسط کودک مميّز عاقل، صحيح است و از تبعيّت پدر و مادر کافر خود، خارج مي‌شود و بايد با او به عنوان يک مسلمان عمل شود و احکام اسلام به عنوان کودک مسلمان، در مورد وي اجرا گردد.

5‌. آزادي عقيده در کنوانسيون حقوق کودک

ماده13 کنوانسيون حقوق کودک مقرّر مي‌دارد: «کودک داراي حق آزادي ابراز عقيده مي‌باشد، اين حق شامل آزادي جستجو، دريافت و رساندن اطلاعات و عقايد از هر نوع، بدون توجّه به مرزها، کتبي يا شفاهي يا چاپ شده، به شکل آثار هنري يا از طريق هر رسانه ديگري به انتخاب کودک مي‌باشد».

هم‌چنين در ماده14 چنين آمده است: «کشورهاي طرف کنوانسيون، حق آزادي فکر، عقيده و مذهب را براي کودک محترم خواهند شمرد». و در بند سوّم ماده مزبور آمده است: آزادي اظهار مذهب و عقايد، فقط طبق محدوديت‌هايي که در قانون تصريح شده و براي حفظ امنيت، نظم، سلامت و اخلاقيات عمومي و يا حقوق آزادي‌هاي اساسي ديگران لازم است، محدود مي‌شود».


--------------------------------------------------

1. الکافي 2: 25، ح1.

2. همان: ح4؛ وسائل الشيعه 1: 28 ـ 29، باب 1 من ابواب مقدمات العبادات، ح38 ـ 39.

3. در مباحث بعدي ادلّه مشروعيّت عبادات کودک را ذکر خواهيم نمود.


(111)

6. نقد و بررسي

هرچند در بند اخير ماده14، آزادي عقيده کودک به صورت محدود مرزبندي شده

است، ولي در مجموع به نظر مي‌رسد اِعمال اين ماده در مورد کودک، موجب تضييع و ناديده گرفتن بزرگترين حق وي، يعني اعتقادات او خواهد شد، زيرا در دنياي کنوني عقايد و مذاهب انحرافي و گمراه‌کننده که بر خلاف عقل و فطرت و علم است، وجود دارد، از اين رو اگر کودک که داراي ذهن مستعد، فکر روشن، امّا بي‌تجربه و ناآگاه مي‌باشد، آزادانه بتواند هر مذهبي که تمايل داشت براي خود انتخاب کند و والدين او در قبال او مسئوليّتي نداشته باشند، چه ضمانتي وجود دارد که مذاهب انحرافي انتخاب نکند، به‌ويژه آن‌که در متن مواد مزبور آمده است، عقايدي که کودک مي‌تواند انتخاب کند منحصر به مرز جغرافيايي کشوري که در آن سکونت دارد، کتبي، يا شفاهي، يا چاپ شده و... نيست و به هر طريق و به هر وسيله به او رسيده باشد، آزاد است آن را انتخاب نموده و ابراز نمايد.

ملاحظه اين ماده، ابطال و پوچي آن را اثبات مي‌نمايد، فرض کنيد در خانواده‌اي، پنج کودک وجود دارد هر کدام براي خود مذهبي مستقل و مختلف از ديگران انتخاب کند و در يک مدرسه‌اي که صد کودک در حال تحصيل مي‌باشند، ده‌ها مذهب گوناگون انتخاب شود آيا زندگي در چنين جامعه‌اي امکان دارد؟ آيا در مرحله عمل، امکان اجراي هر کدام از اين مذاهب مختلف مي‌باشد؟

آزادي عقيده که در اسلام پيش‌بيني شده، مصلحت و سعادت کودک را به دنبال دارد، برخلاف آن‌چه در کنوانسيون حقوق کودک آمده که اجراي آن، موجب ضلالت و گمراهي کودک خواهد شد.


(112)

گفتار سوّم: رعايت احکام مذهبي نسبت به کودک فوت شده

در اسلام، جسم بي‌‌جان مسلمان نيز داراي احترام است و مُردگان با انجام مراسم و تشريفات خاص در وقت احتضار و جان دادن و بعد از آن، تکريم مي‌گردند.

مراسمي که براي مُرده شخصِ بالغ پيش‌بيني شده، در مورد کودکان غير بالغ نيز اجرا مي‌گردد؛ در ادامه فهرست‌وار به اين آداب و مراسم اشاره مي‌شود:

1. تلقين محتضر

تلقين و تذکّر به کودک مميّزي که در حال احتضار است با جملة شريفه «لاٰ إلٰهَ إلاَّ الله». بعضي از فقها تصريح کرده‌اند که در اين حکم فرقي بين صغير و کبير نيست.[1]

2. خواباندن محتضر به طرف قبله

توجيه محتضر به طرف قبله در مورد مکلّفين واجب است؛ در اين حکم نيز فرقي بين کودک و بالغ نيست.[2]

امام خميني(قدّس سرّه) در اين‌باره مي‌نويسد: «به نحو کفايي واجب است، ميّت را در حال احتضار و نزع به طرف قبله قرار داد... مرد باشد يا زن، صغير باشد يا کبير[3]». دليل آن، اطلاق روايات وارد شده در اين زمينه مي‌باشد.[4]


--------------------------------------------------

1. روض الجنان 2: 847؛ الحدائق الناضرة 4: 130.

2. جامع المقاصد 1: 355؛ جواهر الکلام 4: 21؛ مسالک الافهام 1: 78؛ مستند الشيعه 3: 72.

3. تحرير الوسيلة 1: 58، مسأله 2.

4. وسائل الشيعه 2: 452 ـ 453، باب 35 من ابواب الاحتضار، ح1 ـ 2 و 6.


(113)

3. غسل ميّت

به اجماع فقها، غسل[1] دادن ميّت مسلمان، واجب کفايي است.[2] شيخ مفيد در اين‌باره مي‌نويسد: «غسل دادن اموات، اعمّ از مردان و زنان و اطفال، در دين اسلام واجب است».[3]

شيخ طوسي در اين باره مي‌گويد: «اگر ميّت، کودک باشد بايد او را مانند مردان غسل داد و مانند آنها کفن و حنوط نمود».[4]

حتي طفلي که يکي از والدين او، مسلمان باشند و نيز لقيط دارالاسلام و طفل اسير که به حکم تبعيّت، مسلمان مي‌باشد، بايد غسل داده شود.[5] مستند اين حکم نيز عموم و اطلاق روايات وارد شده مي‌باشد.[6]

4. وجوب غسلِ کودکِ سقط شده

چنان که بيان شد غسل ميّت کودکي که تام الخلقه و زنده متولد شده، واجب است، هرچند بعد از تولد فوراً بميرد. امّا حکم غسل کودکي که سقط شده، بدين قرار است: چنان‌چه از زمان انعقاد نطفة او چهار ماه و يا بيش‌تر گذشته باشد، به اتفاق فقها بايد غسل داده شود.[7]

زراره از امام صادق(عليه السلام) نقل مي‌کند که فرموده است: کودک سقط شده در صورتي که چهار ماه از زمان انعقاد او گذشته، بايد غسل داده شود. «اَلسِّقْطُ إِذٰا تَمَّ أَرْبَعَةُ أَشْهُرٍ غُسِّلَ»[8] روايات ديگري هم در اين باره وجود دارد.[9]


--------------------------------------------------

1. غسل با فتح اوّل، به معني شستن است و با ضم، اسم مصدر است؛ مجمع البحرين 2: 1319؛ و در اصطلاح فقهاء، عبارت است از: شستن تمام بدن با آب پاک با شرايط معيّن؛ جواهر الکلام 3: 2.

2. السرائر 1: 168؛ ذکري الشيعه 1: 303؛ قواعد الاحکام 1: 222.

3. المقنعة: 50 و 82.

4. النهاية: 41.

5. جامع المقاصد 1: 356؛ موسوعة الامام الخويي 8: 313.

6. وسائل الشيعه 2: 487، باب 3 من ابواب غسل الميّت، ح2؛ و 506 ـ 507، باب 14، ح3.

7. شرائع الاسلام 1: 38؛ قواعد الاحکام 1: 222؛ ذکري الشيعه 1: 315؛ تحرير الوسيلة 1: 58 ـ 59.

8. وسائل الشيعه 2: 502، باب12 من ابواب غسل الميت، ح4.

9. همان: ح2 ـ 3.


(114)

و چنان‌چه کم‌تر از چهار ماه از زمان انعقاد نطفة او مي‌گذرد، غسل ندارد، بلکه بايد او را در پارچه‌اي پيچيد و دفن نمود.[1]

به اجماع فقها، در غسل دادن ميّت، مماثلت شرط است، به اين معني که لازم است غسل ميّت مرد را، مرد انجام دهد و ميّت زن را، زن به عهده بگيرد، البتّه مرد مي‌تواند همسر خود را غسل دهد و بالعکس.

اين حکم در مورد کودکاني که سه سال يا کم‌تر دارند استثناء شده، از اين رو بسياري از فقيهان تصريح نموده‌اند اگر دختري که سه سال يا کم‌تر دارد فوت کند، و زني نباشد که او را غسل دهد، مرد مي‌تواند او را غسل دهد، همچنين اگر پسر سه ساله يا کوچک‌تر، فوت کند، زن مي‌تواند او را غسل دهد.[2]

5. تکفين، حنوط[3] و دفن کودک ميّت

کودک ميّت در جميع احکام اموات، مانند بالغ است، بنابراين واجب است بر طبق دستور شرع، او را کفن و حنوط نمود و سپس دفن کرد، حتّي کودک سقط شده‌اي که چهار ماه از زمان انعقاد نطفه او يا بيش‌تر مي‌گذرد، واجب است اين احکام در موردش انجام شود.[4]

بعضي در اين‌باره ادّعاي عدم خلاف[5] نموده‌اند. در کتاب شريف کافي، از حضرت موسي بن جعفر(عليه السلام) نقل شده که فرموده است: زماني‌‌که ابراهيم[6] فرزند رسول گرامي اسلام(صلي الله عليه وآله) فوت کرد، آن حضرت به علي(عليه السلام) فرمود: فرزندم را کفن و دفن کن.


--------------------------------------------------

1. المقنعة: 83؛ شرائع الاسلام 1: 38؛ المعتبر 1: 320؛ مدارک الاحکام 2: 76 ـ 77؛ تحرير الوسيلة 1: 59.

2. منابعي که قبلاً ذکر شد؛ مستمسک العروة الوثقي 4: 77؛ تحرير الوسيلة 1: 61.

3. حنوط عبارت است از، ماليدن قدري کافور به اعضايي که ميّت در حال سجده، آنها را به زمين مي‌‌گذارد (مساجد)، مثل پيشاني و کف دو دست و....؛ مصباح الهدي في شرح العروة الوثقي 6: 235؛ موسوعة الامام الخويي 9: 155 ـ 156.

4. المقنعة: 83؛ النهاية: 41؛ جامع المقاصد 1: 356؛ مستند الشيعه 3: 114.

5. منتهي المطلب 7: 251؛ مصباح الفقيه 5: 152.

6. ابراهيم در زمان فوتش، شش ماهه بوده است.


(115)

آن حضرت، ابراهيم را غسل داد و حنوط نمود و بر تنش کفن پوشيد، سپس با رسول الله(صلي الله عليه وآله) به نزد قبر برده و دفن نمود.[1] و روايات ديگر.[2]

البتّه در صورتي‌که از زمان انعقاد نطفه کودک چهار ماه نگذشته باشد، مراسم مذهبي که ذکر شد انجام نمي‌شود.

6. نماز ميّت، بر کودک

ديدگاه مشهور فقهاي اماميّه، اين است که اقامه نماز بر کودک ميّتي که به سن شش سالگي و بالاتر از آن رسيده، واجب است. بسياري از فقها[3] به اين حکم تصريح نموده و بعضي در اين‌باره ادّعاي اجماع[4] کرده‌اند.

در روايت صحيحه، حلبي نقل مي‌کند که از امام صادق(عليه السلام) سؤال شد، چه زماني بر کودک ميّت نمازگذارده مي‌شود؟ فرمودند: آنگاه که نماز را بفهمد «إِذٰا عَقَلَ الصَّلاٰةَ». راوي سؤال مي‌کند، چه زماني نماز را مي‌فهمد و بايد بخواند؟ فرمودند: زماني که شش ساله شود. «إِذٰا کٰانَ اِبْنَ سِتِّ سِنِينَ»[5] و روايات ديگر.[6]

امّا کودک ميّتي که به سن شش سالگي نرسيده باشد، واجب نيست نماز ميّت بر او اقامه شود، اعمّ از اين‌که سقط شده باشد يا بعد از تولّد قبل از شش سالگي مرده باشد.[7] البته در فرض دوّم، به نظر مشهور فقها اقامة نماز مستحب مي‌باشد.[8]

در روايت صحيحه، علي بن يقطين مي‌گويد: از حضرت موسي بن جعفر(عليه السلام) سؤال نمودم، کودک ميّت، چند ساله يا چند ماهه باشد، بر او نماز اقامه مي‌شود؟ فرمودند:


--------------------------------------------------

1. وسائل الشيعه 3: 99، باب 15 من ابواب صلاة الجنازة، ح2.

2. همان: ح1.

3. المبسوط 1: 180؛ السرائر 1: 356؛ کشف اللثام 2: 310؛ مسالک الافهام 1: 261؛ آيت الله فاضل لنکراني، الاحکام الواضحة: 81.

4. الخلاف 1: 709؛ غنية النزوع: 105؛ جواهر الکلام 12: 5.

5. وسائل الشيعه 3: 95، باب 13 من ابواب صلاة الجنازة، ح1.

6. همان: ح2 ـ 3.

7. شرائع الاسلام 1: 104 ـ 105؛ ذکري الشيعه 1: 415؛ تذکرة الفقهاء 2: 27 و 38.

8. جامع المقاصد 1: 406؛ العروة الوثقي مع تعليقات عدة من الفقهاء 2: 88.


(116)

هر چند ماه يا سال داشته باشد، بر او نماز خوانده مي‌شود، مگر قبل از تمام شدن خلقتش،

سقط شود. «قٰالَ: يُصَلِّي عَلَيْهِ عَلٰي کُلِّ حٰالِ إِلاّٰ أَنْ يَسْقُطَ لِغَيْرِ تَمٰامٍ»[1] و روايات ديگر.[2]

البته به قرينه آن دسته از اخبار که به صراحت دلالت بر عدم وجوب نماز ميّت بر کودک داشت، اين دسته از اخبار حمل بر استحباب مي‌شود.[3]

لازم به يادآوري است، نماز ميّت که بر کودک خوانده مي‌شود، با نماز افراد بالغ قدري متفاوت است. از جمله اين‌که مشهور فقها، دعا در حق پدر و مادر کودک را واجب دانسته‌اند[4] که با جمله «اللهُّمَ اجعَلهُ لأبَويهِ وَلَنَا سلَفاً وفَرَطاً وأجراً»[5] بيان مي‌شود و توضيح آن در متون فقهي آمده است.[6]


--------------------------------------------------

1. وسائل الشيعه 3: 97، باب 14 من ابواب صلاة الجنازة، ح2.

2. همان: ح4؛ مستدرک الوسائل 2: 273، باب 14 من ابواب صلاة الجنازة، ح1‌ ـ 2.

3. ر. ک: موسوعة احکام الاطفال و ادلّتها 4: 348 ـ 349

4. الخلاف 1: 724، مسأله 543؛ جواهر الکلام 12: 58؛ المعتبر 2: 349.

5. ذکري الشيعه 1: 438؛ مدارک الاحکام 4: 181.

6. موسوعة احکام الاطفال وادلّتها 4: 369.